صتا

زندگی ـم به نمایشنامه ی زردی شبیه شده که نویسنده ش برای غیرتکراری جلوه دادنش سعی کرده بدبختی های داستان رو زیاد کنه. زشت و بدترکیب و تلخ. من واقفم به اینکه میشه بهتر زندگی کرد،میشه کمتر غر زد اما روزهاست که دلم میخواد بلند بلند گریه کنم،هی داد بزنم،اما خفه شدم و تظاهر میکنم،از غمی که تو سلول هام رفته یا احساسات بد ناشناخته دارم فلج میشم.زندگی م تهی و پوج و بی معناست.اگر بپرسم چرا تا به حال زنده م جوابم فقط رویاهامن و منم که خیال باف ِ پرو. 

خیلی مسخره و زشت ـه اما وابستگی عجیبی به یالوم پیدا کردم. دلم میخواد وقتی هر شب کتابش رو میخونم،حس و حالم رو بهش بگم. دلم میخواد وقتی پدربزرگ خطابش میکنم به جای مودب رفتار کردن جور دیگه ای باشه توی دلش.حتی شاید برام مهم نیست من رو چی تصور میکنه،همیشه بتونم باهاش حرف بزنم و کوتاه جوابم رو بده. همه ی کتاب هاش همه ی آموزه هاش برای من لطف و مهربانی شدن،دست ِ نوازش شدن. تو این روزهایی که میتونم "سگی" نام گذاری ـش کنم،درحالیکه میل سخن با هیچ کس رو ندارم،تنها روزنه ی امید و دلگرمی مه. انقدر دوستش دارم که یادم نمیاد آخرین بار کی انقدر کسی رو دوست داشتم،بهش ایمان داشتم و برام ستودنی بوده. اگر یالوم من رو چیزی بیشتر از یه طرفدار ِ وراج ببینه یا کمتر جوابم رو میده،یا هرگز جوابم رو نمیده چون می فهمه بهش وابستگی روانی پیدا کردم. از آخرین باری که پیش اون رانشناس احمق رفتم فهمیدم برای بعضی بیمارها بازه های طولانی تری میذارن تا بیمار وابستگی عاطفی به درمانگر پیدا نکنه. خدای من،نگهش دار لطفا. قول میدم دست و پام رو جمع کنم. 

مدیر گروه مون،یزید زمانه به مقصدش نرسید و کلاس هشت صبح غیرهمزمان برگزار میشه و روز اول ترم مجبور نیستم با اعصاب داغون بشینم پشت لپ تاپ و جبرخطی یاد بگیرم. لعنت به من اگر وا بدم و برم بگم خانوم اجازه؟ اگر بهم کمک نکنید من استرس می گیرم پنیک می کنم لطفا منبع بیشتر معرفی کنین. خودم رو جمع و جور میکنم و برابر با بقیه ی همکلاسی هام تلاش میکنم،حتی بیشتر. خودم رو نزنم به مریضی حالا،واقعا چیزیم نیست و چلاق نیستم. حتی میگم مهم نیست کم توان ـم،بیشتر تلاش میکنم. هی دوست دارم تلاش کنم،هی تلاش کنم و در سختی باشم،به خودم درد بدم تا بفهمم زنده م و ریشه ای در زمین دارم. 

دلم میخواست تُرک می بودم. هی افتخار میکردم به سرزمین و زبانم. احساس ریشه داشتن می کردم. فرهنگ باحال و شعر و داستان های خوب داشتم و هرجای دنیا که میرفتم،خوشحال بودم از سرزمین مادری ـم. اما حالا یه آدمی ـم که هر کدوم از فامیل هاش یه جا به دنیا اومدن،مامان باباش یه گوشه از شهر های ایران به دنیا اومدن و ما حتی لهجه ی خاصی هم نداریم. اگر بیان بگن خب هستی جون از شهرت بگو من از گلابی کمترم. چمی دونم چه خبره. اینا بهانه ست،دنبال ریشه می گردم وحشتم رو کم کنم،حس میکنم مردم و روحم به جای اینکه بره آسمون پیش خدا به علت مشغله ی زیاد حیران و سرگردان لای دست و پای آدم هاست. اوه چه بده خدا انقدر منو نبینه که همین جوری لای دست و پا له بشم. خدا جون لطفا منو وردار ببر جایی که هم تو راضی باشی هم من.

میرم به زندگی مزخرفم ادامه بدم با یه حال کوفت ِ وصف ناپذیر و درس بخونم که نوزده واحد اختصاصی ترم سه دانشگاه رو پاس کنم. اه اه اه،اینم شد زندگی؟ چه کوتاه و ابلهانه.

بل

واو!

باور نمیکردم مرتب بودن انقدر به روحیه م کمک کنه. یه روز الکی الکی گفتم بذار اتاقم رو اساسی مرتب کنم،گردگیری کردم و همه چیز رو دوباره از اول چیندم سرجاش. قشنگ لباس ها رو تا کردم و یک عالم جای خالی توی کمد و کشوهام ایجاد شد! ((: وقتی میای تو اتاقم با صحنه ی به به مواجه میشی. همه چی مرتب ـه،همه چیز سرجاش ـه. وقتی امشب یه دور تو اتاق کوچیکم زدم فهمیدم باید زندگیم هم همینقدر مرتب باشه،من باید چنین آدمی باشم. قوی شدم، خون ِ قوی رفت تو رگ هام و باز تصمیم گرفتم از همین امشب سالم زندگی کنم. 

امشب به آذر گفتم،اون تکه از کتاب آفریده های یک روز از یالوم رو. گفتم اونقدر رابطه ی بی عشق و بی محبتی رو تجربه کردم که شهزاده ی سوار بر اسب سفید هم که ببینم،پوکر فیس از کنارش رد میشم.اون قسمت از مغزم کور شده و جاش رو به سوال هایی مثل ِ " خب که چی؟ آخرش که چی؟ باز زخمی و غمگین بیفتی یه گوشه خوبه؟ ول کن آقا،ول کن مگه آزار داری؟" داده.به خودم گفتم،هستی وقتشه قیام کنی ((: 

ناراحت شدم. از اینکه فهمیدم وقتی بهش گفتم من غمگین و وحشت زده م،میشه باهام حرف بزنی یک روز بعد جواب داد،کوتاه و شوخی شوخی گرفت و بعدش هم هیچی از حالم نپرسید،خیلی غمگین شدم. چون فهمیدم "چون سخت بود،در دل سنگش اثر نکرد" . اون هیچ توجهی به حال من نداره،هیچ وقت به خودش نمیگه رابطه نداریم،دشمن هم که نیستیم. ندید چه قدر برای دوام حالش،برای خوب شدنش تلاش کردم و چشمم رو روی همه چیز بستم. وای وای چه قدر غم انگیزه به مهندس ِ دو دوتا چهارتا کنی بربخوری که حساب کنی چه قدر سیرابت میکنه و چه قدر بهش بدی بسشه! وقتایی که تو خوابگاه شبا هق هق گریه می کردم،کی کنارم بود؟ علی و امیرحسین! من کور بودم ندیدم اون کنارم نیست؟ بهش پیام دادم و گفتم اینها رو. خیلی باملاحظه و خلاصه گفتم که "اینقدر محبت کردم و کنارت بودم،با اینکه میدونستی ناخوشم کاری نکردی،خیلی بی معرفتی". قالب جمله ها هوشمندانه تر از این بود. این بار تو بازیی که راه انداخت شکستش دادم،واقعا فهمید،واقعا فهمید گند زده. این بازی هیچ برنده ای نداره البته جفت مون شکست خورده ایم،عایدی من این بود فهمیدم باید با ترس هام روبه رو بشم،زندگی با ترس ها و پشوندنشون من رو به یه فرد رقت انگیز تبدیل میکنه که لایق هیچ چیز نیست و دائم در عذاب ـه. 

