گل

هیچ روزی تو زندگیم مثل الان خوشحال نبودم. حتما روزایی بوده که خوشحال بودم،خیلی خوشحال بودم،اما همیشه یه علت بیرونی داشته،پرچم صلح با خودم رو بالا بردم و حس میکنم مگه روزی بهتر از این میشه؟ همه ی بدی ها و بدبختی ها پشت سرمن و رومو برگردوندم و خوبم! 

همه ی این مدت احساس زشت بودن می کردم نه فقط برای اینکه فکر میکردم زشتم،برای اینکه مامان دوستم نداشت،هرچه قدر سعی میکردم دوستم نداشت. دوستم نداشت و خودم رو دوست نداشتم.حالا می بینم مامان هم خودش رو دوست نداره و قصدش دوست نداشتن من نبوده...تصمیم گرفتم اگر روزی خواستم کسی رو دوست داشته باشم و بهش بگم،قبلش حتما خودم رو دوست داشته باشم. دیگه احساس زشت بودن نمی کنم. احساس آدم ِ عادی میکنم و فورگت اوری ثین الس. 

بیا لوزر ِ فرویدی نباشیم و حالا که یه بزرگسالیم از خودمون آوار برداری کنیم. میخوام تاثیر عوامل محیطی و تربیت ـم رو کم کنم و شخصیتم رو بهتر کنم.خیلی غمگین و بدبخت میشم اگر بخوام با همین فرمون پیش برم.حس میکنم همین که از غار خودم بیرون اومدم اولین نافرمانی و زبون درازی به والد سرزنشگر درونمه. 

از تاثیرات زومبا گرفتگی بدنم ـه،انقدر بدنم درد میکنه که مثل پنگوئن راه میرم،اما لذت بخش ترین بدن درد عمرمه و ادامه ش میدم. احتمالا دردی پیدا کردم که بهش بگم من درد تو را ز دست آسان ندهم ((: خب بولشت نشه،بعدی.

تصمیم گرفتم fake it till become it . چیزایی که میخوام اداشو دربیارم اعتماد به نفس داشتن ـه،احساس تسلط به مسائل پیش روم. میخوام ادای آدمایی که خیلی اعتماد به نفس دارن رو دربیارن. در این راستا: 

با کیمیا تا جایی که تونستم انگلیسی حرف زدم. کاری بود که همیشه دوست داشتم بکنم و از ترس سوتی و غلطای گرامری بیخیال شدم. الان میگم کامان مگه چیه ما فارسی حرف زدن مونم ایراد داره،بالاخره راه میفتم،بذار کیفش رو کنم،از هر جا شروع کنم خوبه. 

سعی میکنم ریتم آهنگا رو بگیرم و مو مای بادی ((: حس میکنم دقت ـم رو بیشتر کرده و باعث میشه راحت تر حرکات زومبا رو درک کنم. مسئله زومبا نیست. من هیچ وقت اعتماد به نفس ورزش کردن رو نداشتم،این تقریبا از محال ترین ها بود برام finally i did it!! 

کتابای احتمالم رو گذاشتم کنار دستم که تک تک تمرین هاشو حل کنم،چندبار حل کنم و از مغزم کار بکشم. سروناز گفت هر چه قدر بیشتر از مغرم کار بکشم نتیجه ی بهتری می گیرم در کل. حالا میخوام حسابی کار بکشم از مغزم،آهنگمم گوش بدم و با حال خوب درس بخونم. 

مهربان خیلی غر میزنه،تقریبا نود و نه درصد انرژی منفی ـه اما دوستمه و دلم نمیاد بهش بگم. اون منو دوست خودش میدونه واقعا. گاهی دلم برای غر زدن هاش تنگ میشه،دختر خوب و سالمی ـه.سروناز دیشب نجاتم داد. هم درباره ی درس بهم کمک کرد و چندتا راه حل داد هم درباره ی خودم و این چیزا حرف زد و تاثیر خوبی داشت روم.پتانسیل مغرور و نامهربون بودن رو داره اما خوب ترین و مهربون ترین دختر جوان پزشکی ـه که دیدم.خیلی خوبه که منو دوست خودش میدونه و هرچند وقت یکبار جویای احوالم میشه. آذر بهم یاد داد دوست کسی بودن چطوره. بهم جرات این رو داد گاهی با کسی درباره ی ناراحتی هام حرف بزنم و حق ـم باشه،بهم مسئولیت های یه دوست رو یاد داد. آنیتا هم بهم نشون داد وقتی دو نفرن چطور در هر حالی می تونن اوقات خوشی داشته باشن. ملیکا انقدر نیست و فکر میکنم مهم نیست براش باشه که فقط میتونم بگم وقتایی که بهش نیاز داشتم کمکم کرد و باعث شد رفیق کسی بودن رو تجربه کنم. به خودم ببالم،تلاش کنم و چیزای خوب اینطوری. امروز هم با کیمیا حرف زدم. خیلی قشنگ و خفن و مهربونه و تا جایی که بتونه بهم گوش میده و کمکم میکنه. من وقتایی که کنارشونم احساس میکنم بهم زنجیری وصل میشه که من رو تو این دنیا نگه میداره و ترسم از معلق بودن و جدا شدن از دنیا رو کم میکنه. احتمالا فقط آدمی مثل من حق داره بگه مهم اینه آدمای خوبی رو کنار خودت داری،هرجای دنیا،به هر شکلی. 

اگه این همه حال بد نداشتم،هق هق نداشتم،ترک خوردن و عذاب کشیدن و وحشت نداشتم،اندازه ی الان خودم رو محق این حرف ها نمی دونستم. 

دلم میخواد حال خوبم رو قسمت کنم بذارم تو بشقاب بدم به همه!! آدم خوشحالی ش رو که به دیگران میده،بیشتر میشه. اما میخوام خداروشکر کنم،نمی دونم چرا. حس میکنم اگر اتفاق خوبی تو زندگیم بیفته خوشحال بشم یا چیزی به دست بیارم،لطف خدا هم بوده،اما بدبختی ها و ناکامی هام فقط مال خودمن. لذا خدایا دستت درد نکنه.

بیرون

 دوست داشته نشدن و طرد شدن احتمالا از قدیمی ترین ترس های منن. احتمالا کل زندگیم دنبال کارایی بودم که به واسطه ی اون اطرافیانم من رو ببینن و دوست داشته باشن. گاها خودم رو پنهان کردم که چیزی که در واقعیت هستم و طوری که فکر میکنم درسته باعث نشه طرد بشم. نمی دونم چرا حس میکنم یه مدت خیلی طولانی یه تنهایی بدخیم رو تحمل کردم و حالا دردش تموم شده،بدون اینکه خودش از بین بره.این بدشانسی بزرگی بود که انقدر از خانواده و اطرافیانم دورم و باهاشون متفاوت ـم اما اونقدر به حال الانم خو کردم که دیگه نترسم ازش. مریم آخرین بازمانده ی فامیلی ـه که باهاش معاشرت داریم و وقتی هست خوش میگذره. مریم خیلی مذهبی ـه و چارچوب های زیادی داره،اعتقاداتی از من که اگر لو بره احتمالا هیچ وقت دیگه نخواد من رو ببینه. یکی از باورهای سفت و سختش چادره،در هر حالی پابرجا. من چی؟ حتی موهامم پیداست! باهم رفتیم بیرون چندبار اومدم لباس بهتری بپوشم یا که چادری بردارم،اما دیدم بذار اگر دوستم داره،منو به خاطر چیزی که هستم دوست داشته باشه،چرا هربار خودم رو بی حرمت کنم تا که امن باشم و دوست داشته بشم؟ خب،باید بگم ترس داشت برام و اونم جا خورد که دختر باحجابی نیستم! احتمالا به زودی میفهمه حتی مذهبی هم نیستم و نمیدونم بعدش چی میشه.من دوستش دارم و رفتارم باهاش خوبه،اونو همونطوری که هست پذیرفتم،اگر قراره دوستم داشته باشه،باید منو همینطور که هستم بپذیره. در راستای have courage. 

آدم یاد می گیره چطور با تنهایی کنار بیاد و باهاش زندگی کنه. یاد می گیره چطور وقتی دردش گرفت درد رو بپذیره و تحمل کنه،یاد می گیره چطور حال و هواش رو عوض کنه.اما وقتی کنار کسایی هستی که دوست داشتن رو اونطور که شایسته ست بهت هدیه نمیدن،درد بیشتری داری. من دیگه دختر زرنگی شدم و میخوام مطمئن بشم تک تک آدمایی که به قلبم راه میدم تا باور کنم دوستم دارن،دوستم داشته باشن. دیگه بزرگ شدم.مطمئنم. 

احتمالا اگر یه میمون زومبا کار میکرد بهتر از من بود اما حقیقتا مفرح ترین فعالیت غیردرسیی بود که داشتم. تصمیم گرفتم ورزش کنم،هر موقع کله پا شدم و فهمیدم نباید این کارو میکردم خب بهاش رو هم میدم،فعلا خوش میگذره و حس میکنم دارم کفاره ی اضافه وزنم رو میدم ((: تصمیم گرفتم دیدم رو نسبت به چاقی عوض کنم. به bmi سالم اهمیت بدم و یادم نره نباید لاغر شد چون همه فکر میکنن لاغر خوشگل تره،باید هرطور باشی که خودت بیشتر دوست داری بدون اینکه اذیت بشی. 

گاهی وقتا که خودم رو ملامت میکنم،میزنم تو سر خودم و یاد بدبختی هام میفتم و می بینم کل زندگی ـم شکست خورده بودم عصبانی میشم. میگم هستی چی میخوای از جونم،آره،من همه ی اینایی که میگی هستم،ولی به درک که هستم،بذار زندگی مو بکنم. میدونی در نهایت همه می میریم و این زندگیی که اینجا داریم تموم میشه،هرکی خوب زندگی نکرده باشه از کفش رفته و لازم نیست بنا به دستاورد های دیگران خودم رو بی ارزش کنم. من تازه یاد گرفتم بدون استرس درس بخونم،بدون استرس امتحان بدم و نتیجه ی بهتری بگیرم. من تازه یاد گرفتم به خودم بگم no problem,it's ok. و این شفاست. شفاست که هربار خودم رو ببخشم و ببینم چیزی که درگیرشم ارزش این همه نابودی رو نداره. اینکه از استرس بمیرم و بی حساب کتاب تلاش کنم معناش  i do my best  نیست. اینکه هر روز سعی کنی یه کار خوب انجام بدی،بهترین حالت ممکن ـه و من سعی میکنم هر روزی تا جایی که میتونم کار خوب در حق خودم و دیگران بکنم. 

من دختر مهربون و معتدلی شدم. به همکلاسی هام کمک می کنم و دیگه تو دلم عنترخانوم حواله شون نمی کنم و سر امتحان به راحتی تقلب نمی رسونم و نه میگم. یاد گرفتم خودم و نظراتم رو در اولویت قرار بدم مثل دیگران که با دست گذاشتن روی نقطه ضعفم منو تحت فشار قرار میدن چون خودشون رو در اولویت قرار دادن. اما من یاد گرفتم هم آدمی بشم که به دیگران کمک میکنه هم حرمت خودش رو نگه میداره. 

خسته ـم. 

