ندارد
وقتی پیر شدم، فرتوت و بداخلاق و تباه، دوست ندارم به آدمهای جوون بگم چرا اینطوریام. توی روزگاری که همهچیز ثبت میشه هرکجای این جهان باشی، دوست ندارم ببینن و بفهمن که من چنین تجربهای داشتم. دوست ندارم بهشون بگم هرروز به دوستهام زنگ میزنم و منتظر تیک دوم پیامم میمونم که مطمئن بشم زندهان. که خانوادهام در چه حالن و فشار اقتصادی با زندگیشون چیکار کرده. دوست ندارم یادم بیاد یک دقیقه صحبت کردن با خانواده و وسط صحبت قطعشدن چه فشاری داره. حتی همون فاکین لحظهها هم دارم گریه میکنم.
من اینجا فریز شدم و هیچکاری نمیکنم. بدیش اینه تو کتم نمیره من چیزیام شده. فکر میکنم خوبم و دغدغههام صغیرن. چون میدونی مردمی که اونجان چطور در رنجن. اینترنتها وصل شد چطوری میتونم رنجم رو به تراپیستم فریاد بزنم درحالیکه خودش توی اون محیط بوده؟ نمیگه تو چه میدونی چی به ما گذشت؟ چون وقت فریاد رنج و ناتوانی نیست و هنگامهی خشمه، به تبع من هم لال میشم. اما توی تنها گوشهی خودم از ضعف و ترس و ناتوانی و تکتک نقاط ضعف شخصیتی که باهم دارن بهم حملهور میشن، مینویسم. همهی روزهایی که هیچوقت به آدمهایی که قراره بعد از این روزها به دنیا بیان و باهاشون معاشرت کنم... مغزم همهی این روزها رو پس میزنه.
پ.ن: یکی از دوستهام از ایران بهم پیام داد. من زبونم بند اومده بود. بگم خوشحالم زندهای؟ خوشحالم سالمی؟ ببخشید که من جام امن بود؟ لعنت.
وقت ندارم به سلامت روانم فکر کنم. باید واحد پاس کنم تا بورسیهام رو از دست ندم :)))