تقریبا حس نازیبایی ـه که آدم هیچ کس رو نداشته باشه باهاش درباره ی احساسات ـش که هیچی،درباره ی افکارش و تازه ها! حرف بزنه. البته باز هم خداروشکر که خودش رو داره که آجر به آجر به خودش اضافه کنه و بنای جدیدی از شخصیتش رو بسازه.
صبح،وقتی خواب ِ شب ـم داشت تکمیل میشد خواب دیدم که جلسه سوم ِ یه ورزش ِ رزمی هستم،یه دختر ِ رو اعصابی هست که من رو دوست نداره و هی میخواد اذیتم کنه،اما استاد من رو دوست داره،باهام مهربون ـه و از من در مقابل اون مراقبت میکنه،من با اشتیاق فراوان و پاک کردن خاطرات گذشته و پا گذاشتن روی ترس ها و احساسات منفی ـم دارم به معنای حقیقی کلمه تلاش میکنم. وقتی بیدار شدم،یعنی وقت چشم هام باز شد گوشی رو برداشتم و سرچ کردم بهترین ورزش رزمی. رشته های مختلف با ارتباط خوبی از هر کدوم شون خوندم،بعد از خوندن هر کدوم با "یا حضرت پشم" گفتن مواجه شدم و دیدم آماده ی این همه کتک خور بودن نیستم،ذاتا بدن منعطفی ندارم(اگر بپذیرم این خصوصیت بدنی هرکس میتونه باشه) نه میتونم مشت محکم به کسی بزنم. مسخره مگه من چیکارت کردم من رو بزنی؟ مگه من روم میشه تو رو بزنم؟ نه آقا ول کن. به خودم گفتم هستی اگر یاد بگیری میتونی تو یه موقعیت هایی از خودت دفاع کنی اما جوابم منفی بود. البته خب الان هم نمیشه کاری کرد،حالا حالاها باشگاه نمیشه رفت،وقتی برگشتم تهران یه باشگاه پیدا میکنم و میرم رزمی کارها و استاد شون رو می بینم و بعد تصمیم می گیرم. دیگه قرار نیست برای پایان دادن به حس های بد خودم رو نابود کنم که! سراغ والیبال هم رفتم. من فوبیای توپ بزرگ دارم. گفتم خودم رو در معرض این چالش هم قرار بدم اما فکر کنم قد 160 کوتاه تر از اونی باشه که بشه باهاش والیبال بازی کرد ((: باز هم ناامید نمیشم،اونقدر میگردم،اونقدر میگردم که یه رشته ی ورزشی متناسب با خودم پیدا کنم.
بابت اینکه نمی تونم ورزش سنگین بکنم خیلی تحقیر شدم،خیلی. دبیر لعنتی اول دبیرستان مجبورم کرد لباس پسرهایی که سانس قبلی تو ورزشگاه مسابقه داشتن رو جمع کنم و گرنه من رو میندازه. اولش قبول نکردم و بعد دیدم چاره ای ندارم،هر لباسی رو با هق هق برمیداشتم. نه به خاطر اینکه مال پسرا بود،جمع کردن لباس عرقی کسی به این خاطر که باید نمره قبولی بگیرم،منصفانه نبود. وای چه قدر قلبم درد می گیره. سال های بعد دبیر ورزش مون من رو دوست داشت، فقط یک سال بهش گواهی دادم و بعد از اون دائم روی سکو می نشستم و هر کاری دلم میخواست می کردم. در نهایت موقع امتحان بهم می گفت هر ورزشی که می بینم مناسبه و هر چه قدر اذیت نمیشم انجام بدم و یه تحقیق که هرگز نمی خوند براش ببرم. آه که چه ماه بود اون بانو،خدا حفظش کنه و براش خیر رقم بزنه. دکترم به حرفم گوش نمیده،نوار مغزم رو چک میکنه ازم می پرسه فلان علائم رو داشتی یا نه و بعد هم میگه به سلامت. نام کامل بیماری ـم رو نمیدونم! ((: در واقع نمی دونم گرفتار چه بیماری لعنتی ارثیی هستم و هیچ وقت بهم گوش نمیده واقعا چه محدودیت هایی دارم و کجا فقط ناشی از ترسمه.من میخوام زهری که معلم های لعنتی به خوردم دادن رو از روحم پاک کنم و خشمم رو بندازم دورترین گوشه ی ذهنم. این کار رو میکنم،قول میدم.
خوابم افتضاح و پرنوسان شده.این یعنی بعضی روزها رو خیلی بد و بعضی روزها رو سرحال شروع میکنم. وضعیت خونه آرام تر شده یه این معنی که لازم نیست اعصاب خوردی دعوا داشته باشم و میتونم به کارم برسم. یاد گرفتم برای اینکه جو رو آروم نگه دارم هیچ انتقادی نکنم. هیچ نظر منفیی ندم و همه چی رو تا حد زیادی اسکیپ کنم و بگم باشه،تو درست میگی اصلا به من چه و در ظاهر یه هوم بگم. آه،چه قدر نازیبا اما کارآمد.