پس فردا شروع ترمه. کاش میرفتم لوازم التحریری،دفتر و خودکار نو می خریدم،یکمی چیزای خوشگل خوشگل می خریدم و آماده ی نیم سال تحصیلی میشدم ((: خیلی بیخوده که هیچ چیز مثل همیشه نیست،اما من باز هم براش ذوق دارم. باز هم مثل کلاس اولی ها منتظرم و نقشه کشیدم این ترم قراره خوب درس بخونم! این ترم با نوزده واحد اختصاصی+یک واحد تربیت بدنی ذاتا باید خوب درس بخونم و افتادن تو هرکدوم،شوخی ـش هم زشت و وحشتناکه. میخوام خودم رو توی چالش بذارم،شجاع باشم و گذشته رو تو گذشته رها کنم،قربانی نباشم و تا جایی که میتونم تلاش کنم،اصلا به به وقتی عاقل و شجاع میشم،قسمت همه بشه الهی ((: 

آبان که رفتم دکتر حتما بهش میگم چه قدر در رنجم و از آخرین باگ های فیزیکیم باهاش حرف میزنم. باید وزن کم کنم تا مجبور نباشه دوز داروم رو زیاد کنه و بد نگاهم کنه و من حس گناه آلودی دارم به خودم و از خودم بدم میاد،میلم به غذا و هر چیز خوشمزه ای رو از دست دادم و این روندی که پیش گرفتم تا لاغر بشم خیلی زشته،همراه با احساس گناه و بی ارزشی. برای همین گفتم هستی جون وا بده،حالا چی میشه مگه. بذار بد نگاه کنه،هر کاری میخواد بکنه بکنه،من بیمارم اون پزشک نه بیشتر و نه کمتر. خودم رو لای منگنه نمیذارم اما تلاشم رو میکنم. 

من دست از قربانی بودن برداشتم،دارم تلاش میکنم زندگی خوبی داشته باشم. نمیشه راجع به آینده چیزی گفت و برنامه ای ریخت. تنها لطف آدم به آینده اینه در لحظه درست زندگی کنه و تصمیم های خوبی بگیره و تلاش بکنه،آینده خود به خود جهت می گیره و خودش رو نشون میده.

اتفاقیه

نمی دونم از کجا بنویسم،اما دلم میخواد همه ی همه ش رو بنویسم،یه آخیش بگم و برم. 

امروز بالاخره انتخاب واحد کردم.شیش صبح گذاشته بودن یزید ها. منم خسته و نحس بودم و دیدم دوتا درسم باهم تداخل دارن،هی زیر و رو کردم ببینم این درس رو گروه های دیگه دارن یا نه،لامصب ها نداشتن،وقتی گفتم جهنم و یکی شون رو حذف کردم،اومدم عمومی بردارم دیدم بی انصاف ها یدونه هم نذاشتن واسه من، تو دنیای به این بزرگی،یه دو واحدی نبود که به من برسه. وقتی هم یکی برداشتم و به استاد راهنمام پیام دادم و خوابیدم و تو خواب گفتم عیب نداره هستی جون،تنت سالم باشه،خاک بر سرت ترم یک یه درس رو افتادی،بیدار شدم و دیدم انقلاب شده و گفتن این درس رو حذف کنید تا تاریخ رو عوض کنیم،اونقدر ما رو عین صندلی جابه جا کردن که باز گفتم جهنم و رفتم سراغ کارم. فردا روز حسابه،یا میرم می بینم میشه هر دو رو بردارم،یا که بدبخت شدم رفت ((: اگر همه چی درست پیش بره 19 واحد دارم.19 واحد اختصاصی که اپیلاسیون کننده ست فکرش. به مشروطی فکر میکنم،به اینکه نکنه بیفتم با این استاد هیولا فکر میکنم. حساب میکنم که شیش واحد عقب ـم و چرا ترم تابستان برنداشتم جبران شه و خب باز هم به جهنم،چیکار میتونم بکنم؟ هیچ. 

آدم نباید به خودش شک بکنه،به خودش بگه هی یو،تو نمی تونی،بیخیالش شو. باید عزمش رو جزم کنه و تمام تلاشش رو بکنه و ناامیدی رو بهانه نکنه تا تنبلی ش رو قایم کنه. من باید این زنجیره ی معیوب رو که فکر میکنم نمی تونم،بلد نیستم،یه جا از بین ببرم. باید خودم رو تو چالش بذارم و ذهنیتم رو پاک کنم،الان مهم نیست بشه یا نه،مهم اینه من به خودم اعتماد کنم،تف سر بالا نشم. من اونقدر حال خوبی دارم وقتی به خودم اعتماد میکنم و برای کاری که ازش میترسم تلاش میکنم... خلاصه که بیا،باز هم چالش هستی جون،ببینم چیکار میکنی. 

دو شب پیش به مامان حرفی زدم که حس کردم عذاب وجدان گرفت. ناراحت شد و رفت خوابید. خلاف واقع نگفتم،با نیش و کنایه نگفتم،اما بهش عذاب وجدان دادم. شاید ذاتا باید عذاب وجدان می گرفت اما جاش نبود،اون آدم من نباید میبودم. این خیلی بی رحمانه ست وقتی آدما ضعیفن بهشون ضربه بزنی،حتی اگر مستحق ـش باشن.عذاب وجدان دادن به کسی چیزیه که من خیلی تجربه ش کردم،باز هم من نباید این کار رو می کردم. نه اینکه حقش نباشه،نه اینکه بدی هاشو یادم نباشه،از خودم انتظار نداشتم،یه گوشه ی قلبم ناراحته... خودم رو راضی کردم که برم معذرت خواهی کنم،معذرت خواهی هم کردم اما به طور عجیبی اصلا دایورت کرد رو بابا و من تعجب کردم و دیگه ادامه ش ندادم،با یه آهان باشه صحنه رو ترک کردم. آه خدای من چه قدر فرسایش یه تو این خونه موندن.من چرا یه قوطی کبریت واسه ی خودم ندارم. 

مامان گفت وقتی داشتن خرید میکردن آقاعه سراغ قارچ رو گرفته،گفته گرونه نداریم،خندیده رفته. قیمت چیزهای دیگه ای هم بالا رفته که مایحتاج بودن. ما همچنان اون اقلام خوراکی رو داریم توی خونه مون و تا حالا نشده بگیم خب دیگه نمی تونیم بخریم اما خیلی ترسناکه که خیلی ها نمی تونن بخرن. من میترسم که فقیر بشیم،اما خیلی ها فقیرن و فقیرتر میشن. من نمیدونم میشه چیکار کرد،درآمدی هم ندارم به کسی کمک کنم،سر رشته ای هم در اقتصاد ندارم و میتونم تو دلم دعا کنم که وضعیت بهتر بشه،فشار اقتصادی حداقل از روی دوش مون تا حدودی کاسته بشه. 

