ندارد

خیلی خوشحالم اما توی این خوشحالی دوتا چیز ناراحت‌کننده نفهته‌ست. یکی اینکه به خودم اومدم دیدم هیچ‌کس نیست که برم بهش بگم و باهم خوشحال باشیم، یکی هم اینکه حتی خودم رو هم لایق نمی‌دونم و میخوام کوچیکش کنم! :))

بالاخره با روش جدیدی که توی یوتیوب یاد گرفتم راه افتادم و نمره‌ام توی ریدینگ خیلی بهتر شده. امروز برای اولین بار ریدینگم رو ۶.۵ گرفتم :)) لیسنینگ هم نمره‌ام بین ۶.۵ و ۷ در نوسانه و دارم فکر می‌کنم اگر چندتا تکنیک پیاده کنم شاید تونستم ۷.۵ بگیرم و نمره‌ی پایین بقیه‌ی اسکیل‌هام رو کاور کنه و بتونم ۷ آیلتس بگیرم. راستش تصمیم گرفتم انقدر صبر کنم تا ۷ آیلتس بگیرم به جای اینکه به خاطر ددلاین دانشگاه‌ها زودتر آزمون بدم. اما چقدر بهم اعتمادبه‌نفس داد. بالاخره یک روشی که با من سازگار باشه پیدا کردم. بالاخره از اون نمره‌ی ۵ لعنتی اومدم بالا :) حالا حس کردم واقعا با تمرین است که استاد می‌شوی :)) استاد نمی‌خوام، فقط توی این مهلت باقی‌مونده بهم ۶.۵ م رو بدید برم :)))) تصمیم گرفتم توی یک دفتر تحلیل آزمون بنویسم و یه چیزی برای خودم نگه دارم.

تصمیم دارم ماک هم ندم. اعتمادبه‌نفسش رو ندارم و ترجیح میدم همینطوری برم سر آزمون. کسایی که توی گروه تجربه‌شون رو می‌نویسن گفتن فقط برای این بوده که با محیط و شرایط آشنا بشن و فیدبک‌ها سازنده نبوده و نمره‌شون کمتر شده. احساس می‌کنم این قرتی‌بازی‌ها برای منی که همیشه تنها کارام رو کردم لازم هم نیست. نمی‌دونم.

اسپیکینگم تو فرغونه. هیچی یادم نمیاد. پروردگار کاهلی‌کردن توی مرورم :)))) باید شروع کنم با این اپه کار کنم و سوالات رو ازش دربیارم و تمرین کنم. تا حالا پیش نیومده از پی نمره‌ی زیر ۶ بگیرم البته.

یعنی میشه یه روزی آزمونم رو بدم، درحالیکه ۷ گرفتم؟ :))) عآح :) هیچوقت موفق نبودم. همین یه بار لطفا...

وقتی از MRI برگشتم روحیه‌ام خیلی خراب بود. اندوه و اضطراب بدی رو به جانم انداخت. هنوزم تاثیرش رو احساس می‌کنم. دو شب پیش بابا تصمیم گرفت بی‌هیچ علت خاصی دیگه باهام حرف نزنه! و خیلی بهم برخورد. نگاهم که بهش میفته فقط حسرته. حسرت اینکه اوکی، حداقل می‌تونستی پدر خوبی باشی. عرضه‌ی اون هم نداری خودشیفته. دایی هم توی مدیریت مالی آدم افتضاحیه. هنوز خامی توی رفتارش داره اما واقعا پدر خوبیه. پدر خوب؟ بچه‌هاش می‌دونن چقدر دوست‌شون داره و اونا هم دوستش دارن. همه‌ی چیزی که می‌خواستم همین بود. وضعیت نازیباییه. اما واقعا ازش متنفرم. توی این سن؟ همکاراش توی دانشگاه بدترین حرف‌ها رو بهش میزنن و از ترسش جیکش درنمیاد، اما به خانواده‌اش که میرسه...

بدی طول‌کشیدن آزمونم همینه. برای اینکه توی خونه بمونم سنم خیلی زیاده. برای رفتارهای شت خانواده خیلی بزرگم و بیشتر دردم میاد. آدم باید تو همون سن و سال کم مستقل بشه و فقط سر بزنه. اگر زودتر رفته بودم شاید هیچ‌وقت انقدر پیش خودم فکر نمی‌کردم چطوری وقتی اوضاع مالی‌ام استیبل شد برای همیشه باهاشون قطع ارتباط کنم. وقتی هستن و باهام درارتباطن همیشه فکر می‌کنم خیلی بدبخت و غمگینم و به هیچی نمیرسم. وقتی ازشون دور بودم امید بیشتری داشتم. نمی‌دونم چی میشه. شاید یه روزی روانم سالم‌تر شد نظرم عوض شد. همون حرفی که توی ابد و یک روز زد: خانواده خوبش خوبه که ما نداریم :))

ندارد

قدم به قدم تا مرحله‌ی الک‌ها را بیخته و آویخته!

دانشنامه و ریزنمراتم رسید. اگر سجاد نمرده بود تاییدیه هم گرفته بودم و فرستاده بودم برای ترجمه. حالا که کاری از دستم برنمیاد. باید یاد بگیرم وقتی چیزها خارج از کنترل منن، رها کنم. تا سحر چه زاید باز!!