امشب وقتی ده شب خوابیدم اما دو شب بیدار شدم و دیدم خواب تو چشمام نیست تصمیم گرفتم کتاب بخونم. دارم هنر عشق ورزیدن از اریک فروم رو میخونم. وقتی داشتم این کتاب رو میخوندم دائما از خودم می پرسیدم از کجا معلوم درست میگه؟ کو دلیلش؟ چرا خب؟ قطعیتی وجود داشت که ازش خوشم نمیومد. من هر چه قدر بیشتر درس میخونم بیشتر می فهمم قطعیت و یقین داشتن چه قدر احمقانه ست و حالا این حرف های به نظر خودم زرد و اون همه یقین رو کجای دلم جا بدم! تا رسیدم به قسمتی که هم جنس گرایی رو انحراف و ناتوانی و چیزهای منفی تری تلقی کرد و من ناراحت شدم. من این گرایش رو ندارم اما اگر افراد با این گرایش رو له کنم و در نظر نگیرم آدم نامهربونی ـم که هیچ کس ازم دفاع نمی کنه. فکر میکنم اگر همسایه ی من دچار مشکلی بشه و من بهش کمک نکنم،وقتی گرفتار مشکلی بشم بدبخت و تنهام. جدای از اون فکر میکردم تو روانشناسی مدرن این مسئله دیگه انحراف تلقی نمیشه. نمی دونم... اما خوشم نیومد به هر حال. حالا جستارهایی در باب عشق و منزلت اضطراب رو دارم.تقریبا هیچ کدوم از کتاب هایی که تو فیدیبو خریدم رو دلم نمیخواد بعدا نسخه ی کاغذی ش رو بخرم،اصلا خوب شد نسخه ی دیجیتالش رو با قیمت کمتر خریدم... انقدر همه چی گرون شده که انتخاب های آدم محدوده،البته خب آدم معمولی بودن من هم بی تاثیر نیست. مسئله ی بعدی اعتقادش به نیمه ی گمشده ست که بر همگان واضح و مبرهن است که چرتی بیش نیست.
هفته ی سوم کرسرا رو فردا تموم میکنم و قهرمانانه چهار روز پیش از ددلاینش. هاه. این یعنی نصف راه رو رفتم. بقیه ی کورس ها رو متاسفانه جدی پیگیری نکردم و از همین یکی لذت می برم. چه قدر ترتیب ـش فرق میکنه،توزیع پواسن و برنولی و باینومیال رو تو یه جلسه گفت ((: و بعد از اونها تازه میانگین و میانه و مد رو درس داد تا واریانس رو بگه و بعد از واریانس توزیع نرمال. شاید اینطوری بهتر هم هست،حداقل میدونی کاربرد چیزی که خوندی چیه و بیشتر تو ذهنت می مونه. پوست انداختم. تقریبا همه ی لغات تخصصی ـش برام ناآشناست و گاها کل متن رو نمی فهمم و مراجعه میکنم به مقاله. خوبه،درگیری خوبیه.
نمیدونم امروز چندمه،دانشگاه از 15شهریور شروع میشه یا طبق تقویم آموزشی از مهر اما خب وقت کمی دارم برای تموم کردن کورس کرسرا و مرور ریاضیات پایه برای معادلات دیفرانسیل و جبر خطی،شیش ترم پیش رو درس هایی دارم که مستقیما تو رزومه م خواهند رفت و دیگه اسکل بازی و نمره کم آوردن توش ریسک ـیه. کمی هم باید فلش بک بزنم به درس های خود دانشگاه که کم لذت ترینن. باید روش هستی ـیزه ای برای زبان خوندن هم پیدا کنم. چه قدر ملال آوره بشینی گرامر بخونی،بشینی لغت بخونی و بعد هم هیچی. آه...
نوبت دکتر گرفتم و یادم افتاد با اضافه وزن ناشی از قرنطینه دکتر نگاه هولناکی بهم میکنه که چرا وزن اضافه کردی. چند روزش ورزش کردم اما سومین روزیه که دارم میرم پیاده روی. آه این پیاده روی معجزه ی قرن ـه. چه قدر تو حال و هوای روحی من تاثیر گذاره که داوطلبانه هر روز میخوام انجامش بدم. البته که یه شهر کویری ِ زشت زندگی میکنم اما باز هم برام دلچسب ـه. جز کم خوردن و نخوردن غذاهای مضر هم قصد ندارم کار دیگه ای بکنم. بدنم کوفته شده و حس میکنم لزومی نداره خودم رو له کنم و از شکم درد تا این حد رنج ببرم.
کاش کسی رو داشتم همه ی این حرف ها،همه ی اشتیاق و چیزی که تو دلم می گذره رو براش تعریف کنم. زمانی که گفتم شاید بد نباشه تنها نباشم و الف.ق به اکسم تبدیل شد فهمیدم احمقانه ترین کار دنیا رابطه ای رو شروع کردن از سر تنهایی ـه. هیچ فرقی نداره چه نوعی،ضربه ای که میخوری هولناک ـه. کمی ترس از صمیمیت بهم اضافه شده که به نظرم هنوز از حالت نرمال خارج نشده. هنوز ذهنم سعی میکنه ازم مراقبت کنه.
اگر عشق مراقبت بخواد،اگر عشق احترام بخواد،اگر عشق رشد کردن میخواد،بیش از من اون قافیه رو باخته از این خاطر که من بدون آگاهی واقعی سعی میکردم چنین رابطه ای رو بیان کنم و نه مراقبت داشتم،نه احترام داشتم و نه رشدی در اون بود،من حتی تنهاتر شده بودم،تو رابطه ای که خالی بود و کسی من رو دوست نداشت،زنی که تو خونه حبس شده تا شوهرش بیاد و یه نیم نگاهی بهش بندازه (((: اگر برگشت اینها رو مسالمت آمیز می کوبم تو صورتش، آرام و مسالمت آمیز تا هم بدونه باهام چه کرده هم هیچ وقت دیگه برنگرده تا آرامشم و همه ی چیزهایی که با خون جگر پس گرفتم از خودم رو دود کنه بفرسته به هوا.
چه قدر حرف زدم ((: