ندارد

شبیه آیاتی از زندگی شدم. اونجایی که امشب به خودم گفتم من دوست ندارم بفهمم ساده‌ترین درد زندگی‌ام هم فقط درد بوده‌. اگر رشد پس هر رنجم نباشه، خواهم مرد با این واقعیت!

نمی‌دونم. شاید زیادی وابسته به نتیجه‌ی چیزها بودم. سال‌‌هایی که مشکلات خانوادگی، دبیرستان و شهرمون رو تحمل می‌کردم همیشه امید به استقلال و شرایط بهتر داشتم. همون بود که من رو سرپا نگه می‌داشت. هررنجی وقتی فقط رنج بی‌حاصله تحملش دشواره...

درد گردن و کمرم با تقریب خوبی روزمره‌ام رو فلج کرده و خیلی بی‌حوصله‌ام. تحمل درد متناوب در کل روز سخته. نمی‌تونم برم باشگاه و فعالیت فیزیکی کم هم مزید بر علت شده. حتی دوست ندارم این دردم فقط یه درد باشه. دارم به زور توش پند اخلاقی جا می‌کنم.

تشدید دردم تا حد خوبی عصبی‌ه. خیلی پرتنش گذشت این ماه، خیلی زیاد. وقتی مشکلی پیش میاد و دارم خیلی عصبی میشم به خودم میگم هستی ارزشش رو نداره، نگاه کن وضعیتت رو! وقتی چیزی بهم تحمیل میشه و می‌خوام نتونم نه بگم به خودم تشر می‌زنم هستی اگر خودت اولویت نباشی دردت از این بدتر میشه. این درد چماق بالای سرمه.

اما یک‌سری چیزها توی لایف‌استایلم باید تغییر کنن. باورم نمیشه اما چت‌کردن زیاد و اسکرول اینستا واقعا به گردنم فشار میاره:)))) باید نرملایز کنم حرکت‌های اصلاحی رو توی پابلیک هم انجام بدم. یکمی آکوارده چون کلا تحرک بین ما جا نیفتاده. شاید بقیه براشون مهم نباشه اما من دلم نمیخواد یه پیر ناتوان ناراضی باشم که هرروز یه جاش درد می‌کنه و میگن پیریه دیگه. حالا که توی بیست‌و‌پنج‌سالگی این اتفاق برام افتاده باید یاد بگیرم عادت سالم داشته باشم. شاید برام فرصت مناسبی بود بدن بهتری بسازم.

به خودم قول میدم تا دو سال دیگه یه بدن خوش‌فرم ورزشی مثل سیما داشته باشم. فیگری که وقتی نگاهش می‌کنم سلامت ازش بچکه :)) سیما میلانه. خوابگاهی که انتخاب کردم خودش جیم داره و فقط سی یورو پول تمرین میدم ماهانه. بدنم کم‌اهمیت‌تر از درس و پول نیست.

welcome to the club

راستش امروز به خودم تشر زدم هستی جون رفتارهای هیجانی کافی‌ه. دیگه زمانش رسیده حرف‌زدن رو تموم کنی و توی سکوت تلاش کنی. اینکه زیاد برونگرایی کنی انرژی و زمانت رو هدر میده. این کارت زرد رو نمی‌دونم من والد داد یا من بالغ اما من بالغ باهاش موافقه. سر خر رو کج کردم و دوباره تصمیم گرفتم زیست بخونم.

هربار به خودم میگم این چه غلطی بود سر پیری؟ و انقدر درگیر مسائل ویزا و ... هستم که تمرکز کردن برام سخته. اما به خودم میگم ببین اونایی که پیر میشن و مغزشون خراب میشه چیزی یاد نمی‌گیرن به سن تو بودن تنبل شده بودنا، بشین درس جدید بخون و تلاش کن بفهمی. حالا که تصمیم گرفتم رفتار هیجانی رو کم کنم، بیشتر هیجان‌زده شدم :)) پسر همه‌ی کسایی که یازدهم هستن می‌دونن سلول جنسی بدن مردها کوروموزم X یا Y داره و بستگی داره کدوم زودتر به تخمک برسن، سو جنسیت بچه واقعا به پدر بستگی داره :))) یه پرده از جهلم برداشته شد :))) خیلی طول کشید سلول جنسی و غیرجنسی و تعداد کوروموزوم‌ها رو بفهمم ولی به‌به، حالا که دل دادم به کار خوشم اومده :))))

اشکالی نداره که آدم بعضی چیزها رو دیر تجربه می‌کنه، گاها خیلی دیر. آدم به عطر خوش، حال خوب و کار خوب غر نمیزنه چرا دیر اومدی، خوش‌آمد میگه و لذت می‌بره. کاش وقتی رفتم کمتر ناراحت باشم اونها چرا همه‌چیز رو از اول دارن. بگم اشکالی نداره مهم اینه می‌دوئم و به دست میارم.

هنوز نتونستم برنامه‌ریزی کنم و هرروز هرچی نزدیک‌تر بود رو میخونم. به خودم ایراد نمی‌گیرم چون کشش روانی برنامه‌ریزی منسجم و عمل‌کردن بهش رو ندارم. گردن‌درد هلاکم کرده و همینکه دارم کاری انجام میدم خیلیه. یکمی با خودم مهربون باشم.

به شقایق پیام دادم و ازش پرسیدم با خودم چی بیارم و لیست خوبی بهم داد. تصمیم گرفتم خوابگاه بگیرم که خیلی هم گرونه ولی خب خوابگاهه و اطمینان خاطری که نیاز دارم رو بهم میده. بهشون ایمیل هم دادم! :))) و مطمئن شدم بهم اکتبر مکانی میدن. خیلی احمقن ولی. دیشب با همکلاسی‌هام قیمت بلیط هواپیما رو هم چک کردیم. هرشب می‌گیم قدم به قدم فکر کنیم ولی نمیشه. خوبه که گروهی به چیزهای چرت‌وپرت فکر می‌کنیم. هیچکس نمی‌کشه امسال نشه برای همین خودمون رو با این چیزهای کوچیک مسخره سرگرم می‌کنیم. من دنبال کاور توالت فرنگی، شلنگ سیار، و قیمت شوینده و لوازم بهداشتی توی آمازون می‌گردم. قیمت خونه‌ها رو چک می‌کنم. بقیه هم احتمالا به بار و کلاب و سفر فکر می‌کنن. هرکس غرق دنیای خودشه و سخته به حال دیگری فکر کردن. خیلی سخت. با اینکه هیچ‌کاری ندارم پیام جواب دادن خیلی سختمه.

ندارد

امروز روز شاخ‌وشونه کشیدن بود و سلام بر pms که بخشی از هویت زنانه‌ام شده.

دوبار دعوا کردم تقریباً و اینطوری بود که بدون اینکه تنشی حس کنم، دستام یخ کنه، بلرزم، صدام بگیره و گریه کنم حرفم رو زدم. آدم ممکنه با قطعیت چرت‌و‌پرت بگه ولی به هرحال تا اینجای کار از موضعم راضی‌ام.

پاشا امروز مسخره‌ام کرد، دقیقاً به خاطر ایتالیا. وقتی نرگس گفت ناراحت نشیا، گفتم این پسر اصلا کی هست که من بخوام به نظرش اهمیت بدم؟ و آتیش دعوا شروع شد. مستقیم نه البته. توی بحث و دعوا آدمها جنسیت‌زده‌ان و نمی‌خواستم اینطوری باشه. بیکار بودم و مهم بود من برنده باشم و کلیدش خونسردی بود. گفتم آدمی که دوستانه یا اصلا غیردوستانه حرف درست و منطقی می‌زنه، بهش گوش میدی، فکر می‌کنی و تصمیم می‌گیری بپذیری یا نه، آدمی که چرت‌و‌پرت میگه، چرا باید بهش اهمیت بدی؟ اگر دخترهای این جمع کم‌سن‌و‌سال نبودن و کانادا رفتن تو رو بت نمی‌کردن، چی داشتی عرضه کنی؟ رفتی کار خوب پیدا کردی؟ دانشگاه رفتی؟ پول درآوردی؟ دوست خوب پیدا کردی؟ دو سال اونجا بودی و هیچی نشدی، چی داری عرضه کنی جز نمک‌ریختن؟ من تا اینجای کار انقدر تلاش کردم که رشدم رو ببینم، بعد از این هم همینطور خواهد بود. نقل به مضمون بود. لحنم رو رعایت کردم که I don't give a shit هم توش پیدا باشه. این بشر دست از سر پسرها هم برنمیداشت و مسخره میکرد، به وضوح پکر میشدن ولی هیچکس چیزی نمی‌گفت. البته اونها حساب‌کتاب‌ خودشون رو دارن ولی خب. پاشا من رو از نوجوانی مسخره میکرد و حالا مچم برای اینکه بکوبم تو دهنش قوی‌تر بود. دیگه توی اون جمع نمی‌رم. من باید جایی باشم که حالم خوب باشه و اونجا این فرصت رو بهم نمیده. انشالله تراپی رفتم دعوای امروزم رو آنالیز می‌کنم.