دقیق نمی‌دونم سیستم آموزشی ما چنین باگی داشته یا سمپاد درس‌خوندن این سم و درد بزرگ رو به جان ما انداخت. کاش بهمون می‌گفت بال‌و‌پر بدید به آرزوهاتون... کاش واقعا دنبال پرورش استعدادهامون بودن. همیشه برمبنای اینکه نمره‌ی امتحان ریاضی و فیزیکت چند شده سنجیده می‌شدی. اگر بالا بود، تو از اون شاخ‌های ریاضی بودی (تنها غیر شاخ ریاضی من بودم فکر کنم) و اگر معمولی بودی، حفظ کردن که بلدی! برو تجربی. هیچ حالت دیگه‌ای وجود نداشت. بعد هم برحسب اینکه آدم‌های اطرافت چه رشته و شغلی براشون خیلی باکلاسه باید هدف‌گذاری می‌کردی. همه‌ی اینها شاید برای بعضی‌ها فنسی‌تر باشه، ولی همینه. ثمره‌اش؟ ته وجودم دون‌شانم می‌دونم وارد علوم انسانی بشم و فکر می‌کنم همه‌ی این آدمها میان بالای سرم و میگن تو احمق و لوزری.

اما چیشد به این فکر افتادم؟ فهمیدم این چیز بی‌ارزشی نیست و من آدم‌ها رو خوب می‌فهمم و تحلیل می‌کنم. این بیشترین چیزی بوده که آدمها بابتش از من قدردانی کردن. اینکه چطور رفتار می‌کنی، چه میزان همدلی داری، چقدر سعی می‌کنی مشکلات رو بفهمی، چیز کمی نیست. باید بهت علامتی بده که تو کجا موفق خواهی بود. اینکه خیلی بیشتر از کتاب‌های درسی رشته‌ی خودم توی قفسه‌ی کتابم فلسفه و روانشناسی هست و همیشه مشتاقم و در هرحال کتاب خوندم، گویای واقعیاتیه، نه؟ :)) شاید بهتر باشه عددها رو بذارم گوشه‌تر و به این فکر کنم شاید کارکردن با آدمها چیزی باشه که به زندگیم معنا میده.

دلم کنده شده و میخوام که برم. به نمراتم نگاه می‌کنم و میگم وقتی می‌دونم توی چیزهای دیگه‌ای انقدر عالی هستم، تا کی جون بکنم؟ چرا معمولی باشم؟ وقتی به این فکر می‌کنم بعد از مستر چه شغل‌هایی خواهم داشت گریه‌ام می‌گیره. بشینم پشت لپ‌تاپ، پشت IDE به کدهام فکر کنم؟ مسائل مالی حل کنم؟ مشاوره بدم؟ وات د هل؟!!! تا آخر عمرم ریاضیات رو دوست دارم. توی آزمایشگاه بودن رو دوست دارم، اما وقتی به شغل فکر می‌کنم، نه. اگر وقتی دیگه جوان نیستم به خودم بگم من به آدمهایی کمک کردم از رنج‌شون کاسته بشه، خیلی خیالم راحت‌تره تا بگم یه کارمند بی‌استعدادم که کارهای روتین انجام داده و خداروشکر کرده هنوز با chatgpt عوضش نکردن!

این شغل پاره‌وقته فرصت خوبیه که فضا رو محک بزنم، شاید باز هم اشتباه می‌کنم... هرچی که هست باید با همین رشته‌ی فعلی اقدام کنم برای مستر. شاید اگر صبور بودم توی موندن، ارشد روانشناسی می‌دادم...

ندارد

نمی‌دونم بزرگ شدم، بالغ شدم یا که فقط افسردگی باعث میشه که خیلی پیگیر چیزها نباشم! اما وقتی برام ناراحتی یا چیزی پیش میاد به خودم میگم زندگیه دیگه! و ازش رد میشم. خیلی زود کنار میام. انگار که از اول نباید توقع چیز خوبی از زندگیم می‌داشتم و الان باید باهاش مواجه بشم و بپذیرم. اینکه هیچ‌کس و هیچ‌چیز چیزی به من بدهکار نبوده و من صرفا یک پدیده‌ی تصادفی‌ام که خوش‌شانسی‌ها و بدشانسی‌ها اونو توی شرایطی قرار دادن.

وقتی به root cause تصمیمات آدمها نگاه می‌کنم، کمتر بابت چیزها ملامت‌شون می‌کنم و راحت‌تر می‌گذرم ازش. به جز خانواده‌ام. به جز پدرومادرها و برخوردشون در قبال فرزندان‌شون. دیشب که آرش بهم گفت سطحی‌نگر یادم رفت گریه کنم و به خودم اجازه نمیدم ناراحتی‌ام غلبه کنه، فقط به این فکر می‌کنم چطور میشه شرایط رو تغییر داد. اگر پدرومادرم می‌فهمیدن که بچه رو باید کلاس‌های مختلفی فرستاد تا استعدادها و علایق‌اش رو کشف کنه و توی بزرگسالی تصمیمی درباره‌ی رشته‌ی تحصیلی و شغلش بگیره، من الان اینطوری نبودم. انقدر بار همه‌چیز روی دوش خودم نبود. هنوز هم نمی‌فهمن حتی توی یک مورد کوچیک به حرف بچه‌شون گوش بدن و دنبال این باشن خواسته‌ی خودش رو برآورده کنن. عصبانی‌ام که همه‌ی این سال‌ها پول برای راحت زندگی‌کردن و خوب خرج‌کردن داشتیم، ولی نخواستن. ریشه‌ی خساستش هرچیزی که هست باعث نمیشه کوتاه بیام و بگذرم.

به کتاب‌های زبانم نگاه می‌کنم و هیچی نمی‌دونم. نمی‌دونم از کجا شروع کنم. خودم رو باختم. اساسی. دو ماه مونده به آزمون زبانم.سه ماه مونده تا فرآیند اپلای رو شروع کنم و هنوز از خودم می‌پرسم بمونم و کارشناسی مجدد بخونم؟ بمونم یه ارشد دیگه بگیرم بعد؟ حتی اگر بمونم هم نمی‌دونم چه رشته‌ای بخونم. نمی‌دونم باید دنبال چه شغلی باشم. کارهای مرتبط با رشته‌ام بد نیستن. اما میدونم برای من نیستن! حتی نمی‌دونم اونقدر کین هستم توش که شغل خوبی داشته باشم یا نه. به علی پیام دادم که درباره‌اش حرف بزنم و مشورت بگیرم. ولی فکر کنم حتی حوصله‌اش رو هم ندارم :))

قلبم ناراحته.

ندارد

این مسیر پر از آدم‌هاییه که بی‌رحمانه و آگاهانه تلاش می‌کنن ناامید و ناراحتت کنن و تو هم آسیب‌پذیری، چون علاوه براینکه نمی‌دونی، بهشون نیاز داری. باید فکری به حالش بکنم.

کمک‌گرفتن از آرش ایده‌ی خوبی نبود، یه جرک به تمام معنا شده. مدام بهم تیکه میندازه و اینطوری‌ام که وات د هل؟ تو اصلا پول داری؟ امام زمان هم انقدر غیبت نکرده که تو! چقدر سطحی‌نگر شدی... بهش گفتم چقدر آدم خوبی هستی کلی مسخره‌ام کرد. ما نسبت به هم اینطوری نبودیم. وقتی کوچولو بودیم دوست‌های خوبی بودیم... گروه‌های پرگار هستن، از اونا استفاده می‌کنم که آدم‌های تاکسیک حداقل غریبه‌ان... نهایتا خیلی باهاش گرم نمی‌گیرم و فقط سوال می‌پرسم. بهم برخورده، خیلی.

دو روز پیش یک دوستی رو دیدم که ارتباطم باهاش مجازی بود کلا و بعد از نوبت دکترم باهاش قرار گذاشتم. پنج صبح اومده بودم تهران و علنا دو ساعت خوابیده بودم و پنج ساعت توی مطب اسیر شده بودم. خوابم میومد و عصبی بودم :)) چون خیلی منتظرم شده بود نشد کنسل کنم... از اون آدم‌هایی بود که فهمیدم دیگه نمی‌خوام بهش نزدیک بشم یا ببینمش :)) ازم کوچیک‌تر بود ولی طوری می‌رفت بالای منبر که انگار خیلی همه‌چیز رو می‌دونه. راستش ما همه مراتبی از احمق‌بودن رو داریم، آدم نباید انقدر از خودش مطمئن باشه، اینطوری دیرتر به کاستی‌ها پی می‌بره:)) خلاصه که باعث شد اینسکیور بشم و نخوام بار دومی باشه. کافهه خیلی گرون بود، خیلی زیاااااد :)) و اندازه‌ی سعادت‌آباد گردی پیاده شدم. اگر با آدمی رفته بودم که باهاش بهم خوش می‌گذشت گرون نبود شاید:))

میم.ر، استاکر اعظم، خیلی علنی داره بهم حسودی می‌کنه و من اینطوری‌ام که چقدر آدم بیشعوری هستی به من! حسودی می‌کنی! زن، سی‌سالته! اونجا هیچ‌کس من رو بزرگسال در نظر نمی‌گیره، واقعا رقیبت نیستم :)) گند زد توی برنامه‌ها و منم‌ مثل همیشه خودم رو عقب کشیدم. همین یه جمع دوستی رو داشتم که گند زد بهش. اینجا دخترها به طرز عجیبی دارن بدجنس میشن. سارا میخواد بیاد که عین. رو بسوزونه. خب چرا؟ :))) این انرژی‌ای که صرف بدی‌کردن به هم می‌کنن حیف نیست؟ رها کن بره رئیس.

رفته بودم دکتر علت درد کهنه‌ی دنبالچه‌ام رو کشف کنم و فهمیدم نخاعم و زانوم چه وضعیت خطرناکی داره. هنوز شوکه شدم. یک‌سری کارها هست که باید انجام بدم و برم پیشش. نمی‌دونم پروسه‌ی درمان به چه شکل خواهد بود. حس میکردم برای این چیزها خیلی جوانم... دکتر قبلی بود غضروفش آسیب دیده و میخواست تزریق کنه :))) چقدر پرت:))))

زبانم خیلی افتضاح شده و یک‌ماهه نخوندم. از امروز شروع می‌کنم جمع‌بندی و کمبریج‌ها رو و گیر نمیدم اگر آبان هم تموم نشد. علی گفت آذر ددلاین‌های مهمه. راستش بیشتر از هرچیز دیگه بدن و البته روانم نمی‌کشه استرس داشته باشم و ترجیح میدم راهی پیدا کنم... برام کابوسه امسال پذیرش نگیرم ولی سو وات؟

از درس هیچی یادم نیست. زبان یادم نیست و عمیقاً احساس بیسوادی می‌کنم و رنج می‌برم...

ندارد

صبر کردم که خوشحال بشم و پیش آدم‌ها برگردم، ولی دیدم بدون اون‌ها اصلا هیچی نیستم. آدم به آدم زنده‌ست.