من از خدا میخوام یه گردی تو هوا پخش کنه آدما کمتر کثافت کاری کنن،بگیرن بخوابن یه مدت و وقتی بیدار شدن همه مون آدمای خوبی بشیم.

 

بیچاره دلم،که به هیچ چیز و هیچ کس گرم نیست.

کاش بتونم همه ی چراغ های یهویی دلم رو خاموش کنم،خبر از امیدی نباشه و کمتر درد بکشم.

هستی

رو مود ِ خدایا غلط کردم ـم و دومین ادالت کلدی ـه که خوردم و سوگند یاد کردم اگه کرونا نباشه واسه خرید غیرضرور(واقعا انصافه بستنی خریدن،خرید غیرضروری باشه؟) فروشگاه ِ خلوت ِ الکی بغل خونه نرم! ایضا پیاده روی هم دیگه نمیرم. این نزدیکی ها چهارتا مسجد هست و خونه ها هم مراسم دارن،به این معنا که ساعت هایی که هوا خنک میشه و میشه اومد بیرون تراکم جمعیت خیلی زیاده و خطرناک ـه و ما از فرط ملال ِ خانه نشینی خردمون رو از دست دادیم و رفتیم باز هم. عایدی ـش برای من این بود بدنم کمتر آه و اوه کرد و کمی تنبلیم خنثی شد،محله مون رو بیشتر یاد گرفتم و نمیدونم...آدم وقتی پیاده روی میکنه انرژی ش تخلیه میشه و عزت نفس می گیره. احساسات خوشایند و عمیقی رو تجربه کردم. دیگه باقی ـش بعد کرونا یا لااقل زمانی که برگامون از شدت ازدحام بچه مدرسه ای ها نریزه. خدا پشت شونه یا قراره بدبخت بشیم؟ د کوعسشن ایز.

آه،پدربزرگ ِ خفن ـم،هر چه قدر کتابت رو میخونم بیشتر می فهمم چه قدر خفنی و چه قدر متواضع! چه قدر دوست داشتنی هستی که جواب ایمیل هامو میدی و با وجود عشق و ارادتت به خانواده و بچه هات،من رو به عنوان نوه ـت پذیرفتی. خیلی دم ـت گرم. روزی ده درصد از کتاب 900 صفحه ای رو دارم میخونم و تقریبا به نصف رسیده...دارم به دوران میانسالیش نزدیک میشم و با این حال از تک تک تجربه های شخصی ـش لذت میبرم. انگار نشستم کنار پدربزرگم و وقتی داره از گذشته و خاطراتش میگه،از اینکه نوه شم احساس غرور و خرسندی میکنم! 

تحت تاثیر کتاب،خواب دیدم ازدواج کردم و بچه دارم،سه تا. آه بچه هام...دلم براشون تنگ شد. مهربون بودن،دو قلو +1 که هوای همدیگه رو داشتن،تولدهاشون سه تایی بود و هوای همدیگه رو داشتن. من رو دوست داشتن و مادر خوبی بودم،بی نظیر. از همونایی که متن اصلی زندگی شونن.زندگی موفق و آروم و شادی داشتم خلاصه. خب،خوابم رو از این جهت دوست داشتم که فکر میکردم تا ابد وقتی یه بچه ای می بینم عقده ها و خاطرات تلخم زنده میشن،زندگیم تباهن و هیچ وقت نمی تونم زندگیم رو با کسی شریک بشم. اصلا شاید تا آخر عمرم شراکت این چنینیی نداشته باشم،اما اینکه بدونم زندگیم رو نباختم،آرام بخش ـه. من رویا بافی های دوران تینجری مو به خواب نبرده بودم،به خودم تسلی خاطر داده بودم که هستی،ایت ویل بی فاین...زندگی یالوم برام الهام بخش بود،این همه ارادت من به یک نفر بی سابقه ست...نمی دونم چطور باید تلاش کرد،اما تلاش میکنم براش...

متن اصلی زندگی من در این دهه شاید خلاصه بشه در: خیلی خوب درس بخونم،زبان بخونم،مهارت های کاربردی به دست بیارم،مطالعات جانبی ـم رو بالا ببرم،لینک های خوب پیدا کنم،اطلاعات عمومی رو هم بالا ببرم،کتاب بخونم،عقل و هوشم که به جایی رسید در اولین فرصت اپلای کنم،بازم خوب درس بخونم و ناامید نشم و زندگیی رو که میخوام،مثل فیلم های کره ای،مثل جومونگ پایه گذاری کنم. حالا به این نتیجه رسیدم اینا فقط مال فیلم هان،یه زندگی جدید ساختن غیرواقعی ـه،گذشته ی آدم که گم نمیشه،فقط میتونی هر بخش آراردهنده ای رو کمرنگ کنی و چیزهای جدید اضافه کنی. 

وقتی رفتم خوابگاه هر روز صبح که بیدار میشدم حتی اگر دیرم شده بود مسواک میزدم،تختم رو مرتب میکردم،لباسم رو میزدم به چوب لباسی و بعد میرفتم. همیشه جزوه هامو مو به مو مینوشتم،پاک نویس میکردم و احساساتم رو کنترل میکردم(در این مورد آره جون خودم،اینو الکی میگم،از خودم در آوردم،یکی دو درصد راست میگم) . من سعی میکردم شلختگی اتاقم تو خونه رو به خوابگاه منتقل نکنم. سعی میکردم اینکه دبیرستان هیچ وقت جزوه نداشتم رو به دانشگاه منتقل نکنم. سعی می کردم وقتی تو خونه اون همه دعوا بود،تو خوابگاه تو دعواها مداخله نکنم و روابطم رو دور و صمیمی نگه دارم. دوری و دوستی تو روابط این چنینی شفاست. دق نکردم؟ هق هق نداشتم؟ تنهایی و طردشدگی نداشتم؟ درس افتاده نداشتم؟ داشتم. قلبم می لرزه یادش میفتم اما من سعی کردم گذشته مو تکرار نکنم و حالا می بینم چه قدر رفتار تحسین برانگیز و بالغانه ای بود که تقریبا ناخودآگاه انجامش دادم. مکانیسم دفاعی جبران؟ یا چیزهایی شبیه بهش. 

تصمیم گرفتم از آدم های خودشیفته دوری کنم. من به شدت به آدما این حس رو میدم که نه تو خوبی،تو عالی هستی،تو توانمندی،برو جلو،ادامه بده... و اونا رو جذب میکنم،بعد از یه مدتی منو میندازن تو کوزه به امان خدا،خدا هم نه،یه فرشته ی بدجنس. امان خدا چیز خوبی ـه،مثل عزیز میگه به امان خدا مادرجون،به خدا سپردمت و دعا میکنه،پس امان خدا چیز خوبی ـه،یادم باشه. من اصلا دیگه مردم گریز شدم. به سختی جواب کسی رو میدم و همه ش تو دلم میگم بسه دیگه،خدافظ خدافظ :/  آ.ش خیلیی حرف میزنه،خیلی. کوتاه ترین مکالمه ش یک ساعت ـه و وقتی ازم میخواد حرف بزنم وسط حرفم می پره و کلامم رو قطع میکنه که برام غیر قابل گذشته. بی تربیت کاری ها چیه آخه،وقتی از آدمی میخوای درباره ی احساساتش حرف بزنه نباید حرفش رو قطع کنی،بیشوعور. اوف... با بی حوصلگی ِ مهندسی شده ای جوابش رو میدم که ناامید بشه. من واقعا نباید از خودم بخوام برای همه باشه و به فکر خودش نباشه. مگه این آدم ها موقع غصه خوردن و گریه کردن های من بودن؟ همین آ.ش وقتی اون شب کثافت زده رو می گذروندم،یه نگاه از بالا به پایینی نکرد و رفت پی کارش؟ عذاب وجدان چی بگیرم؟ 

این ترم قراره 18 واحد داشته باشم. چند روز دیگه انتخاب واحده و حقیقتا،چه بزرگ شدم!

