همچنان کریسمس و سال نو وسط سرمای هوا برام عجیبه اما انگار براش آماده‌ترم. شوروشوق مردم برای هدیه کریسمس، شیرینی‌های مخصوص، جیزز در اشکال گوناگون، درخت کاج که آرزوهامونو بهش چسبوندیم به گوش سنتا برسه و کلی آداب عجیب دیگه که از گوشه‌وکنار می‌شنوم... باورم نمیشه که اومدم. باورم نمیشه دیگه جایی که به دنیا اومدم و شناختمش نیستم. منو از دنیایی که می‌شناختم جدا کردن. درحالیکه سی سالگی داره بهم سلام میده حتی دیتای کافی برای شروع زندگی ندارم :)) غر نیست. اندکی جالب هم هست.

در راستای سال نو، خواستم این ابهام رو تموم کنم و به چمن گفتم بهتره دیگه باهم صحبت نکنیم و ازش معذرت خواهی کردم که نمی‌تونم علتش رو توضیح بدم. از دلش خبر ندارم اما پسرا گفتن در لفافه و نرم گفته اگر فکر کردم بهم علاقه داره، نداره :)) و من اولین‌بار در زندگی اینطوری ریجکت شدم. دردش این سواله که از خودت می‌پرسی کافی نبودم؟ دوست داشتنی نبودم؟ و کل خاطرات رو زیرورو می‌کنی تا نشانه‌ای از اشتباه خودت پیدا کنی. ذهنم خیلی تلاش کرد سناریو بسازه شاید این حرف دلش نبوده و جبر شرایط بوده اما اصرار داشتم بپذیرم هستی بدون اینکه مستقیم مطرح کنی‌، غیرمستقیم ولی واضح گفته که بهت علاقه نداره چرا دست‌وپا میزنی؟ نمی‌تونم اندوهش رو کتمان کنم. یادم میاد یه چیزی توی دلم بود که این همونه. یادم میاد پیش خودم فکر کرده بودم سال دیگه می‌تونیم باهم اتاق بگیریم، رنکینگ‌مون برای کار دانشجویی یکی‌ه. جفت‌مون یک مقصد برای مهاجرت دوم داریم. جفت‌مون بیماری مزمن زمینه‌ای داریم که درک‌مون از شرایط جسمانی همدیگه رو بالا می‌بره و کلی چیز دیگه. و حالا بنگ، آدمی که کلی یواشکی با خودت رویا بافتی بهت میگه دوستت نداره. داشتم به این فکر می‌کردم چقدر چمن شبیه بابالنگ‌دراز بود و آیا این فاکتور اثرگذاریه؟ بله. هنوز هم فازم اینطوریه که: وقتی بابالنگ‌دراز اونطوری دوستم داشت، من چهره‌ای از دوست‌داشتن رو دیدم که دیگه به کمتر از این رضایت نمیدم. شاید علت اینکه نمی‌تونم نوع دیگه‌ای از آشنایی و رابطه رو بپذیرم همینه. فقط دوست‌داشتن رو برازنده‌ی دل خودم می‌بینم...

دارم تلاش می‌کنم روی خودم سرمایه‌گذاری کنم. تا جان در بدن دارم پایتون کار می‌کنم و چشمام دراومده. دارم روی پروژه پروتئومیکس کار می‌کنم و پشمام ریخته :)) کتونی برای رانینگ خریدم که شروع کنم و تجربه‌ی جدید بسازم. همیشه دلم می‌‌خواست یاد بگیرم. باید خودمراقبتی رو به این روزها اضافه کنم. احوال کنونی زیبنده‌ی من نیست.

چمن باعث شد با واقعیت تلخی روبه‌رو بشم. اگر توی ایران بیوانفورماتیک خونده بودم از لحاظ تحصیلی خیلی موفق‌تر بودم. به زبان خودم درس می‌خوندم و اکثر افراد برعکس اینجا بک‌گراند غیرزیستی داشتن که کار رو برای من هموارتر می‌کرد. اگر ایران مونده بودم پیش خواهرم بودم و ساپورت عاطفی داشتم. اگر ایران مونده بودم و سرکار می‌رفتم کمک اندک خانواده رو داشتم و انقدر دو دوتا نمی‌کردم چقدر خرج کنم آخر ماه به فقر و فلاکت میفتم؟ اگر ایران مونده بودم هیچ‌وقت تشنج نمی‌کردم و صرع با تریلی از روم رد نمیشد. مهاجرت برام بهای سنگینی داشت ولی دستاورد؟ چون هیچی به دست نیاوردم و کلی از دست دادم شرمنده‌ی خودم شدم... سعی میکنم بهش فکر نکنم.

با خودم قرار گذاشتم هستی سرت رو بنداز زیر و در سکوت کار خودت رو بکن.