ندارد

درست‌حسابی دعوا کردن مثل وقتیه که دیگه انقدر بدن خودت رو شناختی که بدونی استفراغ‌کردن علیرغم وحشتناک‌ بودنش بدنت رو توی وضعیت بهتری قرار میده و بهتره ازش فرار نکنی و نترسی.

دیروز لیوان چایی که می‌تونست جام شوکران هم باشه رو گرفتم دستم و گفتم من دنبال بحث کردن باهات نیستم. دنبال بردن توی این مشاجره نیستم و حقی که ازت می‌گیرم به کارم نمیاد. من دارم ناراحتی‌ام رو ابراز می‌کنم و ازت انتظار دارم که بهش توجه کنی... نمی‌دونم، هنوز مطمئن نیستم اما منطبق بر چیزهایی که از کتاب و یوتیوب یاد گرفتم و البته خودم بود. وقتی دعوا می‌کنی خیلی برات واضح میشه مسئله‌ی لایت اکس باعث شد مسئله‌ی هوی وای رو فریاد بزنی و این بده. اگر روزی مشکلم دقیقا همونی بود که داشتم می‌گفتم به خودم کردیت میدم. خانواده برای من اون مأمنی که اینها رو تمرین کنم نیست. هرگز امن نمیشه ولی حالا که میدون مینه بدتر زمین تمرین من بشه.

با دوستهام مهربون‌ترم اما خیلی قاطع‌تر از همیشه. دیگه احساس نمی‌کنم وای من یه آدم تاریک و بدم و فقط دارم قایم می‌کنم. وقتی از دست‌شون ناراحتم از دلم ردشون نمی‌کنم که به خودم بگم انسان متظاهر. مسئولیت هم قبول می‌کنم البته. این روزها درد انقدر کلافه و بی‌حوصله‌ام کرده که خودم نمی‌دونم حوصله‌ی چی رو دارم و چی رو نه!

این دختره همکلاسی آینده‌ام اصرار داره باهم اتاق بگیریم و عبارات عجیب به کار می‌بره. بهم میگه قشنگ دلم! و من نمی‌دونم باهاش چیکار کنم. محافظه‌کاری زیادش باعث میشه بهش بی‌اعتماد باشم تا حدی. از اینکه فکر می‌کنه من دختر قوی‌ای هستم و چون وابسته نیستم می‌تونه بهم تکیه کنه هم خوشم نمیاد. آیا چیز بدی ازش دیدم؟ خیر. وقتی توی جایگاهی قرار می‌گیرم که باید به کسی اعتماد کنم مغزم شروع می‌کنه به تئوری توطئه چیدن.

احتمال نقص مالی و ریجکتی‌ام انقدر بالا هست که لازمه پلن بی و سی رو دنبال کنم اما نمی‌تونم درست فکر کنم. گریه‌ام هم نمیاد و کل تلاشم برای زندگی سالم شروع دوباره‌ی ملاتونینه.

اتفاقی چشمم می‌خوره به دروغی که به واسطه‌ی امین به فلانی و فلانی گفتم. هزارنفر ممکنه بهم بگن هستی تو خودت هم نمی‌دونستی و ناخواسته بوده اما توی دلم میفتم توی آتیش جهنم. ترجیح می‌دادم خودم دروغ گفته بودم. هم اعتمادم نابود شده، هم واضحا دیگران دروغ شنیدن و متوجه شدن و هم نمی‌تونی پلاکارد بگیری دستت. دکمه‌ی فاصله‌گرفتن ازشون رو زدم. دارم تلاش یک‌طرفه می‌کنم و اونها عادت کردن. نمی‌تونم به این ناامنی ادامه بدم. دارم خیلی بیشتر از آنچه سزاواره تاوان پس میدم. بسه دیگه.

