دارد

سنگ ِ نمی‌دونم چندم مهاجرت!

بعد از همه‌ی بلوایی که هم‌اتاقیم به پا کرد و اینجا harassment شناخته میشه، تصمیم گرفتم برم هاستل. یاسمین برام هتل رزرو کرد و ظرف یک ساعت کل وسایلم که در واقع بیست و شیش سال زندگی بود رو جمع کردم. همین حین به مریم کمک کردم اسبابش رو بفرسته پست آلمان و موهاش رو هلندی بافتم که توی هواپیما راحت باشه. به رسپشن گفتم میرم یک هفته سفر. هنوز ننشستم زارزار گریه کنم. تو شوکم. این همه پولی که دادم... فردا که بیدار شدم کسی نیست که از ترس دعوا و ناراحتی باهاش نتونم بخوابم. کسی نیست ازش بترسم. کسی نیست از ترس منفعل بشم و از خودم متنفر بشم. حداقل تا شش روز آینده. قمار کردم. اگر توی این فاصله خونه پیدا نکنم، اگر توی این فاصله ریپلیس پیدا نکنم به قهقرا خواهم رفت.

هیچکس بهم کمک نکرد. هیچکس نگفت خودت رو نجات دادی، تویی که مهمی. هرکس به نحوی سرزنشم کرد. من دیگه اینجا به چشم‌هامم اعتماد ندارم انقدر که دروغ و دورویی و بدذاتی دیدم. تنهایی و بی‌کسی خودم رو با چشم دیدم. ماتم نگرفتم و رفتم. قمار کردم. ولی الان می‌بینم موجودی حسابم، پولی که باید برای دیپازیت بدم، هزینه‌های اولیه خونه جدید...

بهای ترسیدنم رو دادم؟ آره. روزگار بهم محکم سیلی زد که بفهمونه اگر میترسی زیر دست‌و‌پا له میشی!

فردا قراره برم یه خونه ببینم. امیر باهام میاد. نمی‌دونم ادمین گروه که تا حالا من رو ندیده و فقط به سوالاتم جواب داده چرا فقط به خاطر اینکه یاسمین بهش گفته هستی دنبال خونه می‌گرده داره باهام میاد. امیدوارم صاحب خونه سر مبلغ اجاره کنار بیاد. جرأت نداشتم با املاکی و قرارداد و هزارتا چیز دیگه روبه‌رو بشم و شدم :) همه‌ی پل‌های پشت سرم رو خراب کردم.

امروز داد و هوار و تخریب‌شدن و بیچاره بودن و ترسیدن و خوار شدن رو تموم کردم. خودم رو انداختم وسط مشکلات انبوه دیگه:) نمیدونم فردا چی میشه. فقط میدونم امشب و فردا کسی قصد جونم رو نداره.

ندارد

«وقتی با ترس‌ها و نقاط ضعفت مهاجرت می‌کنی»

همیشه باید خودت رو تعریف کنی. نمی‌دونی این بازتعریفه، توضیحه، یا تعریف جدید. وقتی برای استادت گل می‌خری که ازش تشکر کنی ولی بعد ازت با تعجب می‌پرسه این جزوی از فرهنگ شماست؟ در حالیکه آلردی کل هزینه درمانت رو پرداخت کرده :)

نقاط ضعف؟ وقتی کسی صداش رو می‌بره بالا می‌ترسی، قایم می‌شی، به ظالم میگی هرکاری بگی می‌کنم فقط باهام خوب باش. ولی اون دختربچه نباید بترسه. دیگه خودش رو داره. دیگه آدمها تاریک تاریکن و کسی نیست ازت مراقبت کنه، شاید حتی به آدمی اعتماد کنی که از مدت‌ها پیش قصد جون روانت رو کرده باشه. اون ترس‌ها و نقاط ضعف اول تبر میزنن به ریشه‌ی خودت و بعد می‌بری‌اش توی روابطت با دیگران.

بیست و شش ساله شدم. هم‌اتاقیم روزگارم رو سیاه کرده و طی چهارماه مهاجرتم چهاربار تشنج کردم. از درسم جا موندم، به روابطم گند زدم. اما موندم. همونطور که دور و بر مامان می‌چرخیدم وقتی باهام پرخاش می‌کرد. وقتی اذیتم می‌کرد و من فقط همین یه مامان و همین یدونه خونه برای زیستن داشتم. اینجا موندم و همه‌چیز رو برای خودم سخت کردم. درحالیکه میشد ترسم از آدمی که داد میزنه و بدجنسه رو قورت بدم. بگم من میرم و خدانگهدار. (خدا بزنه به کمرش البته)

حالا قراره شب برم به جنگ با شیطان. به آدمی که می‌ترسیدم، به سایه‌ی ترسناک مامان بگم میدونم اذیتم می‌کنی ولی من ازت نمی‌ترسم. می‌ترسم اما علیرغم ترسم حرفم رو میزنم و کارم رو می‌کنم. که آسیب تو اگرچه هست اما من خودم رو نشون میدم و در مقابل تو انسان ضعیفی نیستم. شاید هیچ‌وقت نفهمم مامان چرا انقدر ازم متنفر بود و داد میزد. شاید نفهمم هم‌اتاقیم چرا با من اینطوری کرد. اما مهم نیست بفهمم اون مار چرا من رو نیش زد. باید دور بشم که دوباره و دوباره گزیده نشم.

امشب قراره باهاش حرف بزنم و برم سراغ قدیمی‌ترین ترسم از انسانی که بدو تولد شناختمش. محبوب نداشته‌ام کاش کنارم بودی. خیرسرت که الان نیستی پس کی میخوای باشی :))))