فهمیدم چندتا نامه برای ملیکا نوشتم،با هزار بدبختی اوایل کرونا روز تولدش براش هدیه فرستادم،اما اون هیچ وقت نامه ای برام نفرستاده. جز دو سه دفعه همیشه من بهش پیام دادم و همیشه منم که سعی میکنم مکالمه رو ادامه بدم. فهمیدم انقدری که ملیکا برای من چهارچوب دوستی و دنیاست،من براش نیستم. یه بچه کوچولوی دوست داشتنی ـم.شاید بعدا حرفم رو پس گرفتم اما ملیکا دوستمه،دوست کوچولو نه رفیق... آذر هم همینطور.شاید یه روزی آنیتا هم.دست برداشتم از محافظت از روابطم. از نپذیرفتن اینکه فقط منم که اصرار دارم هنوز خودم رو گول بزنم اونا دوستای منن. دوست همیشه دوست می مونه اما اونا...دست از تلاش کردن برداشتم.امیدوارم کسایی رو داشته باشن که دوست شون باشه،نمیدونم. 

ست کامل مرغ آمین رو خریدم،زیبا بود. حدود ده روز طول می کشه تا پست بشه و دلم میخواد هرجا که میرم همراهم باشه. همه جا مرغ آمین باشه،نزدیک قلبم باشه و هر دعای خوبی که کردم آمین بگه. انقدر افسانه ی زیبایی ـه برام که حتی اگر چیزی که میخوام نباشه مرغ آمین بودن ـش برام کافیه. 

یکمی دلم گرفته.

دیر

دارم جبرخطی میخونم،استثنائا هرچی می خونم متوجه میشم و نت برداری میکنم که تا قبل از امتحان همه چی رو تثبیت کنم. من همینا رو یک ترم ورق زدم و نفهمیدم،الان چیشده نمیدونم. سه روز وقت امتحان رو پامو انداختم رو پام سوت زدم و تفریح کردم و حالا شب امتحان درحالیکه کمتر از ده ساعت وقت دارم جمعا دارم از اول می خونم. هندزفری تو گوشمه و هر آهنگی که پلی میشه انگار رفتم کنسرت اون خواننده و انرژی ـش رو دریافت کردم و من هم رفتم روی سن. از قری تا حماسی.خب انرژی همه ی آهنگ ها هم بالا بود. وجدان ِ هستی معذرت میخوام این چند روز درس نخوندم اما عوضش حال کردم : دی 

میدونی،دیگه دلم نمیخواد با استرس درس بخونم. دلم نمی خواد فشاری روم باشه. نمیخوام انقدر بخونم بخونم تا از پا دربیام و تهش هیچی. میخوام به اندازه و تو زمان کم بخونم و سر امتحان مغزم رو به کار بگیرم،حتی اگر ببینم تهش همون هیچی! از این زندگی ِ نکبتی که برای خودم ساختم خسته شدم. که چی. به درک. لغت جدیدی که یاد گرفتم به درک اسفل السافلین ـه،به درک اسفل السافلین اگر نشد اونی که میخواستم. مطمئنم راه و روش قبلی ـم راه درستش نبود. آدم باید درست تلاش کنه نه اینکه انقدر تلاش کنه تا جونش دربیاد و بعد انتظار نتیجه خوب داشته باشه،کل زندگی. لعنت به این استرس دائم اصلا. این آرامش رو لطفا سر امتحان هم حفظ کنم (((: 

حس میکنم هر روز یه بخش از مدار احساساتم میسوزه. با این وجود اگر تصور کنم من کجا باید متولد میشدم،میدونم باید یه دختر ترک می بودم. اگر فرهنگ آمریکایی چیزی نیست به فیلمایی باشه که دیدم،خب هیچ وقت حتی نزدیکش هم نیستم.حس میکنم باید ترکیه به دنیا میومدم،لیسانس ریاضی می گرفتم،بعد استعداد خودم رو تو خوانندگی پیدا میکردم و بقیه عمرم رو با نوازندگی و خوانندگی سپری میکردم ((: تو نسخه ی ایرانی ـم ریاضیات و آمار و فیزیک رو بیشتر از هر چیزی دوست دارم و هر روز به اینکه چطور بعد ار ترم هشت اپلای کنم برای یکی از دانشگاه های کانادا میگذرونم و شبا آهنگ گوش میدم و چشمام رو می بندم و خودم رو با یه میکروفون تصور میکنم که صدام زیبا و ورزیده شده و دارم آواز میخونم.اما تو نسخه ی غیر جغرافیاییم من فقط امتحان جبر دارم و مغزم داره از درس خوندن فرار میکنه و به هیچ جا نرسیده ((((: 

از هجده سال به بعد دخترا می تونن به راحتی برای ازدواج برنامه ریزی داشته باشن. قبل دانشگاه ازدواج کنن یا نه. در طول کارشناسی بچه دار بشن یا نه. یا پلن رو عوض کنن و تو دانشگاه ازدواج کنن و فلان. ولی وقتی سیزده سالشونه به فلانی ِ دو سه سال بزرگ تر از خودشون نگاه می کنن که میگه خوشگله و کلی خواستگار داره و خودشون رو زشت می بینن و آرزو می کنن یه پسری خیلی عاشق شون بشه و باهاشون ازدواج کنه. زهرای سیزده ساله یادم انداخت تو سن اون چه قدر احساس زشت بودن می کردم و چه قدر دنبال شاهزاده ـم بودم و پسرای تینیجر هم رده ی خودم هرچند وقت یه بار میومدن شاهزاده م بشن و من فرار میکردم ((: آه چه قدر خز و چه قدر واقعی. چه قدر شجاع شدم که همه ش رو میگم و چه قدر خوشحالم که خیلی کمتر از قبل احساس زشت بودن می کنم و وقتی میرم جلوی آینه یه آدم معمولی ـم و منتظر هیچ شاهزاده ای نیستم و به جز وقتایی که دچار پکیدگی شدم اصرار دارم صفر تا صد آینده و حالم رو خودم بسازم و میل به شریک تراشیدن ندارم. با تنهایی بین فردی ـم کنار اومدم؟ تقریبا،ولی نه کامل. هاهاها من دیگه یه تینیجر نیستم ((: اما یادم می مونه کاری کنم اگر نوجوانی اطرافم اعتماد به نفسش کم بود بهش تا جایی که ممکنه اطمینان خاطر بدم که گذراست. شایدم نیست،بهش میگم که یه چیزایی رو قبول می کنی و یه چیزایی رو تغییر میدی،همه ش دست خودته،ولی هر چی هستی خودتی و همین خوبه *__* هر کی هم که اعتماد به نفست رو می گیره و ناراحتت میکنه فحش بی تربیتی بهش. 

پروردگارا حالا که انقدر خوب جیک جیک میکنم و غر نمیزنم لطفا نیفتم درس هامو (((: 

کی

چند وقتی هست نمی تونم با خیال راحت غر بزنم،حتی پیش خودم. 

تصورش رو میکنم همین کشور همسایه یه دختر هم سن من هر روزی که چشماش رو باز میکنه یه جایی از شهرش بمب گذاری شده،نمیتونه مثل من راحت درس بخونه و هزارتا محدودیت و محرومیتی که من روحم خبر نداره.خوندم که توی افغانستان فلج اطفال هنوز ریشه کن نشده و برخورد مسئولای اینجا با مهاجرهای افغان خیلی وحشتناک بوده. یه دختری به سن من وقتی تو اون کشور زندگی می کنه چند برابر من فشار روشه،چند برابر من دچار محرومیته و احتمالا کمتر میتونه دلش رو گرم نگه داره. هرچند همیشه زن های افغان رو تحسین کردم...وقتی می بینم جایی تو دنیا هست که حتی یه نوزاد چند ماهه کشته میشه،نمی تونم با خیال راحت غر بزنم،اما تهش می پرسم خب پس من چی؟ هیچی؟ میخوام یه روزی به یه جایی برسم که غر زدن و ناراضی بودن و گریه کردن رو حق مسلم خودم بدونم و مثل افسردگی ِ خیلی پولدار بودن به نظر نرسه. اسم این وضعیت رو سیب میذارم. 

حالا اگر وضعیت سیب پیش اومد ایراداتی رو آماده کردم! 

نمی دونم چرا دانشگاه ها باید اینطور باشن،یا حداقل دانشگاه خودمون. چرا تلاش نمی کنن خودشون رو به استاندارهای جهانی نزدیک کنن یا اگر استاندارهای جهانی رو قبول ندارن چرا هیچ تلاشی نمی کنن استاندارهایی بسازن و تلاش کنن بهترش کنن.چرا استادامون بی سوادی خودشون رو پذیرفتن و با تو سر دانشجو زدن سعی میکنن خودشون رو خنک کنن. خب این همه امکانات آموزشی رایگان،چرا ازش استفاده نمی کنن؟ 

چرا وقتی که صرف میکنم تا جواب تمرین های تحویلی ـم رو هنرمندانه از پاسخنامه ش کپی کنم،صرف یه کار بهتر نکنم؟ من که پذیرفتم چند سال دانشجو باشم، چرا ازم کار بهتری نخوان؟ حتی سنگین تر. چرا بهم نگن هستی جون از مغرت کار بکش،خلاقیتت رو به کار بنداز. چرا مسئولیت های بیشتر بهمون نمیدن؟ چرا کاری نمی کنن تا استعداد مون رو پیدا کنیم؟ اینکه دانشگاه دولتی درس میخونیم،همین کافیه؟ چرا دولت هیچ احساس نیازی نسبت به ما نداره؟ چرا در قبال هزینه ای که میکنن کاری ازمون نمیخوان؟ 

من خسته شدم و بهم برخورده که کل ترم داشتم جزوه می نوشتم و الان دارم ویدیوهای استادم رو برای امتحان می بینم و می بینم که چه قدر سوتی داده و اشتباه حل کرده. چه کارهای عبثی می کنیم تا پاس بشیم،یا که نمره ی بهتر بگیریم. هی می خونیم و روح استادا رو آباد میکنیم،اما تهش چی؟ هیچی. نهایتا یه باریکلا بهمون میگن که ترم تموم شد و خیالمون راحت میشه دیگه درسی رو نیفتادیم. این چیزی نبود که من میخواستم. دلم میخواست با چیزای متنوعی آشنا بشم و فشاری که رومه این فشار احمقانه فعلی نباشه. 

عایدی این ترمی که گذروندم این بود که توی امتحانی جزوه باز کردن تقلب حساب نشه.

هوف. هم غر های من بولشتن،هم مسئولای دانشگاه احمق. هم خودم تن دادم به این چرخه ی باطل. از ماست که برماست؟ آره. 

تو خواب و خیال های پنهانی دخترانه م چیزای ظریفی هست که عاشق شدن و شاهزاده ی سوار بر اسب سفیدی توش نیست. روزهایی که با هیچ پسری حتی امیرحسین چت نمی کنم راضی ترم. یاد این دخترای تینجری میفتم که وبلاگایی میزدن و تو هدش نوشته بودن ورود پسرا ممنوع و کمین کرده بودن فقط پسرا بیان (((: هر موجودی که پسر بودنش مقدم بر خودش باشه باعث میشه چراغش تو قلب و ذهنم خاموش بشه. اما چه چیز احمقانه ای،نه؟ شاید نه،فقط نمی تونم عامه پسندتر توضیح بدم. 