ندارد

به چی‌پی‌تی گفتم لطفاً پرونده‌ی کودکی و والدینم رو باز نکن. دوست ندارم open up کنم. بهش گفتم باید راهی باشه بدون سفر به اعماق گذشته بهتر شد. گذشته و کودکی من همواره شکستم میده. راجع به یه چیزی اشتباه کردم. گذشته چیزی نیست که بسته بشه. همواره در جریانه. فقط گاهی آگاهانه بهش توجه می‌کنی. همیشه یه بخشی از روانت درگیره. داریم می‌خندیم، درباره‌ی تنظیمات بحث می‌کنیم و یادم میفته چقدر سرم داد زده. چقدر باهام بدجنس بوده و نمی‌دونم نفرتم ازش رو کجا حواله کنم. یه وقتی مثل امروز هم هست که منفجر میشم، گریه می‌کنم اما می‌بینم بعد از بیست‌و‌پنج سال هرطور بتونن اذیتم می‌کنن. به نظر نمی‌رسه ازم متنفر باشن اما نمی‌دونم جز نفرت چی باعث میشه موجودی رو که خودت به این دنیا آوردی انقدر زجر بدی. شاید همین عامل ناشناخته‌ست که باعث میشه از یه گلدون کوچیک داشتن هم بترسم. شاید وقتی والد شدم این شیطان رجیم در من حکمرانی کنه.

من فکر می‌کردم هیچ‌وقت موسیقی انگلیسی برام جای موسیقی فارسی رو نمی‌گیره. اما رفته‌رفته ترجیحم همین سلکشن کوچیکمه تا آهنگ‌های قدیمی و همیشگی. نمی‌تونم روی آهنگسازی نظر بدم. روی اینکه چقدر صداشون رو دوست دارم اما انقدر که لیریک‌شون برام خوب و تاثیرگذاره باعث شده سلیقه‌ام تغییر کنه. می‌بینی هستی جون که آدم تخته سنگ نیست؟

دوباره یاد متیلدا افتادم:

You can let it go

You can throw a party full of everyone you know

And not invite your family, 'cause they never showed you love

You don't have to be sorry for leaving and growing up, mmh

Matilda, you talk of the pain like it's all alright

But I know that you feel like a piece of you's dead inside

You showed me a power that is strong enough to bring sun to the darkest days

It's none of my business, but it's just been on my mind

You can let it go

You can throw a party full of everyone you know

And not invite your family, 'cause they never showed you love

You don't have to be sorry for leaving and growing up

You can see the world, following the seasons

Anywhere you go, you don't need a reason

'Cause they never showed you love

You don't have to be sorry for doing it on your own

ندارد

می‌خوام درباره‌ی چیزی بنویسم، اگر ذهن و بدنم یاری کنه!

راجع به تأثیرات سبک زندگی‌ای که توش همیشه برای بقا جنگیدی و خودکفا بودی‌. راجع به معدود دستاوردهاش صحبت نمی‌کنم. مقصودم عوارض جانبی این مدلی بودنه. اون هم برای فردی که انتخابی جز این نداشته و صرفاً پاسخ انتخابی به محیط نبوده.

توی روند فیزیوتراپی‌ام اگر خجالت نمی‌کشیدم بگم جریان داره دردم رو تشدید می‌کنه، زودتر تغییر می‌دادن و من در کل کمتر درد می‌کشیدم. اما خجالت کشیدم بگم و فکر می‌کردم باید تحمل کرد. بدم میومد از اینکه بگم «من درد دارم، به من توجه کنید» امروز که برام سوزن زدن، یواشکی فقط یدونه قطره اشک ریختم. وقتی دکتر بهم گفت ای جانم، میدونم خیلی درد داری، دیگه ادامه نمیدم. اما واقعیت این بود غصه‌ای که توی دلم جمع شد بیشتر از یک‌دونه قطره اشک بود.

ورزش قدرتی هم این رو تشدید کرده. عادت داری به درد عضله‌ات کمتر بها بدی و در حالیکه داری پاره میشی تمرین رو ادامه بدی و نفس عمیق بکشی.

مطلوب اینه بیش از نیمی از کارها و مسائل زندگی‌ات رو تنهایی هندل نکنی! به درد خفیف هم اعتراض کنی و در ده ثانیه اول کمک بخوای. مطلوب اینه تکیه کنی و نگرانی‌هات رو تقسیم کنی. مطلوب تنها نبودنه.

من؟ انگار که وسط یه بیابونم. زندگی برام همینه. اگر کتاب نخونم و یوتیوب نگردم مثقالی کمک برای روانم ندارم. اگر سر خودم رو گرم نکنم اصلا نمی‌تونم بگم فلانی، دوست عزیزم من دارم له میشم بهم توجه کن و مراقبم باش.