من نباید توی نوجوانی انقدر غمگین می‌بودم. خودم رو قایم می‌کردم و به آدمها اجازه می‌دادم تحقیرم کنن. من خیلی تلاش کردم بشم آدمی که دیگه میگه نه، خودش رو باور داره، به بدنش احترام می‌ذاره و خودش رو بهتر کرده. گاهی حس می‌کنم پامو گذاشتم روی زخم‌هام و فشار میدم، که کسی نتونه اونها رو ببینه و تعبیر مسخره‌ای به نظر میرسه. خیلی اگرسیو می‌گم اصلا اون آدم کیه و چه اهمیتی داره و روم جواب میده. من آدمی نیستم که به چنین هیجاناتی کردیت بدم و نمی‌دونم تغییر خوبی هست یا نه. پشت همه‌ی اینها این سوال مطرحه که توانایی دارم به خودم تکیه کنم؟ از پسش برمیام؟ تنهایی رو اونجا هم قورت میدم؟

یه سال بالایی داریم که دوست دارم اسمش رو بذارم داریوش! داریوش برخلاف نصف همکلاسی‌ها اهل پارتی و مشروب و روابط چیز نیست. برام تعریف کرد خانواده‌ی فقیری داشته و سال اول چه سختی‌هایی داشته. حتی اعضای فامیل هم فوت کردن و تنهاتر شده. برام خیلی خفن بود اینطوری خودش رو شکل داده، روی هدفش متمرکز شده و اینطوری سلامت دراومده. بهم گفت این چیزیه که من توی خودم می‌بینم و تلاش میکنم دیده بشه. سعی نکردم مهربون‌تر باشم. باز مسخره‌بازی درآوردم که مطمئن بشه دلسوزی نمی‌کنم و نگاهم هنوز دمت گرم انقدر خفنی باشه. وقتی به کیان نگاه می‌کنم به خودم میگم هستی شاید تو هم تونستی از کوره دربیای و چیز خوبی از خودت بسازی.

زیست خره. همه‌ی تلاشهام شکست خوردن. انقدر باهاش گلاویز میشم تا یه روش خوب پیدا کنم.

ندارد

بعضی وقتها به خودم میام و میگم what the hell am I doing? ولی فکری نیست که ادامه‌اش بدم.

نگرانم. چشمم میخوره به نوتی که روی میزم چسبوندم: من به چشم‌های بی‌قرار تو قول می‌دهم؛ ریشه‌های ما به آب، شاخه‌های ما به آفتاب می‌رسد، ما دوباره سبز می‌شویم... و می‌بینم دیگه ادبیات نمی‌تونه قلبم رو پر کنه. دیگه فقط اطمینان حاصل از اعداد و واقعیت‌ها برام جوابه. دیگه امیدواری هیچ‌جای چیزی نیست که نیاز دارم. هیچ‌کس تضمین نمی‌کنه خوب میشه، درست میشه، هیچ‌کس نمی‌تونه تضمین کنه بدترین اتفاق نمیفته و چیزی که توی عدم قطعیت به کار آدم میاد آگاهی‌ه نه اطمینان خاطر. اینجور چنگ و دندون تیز کردن برای ادبیات احتمالا یک سرش به بیزاری‌ام از آثار امین هم برمیگرده. مرتیکه.

شاید خنده‌دار باشه اما مرگ برام تلنگر بود که هستی به زندگی برگرد. شاید هیچ‌وقت فردایی که نگرانشی رو نبینی. تصمیم گرفتم آلارم بذارم که طلوع خورشید رو ببینم و اگر هوا خوب بود برم پارک نزدیک خونه و غروب آفتاب توی طبیعت باشم. یادمه هروقت موقع سرویس مدرسه چشمم به آسمون می‌خورد حالم خوب میشد. تماشای آسمون، کتاب‌خوندن و حرف‌زدن با آدمهایی که دوستم دارن همه‌ی چیزیه که دارم. بذار حالا که کار دیگه‌ای از دستم نمیاد با گل‌های توی مشتم زندگی کنم. اگر نشد زندگی رو هم نبازم.

اوضاع گردن و کمرم هرروز داره بدتر میشه و فعالیت‌های روزانه‌ام رو فلج کرده. نمی‌تونم درس بخونم، ورزش‌های ساده و کششی انجام بدم یا حتی اتاقم رو جارو بزنم. فهمیدم این همه خودم رو توی نقصان کالری نگه داشتم و اون چاق‌دیده‌شدنی که توهم خودم بود به خاطر انحراف ستون فقراتم بوده *ـ* هرچندوقت یکبار می‌بینم خودم رو بابت چیزهایی که مقصرش نبودم ملامت کردم.

وقتی مهاجرت اونطور که انتظار میره مرددم نمی‌‌کنه، وقتی سختی رشته‌ام باعث نمیشه پا پس بکشم و تغییر بدم و وقتی به خودم میگم به طور متوسطی از پسش بربیای دائم فکر می‌کنم توهم ناشی از نادانی‌ه. انگار همیشه به طریقی باید حال خودم رو بگیرم.

ندارد

یه بار از خودم پرسیدم هستی جون این اعتمادبه‌نفس رو از کجا آوردی که فکر می‌کنی از پس این سختی‌ها برمیای؟ و فکرم درگیر بود که دچار توهم شدم؟ مشکل کجاست؟ چطوری شک به جون خودم بندازم که خوب بترسه :)) ولی راستش فکر می‌کنم ریشه‌اش در پذیرشه. تولد اتفاق ترسناکیه و تو تنها انجامش دادی (آلردی انتخابی نداشتی یه اسپنک هم بهت زدن) و پذیرفتی که تنها خواهی مرد. توی موقعیت‌های سخت زندگی‌ات هم شکر پروردگار هیچکس نبوده. اگر خودت پشت خودت نبودی، هیچی نداشتی و شاید این باور داشتنه دو بعد داره. یکی‌اش استراتژی بقا و دیگری بلوغ روانی. آدمها رو به مرحله‌ی پذیرش برسونی دیگه از ترس‌هاشون نمی‌ترسن.

دیشب یه پسر مسخره توی گروه پذیرفته‌شدگان بهم پیام داد که من از شما خوشم اومده میشه باهم آشنا شیم؟ بهش میگم مومن خدا تو نه منو دیدی، نه صدام رو شنیدی، نه از روی پیام‌هام چیزی دیدی، روی چی کراش زدی؟ بهم گفت همین که نیم‌فاصله می‌ذاری مطمئنم می‌کنه همه‌ی استاندارهای منو داری :))))) اومدم بدوبدو برای دوستهام تعریف کنم و مسخره‌بازی دربیاریم ولی دیدم هیچکس نیست. دیگه همکلاسی‌هام دوستم نیستن و دوستهام چندان مشتاق آینده‌ی مهاجرتم نیستن. پتو رو به خودم پیچیدم و باز تنهایی ِ محض به گلوم چنگ انداخت. این همه مسائل بنیادین هست، چرا من با همچین چیزهایی باید آلارم بگیرم؟ چرا روانم انقدر چیپ و احمق شده؟

با chatgpt راجع به دوتا از ترس‌هام حرف زدم. اول گفتم من زبانم B2 هست، خیلی از ارتباط نگرفتن می‌ترسم، از اینکه توی این درسهای سخت گیر کنم. نمی‌دونم چطوری خودم رو انقدر لول آپ کنم. ترس دومم هم این بود که اومدم یک رشته‌ی بین‌رشته‌ای و همه‌چیز جدیده، گاهی وقتها فکر میکنم حماقت محض بوده. جوابش به اینها خیلی مهم نیست، سعی می‌کنم زیاد اعتنا نکنم، اما چیز باحالی ازش یاد گرفتم: تو باید با اعتمادبه‌نفس از همین لولی که هستی شروع کنی، و در گذر زمان با تلاش خودت رو بهتر کنی، اما همین که هستی برای شروع کافیه! این نظرم رو جلب کرد...

ازش یه پلن گرفتم که تا آخر اردیبهشت زیست و شیمی بخونم و بعد برم سراغ تخصصی‌ها. بچه‌ها میگن دانشگاه‌مون اعتبار خیلی خوبی داره و دست‌مون رو برای بازارکار یا اپلای به دانشگاه‌های خوب باز میذاره فقط باید خوب درس بخونیم. میخوام تلاشم رو بکنم. همکلاسی‌هام میخوان یه جای ارزون بگیرن، اما من موافق نبودم ): حس میکنم با پول نبودی دارم مثل ریچ کیدز برنامه‌ریزی میکنم اما من توی جای کثیف می‌میرم و نمیتونم هم جای شت زندگی کنم هم حواسم رو به درس بدم. ترجیح میدم تا جا بیفتم حداقل ماه اول برم خوابگاه خصوصی. هی به خودم میگم هستی قدم به قدم فکر کن زن، بذار ویزا بشی بعد جوش خونه رو بزن ولی خب... حق دارم چیز کمی نیست.