دوست دارم درس بخونم،مدرکم رو بگیرم،باهاش کارای خفن بکنم،یه چند وقتی ببینم تو پژوهشکده آمار چخبره،زبان بخونم،برم دنبال کارای اپلای،هی ذهنم بگرده دنبال راه هایی برای بهتر شدن.یه کار پیدا کنم،با درامدش برای خودم یه زندگی مستقل تشکیل بدم و رفاهی که خوشحالم کنه. حتما چیزایی که خوشحالم می کنه رو راحت تر به دست میارم. نمی دونم آینده چی میشه اما این روابط دختر پسری فعلی و چندش بازی هاشون برام منزجر کننده ست. گاهی مجبورم به حرف ها و درد دل هاشون گوش بدم. تا حدودی من رو درگیر میکنن درحالیکه تحملش برام رنج آوره. حس میکنم از حالت نرمال خارج شدم.شبیه این خانومه تو ورود آقایان ممنوع شدم. اما درون خودم  به طور نرمالی حس میکنم دوست خوب کافیه و بقیه ش رو باید به فکر ارتقای زندگی شخصی باشی. این کارایی که میکنن بدترین روش برای ارضای غرایزه،جز از دست دادن زمان و انرژی شون چیزی عایدشون نمیشه چون احساسات شون رو اشتباه می گیرن و بهایی که برای اشتباه شون میدن زیاده. من دیگه نمیخوام اشتباه کنم،حتی اشتباه خوب،حداقل تو این زمینه. 

خوابم میاد،در حالیکه فردا امتحان یکی از سخت ترین و نفهمیدنی ترین درسای اختصاصی م رو دارم.خدایا منو گاو کن.

مد

می ترسم،میخوام بهانه بیارم و بگم آآی من به فلان علت نتونستم درست درس بخونم یا چی،دلت بسوزه و من رو کمک کن.بعد میگم نه مگه چلاقی بشین درس بخون دیگه این بی تربیت کاری ـا چیه درمیاری. یادم میفته همه ی این ترس و فرارم بابت طرحواره ی شکست ـه و به خودم میگم هستی جون درسته که این طرحواره رو داری و روان درمانگری هم نداری،اما دیگه تا حواست هست خودت رو از این تله بیرون بکش. هر دفعه ترس تو دلم میاد که من نمی تونم و نمی فهمم و نمیشه به خودم میگم have courage کل چیزایی که الان ازشون میترسم یک سال بعد هیچ مهم نیستن،پس چرا با این چیزای کوچیک تمرین نکنم که شجاع باشم و پا روی ترسم بذارم؟ چرا از یه جایی شروع نکنم به نترسیدن؟ به کنار گذاشتن استراتژی ترحم خریدن؟ بذار اعتماد به نفسم رو پس بگیرم. بذار خودم رو از چنگال گذشته ی بدم بیرون بکشم.البته که احتمالش هست موفق نشم اما میدونم اینکه شجاعت رویارویی با مسئله رو داشته باشم و به خودم برچسب ناتوانی نزنم لذت بخش تر از نتیجه ی مطلوب  ـه. من فقط نیاز دارم به دیگرانی که بهم انرژی منفی میدن بی تفاوت بشم و به خودم بگم have courage . تو پرانتز میخواستم بگم اما همینطوری بهتره. cinderella2015 رو دیدم و مامان سیندرلا به سیندرلا میگفت have courage and be kind و سیندرلا تو بزرگسالی ـش وقتی نیاز داشت تصمیمی بگیره به خودش میگفت have courage and be kind و به اون پرنس زشت کله پوک هم یاد داد.باید بفهمم چرا از مردای خوشتیپ فیلما که همه عاشق شونن بدم میاد ((: حس میکنم همچین مردایی باید کله پوک تر از بقیه باشن،یا که کمتر بلد باشن کسی رو دوست داشته باشن.حالا چرت و پرته اینا ظاهره دیگه،لازم نیست بابت سلیقه م که پیش خودم نگهش داشتم جواب پس بدم... خلاصه که خوشم اومد از این یه تیکه و هی به خودم میگم have courage and be kind چیز خوبیه،امتحانش کنید.

نیاز دارم خدا بهم بگه هستی جون انقدر بی منت به دوستات کمک کردی؟ عیبی نداره تو برو جلو من هواتو دارم.بعد من خیالم راحت باشه و کارم رو انجام بدم. اما احتمالا خدا میگه به دوستات کمک کردی چون نمی تونستی بهشون نه بگی،دین و ایمانت هم که صفره،برو پیش من نیا. در هر صورت فقط خودم رو مسئول کارام و نتایج شون میدونم. منتهی این وسط خدا باهام مهربون میشد و یه سپورتی میکرد بد نبود. میخوام با خودم مهربون تر بشم. از وقتی به اون دختره ی پرو ورودی جدید جزوه ندادم دیدم باقی وقتایی که به همکلاسی هام کمک کردم از روی خیرخواهی بوده و نه صرفا ضعف خودم. دوست داشتم کمک کنم دیگران رو که مشکل شون حل بشه،چون خودم طعم مستاصل بودن و هیچ یاری نداشتن رو چشیده بودم. من میگم آدم باید تا حد توانش دردی از درد آدمای این دنیا برداره،لذا خودم رو ضایع نکنم دیگه. خبر ندارم از تصمیم خدا که قراره کبریت بزنه زیر تلاشم برای آدم خوبی بودن یا که بپذیره همینی که هستم رو. شاید خدا فقط برای خانومای چادری ـه که موهاشون بیرون نیست و مردایی که یقه دیپلمات و شلوار فاستونی می پوشن،عطر جانمازی میزنن و به آدم که میرسن سرشون رو میندازن زیر استغفار میکنن. شاید تو دل خدا جایی برای آدمایی مثل من نیست. چه بدونم.فعلا امتحان دارم و احتمالا هیچ وقت نفهمم خدا چی میخواد و اینی که من هستم رو می پذیره یا نه...

بینندگان شنوندگان و خوانندگان عزیز،بیاید برام دعا کنید که این ترم رو خوب بگذرونم. چون عزیز یادم داده آدم بخواد دعاش مستجاب بشه اول باید برای دیگران دعای خیر کنه. بیاید برای من دعا کنید که مال خودتونم مستجاب شه.

 

ره

اومدم از یه باور چرت و پرت دیگه ای که تو مغزم کردن و امشب تصمیم گرفتم بندازمش بیرون پرده برداری کنم. دیگه نمیخوام همه ی انرژی و زمانم رو صرف انکار نقاط ضعف ـم بکنم. نمیخوام بشینم حسرت چیزهایی رو بخورم که تیپ من نیستن. حس میکنم باید بپذیرم که من تو ورزش کردن عالی نیستم،تو نقاشی کشیدن افتضاحم،تو خیاطی و صنایع دستی هیچ گونه استعدادی ندارم و "!!no problem,it's ok" . آقاجان چرا هی بزنیم زیرش و انکار کنیم که نه و فلان؟ خب مگه همه تو همه چی خوبن؟مگه همه ی نقاشا ریاضی شون خوبه؟مگه همه ی ورزشکارا تو کد زدن عالین؟مگه قراره همه تو همه چی عالی و بی نقص باشن تا چرخ زندگی بچرخه و برسن به چیزایی که میخوان و سوار استعدادشون بشن تا به مقصد فرضیی برسن؟ نه دیگه. منم میخوام بگم هستی جون هیچ اشکالی نداره. انقدر نرو حسرت بخور و غر بزن به جون خودت که آی و فلان. خب به جهنم... میخوام بگم بی استعداد اما راجع به استعداد هیچ اطلاعات علمی و مستندی ندارم و نمی تونم نظری بدم درباره ش. 

من همیشه فکر میکردم استعدادم تو یادگیری زبان کوفت ـه. اما از وقتی دارم فیلم زیاد می بینم می بینم که آو چه خفن راحت تر انگلیسی به کار می برم،آو چه خفن تو موقعیت مشابه میدونم معادل ترکی فلان چیز چی میشه. آموزشی دیدم؟نه. علاقه ای که داشتم من ِ آدم معمولی رو جلو برد،البته که خیلی آهسته تر از کسی که واقعا استعداد یادگیری داره اما !!i did it . 

امشب که پروژه ی جبرم رو تحویل دادم و شک ندارم اگه از همه شون بهتر نباشه،جزو بهترین ارائه هاست (بذار یه توضیحی بدم خودشیفته جلوه نکنم (((: من موضوع سختی انتخاب کردم و برای اطلاعاتی که به کار بردم زمان زیادی سرچ کردم و برای ارائه ش از چندتا نرم افزار استفاده کردم) به خودم گفتم کاش میتونستم تو دانشگاهی درس بخونم که به جای امتحان گرفتن های گاه و بیگاه مجبور بودم تو طول ترم فعالیت زیادی انجام بدم و پروژه محور باشه. بهم بگن خب هستی جون بگو ببینم چی فهمیدی و چه قدر میتونی بفهمی و من شارژ بشم.به این نتیجه رسیدم شاید بتونم با این قرص های ضداسترس و تغییر روش درس خوندنم برای امتحان یکمی اوضاع قاراشمیش نمره گرفتنم رو درست کنم،اما من که میدونم،اندازه ی بچه های شب امتحانی،خوب نیستم تو نمره گرفتن. خب چرا باید وقتی که میتونم صرف یادگیری و بهره بری کنم و از استعدادم یا چیزایی که براشون تلاش کردم استفاده کنم،هی بدوعم که نمره بگیرم و شاکی و غمگین باشم؟ لذا بعد امتحانات پایانترمم سرچ می کنم ببینم دانشگاهی وجود داره تو دنیا که سیستم ارزیابی متفاوتی داشته باشه یا نه. 

تو فیلم uncle frank فرانک در جواب بث که پرسید زندگی تو نیویورک چطوره گفت : "عالی! علاوه بر اینکه می فهمی دنیا چه قدر بزرگ بوده می بینی دنیایی که توش زندگی می کردی چه قدر کوچیک بوده و چه قدر کم می خواستی ازش " . از بی آر تی ونک که پیاده میشدم سمت پاساژ نگار چشمم می خورد به یه نفر که ساز میزد،گاهی هم آواز می خوند،البته بعدا فهمیدم بی خبر بودم و خبرای بهتری هم بوده،شاید نیم ساعت چهل دقیقه ای محو تماشاش میشدم. هنوز خیلی ها از موسیقی خیابانی تفسیر و تعبیر درستی ندارن یا هیچ وقت قشنگی شو نشنیدن و ندیدن. دلم میخواد جایی زندگی کنم که طبیعت زنده و معتدلی داشته باشه. جایی که سبزش سبز باشه و آبی دریا هم داشته باشه.جایی زندگی کنی که عکساش رو توی بک گراند دسکتاپت داشتی. دوست دارم که هرچند وقت یه بار نمایش های موزیکال ببینم. هربار میرم یوتیوب محو تماشای بالرین ها میشم که مگه رمانتیک تر از اینم میشه؟ همچنین جایی که مردم طبع عالیی برای زندگی کردن داشته باشن نه اینکه مثل بربرها به جون هم بیفتن. دوست دارم چندتا شهر ترکیه رو ببینم.میدیات و ماردین و چندتای دیگه. داشتم فکر میکردم شایدم مثل یه روزی دری به تخته خورد و رفتم کانادا،شاید دیگه سقف آرزوهام زندگی توی ترکیه نبود و نظرم عوض شد. استناد میکنم به جمله ی همیشگی خودم،کی میدونه چی میشه؟ (کرونا تو برنامه ی کسی بود؟؟)