میدونی چی من رو می‌ترسونه؟ اینکه هرکدوم‌مون می‌تونیم بالقوه و بالفعل قاتل روح و زندگی همدیگه باشیم. می‌تونیم روزی با پیداکردن نقطه ضعف شریک زندگی‌مون، به حیاتش خاتمه بدیم. وقتی رویا رو دیدم، علیرغم اینکه دوستش دارم، بسیار ازش ترسیدم. دائم شوهرش رو تحقیر می‌کنه، برای همه‌چیز. چون پشیمونه از زود ازدواج‌کردن و با آدم معمولی زندگی کردن. وقتی از مهاجرت حرف می‌زنه فقط میگه می‌خوام بچه‌ام رو ببرم! خیلی ترسناکه هیچ‌کجای آینده‌اش همسرش نیست، بدون اینکه حرفی از جدایی باشه. با تحقیرکردنش همیشه توی مشتش نگهش میداره. آدم در گرو انتخاب‌هاشه. همه‌چیز مطلقا تقصیر یک‌نفر نیست، اما بالاخره یک‌روزی، یک‌جایی اونی که روی رأس ظالمه خود تویی و اینکه قبلا قربانی شرایطی بودی، دلیل ِ کافی‌ای نیست. شوهرش خیلی مبتدی‌آداب نبود. اندازه‌ی رویا هم خوشتیپ نبود، اما آدم بدی نیست. هیچ‌وقت هم اشاره نکرد که مانعش شده. صرفا آدم زندگیش نیست. ناراحت شدم براش. من عادت کردم که خانواده‌ام آدم زندگی هم نباشن و به هم مجبور باشن، ولی همسن و سال‌های خودم برام عادی نمیشن. احساس می‌کنم حق انتخاب بیشتری دارن... دو روزه که از کار و زندگی افتادم تا کارهای ثبت‌نامش رو بکنم. سرما خوردم و دائم سردرد دارم. کاش خودم رو نمینداختم جلو:))) دوست ندارم هیچ زنی فکر کنه که نمی‌تونه و همه‌ی تلاشم رو می‌کنم، اما گاهی... نمی‌دونم چرا انقدر بی‌منت کمکش می‌کنم! :)) بدون اینکه برام مهم باشه متقابل نیست. من اینطوری خوشحال‌ترم.

داره یک ماه میشه که زبان نخوندم درست، نه؟ توی گروهه گفتن ماک‌ یک میلیونه و احتمالا اواخر مهر آزمون بدم. حالم بهتر شد و سردردم افتاد هوا بهتره، میرم کتابخونه و آزمون میدم. باید زورم برسه. نمی‌تونم دیرتر از آبان امتحان بدم، اما نمی‌خوام به خودم فشار بیارم. باید نمره‌ی خوب بگیرم. اما نمی‌خوام کل زندگیم مجبور و فراری باشم.

چندروزی که رفتم تهران خوش گذشت. خیلی هزینه کردیم اما خب عذاب وجدان ندارم! :))) می‌تونستیم خیلی بهتر از این زندگی کنیم. چقدر مگه فرصت داریم؟ نوش جونم! روزی که رفتم هزینه‌های مامان و بابا سبک‌تره و امیدوارم یاد بگیرن می‌تونن پول خرج کنن و لذت ببرن. تا آخر زندگیم از آدم‌های خسیس پرهیز می‌کنم...

خیلی می‌ترسم از روزهای آتی. از هشتگ‌ها، از مرور وقایع... کسی نیست ما رو بغل کنه و به سلامت از این فضا دورمون کنه؟ میشه روزی اوضاع‌ همه بهتر بشه؟ میشه آرزوهامون نمیرن؟

ندارد

تهران ِ عزیز ِ عزیزم، به دل دوستت دارم.

روزی که با دوتا چمدون اومدم و داشتم فکر می‌کردم چطوری طاقت بیارم، فکر نمی‌کردم روزی بهش بگم «خونه» و انقدر برام معنای ملموسی از وطن بسازه. شکرگزار همه‌ی این چندروزی‌ام که فرصت پیدا کردم دوباره توش زندگی کنم :)

پامو در بازارچه‌ها و بازارهای محلی نمی‌ذارم ولی بازارچه‌ی تجریش برام دروازه‌ی بهشته :)) همه‌چیزش رو دوست دارم. همه‌ی اون مغازه‌های کوچولو کوچولوی خوشمزه‌اش، سبزی‌ها و میوه‌های رنگارنگ و خوش‌عطرش، مردم خنده‌رو و قشنگ... دوبار کل بازار رو گشتم و یکم خرید کردیم:) نمی‌دونم چرا انقدر خوشحال و خرسند بودم:)) بیخیال پرستیژ و کثیف‌شدن شدم (کثیف هم نشدم) و بلالی خوردیم. هیچ‌جا انقدر زیاد و خوشمزه نیست :)) این یه تیکه طور بامزه‌ای چیزهای خوشمزه هست و مردم دورش جمعن :) باغ فردوس هم خیلی شلوغ نبود. اما باز اون گاری‌ه بود که چای زعفرونی بگیریم و بشینیم لب حوضش حرف بزنیم و همنفس رو گوش بدیم:) همه‌ی اون لحظه‌ها این زندگی من بود، اما خوشبختی توی ریه‌هام جریان داشت... :) اونجا یه خانم بازیگر سالمند هم دیدیم ولی من اهل عکس و فلان نبودم:)) عکاس خیابانی هم به پستم خورد و باعث شد بفهمم وقتی خوشحالم چقدر قشنگم :)) خیلی پرفکت شده بود. خودم که اینستا ندارم، ایشالا که چرخش بچرخه براش :)))

برگشتم خونه و باز فکرها و وقایع زشت هجوم آوردن. اما من انگار که تازه از شارژ درم آورده باشن، هنوز انرژی دارم. تصمیم گرفتم وقتی هوا به ۳۵ درجه رسید برم کتابخونه. به خودم گفتم زبانه دیگه، حالا یه مدت نخوندم، باید بتونم جبران کنم! :) فردا باید برم کمک رویا برای ثبت‌نام دانشگاه ولی بعدش برای خودم برنامه‌ریزی می‌کنم حتماً. توان ادامه‌دادن رو دارم.