پایین

بعد از واقعه ی اول دبیرستان،بخش اعظم همکلاسی ها و دوست هام رو پاک کردم(باید دنبال معادلی برای دوست بگردم،گویای مطلب نیست) چون فرار میکردم از اینکه مجبور بشم چیزی رو بهشون بگم،نمیتونستم دروغگوی خوبی باشم،با اینکه قدرت تخیل خوبی داشتم. شاید هم دروغ گفتم،من معمولا وقتی تحت فشارم راستش رو میگم،حالا مهم نیست. یکی از کسایی ـه که دلم نیومد پاک کنم و از مدت ها قبل شماره شو گرفته بودم،نیلو دوست خیلی قدیمی وبلاگیم بود،که بعدها برای اولین بار پل طبیعت دیدمش و دلم خوش بود یه دوستی دارم که ازم بزرگتره و من رو دوست داره. ما اصلا از اون دخترهایی نبودیم که تا خلوت می کردیم راجع به پسرها حرف بزنیم،اما چیزای خوبی یادم داد،نکته هایی که باید بهشون توجه کنم. حالا اطراف منم اونقدرا پسر نبود،نمیگم اصلا نبود اما اونقدر کم بودن که خیلی موضوعیت نداشتن و خب خداروشکر،اون موقع عقل درست حسابی نداشتم و خیلی ضعیف و در فشار بودم،کار میدادم دست خودم. حالا هر بار به "اون" فکر میکنم می فهمم اگر توانایی نه گفتن داشتم،اگه افسار احساساتم رو دستم می گرفتم و احساس ارزشمندی ـم رو پس میگرفتم،نه تنها زودتر ازش جدا میشدم، که اصلا باهاش وارد رابطه نمیشدم،پشیمان نیستم،خوب کردم،لازم بود،اصلا خداروشکر که آسیب ـش به نسبت دیگران به شدت کم بود. اما مهم این بود ادامه دار شدن ـش حاکی از علاقه نبود،ضعف من و سواری گرفتن ِ اون بود. 

من حالا،وقتی که هنوز هم خودم رو دختر جذابی نمیدونم،فقط پذیرفتم معمولی ـم و دیگرانم تحفه ای بالاتر از من نیستن،حالا اونا هم که هستن خوش شانسن،فکر میکنم باید به درسم بچسبم،زبان بخونم،کتاب بخونم،مهارت های جدید یاد بگیرم و خیلی خوب فکر کنم تا دقیق تر مسیر آینده ـم رو بچینم. من برای ارتباط با آدم های خوب و مناسب،اول نیاز دارم خودم آدم خوب و مناسبی باشم،که تو محیط خوب و مناسبی قرار بگیرم! اگر هم انتخاب اشتباهی کنم،نوش جونم،چوبشو میخورم و برام درس میشه! ترسیدن نداره که. ذاتا اینکه آدم بدونه مشکل کجاست،بخش بزرگی از راه حل ـه. 

کسی جز من هست که انقدر مشتاق ـه برای اینکه بهش بگن بله،تو بیش فعالی؟ کسی هست دعا کنه قبل ـش نمره ی تست نقص دامنه ی توجهش در حدی باشه که پیشنهاد بشه به روان پزشک مراجعه کنه؟ ((: میخوام بفهمم چرا با اینکه انقدر درس میخونم و تلاش میکنم،موفق نمیشم،می پذیرم بخشی از تلاشم بیهوده بوده کافی نبوده یا هر چی اما اونقدر تلاش کردم که خیلی بالاتر از این باشم. همکلاسی هام شاید یک دهم من هم درس نمی خوندن و نمی فهمیدن،اما نمره های بالاتری داشتن. ترم یک که مبانی ریاضی رو با 5 افتادم،دیدم به همکلاسیم که برگه رو سفید داد و رفت پی عشق و حال نمره م یکی ـه و بعدا توضیح دادن استاد همه رو با یه نمره میندازه! که خب بعدا فهمیدم من رو دوست داشت و 9.75 داد که کارم به مشروطی نکشه،که خب البته پشماش ریخت که من ریاضی1 رو خوب دادم و عنترآقا یهو یادش افتاده من مبانی رو خوب ننوشتم. البته خوشحالم افتادم،به که چه درسی ـه،چه قدر فهمیدنی! 

من از فقر میترسم. خیلی میترسم. خیلی مشخص ـه چرا،چون تو یه خانواده معمولی ـم و کشور به شدت اوضاع اقتصادی ناآرامی داره و اگر بابا بیشتر کار نمی کرد علنا به قهقرا می رفتیم.این باعث نشد بگم آخیششش دیگه فقیر و بی پول نمیشیم،میدونم خیلی ها نمیتونن بگن آخیش،جیب شون خالی میشه،سفره شون خالی میشه و از خیلی چیزها محروم میشن،زودتر پیر میشن و تلخ تر می میرن. میترسم.وقتی خیلی محکم و بالنده میگم من اصلا آدم ِ علوم پایه ـم من باید ریاضی و فیزیک بخونم،من باید مفاهیم رو بهم گره بزنم،باید تو آزمایشگاه باشم،باید هی فکر کنم و حل کنم،اما به آسمون هم نگاه کنم،از خودم می پرسم اگر اونقدر فقیر شی که نتونی زندگی رو ادامه بدی چی؟ اگر مثل همین آدم هایی شدی که حتی نمی تونن خوراک شون رو تامین کنن چی؟ 

من خیلی احمقم،ولی پنهانی تو دلم دعا میکنم خدا جاروبرقی ش رو روشن کنه،همه ی آدم بدها رو بندازه تو کیسه بندازتشون تو سیاه چاله،اونقدر دور ِ دور که برن جایی که ما نمی دونیم وجود داره بدی کنن و آدما نجات پیدا کنن. بعضی آدم ها خیلی گناه دارن،شاید من هم گناه داشته باشم اما در برابر کسایی که پول غذا و دارو ندارن،حرفی ندارم. در برابر کسایی که به چشم می بینن پدر و مادر و دوست شون تو جنگ کشته میشن،حرفی ندارم. به خودم فرو میرم. خدایا، لطفا جاروبرقی ت رو روشن کن یا بقیه رو بردار ببر اون بهشت.

یالوم،پدربزرگ خوبم به شدت روی من اثرگذاره.دارم کتاب "من چگونه اروین یالوم شدم" رو از طاقچه تو طرح بی نهایت می خونم.بعدها که پولدار شدم حتما نسخه ی کاغذی ـش رو میخرم. چه گذشته ی پر درد و رنج و کثافتی داشته،اما یه روان پزشک خوب و مشهور و محبوب ـه،خانواده ی خوبی تشکیل داده با همسر و فرزندانی که عاشق شونه. آدم نرمال و سالمی ـه که زخم های گذشته ش هم همراهش هستن. من وقتی دختر عموی تازه به دنیا اومده م رو می بینم که شهروند آمریکاست،تمامی حقوق و مزایای یه شهروند آمریکایی رو داره از پدر و مادرش بیشتر حتی،جایی درس میخونه که من با هزار زور و زحمت شااید بتونم برم و یه آدم درجه دو باشم،وقتی بدیهیات زندگی ش آرزوهای خط خورده ی منن،وقتی می بینم عمو و زن عموم آدم های شاد و منعطف و سالمی ـن که برای فرزند دار شدن به قدر کافی خوب هستن،باعث میشه گریه کنم،حسرت بخورم،بسوزم،به گذشته برگردم و قلبم درد بگیره.بپرسم فقط به گذشته ی من باید تف میشد؟ فقط من باید هر روز آرزو می کردم مامان بابام یکی دیگه بودن؟ فقط من کل زندگیم آرزو میکردم مامان بابام دوستم داشته باشن یا حداقل سرم داد نزنن؟ مگه من بدو تولدم جای کی رو تنگ کرده بودم،به کی بد کرده بودم تو دنیا؟ وقتی باعث میشه حالم خراب شه میگم گور بابای روابط فامیلی،مگه عمو تو درد کشیدنا و گریه کردنای من هست؟ مگه موقع ناراحتی میاد کنارم باشه؟ مگه وقت شادی کردنم می دونه چه خون دلی خوردم؟ بره با زندگیی که ساخته خوش باشه،خدا بیشترش هم کنه،اما وقتی حال من بد میشه،چرا خودم رو مجبور کنم. در کل فامیل پدیده ی تصادفی ناجوریه. من هیچ دینی به گردنم احساس نمی کنم،نه خانواده م نه فامیل. ول کن برو،خوش باش! حالا منم مثل ملیکا از تصویر هر بچه ای،از دیدن هر بچه ای حالم بد میشه و نمی خوام. نه اینکه دوست داشتنی و پاک و بامزه نباشن،از اینکه کشش ندارم انقدر درد به قلبم بیاد. من دیگه هرگز کودک نمیشم،هرگز والدینم عوض نمیشن...

از پدربزرگم گفتم،که نجات زندگیش باعث شد فکر کنم زندگی نجات یافتنی ـه،منتهی باید سخت تلاش کرد،خیلی خیلی سخت. چیزایی که بدیهایت دیگران هستن رو نداریم؟ به جهنم که نداریم،چند برابر تلاش ش می کنیم تا به دستش بیاریم. تقدیرمون رو تا جایی که میشه بهتر کنیم و بعضی جاهاش مثل خانواده رو بپذیریم و بگذریم. نکته ی دوم اینه پدربزرگ عزیزم چه قدر کتاب خونده،تفریحش جز درس کتاب بوده...این خیلی اثر گذاشت روم که باید خیلی بیشتر کتاب بخونم،هم لذت ببرم،هم مغزم چیزای خوب بگیره هم پیشرفت کنم. وقتی امروز یک ساعت زودتر دیتا رو خاموش کردم و از تلگرام بیرون اومدم که کتاب بخونم به خودم گفتم ایول هستی جون،یکبار تو زندگیت عقلی کردی. 

دروا پیام داده که سندروم پیش از قاعدگی ـم شروع شده و به خودم حق میدم چرا انقدر اخلاقم وحشی شده،اما ثمره ی این پیاده روی های طولانی اینه باز هم بهترم و وضعیت بدنی بهتری دارم. حس میکنم آدم مغزش رو باید با چیزای خوب پر کنه،مثل کتاب.باید گوشش رو با چیزای خوب پرکنه،مثل موسیقی های اصیل و فاخر. باید چشمش رو به زیبایی ها بده،مثل ِ ؟ و به پاهاش بگه شما می تونین ناجی بزرگی باشین،با وظیفه ی روزانه تون!

لعنت به روزی که تلگرام نصب کردم *___*

چه.

کلی برنامه ریختم،بعد یک لحظه از خودم پرسیدم واو،لحظه ای میرسه که می میرم! چه قدر همه ی این کارها در برابرش مسخره ست. نه اینکه خب دیگه کاری نکنم چون می میرم. حس میکنم این خرده کاری ها خیلی عجیبن وقتی قراره مرگ پایان زندگی باشه.اصلا مرگ خیلی عجیبه و هر چه قدر بیشتر جلو بری علمی در برابرش نداری. از دکتر بابایی زاد یاد گرفتم زندگی چند دهه ی زیستن یه که ارزشش رو داره و حالا همه چیز باز هم چه عجیب ـه. 

هفته ی سوم کرسرا تموم شد،فهمیدم با وجود خلافی هایی که داشتم حدود یک ماهه دارم با این برنامه پیش میرم. چه عجیب! یک ماهه دارم کاری رو میکنم که تا یک ماه قبلش از وجودش خبری نداشتم. الان دارم ویدیوهایی از دانشگاه لندن و آکسفورد و فلان می بینم؟ نمیدونم مجموعه ای مثل آلاست یا واقعا کورس های دانشجویی،هر چی هست چه قدر خوب و عالی.یه روزی میتونم برم؟ بعید به نظر میرسه اما رویاش شیرین ـه و مگه میشه جلوی رویاهای من رو گرفت؟ مگه میشه وادارم کرد از خیالاتم لذت نبرم؟ برای من همین کافی ـه و بعدش میتونم با دید واقعی ببینم چه طور میتونم با کنار اومدن با واقعیت،شرایط خوبی بسازم. اما کی میدونه آینده چی میشه؟ تا خیلی ماه قبل فکر میکردم قراره مهندس کامپیوتر بشم ((: الان دیگه نمیخوام حتی مهندس بشم! 

کاش میتونستم بفهمم ریشه ی ترس از تموم شدن چیه. از وقتی خودم دارم آدما رو رها میکنم،از رها شدن کمتر میرسم،چون می فهمم گاهی وقتا ما نباید آدم هایی رو تو شعاع نزدیک خودمون قرار بدیم تا آسیب نزنیم به همدیگه. پذیرفتم آدما می میرن،رابطه شون خراب میشه،تغییر میکنن یا هر چی،هیچی دائمی نیست، میشه متعهد بود و در لحظه لذت برد. ترس از تموم شدن نه اما،هر چیز کوچیک و بزرگی رو هم در بر می گیره،از خوراکی های خونه تا اینکه با گرونی های اخیر پول های بابا تموم شه و دیگه نتونیم زندگی کنیم.برم دنبالش؟ فعلا سیاست به درک رو پیش گرفتم،میگم هستی به درک که فلان چیز تموم میشه،هر وقت تموم شد یه فکری به حالش می کنیم،دنیا که به آخر نرسیده،فعلا جواب داده ولی آیا این پاک کردن صورت مسئله نیست؟