مامان دوست داره با نوید ازدواج کنم،هی شوخی ش رو جلوی من و مامان نوید میکنه،امیدوارم مامان نوید جلوی نوید این شوخی رو نکنه که به پای من ثبت نشه. نه فقط به این خاطر که نوید به گفته ی مامانش پسر سالم و درس خونیه و میخواد بره کانادا،بلکه مامان نوید که نسبتش میشه خواهرشوهر خاله ـم هم مثل خودشه،یه آدمیه که دلش میخواد از ساختار های مذهبی ش کمی فاصله بگیره و زندگی کنه،نذاره چیزایی که همیشه براش حسرت بودن،حسرت باقی بمونن. کارای قری بکنن. برای همین هی من و نوید رو می چسبونه به هم. نوید رو کلا یکبار تو زندگیم دیدم. انقدر کوچولو بودیم که فقط یادمه اون دورانی بود که با خیال راحت تاپ شلوارک می پوشیدم و از اون جز موهای بورش هیچ چیز دیگه ای یادم نیست. مامانش خیلی قربون صدقه ش میره که چه پسرخوشگلی داره،خب مبارک خودش باشه.اما اینکه دوتا زن میخوان شجاع باشن و دست به دست هم بدن،ما رو وارد شوخی میکنن خوب نبود.من هنوزم فکر میکنم اینکه یه روزی ازدواج کنم بزرگ ترین حماقتم خواهد بود. اینکه یه روزی یه رابطه ی عاطفی جدیی داشته باشم بزرگ ترین اسارت زندگیم خواهد بود. اینکه آدمی جز خانواده همیشه باشه و مسئولیتی داشته باشی و نتونی هر وقت خواستی تغییر مسیر بدی و جمع کنی بری وحشتناک نیست؟ پناه بر خدا،هست دیگه. زندگی که همه ش بی تربیت کاری های فیلم ترکیه ای ها نیست،چیزای دیگه هم داره. من آرزوهام بیشتر از اونین که بخوام چنین چیزی داشته باشم.اما خب من یکبار تجربه کردم نمیشه دل رو کاملا ساکت کرد،یه وقتایی تا به خودت به جنبی عقلت زائل شده. من یکبار تجربه کردم که عقلم زائل شد،دلم شکست و لرزیدم. از مشتم رفت هر اولین تجربه ی رمانتیکی. دوست دارم حال زن های با تیپ های مختلف رو بعد از اولین رابطه شون بپرسم. ببینم بکر بودن توی قلب شون چه معنایی داشته...

این درسای لعنتی منو هربار ناامید و مضطرب و عصبی می کنن. میشه لطفا اتفاق بدی نیفته؟ میشه لطفا زودی هشت بهمن بشه؟اه.

نزدیک امتحانات پایانترم شده،در واقع خیلی نزدیک و من تو دوران PMS ـم و اخلاقم بدتر از این نمیشه! هر چیز کوچیک و حتی بی معنیی اعصاب منو خورد می کنه یا استرس زیادی بهم وارد میشه. هیچ راهی برای تخلیه ش ندارم اما خشمی که تو وجودمه باعث میشه تصمیمایی که خیلی وقت بود میخواستم عملی شون کنم و نمیشد رو انجام بدم. 

دوست داشتم انقدر فرد متشخص و متین و معلوم الحالی باشم برای خودم که اگر دلم به کاری راضی نبود،انجامش ندم و خودم رو مقدم قرار بدم. هی نمیشد هی معذب میشدم و نمیتونستم نه بگم! یا سعی میکردم نایس باشم(اولین بار با این واژه رفتارم بهم گوشزد شده،معادلی ندارم براش) و ایگنور کنم. این بار استرس ـش رو قبول کردم و به ورودی جدیده که ازم جزوه میخواست جزوه ندادم.مثال پوچ و باطلی ـه؟ خیر،شروعشه. شروع سواری ندادن به دیگران. سعی کردم به خودم بقبولونم اون ترم یکی ها نصف منم مشغله ندارن یا حداقل تا تاریخ امتحان هیچ امتحانی ندارن و دست شون نمی شکنه جزوه بنویسن و ویدیوها هم هست و راحت میتونن حتی بدون نوشتن جزوه داشته باشن.عادت شون شده مثل جوجه بیان تو پی وی م و ازم جزوه بخوان و حل سوالای امتحانی رو بهشون بگم.سر امتحان رفتن رو اعصابم وقتی تو واتس اپ زنگ زد و نتم قطع شد و شاکی شدم ازشون اما هیچی نگفتم. این بار بدون هیچ عذر و بهانه ای گفتم نه! اگر عزیز بود میگفت نه مادرجون تو کمکش کن خدا خودش یاری ـت میکنه اما این بار خودم دور از حرف و نظر کسی فکر میکنم آدما باید مسئولیت پذیر باشن و سختی کاراشون رو تحمل کنن. همینجوری که من گریه کردم و تنها بودم تا مجبور شدم خودم به داد خودم برسم و سریع تر از بقیه باشم. بعضی وقتا ظلم کردن در حق کسیه که هربار به جای اینکه بذاری خودش کاری رو یاد بگیره خودت به جاش بازی کنی.خوب کردم هم به حرف دلم گوش کردم و هم نوه ی خوب عزیز نبودم و مستقل فکر کردم. عزیز جاش وسط قلبمه اما باید راه خودم رو برم. 

از الان دارم واسه ی امتحان درس میخونم و انقدر فشرده کار میکنم که انگار فردا شب امتحانه. گهی پشت به زین و گهی زین به پشت(ایشالا درست گفته باشم) اما خب بالاخره پیش میره. همه جا یادداشت گذاشتم هستی جون به جهنم که قبلا چیشده،الان تلاشت رو بکن و دارم تلاشم رو میکنم و بار گذشته رو گذاشتم تو گذشته بمونه. لطفا این ترم عملکردم بهتر باشه و همه ی درسامو پاس بشم.

همکلاسی هام باهام خوب شدن. هی بهم میگن هستی جان،سوالا و معمولی ترین حرفامو ریپلای می کنن و از اینجور کارا. حس میکنم مردم،تو مراسم عزاداری ـم خاطره هایی که ازم داشتن رو تعریف کردن و دیدن بهشون بدی نکردم پشیمون شدن از این عنترخانوم بازی ها و من زنده شدم و اینا باهام خوب شدن. سوسمارتر از اونی بودن که الان اینقدر آنرمال مهربون شن. به هر جهت خداروشکر،خدا حفظ شون کنه.نکبت ـا. 

من کم کم دلم رو از آدمایی که بی حرمتش کردن پس می گیرم و بهش ارزشی که همیشه داشته رو میدم. من دارم خودم رو کمک میکنم و چراشو هم نمیدونم. شاید فردا اومدم گریه زاری کردم اما الان چند قدم مثبت برداشتم. 

ظهر لرزون

زندگی خوبی نیست،نه فقط به خاطر پیشامدایی که نقشی توشون نداشتم و حداکثر توانایی ـم در پذیرفتن شونه،به خاطر تصمیم های بدم و کم کاری ها و پا پس کشیدن هاش. چرا نگفتم forget everything else و از خاصیت بی حافظگی استفاده می کردم و همه ی تلاشم رو درست و به جاش می کردم؟ چرا همیشه به پشت سرم نگاه کردم که نتونستم و سپر انداختم و ناامید شدم از خودم؟ مگه بقیه ی مردم لعنتی چیکار میکنن؟ غالبا تو زمینه های خاص و مهمی باید کلی تلاش کنن تا جون شون دربیاد و به نتیجه ای برسن. من انتظار داشتم پام رو بندازم رو پام و سوت بزنم و برسم به خواسته هام؟ این عقل بود من داشتم؟ نمی دونم این همه وقت چه غلطی می کردم که الان بیشتر از همه از خودم شاکی ـم. pms من رو به هیولای وحشی ِ بی تربیت تبدیل کرده،هیچ رحم و عطوفتی نسبت به خودم ندارم و الان وقتش نیست کسی کار بدی در حقم بکنه.

این خانومایی که میرن جراحی های پلاستیک عجیب میکنن و هزارتا تزریق و چیزایی که بلد نیستم،بعدش حس خوبی دارن؟ بعد از میکرو لبم، دکتر و دستیارش کلی ذوق کردن که ببین چیشد آخه و همه خوشحال بودن جز من. حس کردم زیر دستش تنم رو حقیر و زشت جلوه دادم.من مشکلی نداشتم،چرا لال شدم که بگم من این کارای احمقانه رو نمیخوام با بدنم بکنم؟ وقتی مامان گفت برو انجام بده عید مرتب باشی لال شدم.انگار همه ی گاردم شکسته شد،دلم شکسته شد و لال شدم،بادی به هر جهت.لب یک عالم نورون داره که وحشی بشن با اون سوزن ها،دردی که داشت کمتر از دردی بود که به قلبم وارد شد. آدم بزرگا هم باید مثل بچه ها باشن و بگن خودم خوشگلم نیاز به آرایش ندارم،نه اینکه با اضطراب بخوان کل صورتشون رو بکوبن از نو بسازن. اصلا بکوبن از نو بسازن و فیک بشن؟ به من چه؟ همین. احساس میکنم یه آدم مصنوعی شدم.این گندکاریی که کردم تیپ من نبود. من اهل این کارا نبودم و ناراحتم.این مادر کفاره ی گناهای منه،خدا میخواست نفرینم کنه بدتر از این نمی تونست. آدم کسایی که دوست داره رو زشت نمی بینه.چرا سعی میکنه لهم کنه هربار؟ به جهنم. 

یه تابلو بچسبونم رو پیشونیم که از من گذشتین و رفتین سراغ آدمای دیگه،طردتون کردن همون جهنمی که هستید بمونید. حالم رو بهم میزنه عین. بولشت ها درباره ی تنهایی و ناامیدی.دوست دختر/پسر نداشتن تنهایی نیست. با کسی دوست شدن که تک تک پولاتو بشمره و ببینه چه قدر قیافه ت شبیه شاخ های اینستات تنهایی آدم رو کم میکنه؟ کی مردم انقدر خاکبرسر شدن؟ من دوستش بودم،شاید بیشتر از بقیه دوستاش دوسش داشتم،این چه کاری بود باهام کرد؟ حتی دلم نمیاد ببینم انقدر حقیرانه آویزونم شده که تنها نمونه. ولی نه،برو همون جهنمی که بودی،یه بار دلم رو دستت دادم.دیگه چیزی ندارم که بهت بدم. 

آدمای بد،آدمای بی رحم اعتماد به نفس نداشتن و ترس ما رو بو میکشن و اذیت مون میکنن. تصمیم گرفتم ادای آدمایی که اعتماد به نفس بالایی دارن رو دربیارم،درباره ی مراقبت از خودم قاطع باشم و به کسی اجازه ندم ناراحتم کنه.من دیگه نمی تونم خودم رو کنترل کنم بدی آدما رو با بدی جواب ندم.دیگه نایس بودن و آموزه های عزیز روم جواب نمیده.

چند ساعت دیگه میرم پیش روانپزشک. اول از همه باید بهش بگم هنوز پریود نشدم و بد و بی تربیتم. اما داروهای مسخره ت رو مثل پستونک نکن تو حلقم و بهم گوش بده.نوبت روانشناسه رو هم فیکس می کنم و بدون اینکه بذارم حرف بزنه همه ی حرفامو بهش میگم.من تو دلم خیلی غم دارم و فقط نیاز دارم به یکی بگمش. یکی که خفه شه بذاره حرفم رو بزنم.کسی که حتی اگر حرفام ناله کردن بود وظیفه ش باشه گوش بده. دلم نمیاد دیگران رو کیسه بوکس حال بدم بکنم،راه مناسبیه. 