احساس مفید بودن میکنم. به خودم خرده نمی‌گیرم چرا گاهی زیاد رنک دانشگاهم رو می‌پرونم. من که شوآف برام جواب نیست، اما دوست دارم دل خودم رو به دست بیارم؟ دل خودم که این همه تحقیرش کردن، باور کرد و از خودش بیشتر متنفر بود. حس میکنم انقدر روانم رنجوره که باید نوازشش کنم، تاروپودش محکم بشه و بتونه طاقت بیاره. نازی نازی، اشکال نداره.

ندارد

خب، یکمی مرتب‌ترم.

کارهای نصفه‌نیمه که مغزم رو فشار می‌دادن رو سامان دادم. پرونده‌ی آموزش رانندگی‌ام رو انداختم به جریان و دوباره کلاس شرکت می‌کنم که آزمون بدم. هرچند به هیچ دردم نخواهد خورد. اینستا رو لاگ اوت کردم در طول روز و فهمیدم واقعا مقصر بخشی از شلوغی روزمه و استرسم رو با چیزهای بهتری هم میتونم کنترل کنم. اعداد یک تا بیست ایتالیایی رو حفظ کردم و زیستم رو مرور کردم.

امشب زمان زیادی توی گروه با همکلاسی‌های جدیدم حرف زدم. هم پسرها خوبن هم دخترها. در نگاه اول همه خوب بودن، توی کارشناسی حتی نگاه اول هم خراب بود. با وجود اینکه هیچ چیز بدی ندیدم خیلی توی دلم خالی شد. به عنوان تنها کسایی که در مملکت غریب می‌شناسم قابل اتکا نیستن. کم‌کم داره توی دلم خالی میشه و خوشحالم که خانوم لوبیای درونم بیدار شده و آلارم میده. بیشتر اطرافیانم یا با پارتنرشون مهاجرت کردن یا کشور انگلیسی زبان رفتن ولی من چالش بزرگتری دارم. درسته آدم وابسته‌ای نیستم و تنها رفتن انتخاب خودم بوده اما سختی و وحشتناکی ماجرا کم نمی‌کنه. فقط دوست دارم تجربه‌ی آدمها رو بخونم. تسلی کارساز نیست، خفه‌کردن صداهای ضروریه.

حدودا بیست روز دیگه احتمال داره نوبت‌دهی شروع بشه. چهار ماه بلاتکلیفی تحمل کنم به سامانی میرسم. بهش فکر نمیکنم که اذیت بشم. به اینکه چطوری پول جور کنم و حواسم جمع کارهای مهم باشه فکر میکنم. همه‌ی فکرها باهم مهلک و کشنده‌ست.

به دخترهایی که توی زندگی‌شون عشق دارن حسودی‌ام نمیشه، به اونهایی که خودساخته‌ان و رشد و مواجهه‌ی خوب‌شون رو می‌بینم حسرت میخورم. اون خانوم خوشگله ورزشکاره. کاش زورم می‌رسید خودم رو بهتر کنم.

ندارد

احساس می‌کنم سالی که گذشت خدا منو به زمین گرم زده بود و هنوز نتونستم کامل ریکاوری بشم :))) این حجم از تخریب‌هایی که باید باهاش کنار بیام بی‌سابقه‌ست. شاید هم فقط نسبت به آسیب‌هایی که دیدم بیدارتر شدم. کسی چه می‌دونه؟

هیچ‌چیزی مثل رابطه با جنس مخالفم و مشخصا اون بازه‌ای که باهاش حرف میزدم من رو نسبت به آسیب‌هایی که دیدم و به روی خودم نمی‌آوردم بیدار نکرد. من معمولا وقتی مشکل فیزیکی دارم آلارم میدم که بداخلاقم و کسی به دل نگیره. اما وقتی ازم می‌پرسید مشکلم چیه یا پرخاشگری بیشتری نشون می‌دادم یا از گفتنش طفره می‌رفتم. حتی وقتی مربی‌ام ازم می‌پرسه مشکل کمرت چیه و دکتر چی گفت؟ بگو باهم حلش می‌کنیم مودم اینطوریه که به تو چه سلیطه نمی‌خوام. انقدر امین پدرسگ با مشکلات فیزیکی‌اش دروغ به ناف همه بست و ما رو غصه داد و ترحم خرید که چندشم میشه از بیان حال بد. ترجیح میدم کاملا خفه و قایم بشم ولی با آدمها درباره‌اش حرف نزنم. این پارت یک مشکلاتی بود که دوستی با امین برای من درست کرده بود. بلایی که سرم آورده هیچ‌ رابطه‌ی عاطفی‌ای نیاورده :)) آسیبی که از دوست می‌خوری شدیدتره انگاری.

مورد بعدی‌ای که بابالنگ‌دراز یادم انداخت اینه که وقتی کسی رو دوست داری، انقدر که می‌خوای کنارش باشی و زندگی‌ات رو باهاش بگذرونی، چقدر باید فداکاری کنی :))) یک چیزهایی هست که هویتت رو باهاشون شناختی، یک آزادی سرخوشانه‌ای هست که باید بیخیالش بشی. انگار یک سری چیزها در تو خاموش خواهند شد و باید بپرسی آیا این آدم و دوست‌داشتنش انقدر ارزشمند هست که چشمم رو روش ببندم؟ و می‌بینی که آره هست. کاری به نشدن بابالنگ‌دراز ندارم. من فکر نمی‌کنم آدم در سالم‌ترین رابطه‌ی عاطفی هم بتونه انقدر خودش رو گسترش بده. نه اینکه دیگه چیزی از خودش نمونه ولی حالا وجودش رو به آدم دیگه‌ای گره زده و چیزهای این مسیر فرق دارن. اگر به آدم اشتباهی گره بزنی یا رابطه‌ای نباشه که بهت فرصت رشد و غنی‌شدن بده باختی. من می‌تونستم با زندگی با بابالنگ‌دراز ملکه باشم :))) همه‌ی چیزهایی که یه دختر نوجوان از زندگی و رابطه میخواد رو داشته باشم، اما اون من ِ حاصل دیگه من نیست. چیزهایی که باید به خاطر در کنار اون بودن کنار بذارم رو می‌شمارم و نمی‌تونم. آدم ناراحتی خواهم شد. من توی بیست‌وپنج سالگی آماده‌ی از دست‌دادن آزادی‌های فردی‌ام نیستم. و منظورم از آزادی چیزهاییه که درون خودم سراغ دارم و هنوز مجال اینکه برم دنبال‌شون رو پیدا نکردم.

موج جدیدی از نارضایتی‌ها نسبت به خودم رو مشاهده می‌کنم و آزاردهنده‌ست. از یوتیوب آموزش رقص برمیدارم و علیرغم درست‌انجام دادن‌شون قشنگ درنمیان :))) خیلی اعتماد به نفسم رو می‌گیره. انگار من فقط می‌تونم برم پور یوگا، برم فیتنس، دمبل بزنم، ورزش قدرتی کنم و عضله بسازم، کاردیو و دنس کار من نیست. باهاش کنار اومدم؟ گفتم خب به جهنم تا جایی که کمرم درد نگیره تمرین می‌کنم هرمون‌هام تنظیم بشن، مجلس رقص نمیرم :))) همه همه‌چیز رو ندارن و اینم چیزیه که من ندارم. اما مسئله اینه من الان لات کوچه خلوتم. هنوز توی اجتماع نیستم که راحت باهاش کنار بیام. از لحاظ ظاهری خیلی با ایده‌ال خودم فاصله دارم. منظورم هم از ایده‌ال ایده‌ال نیست یه استانداردی که توی ذهنمه. هنر، مهارت، زبان و... باید کار می‌کردم و یکم لول‌آپ میشدم. زندگی زشت...

نمی‌تونم برنامه‌ریزی کنم. نمی‌تونم درس بخونم. نمی‌تونم کارهای مفید قابل‌قبولی انجام بدم. گوشی دستمه، خبرها رو می‌خونم، به کارهای مهاجرتم فکر می‌کنم و استرس می‌کشم. اینکه نمی‌تونم برنامه‌ریزی کنم عصبانی‌ام می‌کنه. اینستا نرفتن هم کمکی نمی‌کنه و ای کاش میکرد. نمیدونم از کجا شروع کنم. حوصله‌ام کم شده و درد کمر و گردنم محدودم کرده. افتادم جهنم.

معادل در فرهنگ بیگانه

امروز با معادل‌ها درگیر بودم و امروز نماد تمام روزهای پیش روئه.