خیلی دوست دارم مدرکم رو بگیرم و زبان درس بدم. بعد هم حقوقم اندازه‌ای باشه که بتونم مدت باقی‌مانده با ف. همخونه بشم و تهران بمونم. کاش بشه...

انگار که خونه‌ام رو بغل کردم، حالم بهتره. :)

ندارد

بال‌وپرم شکسته.

هرچقدر سنم بالاتر می‌ره، نوشتن ازش برام سخت‌تره. بیشتر می‌فهمم و بیشتر دردم می‌گیره. بیشتر تلاش می‌کنم چیزها رو درست کنم و سهمگین‌تر شکسته میشم. انقدر توی یک سیکل معیوب دست‌و‌پا میزنم که دیگه توانی برای هیچ‌کدوم از کارهای مهمم ندارم.

اون خانومه می‌گفت it's better to be needed و خب برای من هم خوب بود. به آدمها گوش می‌دادم، سعی می‌کردم باهاشون همدلی کنم و اگر از دستم برمیاد، کاری کنم حال‌شون بهتر بشه. کم هم نشنیدم چقدر خوبه که کنارشون هستم، اما این دیگه برام کافی نیست. من خودکار ارزون و عالی توی جامدادی نیستم. من قرار نیست به وقت اضطرار و نیاز به یاد آورده بشم. قلبم رو ببین. وضعم رو ببین. واقعاً هیچ‌کس همراهم نیست. دیگه گنجایشش رو ندارم انقدر درگیر غم‌هاشون بشم. باید خودم رو خیلی مخفی کنم، توانش رو ندارم.

توی گروه خانوادگی جمعیت کسایی که مهاجرت کردن خیلی بیشتره. لذا بیشتر عکس‌ها درباره‌ی سفر و رستوران و حال خوب و زندگی عالیه. بعد کسایی که اینجان هم به رو نمیارن که دارن پاره میشن. اعصابم رو خورد می‌کنن. این اختلاف شرایط واقعا اذیتم میکنه و دیگه پیام‌هاشون رو باز نکردم.

چت‌هام با کاوه رو پاک کردم. دو طرفه نه قطعا:)) چندنفر دیگه هم از کانتکت‌هام پاک کردم و‌ چت‌شون رو هم بستم. اگر گوستین کردن نمیخوام دیگه بشینم سوگوار باشم براشون. برن به جهنم.

نمی‌تونم.

ندارد

از حال خوب تا قهقرا فاصله‌ی کوتاهی‌ه، توی زندگی ِ من.

دلم میخواد بشینم گریه کنم، از همه‌چیز عصبانی باشم، هیچ کاری نکنم و هیچ‌کس نصیحتم نکنه. می‌خوام سوگوار باشم و دنیا هیچ حرفی نزنه.

تلگرام لاگین کردم که کمک بگیرم. از ظهر تا حالا انگار هرثانیه‌اش یه مشت محکم خوردم. می‌بینم که آدمها موفق. مسیر خوب انتخاب کردن. مثل من تنها نیستن و توی مسیرشون کمک دارن. «جوجه» بهم خبر داد که وارد رابطه شده. با کی؟ صمیمی‌ترین دوست امین. انقدر از امین عصبانی‌ام که هزاربار توی ذهنم تصویرش رو زدم. همه‌چیز رو داره از دستم می‌گیره انگار. برام سخته ببینم علی بدون خداحافظی رفت. تو همه‌ی روزهایی که منتظر ویزا بود کنارش بودم. حتی نمی‌تونست پیام بده؟ چقدر احمقم که باورش کردم. یلدا هم داره می‌ره. کمتر از یک ماه دیگه. مریم هم میره دکتری. نمره‌ی پایان‌نامه‌ی سین. ۱۹.۷۵ شده و همه دارن به همه‌چیز میرسن جز من. امروز که داشتم آزمون ریدینگ میزدم انگار مغزم جیغ میزد و فرار می‌کرد. ۵.۵ شدم :))) بعد از یک سال جون کندن. هرچقدر تلاش می‌کنم هیچی نمیشه.

من واقعا نیاز دارم همه‌تون ساکت بشید و من خوب نباشم. گند بزنن به این زندگی.