بیشتر بچه های کلاس دارن تقلب میکنن. اینکه کسی به جاشون امتحان بده یا که کسی باشه که کمک شون کنه یا باهم حل کنن. اما من چی؟ هیچی. جز خودم یار دیگه ای ندارم و می بینم طور وحشیانه ای از پس درس های این ترم دارم برنمیام. اما قرار شد ادا دربیارم دیگه؟ ادای آدمای خیلی درس خونده و آماده رو درمیارم و پدر خودم رو درمیارم. کی میدونه چی میشه؟ شاید استادای احمق دلشون نیاد بهم نمره کم بدن و بندازن من رو و پاس بشم.

دیگه دبیرستانی ها و کنکوری ها دارن بی تربیت میشن.وقت ندارم تو سوالای امتحانم رو جواب بده؟ بچه پروها. سلام نکرده سوال شون رو میفرستن میگن عجله دارم جواب بده.با بلد نیستم متاسفانه خوشحالشون کردم.هاها.

به این باور رسیدم اگر آدم متواضعی باشی، کتاب واقعا بهترین دوست آدم ـه. حتی وقتی واقعیت ناراحت کننده ای رو میاره جلوی چشمات،میدونی که قراره کمکت کنه و هیچ وقت قرار نیست انتقام چیزی رو ازت بگیره. 

اونقدری گریه کردم که چشمام می سوزه و میدونم تا پایان روز قراره یه سردرد خوبی بگیرم.ناامید شدم از خودم.نه بستنی حالم رو خوب کرد،نه حوصله ی انیمیشن محبوبم رو داشتم و نه هیچ چیز دیگه. وقتی داشتم رد میشدم از کتابخونه م چشمم به زندگی خود را از نو بسازید افتاد و به خودم گفتم بذار یه کتاب غیردرسی بخونم شاید حالم بهتر شد. تله ی شکست رو انتخاب کردم و نمره ی 60 گرفتم. یعنی یکی از تله های اصلی زندگیمه. راهکارایی نوشته بود که فعلا تا اینجا امتحان کردم و چشمام رو بستم و همه ی روزهای مدرسه و دانشگاهم رو مثل یه قطار از جلوی چشمام رد کردم. باعث شفاف بشن برام. قدم بعدی این بود که نوشته بود از کسایی که باعث تحقیرتون شدن عصبانی بشید و اثبات کنید اشتباه میکردن. منم از دبیرادبیات و هنر و معلم حسابانم عصبانی شدم و بهشون گفتم خودتون حقیرین. نمی تونم با هیچ کدوم شون،هیچ کدوم از کسایی که باعث تحقیرم شدن حرف بزنم اما تونستم راهکار پیشنهادی ش رو عملی کنم و حالم بهتر بشه. برام شفاف شد و وقتی نوشته بود چه احساساتی رو دارم دلگرم شدم که قراره فهمیدم بشم و تنها نیستم. 

استاد جبرخطی ـم باعث تحقیرم میشه.یه سوال رو ازش خواستم بهم توضیح بده و گفت قابل قبول نیست درس رو درست نخوندی و تو ذهنم این سواله که می مردی توضیح بدی؟ وقتی هم ازش میخوام تو اثباتی کمکم کنه میگه مبانی ریاضی پاس کردی. تا حالا دوبار کلا ازش کمک خواستم و هربار کاری کرده که فکر کنم یه احمقم.منصفانه نیست. تدریسش رو هر آدم عاقلی ببینه چندشش میشه. صدای قورت دادن آب دهنش و ملچ ملوچ زبان و دهنش تو ویدیوهاش هست و گاها گریه م درمیاد تا فیلم هاشو ببینم. عفریته ی بیشعور. من اگر استاد میشدم به دانشجوهام کمک می کردم و بهشون میگفتم لازم نیست تو همه ی رشته ها پرفکت باشید،فقط تلاش تون رو بکنین. مگه چیزی مهم تر از تلاش دقیق و هدفمند هم هست؟

از روان پزشکه برای دوشنبه نوبت گرفتم. میخوام کتابم رو همراهم ببرم. صدهزارتومن پول بی زبون هم دادم به روانشناسی که میدونم قراره اعصابم رو خورد کنه اما کتابم رو می برم که مستقیم راجع به طرحواره هام باهاش حرف بزنم. شاید هم رفتم پیش روانشناس و چهل و پنج دقیقه فقط خودم حرف زدم تا سبک بشم.نیاز دارم برم جایی که کسی وظیفه ش باشه بهم گوش بده.درد و غمی که تو دلم هست رو بهش بگم و برم. از ناله کردن خوشم نمیاد.چه فایده داره و کیه که تو این روز و روزگار کوفتی حالش خوب باشه؟ نباید بار اضافه شد و جز این هیچ کس نمی فهمه و با حرفای بولشت شون اذیتم میکنن. اینکه کسی نذاره حرفم رو بزنم و بخواد با بک گراندهای خودش من رو متقاعد کنه مثل اون فکر کنم عصبیم میکنه.مثلا دوست های من آدمایین که فکر می کنن یه پا روانشناسن اما روانشناس ها رو قبول ندارن و حاضر نیستن کتابی بخونن.آدم باید کتاب بخونه و بیشتر بفهمه چه قدر نادان ـه و هدیه ش این بوده به جهل گذشته ش پی ببره و سعی کنه خودش رو شفا بده.عزیز وقتی از کسی عصبانی میشه بهش میگه "نادون" ! حالا فکر میکنم اگرچه دوستمن اما وقتی ارزش برابر نداریم چه فایده باهاشون حرف بزنم. جز اعصاب خوردی هیچ چیز دیگه ای عایدم نمیشه. 

پسرهای اطرافم،چندتایی شون از اینکه تو سن هایی نزدیک من،یکمی بزرگتر،تا حالا هیچ رابطه ای نداشتن،رابطه ای خارج از فضای مجازی ناراحتن و اعتماد به نفس شون رو گرفته. من هیچ وقت فکر نمیکردم دوست دختر نداشتن اعتماد به نفس پسری رو بگیره. برای من خیلی نرماله. خب آدم کسی که مناسبش باشه رو پیدا نکرده،خب نتونسته رابطه ای رو رشد بده و نگه داره،خب گاهی نمیشه دیگه،مگه چیه؟ من از دوست پسر نداشتن لذت می برم.اضطراب مسئولیتی که داره خیلی زیاده.راه و بی راهم غرایز باعث چندشم میشن و خودم رو میشناسم که به درد این روابط نمیخورم اما باعث نشده اعتماد به نفسم رو از دست بدم.سعی میکنم ازشون حمایت کنم و بگم کدوم پسری میتونه برای همه نوع دختری جذاب باشه،کامان شما هم تیپ خودتون رو پیدا نکردین اما خب دازنت ورک. اینکه روی کسی کراش بزنی بعد بگی باهم باشیم و بعد از دیت یاد کنی بهم احساس استفراغ میده. تا چه حد مبتذل.آدم اینجوری فقط دوست دختر/پسر داره اما هیچ از تنهاییش کم نمیشه. صرفا شبیه آدمای توییتر و اینستاگرام شده. آدم های فیک ِ خود خفن پندار.

درسمون رو بخونیم،بریم سراغ ورزش یا موسیقی مورد علاقه مون. کتاب بخونیم و سعی کنیم بنویسیم. بریم دنبال علاقه مون و سفت بچسبیم بهش و آدم درست حسابیی بشیم. این نکبت کاری ها چیه آدما درگیرش میشن؟ چرا تو هر چیزی به خاک برسر ترینش راضی میشن؟ به من چه. اما بیاید وقتی خودتون نکبتید اعتماد دختر و پسر مردم رو نگیرید،نمی تونین برآورد کنین چه آسیبی به شخصیت شون میزنین. بی رحمای مسخره ی زشت.

.

به دستی دست بده که دستت را نگاه بدارد. به جایی پا بگذار که زیر پای تو نلغزد. موج‌های دریا، که در وقت طلوعِ ماه و خورشید این قدر قشنگ و برازنده است، کی توانسته است به آن اعتماد کند و روی آن بیفتد؟ ولی کوه محکم، اگر چه به ظاهر خشن است، تمام گل‌ها روی آن قرار گرفته‌اند.

بیا! بیا! روی قلب من قرار بگیر... 

 

از نامه‌های #نیما_یوشیج به #عالیه

+ناامیدی الانم باعث شد تا مغز استخوانم غم رخنه کنه و دردم بگیره و میدونم زیر سر امید های واهیم بود.

هیچی بهتر نمیشه. هربار از جانب چیزایی که برام مهمن قراره تحقیر بشم.

کاشکی میتونستم احساسات منفیم رو به آدما بروز بدم،قول میدادم بعد از اون درست ترین تصمیم رو بگیرم. دوست داشتم از موضع برابری بگم باهام بد کردین اما من الان اونقدر دختر قویی شدم که میتونم بدون حضور شما با کیفیت خوبی زندگی کنم. زندگیی که توش خیلی به فنا میرم، گریه میکنم،ناامید میشم،به هیچ جا نمیرسم و یهویی می بینم راه افتادم و چیزایی بهتر از خواسته هام به دست آوردم. من خودم رو،که بزرگ ترین داراییمه از زیر پاتون بیرون کشیدم و زنده ش کردم. حالا اونقدر قوی شدم که دیگه از شما به من راهی نیست. اما چرا نمیتونم با کسی که بهم تا این حد بدی کرده بد تا کنم یا حداقل خوب نباشم؟ چرا وقتی غمگین میاد پیشم باز پرستارش میشم؟ چرا نمیگم به درک، برو همونجا که وقتی غمگینم کردی بودی؟ تلاش میکنم آدم خوبی باشم؟ این آدم خوبی بودنه؟ من باید چیکار کنم؟ 

اونقدر جبر میخونم تا بفهمم. قراره خفن خانوم بشم پس کم نمیارم.

یه وقتایی تو مغز آدم فقط چیزاییه که میخواستی فراموش کنی،امیدوار بودی فراموشت بشه یا حداقل بره پس ذهنت و دم دستت نباشه.آخ آخ مغز ِ وقت نشناس ِ بی انصاف ِ من! 

دیدی میگن الهی دست به خاک بزنی طلا بشه؟ من دست به هر کار هنریی میزنم یه زباله ی فورا دور انداختنی میشه،نمیدونم باید مداومت داشته باشم و تلاش کنم تا بهترش کنم یا همینه که هست،رها کنم بره. این اوریگامی هایی که درست کردم اصلا قشنگ نشدن،چهارتا کاغذ ِ تاخورده ی زشت ِ بی هنر. از خودم خوشم نیومد. در عوض تو درست کردن غذاها و دسرهای چاق کننده و مضر بعضا ، استعداد خوبی دارم! ((: یه دسر بیسکوییتی درست کردم قلبم داشت وایمیساد که انقدر خوشمزه دراومده ترکیبش.خب البته هنر زیادی نیست ترکیب چیزهایی که هرکدوم شون به تنهایی خوشمزه ن ولی خب. زرشک پلو با مرغ هم درست کردم و امروز برای خودم هستی ِ جذابی بودم.حس میکنم این کارای کوچیک باعث میشن برای یه زندگی مستقل آماده باشم. آماده ی وقتایی که خودم باید همه ی کارای خونه رو انجام بدم و به بقیه ی زندگیمم برسم. 

بازم از خودم خوشم اومد. مغزم زرنگ شد و هر چی میخوندم رو زودی می فهمیدم. اصلا به به! داره از احتمال خوشم میاد،هرچند به نظرم مسائلی که میدن بولشته.مثل این بازیه که کلی کارت داره و اسمش رو بلد نیستم و پرتاب سکه و تاس. ابلها.به من چه.وقتی حتی دیگه منچ و مارپله هم بازی نمی کنم به من چه که چه اتفاقی میفته؟ ((: کاش مسائل بهتری رو بهمون میدادن و سخت ترش میکردن اصلا. 

مغزم جمع و جور شده و میگه هستی جون بیا،بیا کارامون رو انجام بدیم دیگه از پسش برمیام. 

 

به تنهایی

خوبه که داستان های رمانتیک بخونم و اکسیر جوانی داشته باشم و وقتی پیر شدم زودی بمیرم.

من به درد زندگی با یک نفر یا حتی خانواده نمیخورم. باید یه خونه ی کوچیک داشته باشم که همیشه تمیز باشه و کسی وسایلم رو جابه جا نکنه و نکبت کاری نکنه.وقتی تو دوران pms هستم و خواستم به ترک دیوار گریه کنم راحت گریه کنم و جواب پس ندم. وقتی اخلاقم وحشیه بزنم به در و دیوار و جواب پس ندم. برای خودم باشم و باقی وقت هایی که نیاز دارم با کسی باشم یه چند ساعت بمونه بعد بره خونه شون. یا نمیشه دیکته کرد به آدما چه چیزی دوست دارم. مثلا بی تربیت نباشن و مثل من عاشق سودوکو حل کردن باشن. غروب های نفرین شده یه فیلم خوب ببینیم و شب بریم سینما و گاهی بریم کنار ساحل آتیش روشن کنیم و چایی بخوریم و نگاه کنیم اگر قراره خوشبخت باشیم زندگی چیزی میشه شبیه معلق بودن روی امواج آب.بعدم دیگه خب خوش اومدی،برو خونه تون منم میرم سر درس و مشقم. دلم میخواد مثل یالوم با دوچرخه برم دانشگاه و هی درس بخونم و گاهی گردش های علمی داشته باشم.زندگی خسته کننده ایه اما برای من ایده آله و کلی شوق و ذوق و رنگی رنگی جات دارم. من ذاتا نمیتونم با خانواده م کنار بیام،جایی که توش رشد پیدا کردم و یاد گرفتم. نمیتونم بهش بگم دست به وسایلم نزنین،نکبت کاری نکنین و بذارین هرکس مرزهای خودش رو داشته باشه.شاید اینطوری بتونم کسایی رو که دوست دارم واقعا دوست داشته باشم. 

کاش عین. از این نزدیک تر نشه. این همه وقت من رو زباله کرد انداخت اونجا چون دنبال یه دختر خفن ِ از خود راضی بود حالا که دید من بدون اینکه تلاش کنه پرفکت باشه دوستش دارم و همه جوره هوادارشم برگشته،برگشته که بمونه و ببینه دوستش دارم؟ نه. فشار سینگلی. من ارزش و احترامی ندارم براش و یاد گرفتم اگر کسی برام احترام قائل نباشه و مراقب احوالم نباشه اون رابطه ساکز.الان اونقدری قوی هستم که نپذیرمش اما کاش بهم از این نزدیک تر نشه. به سختی میتونم جلوی خودم رو بگیرم کاری که باهام کرد رو تلافی نکنم. من اونقدر بخشیدم و پی چیزی نبودم که تحمل نایس رفتار کردن رو ندارم دیگه. اما نمیتونم کاری کنم دوستش نداشته باشم و کاش لای منگنه قرار نگیرم. 

اوری ثین ساکز،اوری ثین ساکز. یاد اون مرد ابله افتادم که گفت نمیشد فارسی بگی؟ چرا فکر میکنن این کار برای شوآف کردنه؟ تا حالا تو مسیر زبان آموزی نفهمیدن بعضی جمله ها به زبان دیگر نزدیک تره به احوال آدم و این نشان خودباختگی نیست؟؟ هوف. به اون چه،جوابش رو ندادم تا بمیره.امیدوارم دیگه این ترم درس هام رو نیفتم و حالم نرمال بشه و عین آدم درس بخونم. کتاب شلدون عزیز رو هم خریدم و سعی میکنم حالت استفراغی که به استاد جبر دارم رو دور بندازم و درسم رو بخونم و بعد که گذشت یه خاک بر سرت با اون درس دادنت و اخلاق گندت بهش بگم. بی اعصاب و بی تربیتم و اختلالات هرمونی. 

چهاردهم میرم تا یه خانوم ِ قری بشم.

تهی

شبیه یه دخترِ حسود بدبختم یا شایدم یه ناکامِ  فاز انتلکتی برداشته. شاید هم در حق خودم اجحاف میکنم و فقط کلافه م. اوری ثین ساکز. 

حس میکنم همه از نداشتن دوست دختر/ پسر رنج می برن و نیروی جوانی شون داره هدر میره و دنبال یه آدمی می گردن که به زور طوق نیمه ی گمشده رو بچسبونن بهش و احساس خوشبختی کنن و دیگه از تنهایی نترسن. باهم حرفای بولشت بزنن، بی تربیت کاری کنن آهنگای خز گوش بدن و چیزای زشت تر.بعدم بقیه ی کاپل ها رو مسخره کنن و بخندن به ریش دنیا که ما خوبیم و شما نیستید. وحیده از وقتی ازدواج کرده از یه دختری که بابت اینکه تو چهل سالگی هنوز ازدواج نکرده شرمگین بود به یه دختری تبدیل شده که همه رو با شوهرش تحقیر میکنه. هاه بدبختا من ازدواج کردم، شوهرم بنده و برده ی منه و مهریه م خدا تومن. دختره ی نکبت، اه. همه ی اینا به نظرم خز و چیپ و مسخره و استفراغ ‍‍‍ه. به نظرم باید دنبال چیز بهتر و عمیق تر و واقعی تری گشت. عاشق آدمی شد درحالیکه تنهایی رو پذیرفتی و یاد گرفتی مستقل زندگی کنی. وقتی با نیازهات صادقی و به تعادل رسیدی. وقتی می تونی گاهی از خودت بگذری و صاحب خانواده بشی. وقتی میتونی دست کسی رو بگیری تا به آینده ی دلخواهش برسه. وقتی می تونی به جای عسیسم به محبوبت بگی مینای شراب من! وقتی احساست به پختگی رسیده،مثل آهنگای ابی. من اینها رو تجربه کردم؟ خیر. اینکه چرا روابط آدمای اطرافم اذیتم میکنه رو نمی فهمم،خب به من چه.

بعضی جاها میزنم statistics studentو کیف میکنم هاه دیگه یه جوجه دبیرستانی نیستم و ازم میخوان رشته ی دانشگاهی و فیلد مورد علاقه م رو بنویسم. قراره بعد امتحان ها مقاله های آمار و احتمال کرسرا رو ترجمه کنم و تو نشریه ی دانشکده مون چاپ بشه به اسم خودم و بهم گواهی بدن. ۱۲۰هزارتومن پول زبون بسته از سر جیگرم کندم و کتاب شلدون رو خریدم و دیدم بخش خوبی از کتابایی که باید خوب واسه المپیاد آمار بلد باشم رو خریدم. خدا به من و همه ی دانشجوها پول بده کتاب خوب بخریم. دارم کم کم خودم رو راضی میکنم درست درس بخونم و جز جبرخطی که پشمام ریخته سرش تو بقیه درسا خاطرم جمع ‍ه که نمیفتم. استادِ عنترخانومِ لامصب.

اگه میرفتم دانشگاه علامه حتما برام سوال نبود این پسره تو کارگاه انتگرال چرا با دخترا حرف نمیزنه و کلا خجالتیه اما برای من گل میفرسته و میگه خیلی لطف کردم. شاید دختر مهربونیم و میخواد از فایل کلاسا استفاده کنه خجالت می‌کشه گاو باشه. بالاخره پسرا هم‌مثل من دسته ای از موجودات اهلین. خدا اون مرد مومن رو که باعث شد دانشگاهم تک جنسیتی باشه بیامرزه. اما راستش رو بگم اصلا ناراضی نیستم الان. اگر بهم بگن از این دانشگاه مختلط ش هم هست همین وضعیت رو انتخاب میکنم. علتش نامعلومه. حوصله درام ندارم. بالاخره دختر و پسر جوانیم همه،داستان زیاده. اینجا داستان و فلان نداریم.

همیشه مردای شهرمون رو بی تربیت میدونستم که آداب معاشرت و مشتری داری بلد نیستن. واسه خرید که میرفتیم بازار بعضی فروشنده ها زیاد بی تربیت بازی درمیاوردن و مودب نبودن، بعضی پسراش هم تعادل نداشتن و تهاجمی برخورد می‌کردن، خلاصه که ساکز. زن ها همینطور و به نظرم میومد به این خاطر که شهر مذهبیه و اونقدر در معرض هم نیستن و روتین نیست که خیلی چیزها رو یاد بگیرن. حالا بین همه شون من چیز خوبی دراومدم؟ البته که نه. منم گاوم تو معاشرت هام.فقط می فهمم گاوم و وقتی میام جبران کنم دیر میشه. امروز زنگ زدم به یه کتابفروشی تا شلدون رو بیاره. خودمو آماده کرده بودم اقاعه باهام مثل حیوان اهلی حرف بزنه اما مودب و مهربون بود. راننده ای که کتابم رو آورد ده دقیقه معطل شد تا برم از عابر بانک پول بریزم به حسابش و تا خونه هم من رو رسوند و آییی چه قدر جنتلمن بود. وقتشه که عذرخواهی کنم و بگم نه اینطور نیست. مردای شهرمون خیلی هم خوبن و زبون منه که درازه. اما همچنان از پسرای جوان شهرمون خوشم نمیاد. اینطور که معلومه دل به دل راه داره و اونا هم از من خوش شون نمیاد. 

انتظار دارم آدما باهام بد برخورد کنن. مسئولا و باقی. اما همه باهام مهربونن،کارم رو راه میندازن،مودبن و گل و قلب میفرستن. من چرا انقدر توقع یه برخورد پرخاشگرانه دارم؟ همیشه منتظرم بد برخورد شه؟ آدم خوبای اطرافم،روی ماه تون رو می بوسم. 

هر چی فیلم آشغال بود این هفته دیدم. هیچ مطالعه آزادی نداشتم و مغزم رفته تو فرغون.یک انسان تهی.

من به نظرم میاد درسته تو اکثر موقعیت های زندگیم یه لوزر بودم اما قراره یه جایی که مسیرم درست بود و تلاشم کافی، موفقیت خوبی داشته باشم. در تعریف موفقیت باید بازنگری شه گاهی وقتا جون سالم به در بردن موفقیته و من خیلی وقتا جون سالم به در بردم. اوریگامی هایی که درست میکنم، المپیاد رمزنگاری، المپیاد آمار و همه ی همایش هایی که شرکت میکنم به این خاطره که بگم هیچ وقت متوقف نمیشم.

