خوبه که داستان های رمانتیک بخونم و اکسیر جوانی داشته باشم و وقتی پیر شدم زودی بمیرم.

من به درد زندگی با یک نفر یا حتی خانواده نمیخورم. باید یه خونه ی کوچیک داشته باشم که همیشه تمیز باشه و کسی وسایلم رو جابه جا نکنه و نکبت کاری نکنه.وقتی تو دوران pms هستم و خواستم به ترک دیوار گریه کنم راحت گریه کنم و جواب پس ندم. وقتی اخلاقم وحشیه بزنم به در و دیوار و جواب پس ندم. برای خودم باشم و باقی وقت هایی که نیاز دارم با کسی باشم یه چند ساعت بمونه بعد بره خونه شون. یا نمیشه دیکته کرد به آدما چه چیزی دوست دارم. مثلا بی تربیت نباشن و مثل من عاشق سودوکو حل کردن باشن. غروب های نفرین شده یه فیلم خوب ببینیم و شب بریم سینما و گاهی بریم کنار ساحل آتیش روشن کنیم و چایی بخوریم و نگاه کنیم اگر قراره خوشبخت باشیم زندگی چیزی میشه شبیه معلق بودن روی امواج آب.بعدم دیگه خب خوش اومدی،برو خونه تون منم میرم سر درس و مشقم. دلم میخواد مثل یالوم با دوچرخه برم دانشگاه و هی درس بخونم و گاهی گردش های علمی داشته باشم.زندگی خسته کننده ایه اما برای من ایده آله و کلی شوق و ذوق و رنگی رنگی جات دارم. من ذاتا نمیتونم با خانواده م کنار بیام،جایی که توش رشد پیدا کردم و یاد گرفتم. نمیتونم بهش بگم دست به وسایلم نزنین،نکبت کاری نکنین و بذارین هرکس مرزهای خودش رو داشته باشه.شاید اینطوری بتونم کسایی رو که دوست دارم واقعا دوست داشته باشم. 

کاش عین. از این نزدیک تر نشه. این همه وقت من رو زباله کرد انداخت اونجا چون دنبال یه دختر خفن ِ از خود راضی بود حالا که دید من بدون اینکه تلاش کنه پرفکت باشه دوستش دارم و همه جوره هوادارشم برگشته،برگشته که بمونه و ببینه دوستش دارم؟ نه. فشار سینگلی. من ارزش و احترامی ندارم براش و یاد گرفتم اگر کسی برام احترام قائل نباشه و مراقب احوالم نباشه اون رابطه ساکز.الان اونقدری قوی هستم که نپذیرمش اما کاش بهم از این نزدیک تر نشه. به سختی میتونم جلوی خودم رو بگیرم کاری که باهام کرد رو تلافی نکنم. من اونقدر بخشیدم و پی چیزی نبودم که تحمل نایس رفتار کردن رو ندارم دیگه. اما نمیتونم کاری کنم دوستش نداشته باشم و کاش لای منگنه قرار نگیرم. 

اوری ثین ساکز،اوری ثین ساکز. یاد اون مرد ابله افتادم که گفت نمیشد فارسی بگی؟ چرا فکر میکنن این کار برای شوآف کردنه؟ تا حالا تو مسیر زبان آموزی نفهمیدن بعضی جمله ها به زبان دیگر نزدیک تره به احوال آدم و این نشان خودباختگی نیست؟؟ هوف. به اون چه،جوابش رو ندادم تا بمیره.امیدوارم دیگه این ترم درس هام رو نیفتم و حالم نرمال بشه و عین آدم درس بخونم. کتاب شلدون عزیز رو هم خریدم و سعی میکنم حالت استفراغی که به استاد جبر دارم رو دور بندازم و درسم رو بخونم و بعد که گذشت یه خاک بر سرت با اون درس دادنت و اخلاق گندت بهش بگم. بی اعصاب و بی تربیتم و اختلالات هرمونی. 

چهاردهم میرم تا یه خانوم ِ قری بشم.