تهران ِ عزیز ِ عزیزم، به دل دوستت دارم.

روزی که با دوتا چمدون اومدم و داشتم فکر می‌کردم چطوری طاقت بیارم، فکر نمی‌کردم روزی بهش بگم «خونه» و انقدر برام معنای ملموسی از وطن بسازه. شکرگزار همه‌ی این چندروزی‌ام که فرصت پیدا کردم دوباره توش زندگی کنم :)

پامو در بازارچه‌ها و بازارهای محلی نمی‌ذارم ولی بازارچه‌ی تجریش برام دروازه‌ی بهشته :)) همه‌چیزش رو دوست دارم. همه‌ی اون مغازه‌های کوچولو کوچولوی خوشمزه‌اش، سبزی‌ها و میوه‌های رنگارنگ و خوش‌عطرش، مردم خنده‌رو و قشنگ... دوبار کل بازار رو گشتم و یکم خرید کردیم:) نمی‌دونم چرا انقدر خوشحال و خرسند بودم:)) بیخیال پرستیژ و کثیف‌شدن شدم (کثیف هم نشدم) و بلالی خوردیم. هیچ‌جا انقدر زیاد و خوشمزه نیست :)) این یه تیکه طور بامزه‌ای چیزهای خوشمزه هست و مردم دورش جمعن :) باغ فردوس هم خیلی شلوغ نبود. اما باز اون گاری‌ه بود که چای زعفرونی بگیریم و بشینیم لب حوضش حرف بزنیم و همنفس رو گوش بدیم:) همه‌ی اون لحظه‌ها این زندگی من بود، اما خوشبختی توی ریه‌هام جریان داشت... :) اونجا یه خانم بازیگر سالمند هم دیدیم ولی من اهل عکس و فلان نبودم:)) عکاس خیابانی هم به پستم خورد و باعث شد بفهمم وقتی خوشحالم چقدر قشنگم :)) خیلی پرفکت شده بود. خودم که اینستا ندارم، ایشالا که چرخش بچرخه براش :)))

برگشتم خونه و باز فکرها و وقایع زشت هجوم آوردن. اما من انگار که تازه از شارژ درم آورده باشن، هنوز انرژی دارم. تصمیم گرفتم وقتی هوا به ۳۵ درجه رسید برم کتابخونه. به خودم گفتم زبانه دیگه، حالا یه مدت نخوندم، باید بتونم جبران کنم! :) فردا باید برم کمک رویا برای ثبت‌نام دانشگاه ولی بعدش برای خودم برنامه‌ریزی می‌کنم حتماً. توان ادامه‌دادن رو دارم.

خیلی دوست دارم مدرکم رو بگیرم و زبان درس بدم. بعد هم حقوقم اندازه‌ای باشه که بتونم مدت باقی‌مانده با ف. همخونه بشم و تهران بمونم. کاش بشه...

انگار که خونه‌ام رو بغل کردم، حالم بهتره. :)