 

 

کم کم ترسم از رهاشدگی داره تکراری میشه و وحشی درونم میگه تا کی میخوای بترسی؟ آخرین بار همین چند وقت پیش فهمیدم اگر عزیز نباشه که دوستم داشته باشه من دیگه نمیتونم احساس کنم وجود دارم و تعلقم به این دنیا رو از دست میدم. شاید فراتر از میل به دوست داشته شدن، فقط به خاطر اینکه احساس کنم وجود دارم تلاش میکنم دوست داشته بشم. نمیتونم بگم می ارزید،چیزی عایدم نشد.

در توصیف رابطه م با ملیکا میتونم بگم she's nice to me اما قرار بود دوستم باشه. کیمیا هم همینطوره، اونقدر آدم درست حسابی و باسواد و مشغولیه معذب میشم همینجوری بهش پیام بدم. شاید چند نفر دیگه ای هم باشن. من به اکثر آدمای زندگیم،اکثر آدمایی که وجود خارجی دارن و من رو میشناسن باید مسیج بدم و دیگه نزدیک ترین هاشون رو ویدیو کال داشتم.

کمتر به روابطم وابسته م،نسبت به قبل. با آذر و آنیتا خیلی کمتر از قبل حرف میزنم، به خاطر امتحانا و فشار درسی بود اما نمیدونم تا چه حد صادقه. باید ناراحت و مضطرب و پرپر میشدم اما نیستم.وقتی فاصله گرفتم ناخودآگاه و کمتر همیشه بودم و یه گافی ایجاد شد تازه شروع کردن به دیدنم و انگار نبودنم چیز تازه تری بود. راستش میخوام به این نبودن ادامه بدم و خودم رو از هر چیزی که بهش تعلق دارم جدا کنم. شاید چون خیلی درد کشیدم. هرچند گاهی احساس تنهایی خیلی دلم رو می سوزونه اما رابطه های اطرافم حالمو بهم میزنن. آدمایی که سر نیازهاشون باهم صادق نیستن و یه گرهی میفته. اوممم شایدم...اگر آدمی بود ذوق چیزهایی رو که دوست شون دارم رو داشت، شاید عبوث و منزوی نبودم.

خیلی

دارم سرمشق هایی که پیش دبستان و کلاس اول ابتدایی از روش چندخط می نوشتیم رو می نویسم که به دست چپم نوشتن یاد بدم،همونطور که دست راستم بلده. خوش خط بودنم ارثی ـه،تقریبا اکثرا فامیل پدری نستعلیق می نویسن(اولین و تنها ژن خوب) میخوام ببینم میتونم این ارث رو به دست چپم انتقال بدم و اگر هم نشد با تکرار و تمرین بتونم با دست چپ هم بنویسم. نمیدونم چرا دست چپ همیشه برام جذاب تر بوده. دوست داشتم دست چپی باشم،متفاوت به نظر میرسه و از بچگی این خیال رو داشتم که دست چپی ها باهوش تر و سریع ترن. انگیزه م واسه ی این کار نامشخصه،اونم وقتی که وسط میانترم ها و بیخ گوش امتحانای پایانترمم و وقت برای چنین کاری ندارم. خوشم اومده،هی سعی میکنم کارامو با دست چپ بکنم و بهش اولویت بدم. اگه دست چپم یه آدم بود حتما از این همه تبعیض افسردگی گرفته بود و گندیده بود. 

نمیدونم چرا یهویی انقدر ز غوغای جهان فارغ شدم.مغزم هر چیزی که استرس شناسایی کنه رو دایورت میکنه. هنوز باورم نمیشه فقط چون اعصاب پروژه ی جبر رو نداشتم سه واحدی برنامه نویسی رو حذف کردم. چون فیلم های احتمال زیاده واسه امتحانش نخوندم و خیلی چیزای دیگه.البته از اینکه سر امتحانا مغزم حرکتای قشنگی میزنه هم خوشم اومده. راستش انگار نه انگار مغز هستی ـه،خوب کار میکنه،خوب تحلیل میکنه و خوب حل میکنه،خب یه جاهایی هم استاپ میده. نمیدونم این بیخیالی از من نیست. حس میکنم یکم دیگه ادامه پیدا کنه می فهمم چه گند عظیمی به درسام زدم. ناامیدم.میخواستم این ترم پرفکت باشه اما خب حساب خیلی چیزا رو نکرده بودم...

داروهای جدیدم چاق کننده ن،باعث افزایش اشتها میشن و وقتی دیدم شلوار زشت ِ گشادم دیگه کیپ تنمه احساس شرم کردم.یه مشت قرص ابلهانه باید بخورم تا ویتامین های بدنم تامین بشه و هرمون هام تنظیم بشن و عوارض ناراحت کننده ای دارن. اونقدر هم بی حالم که فکر فعالیت فیزیکی هم برام سخته. شدم آدمی که ازش متنفرم و با غذا نخوردن سعی دارم از خودم انتقام بگیرم انگار. انتقام اینکه انقدر باعث شرمم میشه.وقتی آدم چاقی رو می بینم،یه چاقی مفرط خیلی عادی برخورد میکنم چون به نظرم it's ok و نمی دونم چرا این رفتار موقر رو با خودم ندارم. اینکه دیده بشم یا برم تو جمعی که ظاهرم مهم باشه عصبیم میکنه.باز حبس شدم تو خودم...

اینکه پسری که برادرت نیست و جای برادرت هم نیست رو هول بدی تا به دختری که دوستش داره ابراز علاقه کنه حس عجیبی داره. احتمالا خواهرا طوری رفتار میکنن انگار سقف آسمون سوراخ شده و همین یه شاهزاده رو امانت داده و تو همه چی بهترینه و اون دختر خیلی هم دلش بخواد. من اما به شکل ایموشن لس تری بهش گفتم که این بهترین فرصت ـه برای شجاعت به خرج دادن و خجالتی نبودن،حتی اگر نشه تمرینش کردی و یه چیزی به دست آوردی...نپرسیدم چیکار کرد ولی دلم خواست برادر داشتم و می دیدم که گلوش پیش دختر یا احیانا پسری گیر کرده...

هر چه قدر مطمئنم اگر بمیرم میرم جهنم مطمئنم عزیز حتما میره بهشت.امیدوارم آپشن های بهشت طوری باشه که عزیز و آقاجون کنار هم باشن و خبری از حوری و پری و از این بی تربیت کاری ها هم نباشه. عزیز نماز میخونه،براش قرآن می خونن،کلی دعا میخونه،همیشه موهاش زیر روسری ـشه و کلی کار خوب کرده. حواسش به این گناه معمولی ها هم هست. اونقدر آدم خوبیه که من هر قدر شبیهش باشم به گرد پاش هم نمیرسم. خب خدا از من انتظار زیادی داره، کاشکی سطح توقعش رو پایین میاورد. نه برای اینکه منم برم بهشت،برای اینکه فقط به خاطر اینکه قراره برم جهنم،فکرش رو یه گوشه اون دور دورا نمینداختم. خوش به حال دخترای خیلی چادری و حزب الهی لابد.پیر بشن و بمیرن میرن بهشت.اما با این وجود دلم نمیخواد مثل اونا باشم،شایدم نمیتونم.نمیدونم... خواستم بگم خیالم راحته عزیز هرجا که هست حالش خوبه و دنیا به کامشه. 

بعضی وقتا که پی ام اس حمله میکنه بیچاره ترین آدم روی زمینی. اما من اینجور موقعا از خودم بدم میاد. ناله کردن واسه دردهای غیرواقعی.هرمون های لعنتی.

یه بخشی از وجودم دلش میخواد یه زن خیلی خیلی قوی باشه. توی فیلما از زن های مقتدر خوشم میاد. جذب شون میشم و احتمالا مغزم طرفداری شون رو میکنه. از زن های مهربون مثل فرشته هم خوشم میاد.دوست دارم مثل اونا باشم اما بهم احساس قدرت نمیدن. احساس حماقت میدن که خودم رو بهش راضی کردم.اما خب نه،نمیدونم. تو یه دنیای متضادم که قراره چطور باشم.به هر حال جدا از تمام مشکلاتی که سر راهمه و از من،من ساخته دلم میخواد در نهایت هستی خودساخته ای باشم.از اون دخترایی نباشم که فکر پسرا رو ازشون می گیری خالی ِ خالی ـن. هر چیزی به وقتش،سرجاش،به اندازه ش. 

با لحن ِ ابی،دلم خیلی چیزا میخواد!

دلم میخواد مثل شخصیت های عمیق و فهمیده و سالخورده ی فیلم ها زندگی آروم و بی شیله پیله و معمولیی داشته باشم. عصرا بشینم یه گوشه حیاط کوچیک قشنگم قهوه(ترک) بخورم،یه کتاب خفن رو با آرامش بخونم و یه لبخند رضایت هم داشته باشم. شبا هم برم میدون مرکز شهر یه گشتی بزنم، برم کنار ساحل، سازم رو بردارم و آواز بخونم تا دلم کوک شه. صبح که شد خودم کلی کار برای انجام پیدا کنم نه کلی کار منو. دوست دارم ساعت های زیادی رو به طور حرفه ای ساز بزنم،آواز بخونم،بنویسم. بعد از اون فقط درگیر ریاضی و فیزیک باشم.گاهی وقتا به خاطر سوالایی که دارم و ایده های جدیدم سفر کنم و مجبور باشم همه چی رو خوب و با دقت ببینم و تحلیل کنم. بعد هم به رسالتم به عنوان یه آماردان... نه نه. خوشم نمیاد رسالت بتراشم تا همینجا بسه.

من از این زندگیی که باید بدویی فیلد نشی بدم میاد.

 

خلاصه که به نظرم جاوا یه پیرمرد غرغروی دم دمی مزاج حمام نرفته ی قهرکرده با تکنولوژی ‍‍‍ه. 

از فیلم last christmas که خیلی هم فیلم معمولیی بود چیز خوبی برداشتم. حرف تام که گفت فقط کافیه هر روز هر چه قدر کار خوب که از دستت برمیاد انجام بدی. می بینم این خیلی راه ساده تر و امن تریه. خوشم اومده ازش. هر روز هر چه قدر کار خوب که از دستم برمیاد انجام بدم و تغییرات کوچیک ایجاد کنم. حس میکنم این باعث میشه به اینکه چه قدر کار عقب افتاده و سخت دارم فکر نکنم و هر روز هرمقدارش رو که تونستم خوب انجام بدم.راضیم ازش...

خب،دیگه از زهرا ناراحت شدم و دلم نمیخواد خواهر کوچیک ترم باشه. بره خونه شون واسه ی خودش. خوشش اومده از دیگران بهره کشی کنه و در ازاش دوست شون باشه. از داستان هاش درباره ی پسرای مزخرف و جلف همکلاسی ـش و دوست دخترهاشون و اینکه دختراشون چه قدر پلنگن و این نیست،خسته شدم. من ترم یک بودم این بولشت ها رو نداشتم. خز بودم،این بولشت ها رو نداشتم. تازه خز هم نبودم،فقط ترم یکی بودم((: داره یاد می گیره با پسرا تا اندازه ای خوب باشه که تو آب نمک نگه شون داره،به موقع امتحان ها و تمرین های تحویلی ازشون کار بکشه و بعد هم هیچی. من زمان اون میخواستم دنیا رو فتح کنم...من هیچ وقت یه تینیجر نرمال نبودم،از اون خاطر شاید نتونم بقیه رو هم درک کنم. شاید همه ی این مزخرف کاری های تهوع آور اقتضای سنشه نه باگ های شخصیتی ـش. هر چی که هست دیگه نمی خوامش. براش شدم حل المسائل. سوالای مشتق و انتگرال و فیزیکش رو حل کنم و حتی یادش بره تشکر کنه. خب چرا؟ نه این منم که انقدر خودم رو بی ارزش میکنم...

