گل
هیچ روزی تو زندگیم مثل الان خوشحال نبودم. حتما روزایی بوده که خوشحال بودم،خیلی خوشحال بودم،اما همیشه یه علت بیرونی داشته،پرچم صلح با خودم رو بالا بردم و حس میکنم مگه روزی بهتر از این میشه؟ همه ی بدی ها و بدبختی ها پشت سرمن و رومو برگردوندم و خوبم!
همه ی این مدت احساس زشت بودن می کردم نه فقط برای اینکه فکر میکردم زشتم،برای اینکه مامان دوستم نداشت،هرچه قدر سعی میکردم دوستم نداشت. دوستم نداشت و خودم رو دوست نداشتم.حالا می بینم مامان هم خودش رو دوست نداره و قصدش دوست نداشتن من نبوده...تصمیم گرفتم اگر روزی خواستم کسی رو دوست داشته باشم و بهش بگم،قبلش حتما خودم رو دوست داشته باشم. دیگه احساس زشت بودن نمی کنم. احساس آدم ِ عادی میکنم و فورگت اوری ثین الس.
بیا لوزر ِ فرویدی نباشیم و حالا که یه بزرگسالیم از خودمون آوار برداری کنیم. میخوام تاثیر عوامل محیطی و تربیت ـم رو کم کنم و شخصیتم رو بهتر کنم.خیلی غمگین و بدبخت میشم اگر بخوام با همین فرمون پیش برم.حس میکنم همین که از غار خودم بیرون اومدم اولین نافرمانی و زبون درازی به والد سرزنشگر درونمه.
از تاثیرات زومبا گرفتگی بدنم ـه،انقدر بدنم درد میکنه که مثل پنگوئن راه میرم،اما لذت بخش ترین بدن درد عمرمه و ادامه ش میدم. احتمالا دردی پیدا کردم که بهش بگم من درد تو را ز دست آسان ندهم ((: خب بولشت نشه،بعدی.
تصمیم گرفتم fake it till become it . چیزایی که میخوام اداشو دربیارم اعتماد به نفس داشتن ـه،احساس تسلط به مسائل پیش روم. میخوام ادای آدمایی که خیلی اعتماد به نفس دارن رو دربیارن. در این راستا:
با کیمیا تا جایی که تونستم انگلیسی حرف زدم. کاری بود که همیشه دوست داشتم بکنم و از ترس سوتی و غلطای گرامری بیخیال شدم. الان میگم کامان مگه چیه ما فارسی حرف زدن مونم ایراد داره،بالاخره راه میفتم،بذار کیفش رو کنم،از هر جا شروع کنم خوبه.
سعی میکنم ریتم آهنگا رو بگیرم و مو مای بادی ((: حس میکنم دقت ـم رو بیشتر کرده و باعث میشه راحت تر حرکات زومبا رو درک کنم. مسئله زومبا نیست. من هیچ وقت اعتماد به نفس ورزش کردن رو نداشتم،این تقریبا از محال ترین ها بود برام finally i did it!!
کتابای احتمالم رو گذاشتم کنار دستم که تک تک تمرین هاشو حل کنم،چندبار حل کنم و از مغزم کار بکشم. سروناز گفت هر چه قدر بیشتر از مغرم کار بکشم نتیجه ی بهتری می گیرم در کل. حالا میخوام حسابی کار بکشم از مغزم،آهنگمم گوش بدم و با حال خوب درس بخونم.
مهربان خیلی غر میزنه،تقریبا نود و نه درصد انرژی منفی ـه اما دوستمه و دلم نمیاد بهش بگم. اون منو دوست خودش میدونه واقعا. گاهی دلم برای غر زدن هاش تنگ میشه،دختر خوب و سالمی ـه.سروناز دیشب نجاتم داد. هم درباره ی درس بهم کمک کرد و چندتا راه حل داد هم درباره ی خودم و این چیزا حرف زد و تاثیر خوبی داشت روم.پتانسیل مغرور و نامهربون بودن رو داره اما خوب ترین و مهربون ترین دختر جوان پزشکی ـه که دیدم.خیلی خوبه که منو دوست خودش میدونه و هرچند وقت یکبار جویای احوالم میشه. آذر بهم یاد داد دوست کسی بودن چطوره. بهم جرات این رو داد گاهی با کسی درباره ی ناراحتی هام حرف بزنم و حق ـم باشه،بهم مسئولیت های یه دوست رو یاد داد. آنیتا هم بهم نشون داد وقتی دو نفرن چطور در هر حالی می تونن اوقات خوشی داشته باشن. ملیکا انقدر نیست و فکر میکنم مهم نیست براش باشه که فقط میتونم بگم وقتایی که بهش نیاز داشتم کمکم کرد و باعث شد رفیق کسی بودن رو تجربه کنم. به خودم ببالم،تلاش کنم و چیزای خوب اینطوری. امروز هم با کیمیا حرف زدم. خیلی قشنگ و خفن و مهربونه و تا جایی که بتونه بهم گوش میده و کمکم میکنه. من وقتایی که کنارشونم احساس میکنم بهم زنجیری وصل میشه که من رو تو این دنیا نگه میداره و ترسم از معلق بودن و جدا شدن از دنیا رو کم میکنه. احتمالا فقط آدمی مثل من حق داره بگه مهم اینه آدمای خوبی رو کنار خودت داری،هرجای دنیا،به هر شکلی.
اگه این همه حال بد نداشتم،هق هق نداشتم،ترک خوردن و عذاب کشیدن و وحشت نداشتم،اندازه ی الان خودم رو محق این حرف ها نمی دونستم.
دلم میخواد حال خوبم رو قسمت کنم بذارم تو بشقاب بدم به همه!! آدم خوشحالی ش رو که به دیگران میده،بیشتر میشه. اما میخوام خداروشکر کنم،نمی دونم چرا. حس میکنم اگر اتفاق خوبی تو زندگیم بیفته خوشحال بشم یا چیزی به دست بیارم،لطف خدا هم بوده،اما بدبختی ها و ناکامی هام فقط مال خودمن. لذا خدایا دستت درد نکنه.