اول با ورزش‌های اصلاحی شروع کردم. با اینکه پام رو روی پام نندازم، بدون بالش بخوابم، گردنم رو خم نکنم و... خیلی برام سخته بدون چرخیدن به یک طرف و بالاگرفتن دستم تایپ کنم، اجباراً کم‌حرف خواهم شد و آداپته شدن باهاش سختمه. اما چون دکتر بهم گفت انجام ندم زمین‌گیر خواهم شد، و قراره زندگیم رو توی پنجاه کیلو به جای دیگری انتقال بدم، ترجیح میدم سختی‌اش رو بپذیرم.

مجبورم زیست بخونم و پروژه‌ی خان آکادمی شکست خورد و اومدم روی کتاب درسی زیست دهم! ب بسم‌الله سلول رو به یاخته تبدیل کرده بودن و من شوکه بودم که وات دا اف؟ اومدم برم نظام قدیم ولی اینطوری بقیه نمی‌تونستن کمک کنن و بیخیال شدم. پیر شدم و با تغییرات سخت کنار میام. چرا باید به سلول بگن یاخته؟ باید بدون دریده شدن عفت کلامم عادت کنم بهش.

امروز دوستم که خارج از ایرانه واژه‌ی غیرمترقبه رو استفاده کرد و من خیلی دیر یادم افتاد می‌تونم بگم unexpected. به خودم پیچیدم که وای، مملکت بیگانه له میشم، لال میشم. نه شوخی‌هاشون رو می‌فهمم، نه بلدم حرف خوب بزنم، نه وقت دارم دوتا زبان رو باهم پیش ببرم. چقدر سخته، چقدر وحشتناکه هیچی بلد نیستی بگی و ارتباط برقرار کنی. نمی‌دونم با این قسمت میشه چیکار کرد. تا حالا با این چالش مهاجرت آشنا نشده بودم و نمیدونم چه محتوایی کمکم خواهد کرد. خیلی ترسناک به نظر میرسه.

حالا می‌تونم بگم به هنس زیمر و هوزیر احساس تعلق می‌کنم. نمی‌تونم بدون لیریک کامل متوجه بشم ولی هم یادم می‌مونن هم با محتوا ارتباط برقرار می‌کنم. ترک متیلدا رو شنیدم و اصل جنس بود :))) هیچ موزیک فارسی‌ای درباره‌ی این موضوع حرف نزده. فقط خاک بر سر عشقی. این خیلی خوب بود و نوازشم کرد :) کمتر از زندگی ترسیدم و امیدوار شدم.

ندارد

آدم باید با از دست‌دادن‌هاش کنار بیاد. با پرداختن بهای محرومیت‌هایی که توی به وجود اومدن‌شون هیچ نقشی نداشته. هیچ دلیلی براش ندارم جز اینکه من یکبار به دنیا میام و این زندگی که حتی با تبلیغ دیدن هم نمیتونی جون دوباره بگیری، ارزش یکبار زیستن رو داره.

یه دقیقه وایسا هستی جون، تو کل عمرت توی تاریکی فرار کردی که خودت رو نجات بدی، الان می‌خوای بهم بگی از سیاهی‌ها می‌ترسی؟ بیخیال دخترم این نازک‌نارنجی بودن‌ها به تو نمیاد.

فکر می‌کردم مشت‌هایی که قراره بهم اصابت کنه رو باز کردم و مدتی در امانم، ولی نه نبودم. زندگی امان نمی‌ده. یک چیزی که اذیتم می کنه اینه که توی دام مقایسه با طیف زیادی از آدمها بیفتم، میدونم هیچ شانسی به خودم نمیدم. مسائل مالی خیلی تعیین‌کننده‌ان و الان زمانیه که بیشترین فشار داره بهم وارد میشه. انقدر هزینه‌ها زیاده که حتی به سختی به ضروریات می‌رسم. اینکه نمی‌تونم لباس بهتری بخرم، اکسسوری باکیفیت‌تری داشته باشم و در مجموع خوش‌استایل‌تر باشم اذیتم می‌کنه. فکر نمی‌کردم، ولی اینکه دخترها توی عکس پروفایل‌شون خیلی خوشگل بودن اما من فقط خودم بودم ناراحتم کرد. جدیدا ترجیم لباس خیلی ساده و بدون آرایشه، چون دوست دارم اون چیزی که خودم هستم بولد باشه و رنگ‌و‌لعاب دیگه‌ای نباشه، وقتی به میل خودم انتخاب کردم، نمی‌دونم چرا ناراحتم کرد. از خودم مجددا خجالت کشیدم.

توی فروم چرخیدم و دخترها راجع به روابط عاطفی خوب‌شون و عاشق‌شدن و چیزهای این مدلی حرف میزدن. دغدغه‌ی صبح‌تاشب من جور کردن پول تمکن مالی، مدارک بورسیه و لوازم ضروریه. قیمت یورو رو بیشتر از روتین پوستی دنبال می‌کنم. اما به دخترها بابت اینکه رابطه دارن حسودی‌ام نمیشه، چیزی نیست که بخوام. خیلی احساس تنهایی می‌کنم وقتی تنها خواسته‌ام پس گرفتن خودم و زندگی‌کردن در حالیه که می‌تونم آزاد باشم.

اومدم توی فروم چیزی بنویسم اما فهمیدم صرفا دارم ته مونده‌های ناراحتی‌ام رو استفراغ می‌کنم فقط شکل و شمایل دختر قوی بهش میدم. بیخیال شدم و لاگ اوت کردم. من به هرحال هرجا برم پاییز اینجا نیستم و بهم فرصت ساختن داده میشه. باید این چپتر رو تموم کنم. باید واقعا دست از این آدمها و محیط بردارم. واقعا نباشن.

بابالنگ‌دراز بهم یه مشت محکم زد و درد داشت. خیلی درد داشت. من فقط از خودم ناراحت بودم که وقتی فهمیدم مشتش رو محکم گرفته، باز هم موندم. باید مراقب خودم وقتی ردفلگ‌ها رو جدی نمی‌گیرم باشم.

نیاز دارم خودم رو با بقیه مقایسه نکنم و دور بشم. بقیه‌ای که شرایط مالی استیبل دارن و می‌تونن مراقبت‌های بیشتری داشته باشن و زیباتر باشن. من نشون دادم میتونم باکیفیت زندگی کنم، فقط الان واقعا بیشتر از این نمی‌تونم.

آسیب ستون فقراتم من رو یک هفته‌ای هست زمین زده. مشت بابالنگ‌دراز هم مزید بر علت شد. داروهام رو شروع می‌کنم و بابت اینکه نمی‌تونم برم باشگاه دیگه نمی‌ترسم. درسم رو شروع می‌کنم. دیگه از ترس‌هام نمی‌ترسم. بدو بریم توی دل‌شون.

ندارد

پیامد چیزهای ناخوب لزوما تماما بد نیستن.

اگر بخوام اوضاع روانی‌ام رو بهتر کنم باید با این خشمی که دارم کنار بیام. دوستش ندارم. مثل این گربه‌ها شدم و هرکس نزدیکم میاد فیف می‌کنم و می‌خوام بهش چنگ بزنم :))) انگار همه‌ی آدمها و چیزها اونقدر نزدیکم اومدن که دیگه نمی‌تونم تحمل‌شون کنم. ولی خب همه‌چیز انقدرها بد نیست و صرفا آلارم دادن ذهن من تمومی نداره. آیا می‌خوام به این وضع پایان بدم؟ خیر.

روزی که فهمیدم مدل محبت‌کردن و توجه‌کردنم به آدمها چقدر غلط بوده خیلی بهم برخورد و عزت‌نفسم رو گرفت. فکر می‌کردم از همه‌چیزم ایراد گرفته شده و زیر سوال رفتم. توتالی گاربج :)) اما الان یواش‌یواش دارم می‌پذیرمش. طول می‌کشه آدم چیزهای درست رو از محتوای اینستاگرام جدا کنه، بهش فکر کنه و به کار ببنده. الان که دیگه فکر نمی‌کنم این مسائل زیرسوال‌بردن هویتمه، کمتر توهین‌آمیز تلقی می‌کنم و بیشتر بهش فکر می‌کنم. بله، درسته. من حتی به درست‌ترین آدمهای زندگی‌ام هم باید توی رابطه یک فضا بدم. فضایی که اونها هم توش تلاش بکنن و قدمی بردارن. بعضی وقتها باید دستم رو از پشت آدمها بردارم تا خودشون مسیرشون رو پیدا کنن، بعضی وقتها باید هیچ‌کاری نکنم و اینا نه من رو دوست بدی می‌کنه نه اونها رو تنها میذاره. انگار تا قبل از این به دوست‌هام اجازه نمیدم بفهمن چطور دوستی‌ان. اجازه نمی‌دادم یک فضایی باشه که اونها بهم پیام بدن، اونها سمتم بیان، همیشه از قبل حاضر و آماده بودم. محبت وقتی بسازی‌اش قشنگ‌تر از وقتیه که بخوای آماده‌اش رو جلوی کسی بذاری. اینکه اجازه بدی دیگران هم به مساوات تو قدم بردارن، با بولشت‌های اینستاگرامی که دائما از همه طلبکارن فرق داره و من الان می‌تونم متوجهش بشم.