آخ آدم ها که چه قدر دردسر سازید.روزایی که کنکوری بودیم با نیلوفر چسبیدیم به هم،زمانی که نتیجه ها اومد،باز چسبیدیم به هم،وقتی دانشجو شدیم چسبیدیم بهم و یهویی از هم گسسته شدیم،یه روزی بهش گفتم تو دوستم نباشی غصه میخورم و یه زمانی هم نسبت به هم معلق بودیم. من بین ی.الف و نیلوفر گیر کردم،فکر کردم نیلوفر جفاکاره و دوستم نیست،وقتی دیدم ی.الف چه قدر عین زباله دورم انداخت باز برگشتم به اینکه نیلوفر دوستم بود،فقط نیاز به تنهایی داشت،مثل الان ِ من. چه قدر این روزها باید درک کنیم نیاز به تنهایی داریم. با ی.الف سرد شدم،خیلی نامحسوس. جواب پیام هاشو طوری میدم که حرف بعدی نباشه،احساسی پشت جمله هام نباشه و مشخصا اسکیپ کردن. آدم بی رحمی شدم؟ البته که نه. آغوشم بازه به روش اما وقتی بهم بدی کرد، وقتی باعث شد روزها گریه کنم،چرا روی خودم پا بذارم و دوستش باشم؟ فقط میتونم بدرفتاری نکنم و بذارم بریم به مکان های دور ِ ذهن همدیگه. من انقدر به جای دیگران صد قدم برداشتم تا رابطه مو حفظ کنن هیچ کس تلاش نمی کنه و بای دیفالت میگن هستی هست،فرش دستباف شدم،هر کسی یه پا میزنه به دلم و میره،بسه دیگه.

به امیرحسین گفتم قول میدم نه گفتن رو تمرین کنم،دارم نه میگم،به هر چیزی که تجاوز به روح و جانم حساب میشه. راضی ـم از این روند. خیلی همه چی خوب پیش میره و حتی رابطه م با آدما تنظیم شده و بعضا نزدیک تر! من با نه گفتن فهمیدم چه قدر میتونه دلم صاف و ساده بمونه،چه قدر میتونم راستگو باشم و به شکل درست خودم و روابطم رو امن نگه دارم،اصلا به به...

حس میکنم عاشق شدن،چیزی مثل جسم و روح رو دو دستی تقدیم کسی کردن و اسارت ِ اگر ابدی نه،لااقل طولانی مدت ـه.میتونه یکی از بزرگ ترین و مهم ترین جزء زندگیت باشه،میتونه دلگرمی و آرامشت باشه اما میتونه حماقت محض باشه،میتون طوقی باشه به گردنت،میتونه دلت رو سنگ و سیاه کنه. چه قدر انتخاب آدم ها حساس و ترسناک ـه،چه قدر باید حساب و کتاب کنی. چه قدر باید دانا و درستکار باشی.اگر قبلا میترسیدم برم دانشگاه یه آدم ِ بی تربیت ِ بی بندوبار بشم،الان میترسم روحم به تاراج بره و حتی خودم دو دستی خودم رو به مرگ برسونم. اما لااقل ترسم کمتر شده،هر چه قدر بالا پایین داشتم باز روابطم رو سالم نگه داشتم،باز سعی کردم فاصله ها رو رعایت کنم... این نیمچه رابطه ی احمقانه ـم خیلی چیزها یادم داد. من با اون مزخرف ترین و دورترین آدم ِ دنیا بودم،فقط بلد نبودم محبتش رو از قلبم بکنم بندازم بیرون. من فقط ضعیف عمل کردم اما باز هم سالم موندم،با آگاهی بیشتر از چیزهایی که نمیدونم،با دید واقعی تری نسبت به روابط. اما باز هم چیزهایی برام مجهول ـه. خیلی وقتش نیست،خیلی درس دارم ((: 

کاش "اون" پیام نده،کاش بهمم نریزه. کاش بذاره آرامشم باقی بمونه و باز قلبم نریزه پایین حالا باید چیکار کنم. اما بالاخره الان عاقل ترم و می دونم چه دور چه نزدیک،آدم هایی هستیم که باید دور بمونیم. من آدمی نیستم که بتونم محبتم رو کوانتیده به کسی بدم،هر کس بیاد وارد بی نهایت میشه و قلبم می شکنه. اهل دنیای هم نیستیم،من سیرابش می کنم و خودم پژمرده میشم،هر کی بره سمت زندگی ِ خودش. 

با آذر دوست خیلی نزدیک شدیم. قراره دوتایی باهم میتنیگ بریم که ترس مون از مقبول نبودن در جمع بریزه،مقبول نبودیم که نبودیم،به درک. من عادت کردم همیشه طفیلی جمع باشم و دور بمونم. از دوران مدرسه،تا دانشگاه،هیچ وقت به کسی نزدیک نبودم،صرفا دختر خوب و مهربونی بودم. حالا یا می بینم آه چه له شدم یا چیزای خوبی به دست میارم. میتونه تنها حسن ـش پا گذاشتن روی ترس مون باشه. بعد از اون با دوستای نزدیک مون قرار بذاریم،شاید تونستیم جمع دوستانه ای داشته باشیم. 

برادرهای بسیجی مسجد نزدیک خونه مون به من و خواهرم بیسکوییت نذری ندادن،به جلویی و پشت سری مون دادن،به ما ندادن چون چادر نپوشیده بودیم. نه به خاطر بیسکوییت،به این خاطر که آدم فکر میکنه از دین و مذهب و حتی عزاداری هم انداختنش بیرون خشمگین شدم و حالا هیچ انعطافی ندارم نسبت بهشون. حرص دارم و گاهی میگم به درک. فقط باید آدم باشم. اما دلم میخواد تو روزهای اخیر،برنج و خورشت قیمه بپزم،نذری ((: و نمیدونم میتونم به کی بدم،شاید به یه آدمی دادم که بهم بگه خدا مال همه ست،تو هم جا داری.فقط میخوام مقبول باشم،هیچ چیز دیگه ای مهم نیست.

نوش ِ جونم که انقدر حرف زدم. 

 

سنگ

هربار به یالوم ایمیل میدم میگم پرحرفی نکن دختر! هربار میگم میرم روی رایتینگ ـم کار میکنم میرم زبان ـم رو خوب میکنم تا بفهمه چی میگم اما هربار یادم میره و با ذوق تمام براش می نویسم. بعدش شروع میکنم به گریه کردن،ناخودآگاه و نمی تونم بگم چرا. قانع ـم به اینکه ایمیل هام رو جواب میده اما کاش پدربزرگ واقعی ـم بود و میتونستم بدون آرزوی اینکه کاش منو بخونه باهاش حرف بزنم. این چه رازیه آدم به کسی که هیچ وقت ندیده و امیدی به دیدنش نداره این همه عشق بورزه؟ هربار این رو بهش میگم. کاش آمریکا آمریکا نبود،قول میدادم هرکاری میتونم انجام بدم تا ببینمش ((: این شوق رو نسبت به کی داشتم؟هیچ کس. 