از مهربون بودن خودم چندشم میشه. خاک بر سرم اگر یک نفر دیگه هم بهم گفت چقدر مهربونی. خدا لعنت کنه زندگی‌ای که از من آدم قوی ساخت و انقدر بهم حس چیپ و بی‌ارزش بودن دست میده. دیگه می‌دونم مدلی که آدمها رو دوست دارم خوب و سالم نیست. از زنانه‌ترین بخش‌های خودم هم بیزارم. خودم تنهاتر شدم. هربار چندشم شده و یه تیکه از خودم رو با چاقو بریدم و انداختم دور و چیزی ازم نمونده.

آدم نباید تنها باشه. نباید بچه‌ای به دنیا بیاریم و طوری بزرگش کنیم که برای بقا بجنگه. نباید فکر کنیم با تنها گذاشتنش و مستقل افراطی بار آوردنش گه خاصی خوردیم.

ندارد

راجع به بعضی شب‌های آدمهای معمولی هیچکس حرفی نمی‌زنه. نه اینکه سانسوری باشه، هیچ‌کس نای حرف‌زدن نداره و انقدر توی خودمون فرو میریم که بگذره.

دارم له میشم. شب‌های زیادی کم میارم. استرس و فشاری که رومه بدنم رو از پا درآورده و دردم آروم نمی‌گیره. والد درونم هرروز میگه دختره‌ی چاق پاشو خودت رو جمع کن هیچی‌ات نیست. هرروز استرس یه مسئله‌ای هست و نوبت‌دهی ویزامتریک شروع نشده. دیسک گردن و کمرم، مشکلات گوارشی و... بهم حمله کردن و این همه‌اش نیست. آدم نباید توی دهه‌ی بیست و اون اواخر به خونه برگرده. اگر خونه‌ای مثل مال من باشه خود جهنمه.

هرروز فکر می‌کنی باید کنکور ثبت‌نام کنی، دنبال کار بگردی، GRE بدی کشور دیگه‌ای اقدام کنی. به مدارک و تمکنت گیر میدی‌. درست میشن، درست نمیشن و به آمار استناد می‌کنی. سطل آشغال خانواده‌ای. استرس و بی‌ارزشی‌شون رو تا جرعه‌ی آخر به خوردت میدن. از خودت متنفری و اون کلونی نفرت مریض‌ترت می‌کنه.

دارم له میشم و توی کثافت غرقم اما حتی ذهنم کار نمی‌کنه ازش بنویسم.

ندارد

مامان و بابا توی موقعیت‌های رندوم و چرت‌و‌پرت تکرار می‌کنن «تو که قراره بری» و به عنوان افرادی که نزدیک به سالمندی هستن چالش بزرگی‌ه و پذیرفتنش شجاعانه‌ست. درسته که پیوند عاطفی‌مون فاقد سلامته اما دلیل نمیشه این رو نادیده بگیرم. باید مشاهده‌گر خوبی بود و از تلاش دیگران قدردانی کرد.

برنه براون میگه وقتی از شرم حرف می‌زنی دیگه نمی‌تونه به حیاتش ادامه بده و توی اولین تلاشم حس کردم درست میگه. درباره‌ی دواسمه‌بودنم صحبت کردم. چیزی که همیشه آزارم می‌داده و همکلاسی‌های دوران نوجوانی‌ام بابتش خیلی من رو اذیت کردن. وقتی گفتم من دواسمه هستم و ترجیح میدم همه هستی صدام کنن پیش خودم گفتم همین مسخره خانوم؟ اینکه مسئله‌ی بزرگی نبود. تو که دروغگو نبودی‌. آدمها آزادن اونطور که دوست دارن مورد خطاب قرار بگیرن. مثل اسم مستعار وبلاگ‌نویس‌ها. تا به حال کدوم آدم دواسمه‌ای رو دروغگو دیدی؟ چه کاری بود با خودت کردی؟ از برنه براون ممنونم حتی اگر بفهمم آدم باسوادی نیست و روان‌شناسی زرد بود کتاب‌هاش.