ندارد

فکر می‌کنم بزرگسالی یعنی صبرکردن، نترسیدن و مواجه شدن، و ادامه دادن! اینکه جایی درمیانه‌ی ناتوانی‌ات، وقتی پریشان‌احوالی و همه‌چیز علیه توئه، با خودت بگی همه‌ی این‌ها زندگی‌ه، حواست رو جمع کن. چه مسیر طولانی‌ای در پیش داری، از همین الان می‌خوای کم بیاری و کم‌ظرفیت باشی؟ پس چطوری می‌خوای اینها رو زندگی کنی؟

ایضا یکی از چالش‌ها برای من کمک‌گرفتن‌ه. هیچ‌وقت نمی‌دونم کی باید به خودت متکی باشی و مستقل عمل کنی و کی وقت اینه که کمک بگیری. واقعا از تنها پیش‌بردن خسته شدم. نه تنها خسته شدم که مشکلات زیادی سر راهم هست و هیچ ایده‌ای برای حل‌شون ندارم. می‌دونم که چنین موجودی توی بقا شانسی نداره :)) لذا به همه‌ی افرادی که می‌شناختم پیام دادم و توی گروه‌ها سوال پرسیدم. هنوز جواب درستی نگرفتم ولی الان این حس رو دارم که خیلی هم تنها نیستی هستی جون.

زن، چقدر دیگه نمی‌تونم از گوشی استفاده کنم. چشمام داره از کاسه درمیاد. ظاهراً فاصله‌گرفتن از سوشال مدیا باید رویه‌ی‌ اصلی‌ام باشه. پیر شدم اسماعیل :))))

ندارد

از اینجا که منم.

دوست دارم با مهربانی و لطافت به خودم بگم هستی تو هم داری برای آینده‌ات تلاش می‌کنی، تو هم به موقعیتی میرسی، دوباره به جمعی برمیگردی، اما نمی‌تونم! به خودم اعتماد ندارم. به مسیری که انتخاب کردم مطمئن نیستم. دائم به دیگران نگاه می‌کنم که مسیرهای ساده‌تر رو انتخاب کردن و حالا دارن دستاوردهاشون رو تجربه می‌کنن.

سیرک دیروز مواجهه با اخباری بود که در نبودم گذشت و چیز خوبی توش نبود. امشب هم فهمیدم رویا دانشگاه کارشناسی من قبول شده. میدونم قراره تا آخر مدت تحصیلش همه رو با تهران درس‌خوندن پاره کنه :)) و راستش بهش خرده نمی‌گیرم. انقدر سخت بهش رسیده و محیطش ناسالم و سرکوب‌گره که حق داره. بهش پیشنهاد دادم بعضی روزها بچه‌اش خونه‌ی ما بمونه و نگران چیزی نباشه. اما راستش توی دلم یه جوری شد. میره دانشگاه و خوابگاهی که همه‌ی روزهای من، همه‌ی چهارسال واقعاً زندگی من توش گذشته... توی دلم یه جوریه که تعریفی براش ندارم. اما خوشایند نیست. It used to be mine. But who cares ;))) چقدر دیگه هیچ حسی ساده نیست. یکی عروسی می‌کنه و درحالیکه در حد مرگ براش خوشحالی، به زندگی خودت نگاه می‌کنی و توی دلت خالی میشه. یکی مهاجرت می‌کنه و موقع خداحافظی نمی‌دونی براش خوشحالی، از رفتنش ناراحتی یا موندن‌ورفتن خودت زهرت شده... خوشی‌های یک نفر رو می‌شنوی، درحالیکه از صمیم قلبت خوشحالی جاش خوبه، از خودت می‌پرسی پس من چی؟ تهران قبول‌شدن رویا مثل بردن یکی از ما بود. مایی که برای من معنی داره. اونم مثل من توی همین شهر زندگی کرده و کائنات به هرچه که خواسته و آرزو کرده نه گفته! خوشحالم براش ولی دلم سر جاش نیست.

چندوقت بود که به افتتاح حساب ارزی گیر داده بودم و امروز قانع شدم ما برای حساب ارزی فقیریم. این پسره خیلی روال داشت تعریف می‌کرد، الهی تیر بخوره هرکس که misinformation میده )): ولی مسئله‌ام این نبود که. داشتم سنگ‌کوب می‌کردم از وضعیت آیلتس. از نمره‌ی پایین ریدینگم. از بی‌برنامگی و کم‌درس‌خوندنم. از اینکه واقعا تنها شانسم نمره‌ی همین آزمون کوفتیه :)))) چقدر زورم نمی‌رسه.

همه‌ی اینا باعث شد بگم قناعت برای همه‌ی عمرم بسه. کم‌خرج‌کردن و همه‌ی بار روی دوش خودم بودن بسه. باید خوب درس بخونم، کار خوب پیدا کنم و درآمد خوبی داشته باشم. خسته شدم از تنها بودن. تنها درس‌خوندن. از خط‌کشیدن و منصرف‌شدن از چیزهای کوچکی که دوست دارم. دیگه نمیخوام هیچی خط بخوره. جز جوانی‌ام که داره با نکبت می‌گذره :)) Hello PMS

ته‌سیگار یوفسکی

آها، فهمیدم چرا فرار می‌کنم.

حتی وقتی آزمون زبان از رگ گردن بهت نزدیک‌تره، نمیشه از یاد چیزها منفک بشی. چیزهای من به «اضطراب مرگ» گره خوردن. دیشب که ویدیوهای چیس رو می‌دیدم پیش خودم گفتم اینا تا آخر عمرشون مثل یه بچه‌ی کوچیکن و چون خیلی زودتر از آدمیزاد می‌میرن، شاید دردی که به قلبت میدن خیلی بیشتر از شادی حضورشون باشه. میانگین عمر آدمیزاد بیشتره و خب کمتر می‌ترسی وقتی بمیره با نبودش چیکار قراره بکنی، سال‌های طولانی‌ای فرصت داری کنارش زندگی کنی. از تلگرام فرار می‌کردم چون می‌خواستم یادم بره مسئله‌ی امین چیزی فراتر از یک دوستی ناسالمه. اضطراب مرگ رو برام تداعی می‌کنه. زندگیش رو یک گره کور کرده. من می‌بینم که دوستای مشترک‌مون هم مثل من گیر کردن. مثل من با یادش غمگین و بدبختن. فرق‌مون اینه اونها فکر نمی‌کنن آدم می‌تونه از دنیا و آدم‌ها چیز بهتری بخواد. نمی‌دونن میشه بهتر شد و مستحق احترام و محبت بود. با همه‌چیز کنار میان.

به هرحال، تولدش رو تبریک گفتم. اما نگفتم «دوستت دارم» نگفتم رفیقمی. توانش رو ندارم پرونده‌اش رو ببندم ولی می‌تونم صادق باشم که، نه؟ این شرافتمندانه‌ترین کاره. باید مراقب و مسئول باشم. حرفی نزنم که واقعیت نداشته باشه. انقدر ذوق و دوستی رو در من کشته که حتی دستم نمی‌رفت براش ایموجی قلب بذارم:)) حتی چیزی خیلی ادبی بنویسم. خدای من... :))

عجیبه، من اگر از این دنیا چیز بهتری نمی‌خواستم، الان به قهقرا نمی‌رفتم.

لیمومی بهم پیام داده نذار لاغری برات حسرت بشه و بیست درصد تخفیف داده. خیلی خوشحال شدم. چون لاغری نه تنها برام حسرت نیست، که وضعیت فعلیمه و من یادم رفته بود. یک سال از وقتی ورزش و رژیم رو شروع کردم گذشته. بیست کیلو وزن کم کردم و ورزش حرفه‌ای انجام میدم. دیگه من هم لاغر و متناسبم و ورزش باعث شده سالم‌تر بشم. بهم یادآوری کرد رمز زندگی‌کردن خواسته‌هام فقط تلاش و استمراره. قبلنا فکر می‌کردم همیشه چاقم، همیشه بی‌عرضه‌ام توی ورزش و بابتش از خودم متنفر بودم... هستی جون ِ یک سال پیش، مرسی که اراده کردی، تلاش کردی، پشتکار داشتی و برام وضعیت خوبی ساختی.

من از ته‌ته قلبم وقتی که کمتر از خودم ناامیدم، انسان خوبیم. قلبم پاکه :)) برای آدم‌ها خوبی آرزو می‌کنم. وقتی که دارم له میشم، همه‌ی خواسته‌ام این بود دوست‌هام غرق خوشی و کار باشن. میم.ر امروز پیام داد و فهمیدم که چقدر واقعا براشون مهم بودم :) چقدر صادقانه گفته بودن من نخ تسبیحم. فکر می‌کردم آدم مهم آ.ر باشه و همه گرد اون می‌گردن و من عددی نیستم و همه‌چی از لطف‌شونه، اما اینطور نبود. جمع بهانه‌ای برای دیدن من بود. به خاطر من کنار هم بودن. هیچ‌کدوم‌شون تولد آ.ر نرفته بودن! همه‌ی اون یازده تولد قبلی با تلاش من بوده و این رو که نبودم، کسی هم برنامه نریخت... من فکر می‌کردم محبتی که توی قلبم کاشتن مثل یک موجود زنده‌ست و من مسئول مراقب ازش هستم. راستش کمی خوشحال شدم از خودم و کمی هم... درسته قراره با رفتنم از دست بدم‌شون ولی احساس مادرانه‌ای دارم که باید دوباره باهم باشن. مراقب و رفیق همدیگه باشن. همه‌شون آدمهای خوبی‌ان و مشکلی نیست. فقط شاید توی موقعیت من نیستن. خوشحالم که واقعاً دوستم داشتن و الان می‌دونم همه‌ی کارها و تلاش‌های ایمپرفکتم باارزش بودن... امیدوارم به قلبم طاقت بودن بخشیده بشه.

روز سنگین مسخره.‌..

ندارد

دارم مسائل سنگین و استرس‌زای زندگیم رو روی وزنم دایورت می‌کنم. هرروز که بیدار میشم خودم رو بابت کربوهیدرات اضافه‌خوردن ملامت می‌کنم و استرس چاقی دارم. عین کره آب میشم و وقتی کالری دریافتی‌ام رو وارد مانکن می‌کنم به طور متوسط ۹۰۰ کالری مصرف کردم و هنوز توی نقصانم. کمتر از رژیمی که دکترم بهم داده. شب‌ها هم خواب می‌بینم یک عالمه شیرینی و نون و برنج خوردم. حالت تهوع می‌گیرم و اعصابم خورده که دوباره می‌خوای چاق و زشت بشی؟ یکم که میگذره میگم ول کن زن چه گیری دادی؟ بعد می‌بینم واقعا مسئله‌ام این نیست، منتهی این قابل‌کنترل‌ترین چیزه!

پدرم رو درآورده و روانم رو ساییده کرده. دائم حساب می‌کنم پول بیمه‌ای که باید پرداخت کنم تا بیماری‌های خاص رو پوشش بده و رسیدگی خوبی داشته باشه چقدر گرونه. برای خوردوخوراک و مسکن و... چقدر باید پول بدم و دیگه به چیزهای جانبی و ضروری زندگی نمیرسم. چقدر باید سر تمیزی و بهداشت کوتاه بیام و چقدر وحشتناک تنها خواهم بود. به خودم میگم برو سر کار و پول دربیار تا در آینده کمتر فقیر باشی. برو ایتالیایی یاد بگیر بتونی کار پیدا کنی. بعد به خودم میگم لعنتی حالا اول تو پذیرش بگیر :/ لازم نیست برم جهنم تا وقتی انقدر اورثینکین می‌کنم و از فردای نیامده می‌ترسم.

دیگه کم‌کم واقعا نیاز دارم تو جمع دوستام باشم. برم گروه‌ها و کانال‌هایی که برای دانشگاه و مدارک و کارهای اداری هست رو چک کنم و سوال بپرسم و این پروسه رو بهتر طی کنم. به جز امین ِ لعنتی هیچ‌کس دیگه‌ای آزارم نمیده اونجا تقریبا. کاش یک جا بنویسم چرا از تلگرام فرار می‌کنم که بدونم لاگین کنم رفته تو پاچه‌ام یا نه :)) ف. رو بابت ادامه‌ی رابطه‌اش با این پسره توی ذهنم ملامت کردم. هزاربار به این نتیجه رسیدیم باید ازش فاصله بگیره ولی حاضر نیست سختی‌اش رو تحمل کنه. دلیل اینکه به زبون نمیارم چقدر کارش اشتباهه اینه که خودم هم توان مقابله‌ی مستقیم با امین رو ندارم! دوست دارم بدونم چرا. من علیرغم تمام سختی و تلخی‌ای که متحمل شدم رابطه‌ی عاطفی‌ام رو زودتر و قاطع‌تر تموم کردم. چرا دوستی ساده‌ام رو نمی‌تونم؟ تنها پاسخم اینه احساسات عمیق‌تری رو تجربه کردم. من با آدم‌هایی در ارتباط بودم که برام هیچ هدیه‌ای نخریدن. هیچ وقت وقتی حالم بد بود زمین و زمان رو به هم ندوختن حالم بهتر بشه. سعی نکردن من رو بخندونن. با تمام خیابون‌ها و ایستگاه‌های مترو شهر و شعبه‌های کلانا خاطره ندارم باهاشون. تا حالا به خودم نگفتم پشمام چقدر بهم اهمیت میده. توقعم از دوستی و دوست‌داشتن و حتی عشق بالا رفته و خیلی سخته که حالا می‌دونم سمی‌ترین آدم زندگی‌ام که من رو به این قهقرا کشونده درست همین آدمه. غم‌انگیز هم هست هیچ آدم درستی من رو دوست نداشته. خودم رو بغل کنم این همه بی‌پناهم.

پول صدور مدرکم رو دادم و دیگه توی این ماه باید برام فرستاده بشه. خیلی زود باید بفرستم برای ترجمه. کارهای مالی رو هندل کنم. برم توصیه‌نامه بگیرم و امضا جمع کنم :)) انقدر همه‌چی داره میفته تو سراشیبی جدی شدن که نمی‌تونم ترسم رو مخفی کنم. شکی ندارم که «باید» اما دلم...

هنوز برنامه‌ی درست‌حسابی برای ادامه‌ی آیلتس ندارم و به طور وحشتناکی بده این وضع. باید جمع و جور کنم. دسته‌بندی کنم و از این کارها که به طور جالبی هیچ‌وقت توشون خوب نبودم! :))

ندارد

دیگه وقتی آدم ِ جدید می‌بینم و همه‌چی‌اش خوب به نظر میرسه مشتاق ارتباط بیشتر نیستم. پیش خودم میگم چقدر فکر و خیال و مشغله، آخر سر هم بعد از کلی اتلاف انرژی از هم جدا خواهیم شد، چه کاریه leave well alone، نه؟ :)) حتی ریسک نمی‌کنم صمیمیتم رو یک قدم پیش ببرم. دلم نمی‌خواد هیچی تغییر کنه. شاید تهش خوب شد، ولی نمی‌خوام هیچ بهایی بدم. ولی اینکه آدم دیگه اعتماد نمی‌کنه و ریسک‌پذیر نیست برای سن من نبود لعنتی... :))

چندبار اومدم به یک‌نفر پیام بدم و باهاش حرف بزنم، اما همه خیلی دورن از من. هیچ‌کس با من آشنا نیست این روزها. احساس می‌کنم هرچند دوست‌شون دارم و دلم براشون تنگ شده، اما احساس آشنایی نمی‌کنم... چندبار به سرم زد تلگرام لاگین کنم ولی می‌دونم در این صورت دیگه کنترل همه‌چیز از دستم خارج میشه و الان وقتش نیست.

Chatgpt به اسپیکینگم ۶.۵ داد و خب افت کردم. با این وضع درس‌خوندنم ۶ بگیرم نهایتاً و این نمره‌ای نیست که فرزند ِ قشر متوسط جامعه بخواد براش پول آزمون بده :))) فقط نمی‌دونم چرا انقدر سختمه که دوباره مثل قبل بخونم. خودم رو با سریال خفه کردم و تنها مواجه‌ام همینه!! در حد مرگ بهم استرس و عذاب وجدان میده و دردم می‌گیره که زورم نمیرسه درستش کنم...

تکنیکلی نه تنها چاق نشده بودم، که یک کیلو هم لاغر شدم. کاش زندگیم هم همینطور بود. فکر می‌کردم چاق شدم ولی لاغر شدم. فکر می‌کنم دارم گند میزنم به همه‌چی ولی چیزها از بین‌ نرفته باشن‌.

خدا به دل آدمی بندازه من به دوستی که کمکم کنه احتیاج دارم:))