از اریک فروم ِ بی تربیت بدم میاد. کتابش هم نمی خونم،هرچند به خودم میگم هستی خانوم کو سوادت که زبون درازی میکنی. نمی دونم مربوط به چه زمانی ـه اما هیچ نوشته هاشو باور ندارم. جز یالوم،اریک برن کلود استینر و یانگ به کس دیگه ای اعتماد ندارم،شاید بعدا باورم تغییر کرد اما یالوم محبوبم تا ابد باقی می مونه. خلاصه که کتابش رو نخواهم خوند و به جاش شروع میکنم به بازخوانی پیش نویس های زندگی. خیلی به دردم خورد. 

از زمین و زمان و حتی همین بی تربیت آقا(اریک فروم) بهم اشاره میشه هستی جون حماقت کردی،حماقت کردی. ببین چه قدر غلط بود و من میگم خب حالا،همه اشتباه میکنن و من یکی توشون نابخشودنی بود خطام؟ درسته با محتویات کتابش مخالفم اما فهمیدم عشق ورزیدن هنره. عشق دام بلاست اما بهتر از اون اتفاقی هست تو زندگی؟ انتخابش می کنی،غلط از آب درمیاد و چوبش رو میخوری اما بدون یاد گرفتن،بدون آزمون و خطا کردن،چیزی به دست نمیاری. با مراقبت از خودت که مبادا ضربه بخوری یه ترسوی تهی بیشتر نیستی و مطمئنا مصون نمی مونی از چیزی. 

امام علی یه حدیث داشت تو کتاب دینی که آدم وقتی از مرگ فرار میکنه بیشتر به سمتش میره. حالا شاید هم تحریف کردم و عینا نگفته باشم اما فهمیدم آدم وقتی از چیزی میترسه و فرار میکنه ازش بیشتر به کامش میره. 

من دیگه سعی میکنم از سفید شدن موم نترسم،از پیر شدن و دیگه دختر جوانی نبودن نترسم،سعی میکنم تمام توانم رو بذارم و برای انتخاب هام تلاش کنم، گندکاری ها و اشتباهاتم رو بشناسم و کم کنم و باری از روی دوش آدم ها،هر چه قدر در توانم بود،بردارم. 

کاش آدم معمولی نبودم یا آدم معمولیی بود که فارغ التحصیل فیزیک بود و کتاباش رو بهم میداد و منم دعای خیر بدرقه ی راهش میکردم،آه ((: میتونم دونه دونه کتاب بگیرم یا که خردمندانه از کتابخونه استفاده کنم اما این کرونا دست من رو بسته انگاری. خداوندا این واکسن کوفتی زودتر برسه...

مامان اینطوره که اول حرف میزنه بعد فکر میکنه،هیچ وقت حرفش رو مزه مزه نمی کنه ببینه چه تاثیری روی شنونده داره،گاها بدک هم نیست. امروز حین خاطره تعریف کردنش ازم گفت یه دفعه انقدر سرم داد زده که عمو بهش گفته باورم نمیشه این صدا از تو باشه و من درجا اشکم ریخت روی بشقابم،گفتم ممنونم و پاشدم رفتم. جگرم کباب نشد؟نسوختم؟ خاکستر نشدم؟ شدم. زهر شد برام. مامان بدم،هیچ وقت ِ هیچ وقت زهری که بهم دادی از روح و روانم پاک نمیشه و چی از این بدتر.نمیتونم تو رو ببخشم چون هیچ وقت پشیمون و شرمنده ی کردارت نیستی حتی وقتی متوجه شدی اشتباه کردی.اما خدا پشت توعه روزگار پشت توعه و من هم برات آرزوی بدی نمیکنم. اتفاق بدی هستی برای هر فرزند.

فیکس

تقریبا حس نازیبایی ـه که آدم هیچ کس رو نداشته باشه باهاش درباره ی احساسات ـش که هیچی،درباره ی افکارش و تازه ها! حرف بزنه. البته باز هم خداروشکر که خودش رو داره که آجر به آجر به خودش اضافه کنه و بنای جدیدی از شخصیتش رو بسازه. 

صبح،وقتی خواب ِ شب ـم داشت تکمیل میشد خواب دیدم که جلسه سوم  ِ یه ورزش ِ رزمی هستم،یه دختر ِ رو اعصابی هست که من رو دوست نداره و هی میخواد اذیتم کنه،اما استاد من رو دوست داره،باهام مهربون ـه و از من در مقابل اون مراقبت میکنه،من با اشتیاق فراوان و پاک کردن خاطرات گذشته و پا گذاشتن روی ترس ها و احساسات منفی ـم دارم به معنای حقیقی کلمه تلاش میکنم. وقتی بیدار شدم،یعنی وقت چشم هام باز شد گوشی رو برداشتم و سرچ کردم بهترین ورزش رزمی. رشته های مختلف با ارتباط خوبی از هر کدوم شون خوندم،بعد از خوندن هر کدوم با "یا حضرت پشم" گفتن مواجه شدم و دیدم آماده ی این همه کتک خور بودن نیستم،ذاتا بدن منعطفی ندارم(اگر بپذیرم این خصوصیت بدنی هرکس میتونه باشه) نه میتونم مشت محکم به کسی بزنم. مسخره مگه من چیکارت کردم من رو بزنی؟ مگه من روم میشه تو رو بزنم؟ نه آقا ول کن. به خودم گفتم هستی اگر یاد بگیری میتونی تو یه موقعیت هایی از خودت دفاع کنی اما جوابم منفی بود. البته خب الان هم نمیشه کاری کرد،حالا حالاها باشگاه نمیشه رفت،وقتی برگشتم تهران یه باشگاه پیدا میکنم و میرم رزمی کارها و استاد شون رو می بینم و بعد تصمیم می گیرم. دیگه قرار نیست برای پایان دادن به حس های بد خودم رو نابود کنم که! سراغ والیبال هم رفتم. من فوبیای توپ بزرگ دارم. گفتم خودم رو در معرض این چالش هم قرار بدم اما فکر کنم قد 160 کوتاه تر از اونی باشه که بشه باهاش والیبال بازی کرد ((: باز هم ناامید نمیشم،اونقدر میگردم،اونقدر میگردم که یه رشته ی ورزشی متناسب با خودم پیدا کنم. 

بابت اینکه نمی تونم ورزش سنگین بکنم خیلی تحقیر شدم،خیلی. دبیر لعنتی اول دبیرستان مجبورم کرد لباس پسرهایی که سانس قبلی تو ورزشگاه مسابقه داشتن رو جمع کنم و گرنه من رو میندازه. اولش قبول نکردم و بعد دیدم چاره ای ندارم،هر لباسی رو با هق هق برمیداشتم. نه به خاطر اینکه مال پسرا بود،جمع کردن لباس عرقی کسی به این خاطر که باید نمره قبولی بگیرم،منصفانه نبود. وای چه قدر قلبم درد می گیره. سال های بعد دبیر ورزش مون من رو دوست داشت، فقط یک سال بهش گواهی دادم و بعد از اون دائم روی سکو می نشستم و هر کاری دلم میخواست می کردم. در نهایت موقع امتحان بهم می گفت هر ورزشی که می بینم مناسبه و هر چه قدر اذیت نمیشم انجام بدم و یه تحقیق که هرگز نمی خوند براش ببرم. آه که چه ماه بود اون بانو،خدا حفظش کنه و براش خیر رقم بزنه. دکترم به حرفم گوش نمیده،نوار مغزم رو چک میکنه ازم می پرسه فلان علائم رو داشتی یا نه و بعد هم میگه به سلامت. نام کامل بیماری ـم رو نمیدونم! ((: در واقع نمی دونم گرفتار چه بیماری لعنتی ارثیی هستم و هیچ وقت بهم گوش نمیده واقعا چه محدودیت هایی دارم و کجا فقط ناشی از ترسمه.من میخوام زهری که معلم های لعنتی به خوردم دادن رو از روحم پاک کنم و خشمم رو بندازم دورترین گوشه ی ذهنم. این کار رو میکنم،قول میدم.

خوابم افتضاح و پرنوسان شده.این یعنی بعضی روزها رو خیلی بد و بعضی روزها رو سرحال شروع میکنم. وضعیت خونه آرام تر شده یه این معنی که لازم نیست اعصاب خوردی دعوا داشته باشم و میتونم به کارم برسم. یاد گرفتم برای اینکه جو رو آروم نگه دارم هیچ انتقادی نکنم. هیچ نظر منفیی ندم و همه چی رو تا حد زیادی اسکیپ کنم و بگم باشه،تو درست میگی اصلا به من چه و در ظاهر یه هوم بگم. آه،چه قدر نازیبا اما کارآمد. 

امشب وقتی ده شب خوابیدم اما دو شب بیدار شدم و دیدم خواب تو چشمام نیست تصمیم گرفتم کتاب بخونم. دارم هنر عشق ورزیدن از اریک فروم رو میخونم. وقتی داشتم این کتاب رو میخوندم دائما از خودم می پرسیدم از کجا معلوم درست میگه؟ کو دلیلش؟ چرا خب؟ قطعیتی وجود داشت که ازش خوشم نمیومد. من هر چه قدر بیشتر درس میخونم بیشتر می فهمم قطعیت و یقین داشتن چه قدر احمقانه ست و حالا این حرف های به نظر خودم زرد و اون همه یقین رو کجای دلم جا بدم! تا رسیدم به قسمتی که هم جنس گرایی رو انحراف و ناتوانی و چیزهای منفی تری تلقی کرد و من ناراحت شدم. من این گرایش رو ندارم اما اگر افراد با این گرایش رو له کنم و در نظر نگیرم آدم نامهربونی ـم که هیچ کس ازم دفاع نمی کنه. فکر میکنم اگر همسایه ی من دچار مشکلی بشه و من بهش کمک نکنم،وقتی گرفتار مشکلی بشم بدبخت و تنهام. جدای از اون فکر میکردم تو روانشناسی مدرن این مسئله دیگه انحراف تلقی نمیشه. نمی دونم... اما خوشم نیومد به هر حال. حالا جستارهایی در باب عشق و منزلت اضطراب رو دارم.تقریبا هیچ کدوم از کتاب هایی که تو فیدیبو خریدم رو دلم نمیخواد بعدا نسخه ی کاغذی ش رو بخرم،اصلا خوب شد نسخه ی دیجیتالش رو با قیمت کمتر خریدم... انقدر همه چی گرون شده که انتخاب های آدم محدوده،البته خب آدم معمولی بودن من هم بی تاثیر نیست. مسئله ی بعدی اعتقادش به نیمه ی گمشده ست که بر همگان واضح و مبرهن است که چرتی بیش نیست.

هفته ی سوم کرسرا رو فردا تموم میکنم و قهرمانانه چهار روز پیش از ددلاینش. هاه. این یعنی نصف راه رو رفتم. بقیه ی کورس ها رو متاسفانه جدی پیگیری نکردم و از همین یکی لذت می برم. چه قدر ترتیب ـش فرق میکنه،توزیع پواسن و برنولی و باینومیال رو تو یه جلسه گفت ((: و بعد از اونها تازه میانگین و میانه و مد رو درس داد تا واریانس رو بگه و بعد از واریانس توزیع نرمال. شاید اینطوری بهتر هم هست،حداقل میدونی کاربرد چیزی که خوندی چیه و بیشتر تو ذهنت می مونه. پوست انداختم. تقریبا همه ی لغات تخصصی ـش برام ناآشناست و گاها کل متن رو نمی فهمم و مراجعه میکنم به مقاله. خوبه،درگیری خوبیه. 

نمیدونم امروز چندمه،دانشگاه از 15شهریور شروع میشه یا طبق تقویم آموزشی از مهر اما خب وقت کمی دارم برای تموم کردن کورس کرسرا و مرور ریاضیات پایه برای معادلات دیفرانسیل و جبر خطی،شیش ترم پیش رو درس هایی دارم که مستقیما تو رزومه م خواهند رفت و دیگه اسکل بازی و نمره کم آوردن توش ریسک ـیه. کمی هم باید فلش بک بزنم به درس های خود دانشگاه که کم لذت ترینن. باید روش هستی ـیزه ای برای زبان خوندن هم پیدا کنم. چه قدر ملال آوره بشینی گرامر بخونی،بشینی لغت بخونی و بعد هم هیچی. آه...

نوبت دکتر گرفتم و یادم افتاد با اضافه وزن ناشی از قرنطینه دکتر نگاه هولناکی بهم میکنه که چرا وزن اضافه کردی. چند روزش ورزش کردم اما سومین روزیه که دارم میرم پیاده روی. آه این پیاده روی معجزه ی قرن ـه. چه قدر تو حال و هوای روحی من تاثیر گذاره که داوطلبانه هر روز میخوام انجامش بدم. البته که یه شهر کویری ِ زشت زندگی میکنم اما باز هم برام دلچسب ـه. جز کم خوردن و نخوردن غذاهای مضر هم قصد ندارم کار دیگه ای بکنم. بدنم کوفته شده و حس میکنم لزومی نداره خودم رو له کنم و از شکم درد تا این حد رنج ببرم. 

کاش کسی رو داشتم همه ی این حرف ها،همه ی اشتیاق و چیزی که تو دلم می گذره رو براش تعریف کنم. زمانی که گفتم شاید بد نباشه تنها نباشم و الف.ق به اکسم تبدیل شد فهمیدم احمقانه ترین کار دنیا رابطه ای رو شروع کردن از سر تنهایی ـه. هیچ فرقی نداره چه نوعی،ضربه ای که میخوری هولناک ـه. کمی ترس از صمیمیت بهم اضافه شده که به نظرم هنوز از حالت نرمال خارج نشده. هنوز ذهنم سعی میکنه ازم مراقبت کنه.

اگر عشق مراقبت بخواد،اگر عشق احترام بخواد،اگر عشق رشد کردن میخواد،بیش از من اون قافیه رو باخته از این خاطر که من بدون آگاهی واقعی سعی میکردم چنین رابطه ای رو بیان کنم و نه مراقبت داشتم،نه احترام داشتم و نه رشدی در اون بود،من حتی تنهاتر شده بودم،تو رابطه ای که خالی بود و کسی من رو دوست نداشت،زنی که تو خونه حبس شده تا شوهرش بیاد و یه نیم نگاهی بهش بندازه (((: اگر برگشت اینها رو مسالمت آمیز می کوبم تو صورتش، آرام و مسالمت آمیز تا هم بدونه باهام چه کرده هم هیچ وقت دیگه برنگرده تا آرامشم و همه ی چیزهایی که با خون جگر پس گرفتم از خودم رو دود کنه بفرسته به هوا. 

چه قدر حرف زدم ((: