ندارد
خیلی خوشحالم اما توی این خوشحالی دوتا چیز ناراحتکننده نفهتهست. یکی اینکه به خودم اومدم دیدم هیچکس نیست که برم بهش بگم و باهم خوشحال باشیم، یکی هم اینکه حتی خودم رو هم لایق نمیدونم و میخوام کوچیکش کنم! :))
بالاخره با روش جدیدی که توی یوتیوب یاد گرفتم راه افتادم و نمرهام توی ریدینگ خیلی بهتر شده. امروز برای اولین بار ریدینگم رو ۶.۵ گرفتم :)) لیسنینگ هم نمرهام بین ۶.۵ و ۷ در نوسانه و دارم فکر میکنم اگر چندتا تکنیک پیاده کنم شاید تونستم ۷.۵ بگیرم و نمرهی پایین بقیهی اسکیلهام رو کاور کنه و بتونم ۷ آیلتس بگیرم. راستش تصمیم گرفتم انقدر صبر کنم تا ۷ آیلتس بگیرم به جای اینکه به خاطر ددلاین دانشگاهها زودتر آزمون بدم. اما چقدر بهم اعتمادبهنفس داد. بالاخره یک روشی که با من سازگار باشه پیدا کردم. بالاخره از اون نمرهی ۵ لعنتی اومدم بالا :) حالا حس کردم واقعا با تمرین است که استاد میشوی :)) استاد نمیخوام، فقط توی این مهلت باقیمونده بهم ۶.۵ م رو بدید برم :)))) تصمیم گرفتم توی یک دفتر تحلیل آزمون بنویسم و یه چیزی برای خودم نگه دارم.
تصمیم دارم ماک هم ندم. اعتمادبهنفسش رو ندارم و ترجیح میدم همینطوری برم سر آزمون. کسایی که توی گروه تجربهشون رو مینویسن گفتن فقط برای این بوده که با محیط و شرایط آشنا بشن و فیدبکها سازنده نبوده و نمرهشون کمتر شده. احساس میکنم این قرتیبازیها برای منی که همیشه تنها کارام رو کردم لازم هم نیست. نمیدونم.
اسپیکینگم تو فرغونه. هیچی یادم نمیاد. پروردگار کاهلیکردن توی مرورم :)))) باید شروع کنم با این اپه کار کنم و سوالات رو ازش دربیارم و تمرین کنم. تا حالا پیش نیومده از پی نمرهی زیر ۶ بگیرم البته.
یعنی میشه یه روزی آزمونم رو بدم، درحالیکه ۷ گرفتم؟ :))) عآح :) هیچوقت موفق نبودم. همین یه بار لطفا...
وقتی از MRI برگشتم روحیهام خیلی خراب بود. اندوه و اضطراب بدی رو به جانم انداخت. هنوزم تاثیرش رو احساس میکنم. دو شب پیش بابا تصمیم گرفت بیهیچ علت خاصی دیگه باهام حرف نزنه! و خیلی بهم برخورد. نگاهم که بهش میفته فقط حسرته. حسرت اینکه اوکی، حداقل میتونستی پدر خوبی باشی. عرضهی اون هم نداری خودشیفته. دایی هم توی مدیریت مالی آدم افتضاحیه. هنوز خامی توی رفتارش داره اما واقعا پدر خوبیه. پدر خوب؟ بچههاش میدونن چقدر دوستشون داره و اونا هم دوستش دارن. همهی چیزی که میخواستم همین بود. وضعیت نازیباییه. اما واقعا ازش متنفرم. توی این سن؟ همکاراش توی دانشگاه بدترین حرفها رو بهش میزنن و از ترسش جیکش درنمیاد، اما به خانوادهاش که میرسه...
بدی طولکشیدن آزمونم همینه. برای اینکه توی خونه بمونم سنم خیلی زیاده. برای رفتارهای شت خانواده خیلی بزرگم و بیشتر دردم میاد. آدم باید تو همون سن و سال کم مستقل بشه و فقط سر بزنه. اگر زودتر رفته بودم شاید هیچوقت انقدر پیش خودم فکر نمیکردم چطوری وقتی اوضاع مالیام استیبل شد برای همیشه باهاشون قطع ارتباط کنم. وقتی هستن و باهام درارتباطن همیشه فکر میکنم خیلی بدبخت و غمگینم و به هیچی نمیرسم. وقتی ازشون دور بودم امید بیشتری داشتم. نمیدونم چی میشه. شاید یه روزی روانم سالمتر شد نظرم عوض شد. همون حرفی که توی ابد و یک روز زد: خانواده خوبش خوبه که ما نداریم :))