تصمیم گرفتم کاری که خوب به نظر میرسه اما حس خوب بهم نمیده رو،انجام ندم! خودم رو از احساس حقارت بعد از کار خوب نجات بدم. گرچه نمیدم اصلا کار خوب حساب میشه یا نه. دیگه به همکلاسی هام حل تمرین هامو نمیدم،سوال هاشون رو زرت زرت جواب نمیدم،هر موقع خیلییی بیکار بودم. تا وقتی یادشون رفت تشکر کنن یا که رفتار احمقانه شون رو دیدم به خودم نپیچم و احساس بد پیدا نکنم. یک سال و نیم پیش که اومدم این دانشگاه و هیچ کس بهم کمک نکرد فهمیدم اینجا هر کس باید رو پای خودش وایسه و هیچ وقت ِ هیچ وقت به امید کمک کسی نمونم. اینطوری خیلی بهتره. زودتر از همه تمرین هامو تحویل میدم و یه جاهایی بیشتر از همه پدرم درمیاد بات آی دید ات ((: 

برنامه نویسی پیشرفته رو حذف اضطراری کردم. استاد راهنمام پیام داد بهم که یه روال کار اداری داره که اونطور که حساب کردم تا انجامش مهلت حذف اضطراری تموم شده. بهم گفت با اینکه اختصاصی اختیاریه اما پیش نیاز یه درس کوفتی دیگه هم هست و اینکه بیفتم بهتر از اینه حذف کنم.گفت من دختر درس خون و باهوشیم و به افتادن فکر نکنم و از پسش برمیام. منم گفتم چشم و دیگه اقدامی نکردم برای کارای حذفش. خب هیچ مسلمونی هم نیست تو جاوا کمکم کنه و لعنت بهش.خودم باید دست به کار شم اما از هر طرف دست به کار شم نمیتونم پروژه رو برسونم. احتمالا کد طولانیی نداشته باشه فقط مباحثی که باید بخونم اونقدر زیاد هستن که نرسم. هفت دی هم امتحان میانترمه و نمیدونم چطوری قراره این درس رو پاس کنم. اینکه نتونم از کسی کمک بگیرم خیلی بده ولی به نظر میرسه که همیطوره. ایده ای ندارم برای انجامش اما حوصله ی استرس هم ندارم،ولش کردم.فقط سعی کردم کارای جانبی مو انجام بدم که تا ددلاینش درگیر کار دیگه ای نشم. سه روز دیگه من باز سلطان صحنه ها خواهم بود.

زندگیی که آدم توش بتونه درس بخونه قابل بخششه،دوسش دارم.

اینجانب،سلطان ِ صحنه ها،من!

از شنبه روزی دوتا امتحان داشتم. خب حتما باید کنار میومدم و تلاشم رو دو برابر میکردم اما به طور منصفانه،تلاشم به صفر میل میکرد. سرگیجه م اونقدر زیاده که حتی تو حالت نشسته هم انگار دنبال زمین دارم دور خورشید می چرخم. بنابراین دائما دراز کشیدم روی تخت و کیه که بدنش تا این حد نکشه و وقتی دراز میکشه، خوابش نبره؟((: وقتایی هم که بیدار بودم و باید به خودم یه تکونی می دادم مطالعه م برای امتحان رو به یک ساعت قبل از امتحان کاهش میدادم. اول با امتحان هفتاد صفحه ای ِ تفسیر شروع کردم. نیم ساعت قبل از امتحان شروع کردم به خوندن و هشت شدم،تقریبا بالاترین نمره اما خب کسی بود که هفت صفحه نت برداری کرده بود و نمره ش از من پایین تر بود و حتی وقتی فهمیدم یه لحظه شوکه شدم که نکنه منبع رو اشتباهی خونده باشم! واسه ی امتحان روش های آماری باز هم شاید نزدیک یک ساعت خوندم درحالیکه همکلاسی هام یک روز یا شایدم بیشتر وقت گذاشتن.فرمول ها رو خوب آنالیز کردم تو مغزم و چون سه چهار هفته پیش ازش تمرین حل کرده بودم یادم مونده بود،یادمه اون اولا روش برام خیلی خارجی بود اما الان درسی ـه که بهم احساس خفن بودن میده. مبانی ریاضی هم که بوس بهم نیم ساعت قبل از امتحان جزوه رو باز کردم ببینم داستان چیه و جبر هم خب شاید کمتر اصلا. باز از پس شون براومدم. تا حد متوسطی پیش رفتم. درست نمیدونم چرا انقدر بی استرس و ایموشن لس شدم. چون مریضم و ویتامین ها و بعضی فاکتورهای ضروری خونم خیلی پایینه یا که نه یه تغییر صد در صد روحی ـه. اما فهمیدم که من هیچ وقت نیاز داشتم زیاد درس بخونم(شما بگید خرخونی کنم اما من خوشم نمیاد درباره ی خودم یا کسی از مشتقات خر استفاده کنم خصوصا درباره درس) فقط باید سرکلاس خوب گوش می دادم و با مرور کوتاه اجازه میدادم ذهنم فعال باشه و بتونه خودش رو نشون بده. مثل الان که ذهنم مجبور بود با سوالای امتحان مثل چیزای تازه برخورد کنه و باهاشون کلنجار بره. آی دید ات! راضی ـم.حس میکنم همین روش درسته،وقتی سالم شدم و سرگیچه و حال بدم تموم شد همین روند رو پیش می برم،حالا یکم محتاط تر. 

محمد معتمدی میخونه ای چشمانت مینای شراب من و به خودم میگم این خطاب ظریف عاشقانه رو جز دو هم زبان جز دو فارسی زبان چطور قراره حس کنن؟ چطور قراره بفهمنش؟حتی همه ی ما هم نمی تونیم درست درک کنیم که واو! این دوست داشتن چه قدر هنرمندانه و زیباست. چه قدر باشکوهه. همچنان معتقدم زبان مادری چیزی بیشتر از زبان ِ سخن گفتن ـه.فقط نمیدونم چرا تنها مثالی که براش دارم توی روابط خلاصه میشن. 

بعد از آنژیو فهمیدن عروق عزیز سالم سالمه و زن ِ زیبا فقط مشکل عصبی داشته. من خوشحال شدم که دیگه لازم نیست بترسیم عزیز قلبش مریضه و شیز دایینگ.خدا زبون هرکی اینطوری فکر کرد از این به بعد رو گاز بگیره اصلا. خوشحالم. خیلی خیالم راحته که بازم هست و قراره کمکش کنن که بهتر بشه.عزیز همیشه دعا میکنه،خدایا شکرت. 

از گروه خانوادگی لفت دادم. یکمی حرص خوردم و نمیدونم چی باعث شد زرت لفت بدم. خیلی خوشحالم. برنامه چیده بودم بعد از امتحانای ترم اکانت واتس اپم رو پاک کنم و دوباره بسازم تا بدون لفت دادن از گروه خارج بشم اما از این پولیتیک خوشم نمیومد چون شبیه انکار کردن بود. آدم های بولشت ِ پولدار ِ متوهم. ایضا بی تربیت.درسته گاهی وقتا فکر میکنم به واسطه ی پول زیادشون جایگاهی رو دارن که لایق ش نیستن،جایگاهی که کلی آدم با استعداد واقعی نتونستن بهش برسن و این بیشتر یعنی دماغ خودم سوخته اما خب اینکه برای موفقیت شون پا رو گرده ی دیگران گذاشتن و حالا همون ها رو ابزار تحقیر بقیه کردن برام غیرقابل تحمل بود. اه اه. همه شون باهم مشکل دارن اما شبیه آدمای خیلی باکلاس و درست حسابی هی قربون صدقه هم میرن. هوف هوف. در راستای دختر خوب مامان نبودن با لفت دادن از گروه استارت ِ برای خودم بودن رو زدم.به جهنم. اینا آدمایی نیستن که بخوام بعدا تو زندگیم باشن،پس به چه حقی مسبب حال بدم بشن؟ 

قراره چهارده دی برم لبم رو میکرو کنم. دکتره گفت با میکرو کمی از غیرقرینگی ـش برطرف میشه و شاید هم کاملا درست بشه. تغییرات جزئی دیگه ای هم در حد پاکسازی صورت و فلان هم هست. این یعنی دارم یه خانوم قری میشم. پسفردا میشم یه مو بلوند ِ ابرو موکتی  که تو مترو محل سگ به بقیه نمیده و وقتی یه نفر از روی صندلی پاشد مثل کرکس حمله میکنه. هاه. من اگر جای مردهای شهر بودم از زن های مو بلوند ابرو موکتی ِ قهوه ای خسته میشدم،جز زنی که دوستش دارم از بقیه خسته میشدم. این خیلی عجیبه مردا تا این حد میتونن تکراری پسند باشن،شبیه کودن بودنه ـه. شهر مثل گلستان باشه بهتره. هز زنی شکل ِ خودش باشه خیلی قشنگ تره.خودش رو بلدتره. شاید من کودنم و مو بلند ِ ابروموکتی بودن آپشن خفن و جذابیه. نمیدونم،به من چه. دوست دارم روز جهانی شکاف لب و کام هم یه عکس خوب ِ سربالا از خودم بگیرم و تو کپشن بنویسم سرت رو بالا بگیر دختر ((: البته نه برای حرکت های چیپ انسان دوستانه ی اینستایی،فقط به این خاطر که ببینم جرات ـش رو دارم چیزی که اندازه ی همه ی عمرم ازش خجالت کشیدم و سعی کردم پنهانش کنم رو میتونم انقدر واضح و روشن جلوی دید همه بگم؟

المپیاد رمزنگاری ثبت نام کردم،در واقع فرم ـش رو پر کردم تا اطلاعات بعدی. خیلی خفنه،همیشه دوست داشتم یاد بگیرمش اما مجالی نبود،نه بلد بودم چی بخونم و نه حتی کجا پیدا کنم.چندتا همایش خوب هم تو کانال انجمن فیزیک دانشگاه تهران و انجمن علمی خودمون پیدا کردم. یه سری مصاحبه هم خوندم. کاش همه کنکوری ها می دونستن دانشگاه اومدن چه قدر بهشون آپشن های متنوع و خفن میده و همه چی واقعی تر و ملموس تره. چیه این کنکور؟ چیه این دبیرستان،هر مرحله که میگذره می بینی تهش هیچی. میدونستم کمتر غصه میخوردم.

تولد باباست و هیچ کس نرسید بره چیزی بخره و تولد بگیریم. تو چشمای بابا انتظار این بود یهو غافلگیر بشه و ببینه تولد گرفتیم اما نه خبری نبود. من عذاب وجدان دارم و سعی میکنم فردا همه رو مجبور کنم برنامه ای داشته باشیم.خانوادگی ترین حسم بهشون عذاب وجدانه. دارم سعی میکنم همین رو هم نداشته باشم. همونطور که ف. نداره. از عذاب وجدان متنفرم...از خودم می پرسم کیدینگ می؟ یادت نیستا چیا کردن؟ اما خب هرسال تولد داشتم و می بینم اگر بابا بابا نبود و یه مرد دیگه بود،تو این سن خیلی مهم بود واسش تولد گرفته بشه. 

کاش ملیکا بود.کاش عین. بود و می دید چه قدر فرق کردم.