اتفاقیه
نمی دونم از کجا بنویسم،اما دلم میخواد همه ی همه ش رو بنویسم،یه آخیش بگم و برم.
امروز بالاخره انتخاب واحد کردم.شیش صبح گذاشته بودن یزید ها. منم خسته و نحس بودم و دیدم دوتا درسم باهم تداخل دارن،هی زیر و رو کردم ببینم این درس رو گروه های دیگه دارن یا نه،لامصب ها نداشتن،وقتی گفتم جهنم و یکی شون رو حذف کردم،اومدم عمومی بردارم دیدم بی انصاف ها یدونه هم نذاشتن واسه من، تو دنیای به این بزرگی،یه دو واحدی نبود که به من برسه. وقتی هم یکی برداشتم و به استاد راهنمام پیام دادم و خوابیدم و تو خواب گفتم عیب نداره هستی جون،تنت سالم باشه،خاک بر سرت ترم یک یه درس رو افتادی،بیدار شدم و دیدم انقلاب شده و گفتن این درس رو حذف کنید تا تاریخ رو عوض کنیم،اونقدر ما رو عین صندلی جابه جا کردن که باز گفتم جهنم و رفتم سراغ کارم. فردا روز حسابه،یا میرم می بینم میشه هر دو رو بردارم،یا که بدبخت شدم رفت ((: اگر همه چی درست پیش بره 19 واحد دارم.19 واحد اختصاصی که اپیلاسیون کننده ست فکرش. به مشروطی فکر میکنم،به اینکه نکنه بیفتم با این استاد هیولا فکر میکنم. حساب میکنم که شیش واحد عقب ـم و چرا ترم تابستان برنداشتم جبران شه و خب باز هم به جهنم،چیکار میتونم بکنم؟ هیچ.
آدم نباید به خودش شک بکنه،به خودش بگه هی یو،تو نمی تونی،بیخیالش شو. باید عزمش رو جزم کنه و تمام تلاشش رو بکنه و ناامیدی رو بهانه نکنه تا تنبلی ش رو قایم کنه. من باید این زنجیره ی معیوب رو که فکر میکنم نمی تونم،بلد نیستم،یه جا از بین ببرم. باید خودم رو تو چالش بذارم و ذهنیتم رو پاک کنم،الان مهم نیست بشه یا نه،مهم اینه من به خودم اعتماد کنم،تف سر بالا نشم. من اونقدر حال خوبی دارم وقتی به خودم اعتماد میکنم و برای کاری که ازش میترسم تلاش میکنم... خلاصه که بیا،باز هم چالش هستی جون،ببینم چیکار میکنی.
دو شب پیش به مامان حرفی زدم که حس کردم عذاب وجدان گرفت. ناراحت شد و رفت خوابید. خلاف واقع نگفتم،با نیش و کنایه نگفتم،اما بهش عذاب وجدان دادم. شاید ذاتا باید عذاب وجدان می گرفت اما جاش نبود،اون آدم من نباید میبودم. این خیلی بی رحمانه ست وقتی آدما ضعیفن بهشون ضربه بزنی،حتی اگر مستحق ـش باشن.عذاب وجدان دادن به کسی چیزیه که من خیلی تجربه ش کردم،باز هم من نباید این کار رو می کردم. نه اینکه حقش نباشه،نه اینکه بدی هاشو یادم نباشه،از خودم انتظار نداشتم،یه گوشه ی قلبم ناراحته... خودم رو راضی کردم که برم معذرت خواهی کنم،معذرت خواهی هم کردم اما به طور عجیبی اصلا دایورت کرد رو بابا و من تعجب کردم و دیگه ادامه ش ندادم،با یه آهان باشه صحنه رو ترک کردم. آه خدای من چه قدر فرسایش یه تو این خونه موندن.من چرا یه قوطی کبریت واسه ی خودم ندارم.
مامان گفت وقتی داشتن خرید میکردن آقاعه سراغ قارچ رو گرفته،گفته گرونه نداریم،خندیده رفته. قیمت چیزهای دیگه ای هم بالا رفته که مایحتاج بودن. ما همچنان اون اقلام خوراکی رو داریم توی خونه مون و تا حالا نشده بگیم خب دیگه نمی تونیم بخریم اما خیلی ترسناکه که خیلی ها نمی تونن بخرن. من میترسم که فقیر بشیم،اما خیلی ها فقیرن و فقیرتر میشن. من نمیدونم میشه چیکار کرد،درآمدی هم ندارم به کسی کمک کنم،سر رشته ای هم در اقتصاد ندارم و میتونم تو دلم دعا کنم که وضعیت بهتر بشه،فشار اقتصادی حداقل از روی دوش مون تا حدودی کاسته بشه.
من از خدا میخوام یه گردی تو هوا پخش کنه آدما کمتر کثافت کاری کنن،بگیرن بخوابن یه مدت و وقتی بیدار شدن همه مون آدمای خوبی بشیم.