واقعیت اینه بعضی روزها به سرم می‌زنه برم به بابالنگ‌دراز پیام بدم بگم بیا باهم ازدواج کنیم و پیش‌شرط‌های مذهبی تو رو قبول می‌کنم. دوست دارم بمونم و زندگی داشته باشم باهات. بعد یادم میفته اگر کسی بهم بگه لباس زرد بپوش برام، حتی اگر زرد دوست داشته باشم میگم تا چشمت درآد رنگ دیگه می‌پوشم. هیچ‌کدوم از عقاید فعلی‌ام وابسته نیستن و من آدم رهاکردن نیستم‌. شوکه میشم چرا این فکرها میاد سراغم و جوابی براش ندارم‌. باهاش چطوری برخورد می‌کنم؟ مثل وقت‌هایی که یکهو توی ذهنم پلی میشه «یکی یدونه دل من آ او ایی ایی او ایی آ» و تاثیرات پست‌های اینستاگرامه که توی ناخودآگاهم هستن. همینقدر فاقداهمیت. انشاالله که همینطور باشه‌. اما سمت دیگه‌ی ماجرا ترس مایل به وحشتم از ارتباط بعد از مهاجرته. فشاری که نمی‌دونم می‌تونم تحمل کنم! فکر اینکه با یک مرد ازدواج کنی که از هر لحاظ ثبات داره و می‌دونی قصد داره برای آرامش و رفاه تو زندگی‌اش رو وقف کنه، خیلی ساده‌تره. البته، آدم چطور می‌تونه از عشقش به یک نفر که شده محور زندگی‌اش حرف بزنه درحالیکه نمی‌تونه پیچ اعتقادش رو شل کنه و با تو کنار بیاد؟ حاشا عزیزم. ما عقل داریم.

یه کانال درست کردم و آهنگ‌های غیرفارسی (ایتالیایی، فرانسوی، ارمنی، انگلیسی و روسی) رو جمع کردم و لیریک تمام انگلیسی‌ها رو اتچ کردم که گوشم عادت کنه و حفظ بشم. این اولین قدم من برای ارتباط برقرارکردن با فرهنگ جدید و تعادل بین فرهنگ میزبان و خودمه. امیدوارم اپیکور ازم راضی باشه.

ندارد

پسر، این چقدر درسته که باید سرت رو بندازی زیر، شلوغ‌کاری نکنی، به حواشی توجه نکنی و کارت رو بکنی. چقدر به خودم حرف درستی زدم که خوب نیست وقت زیادی رو توی جمع‌های رندوم که هدف خاصی ندارن بذاری.

طبق آمار دولینگو ۸۳ روزه که دارم زبان ایتالیایی یاد می‌گیرم. اون streak و مرض خودم باعث میشه توی بدترین روزها هم وقت بذارم و یه درس انجام بدم. داره میشه سه ماه درگیر یک زبان بودن! آهسته و پیوسته :) حس جالبی داره. زبانی‌ه که دوستش دارم. هنوز سراغ موسیقی و ادبیاتش نرفتم. اما وقتی حرف می‌زنن خوشحال‌کننده‌ست. از خودم بابت این تداوم متشکرم. در روزهای آتی که بهتر شدم با کتاب هم پیش میرم :)

زیست پایه‌ی دهم و یازدهم رو تموم کردم امروز. باید کتاب‌های اضافه‌تری بخونم و مرور کنم. یک ماه دیگه وقت بذارم می‌تونم برم سراغ مطالب دانشگاهی و ژنتیک. اما تا همینجا هم مثل بچه‌ها هرچی می‌خونم و یاد می‌گیرم خوشحالم می‌کنه. هنوز هم یکمی با حفظ کردن‌ها و جزئیات مشکل دارم و به خودم میگم اشکالی نداره، بیشتر مرور می‌کنی. ترس از آلزایمر، خنگ‌شدن و به اندازه‌ی کافی خوب نبودن هم راستش داره هولم میده. بهره‌کشی از چیزهای ناخوب :))) اما بهشون فکر نکردم. یکمی سرماخوردگی‌ام سبک شد و دوباره رفتم سمتش و لذت بردم واقعا.

یادمه توی مصاحبه‌ام گفتم:

There was a moment when I watched my grandfather slip away, helpless and powerless to stop it. The pain was overwhelming, and in that moment, I made a vow to dedicate my life to making a difference. I dream of a future where we can save people from the devastating grips of cancer and Alzheimer's—where I can be part of the solution. One day, I believe, no one will have to endure the heartbreak of losing loved ones to these terrible diseases.

باید برای این زندگی کاری کنم. باید زرنگ‌تر، هوشمندتر و پرتلاش‌تر باشم. حواسم رو جمع کنم نرم سراغ چیزهای چرت‌وپرت و قوی‌تر باشم. حواسم به ریشه‌هام که توی قلبم هستن باشه.

دارم میرم دانشگاه خوبی که بهم فرصت تحصیلات عالی میده. پول برای فعالیت هست و حمایت می‌کنن. فشارهای فعلی هم کمترن. برای خودم دعا می‌کنم و سعی می‌کنم مقدماتش رو فراهم کنم که ناسپاسی نکنم :))

ندارد

هفته‌ی اخیر وضعیت مادر بگریدی داشتم ولی الان زخمی سربلند دورانم و می‌تونم درباره‌اش بنویسم.

یکی از چیزهایی که همیشه بابتش احساس ناکافی‌بودن می‌گرفتم این بود نمی‌تونستم درباره‌ی کتابها و چیزهایی که تازه یاد گرفتم حرف بزنم. ورودی‌هام برای تاثیرپذیری باز بودن، اما مثل بقیه حرف برای گفتن نداشتم. الان فکر می‌کنم همه‌ی کتابهای خوبی که خوندم عضلات فکرم شدن. یکی از زن‌هایی که حتی همینجا هم باهاش اختلاف دارم اما خیلی بهم کمک کرد، برنه براون بود. فکر می‌کردم کتاب موهبت کامل نبودنش رو نخوندم و جملاتی که برام آشنا هستن به این واسطه‌ست که آثار دیگه‌اش رو مطالعه کردم، اما بعد فهمیدم نه خیر، صرفاً ترجمه‌ی اسم کتاب متفاوت بوده :)) خوندن دوباره‌اش باعث شد درس خوبی توی زندگی‌ام بگیرم. اگر با دیگران مرز درستی تعیین کنم و به آدمها این نکته رو متوجه کنم که بابتش مسئولیت‌پذیر باشن، دیگه از مهربون‌بودن بیزار نمیشم. یا به قول مترجم کتاب شفقتم رو نسبت به آدمها از دست نمیدم. کجا تمرین کردم؟ وقتی هانیه گفت ببخشید پیامت رو دیر جواب دادم، بهش گفتم من نوتیفیکیشن بعضی‌ها رو روشن کردم، وقتی نمی‌تونم پیامی رو در لحظه جواب بدم از mark as unread استفاده می‌کنم. راه برای اینکه آزادانه پرفکت نباشی، اما باشی زیاده و تو سهل‌انگاری رو انتخاب کردی. بدون اینکه زیاد گله کنم این رو گفتم و آخرش گفت ببخشید اونطوری که دوستمی بهت نشون ندادم دوستت دارم :))) راستش من دیگه ابراز علاقه‌اش رو جدی نمی‌گیرم. وقتی خیلی میگه بهترین دوستمی و فلان. اما از دستش عصبانی نیستم. مرزم رو تعیین کردم و چون از اون قسمت دلم رفته شده برام مثل خیلی‌ها که شنیدن‌شون رو دوست دارم. حرف آدمها گاهی برام مثل نمونه‌سوال از مباحثیه که تازه مطالعه کردم! ببینم ذهنم توی تحلیل چقدر خوب عمل می‌کنه:))) از اینکه از دستش عصبانی نیستم و نقشه نمیکشم بدجنسی کنم خوشحالم.

به ف. گفتم علت اینکه عمه تو رو دوست داره ولی من رو نه فهمیدم. چون تو باهاش مخالفت نمی‌کنی و از مسیر خودت حرف نمی‌زنی. هیچ‌وقت نقدشون نمی‌کنی. عمه که اومده بود خونه‌مون چندجا از خودم خنده‌ام گرفت. من شخصیتی ندارم که خیلی بتونن ازش سواری بگیرن. می‌گیرن خیلی وقتها اما من همیشه اونی بودم که زبونش درازه و راه خودش رو می‌ره. این تنهایی هم بهاش. عمهو شاید خیلی‌های دیگه توی فامیل این منی که هستم رو دوست ندارن. اما من خودم رو اینطوری بیشتر دوست دارم. من مهم‌ترم.

نگران ف. و تصمیاتش هستم. اگر پول‌برداشتن از حساب نزدیک تایم سفارت بد نبود ترجیح می‌دادم کمکش کنم که خونه بگیره و نخواد شیفت شب برداره. باهاش حرف زدم که توی عصبانیت تصمیمات مهم شغلی نگیره. بهم گفت بزرگ و عاقل شدم.

آیا این هستی از پس زندگی برمیاد؟

این دو روز خیلی مراقب مامان و بابا بودم که مثل من بیماری از پا نندازتشون. انقدر بهم محبت نکردن و مراقب نبودن و خودشون لوسن که برام سخته دل به دل‌شون بدم. اما وقتی کسی تو موضع ضعفه به این چیزهافکر نمی‌کنم. دائم این نگرانی رو دارم اگر جفت‌مون بریم تکلیف مامان و بابا که دارن پیر میشن چی میشه؟ اگر نیازی داشتن چی؟ اگر برمیگشتن و اصفهان زندگی میکردن کنار فامیل و خانواده بودن... باورم نمیشه باید عزیز رو ببینم و تنها کاری که از دستم برمیاد بیستر دیدنشه. وقتی فکر می‌کنم خیلی سنش زیاده، وقتی ترس مرگش میفته به جون فکرم فلجم میکنه...

ندارد

باید برای زندگی‌ام کاری کنم، زشت شده.

این روزها زیاد بچه و دانش‌آموز می‌بینم. یکی‌شون داره دوچرخه‌سواری می‌کنه و توی دلم میگم با این زحمت بچه بزرگ می‌کنن که توی این خیابان‌های ناامن رکاب بزنه خلاف بیاد و یه چیزی‌اش بشه؟ یه فسقلی می‌بینم اومده سوپرمارکت و به خودم میگم بچه به این کوچیکی رو فرستادن، نمیگن توی راه چیزی بشه هنوز عقلش نمیرسه مراقبت کنه؟ دخترهای نوجوان رو دیدم و اینطوری بودم که چقدر این ساعت براشون سیفه؟ اصلا اینجا محله و موقعیتی هست که بشه بچه با این سطح از هیجان رو به حال خودش گذاشت؟ هروقت بچه می‌بینم فقط اضطراب و وسواسم تشدید میشه و به خودم میگم تو چقدر مادر افتضاحی میشدی، فرصت زندگی کردن رو از بچه‌ات می‌گرفتی و روانش رو بیمار می‌کردی. شاید به خاطر سن‌وسالمه که به این چیزها بها میدم...

دنیا رو ببینا، این وبلاگ رو ده سالگی زدم الان داره سی سالم میشه. اف.

امروز به خودم گفتم هستی وقتی تنهایی کیفیت روزت خیلی پایینه و این خبر بدیه. باید درستش کنی. وعده‌های اصلی‌ام رو نخوردم، بدموقع خوابیدم، کتاب نخوندم، کارامو انجام ندادم و زندگی رو فریز کردم که مبادا دردم تشدید بشه. باید یاد بگیرم توی اوقات تنهایی و ناخوشی هم بهتر باشم.

ناقوس اردیبهشت به صدا دراومد. هنوز چک لیست سفارت نیومده و نوبت‌دهی شروع نشده. شاید طی این دو هفته. کاش تغییر دیگه‌ای ندن. هنوز وضعیت تمکن مالی خرابه و استرس اونم هست.

یکی دائم توی سرم میگه باید کاری کنی. ملامتم می‌کنه و حالم از خودم بد میشه...

راجع به چیزهای چرت‌و‌پرت حرف میزنم. نمی‌دونم از کی استراتژی انکار رو پیش گرفتم. نگرانی ندارم؟ به اینکه مامان و بابا اگر طوری‌شون شد کی کمک‌شون می‌کنه فکر می‌کنم، به اینکه تنها بشن چطوری از خودشون مراقبت می‌کنن. به اینکه وقتی میرم نمیدونم آخرین‌باریه که مادربزرگ هشتاد ساله‌ام رو می‌بینم؟ ناراحت نیستم؟ دارم می‌بینم دوست‌هام دارن خودشون رو بدون من می‌چینن. حرف‌شون، برنامه‌هاشون. به اینکه دیگه کیوت نیستم به زبان خارجی و قراره لال بشم. به اینکه هیچکس رو نخواهم داشت. به دلتنگی‌ها. هویتم. به هرباری که دلم میخواد آهنگ فارسی گوش بدم و جلوی خودم رو می‌گیرم و میگم قراره این حس زیاد سراغت بیاد:))) ولی نه کسی دوست داره ببینه، نه من تسلی خواهم گرفت نه فایده‌ای توش هست...