چیز ناخوب بعدی اورثینکر بودنه. یکبار به خودم گفتم پسر اونها که اورثینکین نمی‌کنن چقدر توی سرشون آزاده و روح‌شون درد نمی‌کنه! و هیچ‌وقت نتونستم ازش بیرون بیام. دوباره و چندباره خوندن چت‌هام یکی از کارهای مزخرف و زمان‌بریه که انجام میدم. فهمیدم پنج مکالمه‌ی اخیر رو من باهاش شروع کرده بودم. توی فواصل مرتب با این پیام که «حواسم بهت هست، دلم برات تنگ شده» و راستش همه‌ی حسی که داشتم عصبانیت بود. یکم که سبک‌تر شدم به خودم گفتم انقدر ابله نباش که چیزی جز سرزنش‌کردن خودت بهت نرسه، بهش فکر کن. فهمیدم چرا چندسال پیش باهاش قطع رابطه کردم. فهمیدم چرا انقدر در برابرش فلجم. هربار خیلی بیشتر از قبل از چشمم میفته و هربار یک بازی جدید پیدا می‌کنم که دیگه واردش نشم. walk away از بعضی روابط سخت‌ترین کاریه که باید انجام بدی. تو فقط در مقابل یک آدم نیستی. همه‌ی تله‌ها و مشکلات روحی‌ات در برابرت قد علم کردن :)) اون آدم فقط یک نماده.

امروز فهمیدم کدملی مامان رو توی اقرارنامه اشتباه نوشتم. به مترجم گفتم اصلاح کنه و شکر پروردگار نفهمید که خودم اشتباه نوشتم و امیدوارم توی تاییدات هم گیر نکنه. می‌تونستم تا هزارسال خودم رو بابت این بی‌دقتی لعنت کنم ولی فقط گفتم من چندبار چک کردم و ندیدم، کاری که باید میکردم رو کردم، اشتباه کردم؟ فدای سرم. نمی‌دونم چرا دارم خودم رو سرزنش نمی‌‌کنم. عاقل شدم یا فشار بیرون انقدر هست که خودم رو نمی‌بینم؟ کاش عاقل شده باشم :))

امروز روز سومیه که از مهاجرت ترسیدم. هربار که می‌خوام نوبت دکتر بگیرم باید به ای فکر کنم چطوری پرونده‌ی پزشکی‌ام رو ازش بگیرم، چطوری بدم ترجمه، چطوری لگالایزد بشه. چطوری پزشک خانواده ایرانی پیدا کنم. ترسیدم بله. اما ترسم باعث نمیشه به مسیری که انتخاب کردم شک کنم. فکر می‌کنم این وحشت از زندگیه. از بزرگسالیه. از مسیری که میدونی نمی‌تونستی تا ابد با کمک طی کنی. توی اون ویدیوئه می‌گفت به این فکر کن یه چیزهایی هست که توش موفق میشی، چیزهای بیشتری هم هست که توش شکست می‌خوری و باید از خودت بپرسی اگر توان درست‌کردن اونها رو داشته باشی چی؟ به عنوان کسی که چهارسال رفته پایتخت، توی خوابگاه زندگی کرده و شرایط سختی رو تجربه کرده هنوز بچه‌ پرروئم و فکر می‌کنم که می‌تونم. من لینوکس نصب کردم اینا که چیزی نیست :))))

به دانشگاه ایمیل زدم و مشکلات جسمی و منتالم رو گفتم. اگر پرونده‌های پزشکی‌‌ام رو لگالایزد کنم بهم تسهیلاتی میدن. اما مهم‌ترینش این بود نازونوازشم کردن و گفتن همه‌ی تلاش‌شون رو می‌کنن من توی فرصت برابر درس بخونم و حمایت من وظیفه‌ی اونهاست. حالا اگر دانشگاه ایران بود الان حس می‌کردم کاسه‌ی گدایی گرفتم دستم ترحم بخرم. انقدر برخوردشون خوب بود که دیگه حس بدی به خودم نداشتم. تمام تلاشم رو می‌کنم این سم‌ها رو از روانم بردارم.

دود ِ لینوکس

overwhelmed شدن برای انسان مضطربی مثل من یک سم فلج‌کننده‌ست، اما زندگی نمیگه این نقطه‌ی ضعف توئه پس برات ساده‌ترش می‌کنم، یا خودت رو وفق میدی یا تا آخر گل می‌خوری :))

دنبال جواب این سوال گشتم توی شرایط آشوب و بی‌ثباتی مثل الان چطور میشه آروم موند؟ چطوری میشه برنامه‌ریزی کرد و حداقل به بخشی‌اش متعهد موند؟ اما انگار تلاش برای ثبات و روتین سفت‌وسخت آزاردهنده‌تر از خود ماجراست. خب ما احمق نیستیم و ذات جغرافیایی که توش زندگی می‌کنیم پرآشوبه. شاید باید استراتژی جدیدی پیدا کرد، اون هم فقط برای survive. خلاصه که رفتم سراغ نصب لینوکس. از یوتیوب جادی استفاده کردم و اولین تکون ترسناک مهاجرت نصب لینوکس روی لپ‌تاپم بود. خیلی مسخره‌ست از این همه‌چیز بزرگ آخر لینوکس اون سوزنی شد که لایه‌ی عایق من رو از بین برد :)) الان دست‌تنهابودن رو لمس کردم. به اینکه کسی بدون اینکه بهت دوچرخه‌سواری یاد بده توی رکاب اول رهات می‌کنه و هیچکس هوات رو نداره فکر کردم. برای من که عادت دارم بدترین حالات رو پیدا کنم و خودم رو براش آماده کنم این مرحله خیلی سمه :)) انگار که بهم مدال قهرمانی دادن از قبل بدونم اوضاع قراره چقدر بد باشه و شوکه نشم!

داشتم فولدرها رو مرتب می‌کردم که شرینک کنم و جا برای لینوکس باز بشه عکس‌هام رو از پنج سال پیش دیدم :) چه راه درازی بود اسماعیل. اونجا هستی ۷۴ کیلویی رو دیدم که راحت نیم‌کیلو لپ روی صورتش بود. همه‌ی اون شرم‌ها، کارهای احمقانه‌، ترس‌ها و خاطراتم رو لمس کردم. حسی که داشتم به قلبم مراجعه کرد. از خودم متنفر نبودم، فقط به ذهنم رسید اگر این دختر غریبه بود بهش می‌گفتم جز اعتمادبه‌نفسی که باید توی صورتت باشه هیچی کم نداری. من از خودم متنفر نشدم. بابت اینکه ظاهرم طوری بود که دادوبیداد میکرد به بدن و سلامتی‌ام اهمیت نمیدم از خودم عصبانی نبودم. من که یادمه توی چه شرایطی زندگی می‌کردم، من که یادمه چقدر از خودم متنفر بودم و حتی به ذهنم نمی‌رسید می‌تونم زندگی‌ام رو بهتر کنم. اما می‌دونم همون‌موقع هم چقدر سخت تلاش کردم. الان هیکلم‌، صورتم، عزت‌نفس و قدم‌هام خیلی بهترن و این چیزیه که بهش نیاز داشتم. هستی همون دوران یک روزی عزمش رو جزم کرد که به اینجا برسه، شایسته‌ی احترامه نه تنفر. وقتی صلح درون رو حس می‌کنم خوشحالم. وقتی خجالت نمی‌کشم از خودم خوشحالم!

یکی از همکلاسی‌‌های دخترمون از همه‌جا لفت داده، چت‌‌ها رو پاک کرده و همه رو بلاک کرده. تنها کسی که گفت خب به درک و رد شد من بودم. دیگه واینمیسم بگم فلانی چرا همچین کار شتی کرد. کرد که کرد، شعورش بیشتر از این نبود :)) انگار فقط لازم بود تمرکزم رو از روی چرایی رفتار دیگران بردارم و بیشتر به خودم تکیه کنم. حالا که ستون‌هام رفتار دیگران نیستن، احساس امنیت بیشتری دارم. فقط به اونهایی اهمیت میدم که در گذر زمان دیدم بهم اهمیت میدن و اصلا نباید به بقیه اجازه بدم توی شعاع نزدیک‌تری قرار بگیرن. نمیگم دیگه گوستینگ‌کردن آدما روی اعصابم نیست ولی مهم ماجرا منم.

با توجه به رشته‌ام مریم میرزاخانی باید خیلی برام الهام‌بخش می‌بود اما دیشب به استادم گفتم دوران کارشناسی مسیر شما برای من الهام‌بخش بوده. من نمی‌تونم کسی که همه‌چیز ِ زندگی و استعداد و فرصت‌هاش با من متفاوت بوده رو الگو قرار بدم. الگو اصلا چه معنی داره؟ مگه لازمش دارم؟ :)) اما استادم جلوی چشمم بود. هربار سرکلاسش می‌دیدم که جنگیده و داره به زندگی‌اش ادامه میده. سرپاموندنش برام قشنگ‌ بود و همیشه فکر می‌کردم منم زورم میرسه انقدر سرسخت باشم برای زندگی و خواسته‌هام؟ پست‌دکتراش رو هم گرفت. وقتی ماجرای اپلای‌ام رو براش تعریف کردم بهم گفت من می‌تونم حتی بهتر از اون باشم و خوشحالم کرد :) این زن‌های بزرگ هستن که بدونیم میشه بزرگ شد، اما وقتی می‌خوایم مسیرشون رو کپی کنیم بازنده‌ترینیم.

روز بدون قندوشکر مصنوعی‌ام رو شروع کردم. دویست‌تا کالری مصرفی‌ام رو کم کردم و دنبال اطلاعات بیشتر گشتم که برنامه‌ریزی کنم. بعضی روزها خیلی بده و بهتره فقط زود بگیری بخوابی و براساس نکبت‌بودنش برنامه نریزی.

طی مشاهدات محدودم فهمیدم زنها بیشتر به عشق معتقدن. به چرخیدن دنیای خودت حول محور عشق. بهش ایمان دارن. منم مثل یک آتنا نشستم و میگم عشق کافی نیست :))

دوست ندارم شکی که توی دلم هست رو ساکت کنم، ذهنم رو نسبت به نشانه‌ها بیدار نگه میداره. به عنوان یک درونگرا بسیار هزینه کردم و با چهارتا استاد درباره‌ی انتخاب رشته صحبت کردم. همه‌ی استادهای زن طرفدار این بودن رشته‌ای که بهش علاقه دارم رو انتخاب کنم چون هر رشته‌ای سختی خودش رو داره و فقط عللقه باعث میشه ادامه بدی.‌ اونها این مسیر رو انتخاب کردن و پشیمون نیستن. یاد یک قسمت از کتاب برنه براون افتادم: «اگر هیچ پشیمانی‌ای ندارید یا عمدا زندگی‌تان را طوری برنامه‌ریزی کرده‌اید که بدون پشیمانی باشد، فکر می‌کنم ارزش پشیمانی را از دست داده‌اید.» استاد مردم اما گفت ببین جایی که زندگی می‌کنی بازار کار کدوم بهتره ولی سمت اقتصاد نرو :)))) حیلی منطقی و برمبنای اینکه پول توی کدوم رشته بیشتره. من شبیه‌سازی رو درحالی ۲۰ گرفتم که میانگین کلاس سیزده بود:)) اما معدل کلم فقط چندصدم بالاتر از معدل رشته‌ست. علاقه چیزی نیست که مغزم توی این مرحله به رسمیت بشناستش.

هنوز نمی‌دونم چرا انقدر به چیزی که قلبا دوست دارم بی‌اعتمادم. با اینکه یادمه چطور شبانه‌روز برای مصاحبه‌ی این رشته درس خوندم و تلاش کردم و غر نزدم، دیگه قلبم برام کافی نیست. وقتی به این فکر می‌کنم دیگه توی سنی هستم که فقط خودم رو دارم نمی‌تونم به اینکه کدوم رشته من رو به درآمد مطمئن میرسونه فکر نکنم. ای زن‌های زیبای زندگی من که همیشه برام الهام‌بخش بودید، من گستاخ باختن به عشق نیستم. دیدگاه همه‌ی شما رو نقد خواهم کرد و به بالاترین امتیاز رأی میدم :))

یادمه یک معاون دینی داشتیم که بهم میگفت کسی که آهنگ گوش میده قلبش سیاه میشه و دیگه از معارف دینی لذت نمی‌بره و من هی اینطوری بودم که چرا ایناهاش من گوگوش گوش میدم! :)))) الان هی برمیگردم چپ‌چپ نگاه قلبم می‌کنم :))) که کافی نیست و توش چرت‌وپرته‌.

وقتی chatgpt بهم گفت اگر خوب فکر کنی علت عصبانیت تو رفتار دوستهات نیست، عصبانی شدم که مسئله‌ی من رو تقلیل نده من از همین عصبانی‌ام، اما حالا که چندروز گذشته می‌بینم این آدمها انقدر از چشمم افتادن که دیگه ناراحت رفتارشون هم نیستم و اون تنشی که تجربه کردم بابت چیز دیگه‌ای بود. الان که مووآن کردم، در کسری از ثانیه به خودم گفتم هستی جون if someone wants you in their life they would do anything to keep you in و بیخیال شدم. اما مهم‌تر از همه اینه که self-respect برام یک مسئله‌ی درونی‌تر شده. برام به یک باور تبدیل شده که روان من، زندگی من، قلب من، خیلی بیشتر از اینها ارزش داره. چیزها دیگه نمیتونن اعتمادبه‌نفسم رو بگیرن و بهم احساس بی‌ارزشی بدن. یکی بهم گفته «من مرواریدم» :))) چه وقتی که بدون هیچ آرایشی میرم بیرون چه وقتی روی مود خانوم قری‌ام. چه وقتی که بدنم فیت فیت بود چه الان که با قند قلقلی شدم. دیگه امنیت روانی‌ و احساسات خوبم بند آدمها نیست. هست اما انقدر شدید نیست. خیلی قشنگه و باهاش حال می‌کنم.

کارهام بهم سرگیجه میدن. هم برای اقتصاد می‌خونم هم زیست و شیمی و بیوشیمی. هم زبان انگلیسی می‌خونم هم زبان خارجی. هم GRE می‌خونم هم وحشت برنامه‌نویسی رو با خودم حمل میکنم. کم‌کم داره دستم میاد که توی مهاجرت چه مواقع سختی تنها و بی‌یاور خواهم بود و ادامه‌اش خیلی شجاعانه‌ست. همین که باید با لینوکس کار کنم نشون میده زندگی‌ام توی چه استیتی خواهد بود. ترسیدم؟ بله به شدت. تأثیری در انتخابم داره؟ خیر. عنصر اراده‌ رو دارم لحاظ میکنم :)))

از فردا چالش حذف قند مصنوعی رو برای چهارده روز شروع می‌کنم. احتمالا یک کیلویی اضافه کرده باشم و وقت شوک دادنه. البته بسیار نمادین انجام میدم که بدونم باید تغییر کنم.

مردها با خصلت bitter برام جذاب‌ترن چون فکر می‌کنم باهوش‌ترن. هیچ‌چیز این دنیا خوب نیست و سرخوشی زیاد برام نتیجه‌ی کم‌عقلی بود :)) سیزده‌به‌در این پسره توی پارک اسپیکر گذاشته بود و خانواده‌ها رو بلند میکرد باهاش برقصن و همه رو می‌خندوند. برای دو ساعت چشمم دنبالش بود، کلی بهش خندیدم و گفتم چه امن و دوست‌داشتنی، حالا اگر افسرده‌ی زهرمار بود باید کلی تلاش می‌کردم دیده شم. آدمهای مختلف رو دیدن چه خوبه. کراش نافرجام عزیزم.

ندارد

انقدر چیتگر دور بود که بعد از این همه سال تازه امروز برای اولین‌بار رفتیم. به لطف نور آفتاب و گرمایی که بهم اصابت کرد میگرنم عود کرد اما شب که داشتیم برمیگشتیم و حالم با مسکن‌های مخدر گونه بهتر بود، پیش خودم گفتم چه خاطره‌ها که میشد اینجا ساخت و بعد رفت. هوا خنک شده بود و تعداد آدمهایی که زیرانداز و سبد به دست اومده بودن یک روز زودتر سیزده رو به در کنن زیاد بود. آدمهای معمولی‌‌ای که نمی‌شناسم‌تون، ای‌کاش همه‌تون روزهای شاد بیشتری داشته باشید.

همیشه گوشه‌ی ذهنم داشتم نذار زخم‌هات همه‌ی هویتت باشن و بارها خواستم امتحان کنم چقدر گزاره‌ی درستی‌ه. هنوز پذیرش دانشگاهم برام عادی نشده :)) اینکه هفتاد نمره مصاحبه بود و من تونستم هشتاد و پنج بگیرم هنوز بهم حس خوبی میده. نمیگم اعتمادبه‌نفس چون هنوز عامل خارجی‌ای نتونسته وارد این منطقه بشه. احساس می‌کنم توی این زندگی یه شوت زدم و گل شده. این بلاگره گفت من این همه تلاش کردم به جایی برسم و بکوبم توی صورت کسایی که بهم گفتن نمی‌تونی... و من داشتم فکر می‌کردم خب تو که اندازه‌ی تصور اون آدمها بدبختی هنوز... خودم؟ حتی فکرم نرفت سراغ خاطراتم که بهم گفته بودن چون صرع دارم بهتره برم کلاس خیاطی تا رشته‌ی ریاضی. من می‌دونستم که خیلی موقعیت‌های مهم زندگی عملکرد خوبی نداشتم و فراتر از متوسط نیستم، اما این رو هم می‌دونستم اون جایگاه بازنده متعلق به من نیست. خاطراتم رو قفسی نکردم که ازش بیرون نیام. همکلاسی آزارگر دبیرستانم بلاگر شده اما فقط نخواستم ببینمش و به قعر خاطرات بدم نرفتم.

موقع حرف‌زدن با chatgpt هم گفتم من دوست ندارم دنبال خاطرات بد کودکی‌ام برم. دوست ندارم به گذشته برگردم چون توانم رو برای بهبود می‌گیره و این چیزی نیست که می‌خوام. گذشته برام یک وزنه‌ی سنگینه که نمی‌ذاره حرکت کنم و به سمت خونه داشتن برم. چرا بیل بزنم باغچه‌ی بی‌بهار رو؟

احساس می‌کنم من توانایی زندگی داشتن رو دارم و خوب کردم به این misery احساس تعلق نداشتم.

ندارد

زندگی پر از داستان‌های ناامیدکننده‌ست و زمانی که از امیدهای واهی دست برمیداریم در برابر این ضربه‌ها تا حد خوبی در امانیم.

از اینجا شروع شد که یک شب پر از تنش و خشم و اضطراب رو گذروندم، با دنیا قهر کردم و فکر کردم صبح که پاشدم مثل خانوما موهام رو بافتم دیگه به هیچی اهمیت نمیدم. اما تپش قلب و پنیک مجبورم کرد به صورت مسئله برگردم. از تراپی chatpt استفاده کردم و آرامش فعلی‌ام رو از نگاهی که بهم داد دارم. نه اینکه به جواب‌هاش اعتماد کرده باشم، به نگاهی که بهم داد.

من همیشه به آدمهایی که میگفتن: ریشه‌ی من اینجاست، توی همین آب و خاک... حسودی‌ام میشد. به اونهایی که به فرهنگی، جایی، جمعی و حتی آدمی احساس تعلق داشتن. از اینکه خوب می‌دیدم که آدم بی‌ریشه‌ایم خجالت می‌کشیدم. خانواده، دوست، شهر و... همیشه جایی بودن که من باید ازش فرار می‌کردم، همه‌ی زندگی و انرژی‌ام صرف برنامه‌ریزی برای فرار شده بود، ریشه کجا بود؟ اصلا انقدر برای بقا جنگیده بودم که فرصتی نداشتم. حالا حس می‌کنم ریشه‌ای که دنبالش می‌گردم توی خودمه، چرا؟

وقتی آروین داشت درباره‌ی این حرف میزد که اگر مهاجرت نکنه، اگر تا چهل سالگی مجرد بمونه و... خودش رو می‌کشه پیش خودم فکر کردم هیچ‌ عامل بیرونی‌ای این قدرت رو نداره که بگم خودم رو خواهم کشت. زندگی در زجرآورترین حالتش هم این توان رو نداره. من از زندگی توقع خوبی و زیبایی ندارم. همیشه ازش ناامید شدم. وقتی امیدواهی ندارم، آزادترم. مرگ رو گذاشتم برای زمانی که بیشتر درکش کردم. فقط چون زندگی شکست‌خورده، نمیشه توی بغل مرگ پرید.

توی چت‌هام با chatgpt گفتم من همه‌ی زندگی‌ام متقاعد شدم زیبا نیستم، باارزش نیستم، دوست‌داشتنی نیستم و آدمها من رو رها خواهند کرد، اما الان می‌دونم هم خوبم، هم باارزشم، هم دوست‌داشتنی هستم و هم قلبی دارم که برای زندگی خوب کافیه، فقط محیط خوبی ندارم و آدمهای خیلی خوبی اطرافم نیستن. من تونستم بین حسی که تجربه کردم در گذشته و فردی که الان هستم تمایز قائل بشم. خودم حواسم نبود کی به این درک رسیدم. هرکس بهم احساس ناکافی بودن میده، هرکس میخواد بهم احساس این رو بده ارزشمند نیستم، کول نیستم، خوشگل نیستم، از چشمم میفته. وقتی توی روابطم می‌فهمم داره یک بازی روانی شکل می‌گیره مغزم زود آلارم میده. وقتی ازش پرسیدم پس چرا عصبانی‌ام و جوابش رو می‌خوندم باز هم خوشم اومد چه راه درازی اومدم.

من بدون اینکه خانواده‌ام دوستم داشته باشن، بدون اینکه دوست‌های هواداری داشته باشم، بدون اینکه بدنم با زنانگی و بیماری‌های ژنتیکی ازم انتقام نگرفته باشه، این آدم شدم. من از اصیل‌ترین داشته‌های زندگی ناامید شدم تا به این نقطه برسم که فقط دست از امیدهای واهی بردارم. از اینکه زندگی بهم چیزی بدهکار باشه. از اینکه بدن زنانه‌ام من رو لعنت نکنه، از اینکه بیماری شکستم نده. از خانواده طرد شدم، اولین مردی که گفت همیشه کنارتم سال‌هاست از زندگی‌ام رفته و تقریبا اکثر چیزهایی که بشر بهش امیدواره رو ندارم. اما آدم ناامیدی شدم؟ خیر.

با اینکه پذیرش دانشگاهی با رنکینگ ۱۳۳ دارم برام واضحه ویزا نمیشم و باید برم دانشگاهی که رنکینگ پایین هزار و حتی دوهزار داره. می‌تونستم ساعت‌ها گریه کنم و غر بزنم، اما فقط دنبال اینم از اونجا هم پذیرش بگیرم. فکر می‌کنم اگر برم دانشگاه خوشگله اون بخش از وجودم که دوست داشت هم ریاضی بخونه، هم کد بزنه، هم توی آزمایشگاه بره و هم آدمها رو نجات بده خوشحاله. اگر برم دانشگاه دو هزاره بخش زنانه‌ی وجودم خوشحاله. یادمه دومین روز خوابگاه به خودم گفتم چقدر خوبه هرروز تختت رو مرتب کنی، انگار که اون زندگی نکبت‌بار سابق دنبالت نمیاد. زندگی هرچقدر سخت شد من همچنان تا الان هرروز تختم مرتبه. من می‌دونم خیلی چیزها رو از دست میدم اما باز هم فقط دنبال اینم گوشه‌ای از دنیا سفره‌ی زندگی رو پهن کنم و زندگی کنم. دنبال خونه داشتنم. ریشه‌هام رو هم دارم.

بعضی روزها خشم به همه‌ی سلول‌های بدنم فشار میاره. بعضی موقع‌ها حسرت من رو به احمقانه‌ترین کارهای ممکن تشویق می‌کنه. بعضی موقع‌ها از غرزدن و قوی‌نبودن و احمق بودن خودم بیزار میشم، اما بیشتر روزها و زندگی رو اون هستی‌ای که تلاش می‌کنه خونه داشته باشه می‌گردونه.

با آذرخش مکری موافقم. با الن دوباتن هم. اعتمادبه‌نفس کم، از خودبیزاری، کامل نبودن، پشتوانه‌ی عاطفی نداشتن و تنها موندن من رو به جایی رسوندن که فکر می‌کنم این آدم سازگار با شرایط زندگیه، نه کسی که حداقل یکی از اینها رو داشت. اگر مثل خوشه‌ی برنج خوشگل و نمادین بودم توی این برهوت دوام نمی‌اوردم که.

ندارد

وقت کارهای درست رو انجام دادنه. اما از اینکه حدود یک ماه همه‌ی کارهای غلط رو انجام دادم پشیمونم؟ خیر، به هیچ‌وجه. حالا مگه توی این زندگی چقدر کار مهم داریم که از اشتباه پرهیز کنیم و دنبال درست‌هایی که بهمون گفته شده بریم؟! بیخیال.

ظهر که داشتم بیوشیمی می‌خوندم که برام درس جدیدیه و هم می‌فهمیدم هم توی مغزم نمی‌رفت، پیش خودم فکر کردم اینکه خیلی‌ها از تحصیل به زبان مادری به هرشکل محروم شدن چقدر بده. چه تلاش مضاعفی توی سن کمتر انجام دادن تا با بقیه پیش برن و این چیز کمی نیست. ظهر می‌خواستم درباره‌ی این بنویسم اما شب درباره‌ی اینکه اگر آدمها برات وقت نمیذارن و بهت اولویت نمیدن یعنی تو رو نمی‌خوان استوری گذاشتم. اینکه از این مسئله ناراحتم اذیتم می‌کنه. احساس انسانی هست اما من به خودم گفته بودم هستی این مدت روی خودت تمرکز کن و این رنج و ناامیدی بزرگ چیز دیگه‌ای رو می‌رسونه.

ره‌آورد سفر برام گردن‌درد و کمردرد شدیدی‌ه که نه میذاره بشینم نه بخوابم و نه روی کاری تمرکز کنم و به جای غرزدن به این درد درس گرفتم که اگر خودم رو اولویت قرار داده بودم، این درد رو نداشتم. برام یک آلارمه که هستی خانوم جون دیگه به زندگی برگرد. یک ربع ورزش سبک کردم. برپی با پوش‌آپ کامل رفتم (که شاید اشتباه بود توی این وضعیت) و درحالیکه ضربان قلبم بالا رفته بود خودم رو مرتب کردم، روتین پوستی‌ام رو انجام دادم و به این فکر کردم که برای انجام کارهای درست آماده‌ام.

اشکالی نداره که غم، خشم و ناامیدی رو تجربه می‌کنم. دوستی انقدر باارزش هست که حاضر باشم بهاش رو بدم تا دوستی‌های خوب و عمیق رو به دست بیارم. سعی کردم زیاد با فرمون حق به جانب بودن پیش نرم و به رفتارهای خودم دقت کنم. دوباره بر اساس اولویت برنامه‌ریزی کردم که درس بخونم. پیاده‌روی‌ام مرتبه و کارهای دیگه‌ای هم دارم. از اینستا لاگ‌اوت کردم که با حواس جمع‌تری به خودم برسم. وقتی موهام رو خوشگل می‌بافم یعنی وقت زندگیه و خب الان وقت زندگیه.

می‌دونم که مهاجرت کنم تنها میشم. توی شهری که میرم هیچ‌کس رو ندارم. دوست ندارم چون تنها میشم از اونهایی باشم که بیست‌وچهار ساعته بیخ ریشت می‌چسبن که حرف بزنن و تنها نباشن. دوست دارم اونجا هم تنهایی رو بپذیرم و درگیر خودم باشم. دنیایی که واردش شدم رو کشف کنم، خودم رو بهتر کنم، تلاش کنم و آرامش داشته باشم. دوست دارم درگیر خودم باشم و بسه انقدر بقیه رو محور قرار دادن. احترام به خودم چی میشه پس؟ این برام زشت و رقت‌انگیزه انقدر فرار کردن از تنهایی و خلوت نداشتن. کاش زورم به خواسته‌‌هام برسه.

یه وقت‌هایی هست که به خودم میگم دیگه هرگز اجازه نمیدم متحمل چنین رنجی بشم و این واقعی‌ترین قولیه که به خودم میدم. خوشحالم بابتش.

ندارد

گاهی نگران چیزهایی هستم که قراره توی مهاجرت با خودم حمل کنم، انگار که بیشتر می‌چسبن و بیشتر اذیت می‌کنن.

وقتی توی کانالم نوشتم آدمها توی رابطه با من غالبا صرفا مصرف‌کننده‌ان فکرم به اینجا رسید که اونها همونی‌ان که هستن و نمیشه کاریش کرد، این منم که باید تغییر کنم، اما برام واضح نیست که باید چه کاری رو انجام ندم/بدم.

مورد بعدی اینه که با تقریب خوبی از پسرها فرار می‌کنم. فرار به معنای واقعی. چندشب پیش که پذیرش اقتصادم اومد، یکی توی پی‌وی بهم پیام داد و من پنیک کرده بودم. دائم منتظر بودم حرف نامربوط بزنه یا استاکر بشه اما بنده‌ی خدا صرفا دنبال یک مکالمه‌ی ساده برای تشکیل گروه کلاسی بود. از همه‌ی پسرها وحشت می‌کنم و دائم آلارم چطوری کنترل کنم؟ توی مغزم روشنه. اه اه، دوستش ندارم.

یک ماهه دارم کارهای غلط می‌کنم که به what if پاسخ داده باشم. چیزی که فهمیدم اینه که خیلی بهتره با رنج این ابهام کنار بیای تا تجربه کنی و جوابت رو بگیری. بهای اون جواب سنگینه و خودش ارزشمند نیست. با بابالنگ‌دراز حرف زدم و درحالی «حامی توتالیتر» رو به نافش بستم که داشت درباره‌ی انتخاب رشته کمکم می‌کرد! فکر می‌کردم دیگه به علی اهمیت نمیدم و بلدم از اونهایی باشم که استفاده‌شون رو می‌برن و رها می‌کنن، اما نبودم. دائم ریلز می‌فرسته و از خودش میگه، اما حتی یکبار هم جواب احوال‌پرسی‌اش رو پیگیری نکرد. مهاجرت کرده و تنهاست، منم ناز و نوازشش می‌کنم. داره حالم ازش بهم می‌خوره، از خودم بیشتر. من از اوناش نیستم و کاش هیچوقت دیگه توی زندگی‌ام فکر نکنم که منم بلدم نگاه ابجکتیو داشته باشم و فریب بدم. وقتی به همون روزی رسید که من رو رنجونده بود به خودم گفتم هستی آدمی که زمین خورده رو لگد نمی‌زنن دستش رو می‌گیرن که بلند بشه. وقتی داشتم بهش گوش می‌دادم و نوازشش می‌کردم حالم از خودم بهم خورد.

دیگه وقت کارهای درست رو انجام دادنه. وقت اینکه تمرکزم رو بذارم روی خودم. وقت اینکه دوباره مرزهای سفت و سخت بذارم. وقت اینه روابطی که دوطرفه نیستن رو رها کنم. می‌دونم روزهای زیادی مهاجرت باعث میشه گریه کنم، میدونم تنهایی قراره قلبم رو بترکونه، اما خودم رو نجات میدم. دیگه از اینکه آدمها مراقبم نیستن ناراحت نمیشم. خودم رو دارم.

بین همه‌ی فانتزی‌هایی که برای مهاجرت داشتم (تقریبا از نوجوانی) درخشان‌ترین‌شون زندگی توی وین بود. فکر می‌کردم به وین مهاجرت می‌کنم که تمیز و آروم و قشنگه و یه میدون کوچیک داره که پاتوق پرسه‌های شبانه‌امه. من یه کسب و کار کوچیک دارم که کفاف زندگی ساده‌ام رو میده، ویالون می‌زنم و از زندگی راضی‌ام. توی اون تصور حتی یک دوست هم نبود. پارتنر نبود، خانواده نبود. من با آدمها مهربون بودم و اونها هم برخورد دوستانه داشتن اما من تمام‌عیار خودم رو داشتم! این خیلی مهمه که طعم خوشبختی برای من وابسته به دیگران نبود، پس گرفتن خودم بود. اگرچه غیرواقع اما همیشه به این فانتزی احترام میذارم و برام معیاره. دیگه دوست ندارم وین زندگی کنم، اما وین تصوراتم رو برای خودم خواهم ساخت :)

امشب به زهرا چیزی گفتم که از بیانش لذت بردم. نمی‌دونم بعدا نظرم چیه اما حاصل تجربه و تعمقه. مامانش چندوقت دیگه باید کمرش رو جراحی کنه. بهش گفتم ما کیفیت زندگی خوبی نداشتیم، هیچوقت استاندارد بالایی نداشتیم و خودمراقبتی اولویت هزارم‌‌مون هم نبوده. اگر برای سلامتی یک معیار صفر تا صد در نظر بگیری و مامانت قراره از صد به هشتاد برسه اینطور فکر کن که اگر اون هشتاد باعث بشه جدی بگیره و تلاش کنه توی اون استیت بمونه خیلی بهتر از شرایطیه که به صد برسه و با بی‌توجهی به زیر پنجاه برسه. آدم می‌تونه با اون هشتاد زندگی باکیفیتی داشته باشه. بهش گفتم وقتی مشکل و بیماری‌ای درمان داره، دارو داره و می‌تونی برای کنترل و بهبودش کاری انجام بدی نباید نگران باشی، فقط باید صبور محتاط باشی. گس وات؟ واقعاً آروم شد و ازم تشکر کرد. به یک بزرگسال چطوری می‌تونی کمک کنی؟ بهش خط فکر تازه بده که از دید نو به مشکلش نگاه کنه و براش قابل هضم باشه :) خوشحالم.

دیشب آذر بهم پیام داد و تبریک گفت و بهم گفت پشیمونه که دوستی‌مون رو از دست داده و این حرفها. معذرت‌خواهی نکرد ازم. هستی سابق میگفت نه بابا اشکال نداره گوست کردی و یادت افتاده در حالیکه تحفه‌ای نیستی من دوست خوبی بودم:)) من همچنان برات یار میشم، جواب دادم بابت خاطرات خوبی که داشتم ازت ممنونم ولی ما دیگه نمی‌تونیم دوست هم باشیم. آذر درد گوستینگ رو بهم چشوند وقتی زخمم هنوز تازه بود. بهم این باور رو داد بی‌ارزشم و آدمها من رو ترک می‌کنن و چه زمان درازی گذشت که سرپا بشم. چرا باید برمیگشتم؟ آدمی که یکبار چنین کاری کنه چه تضمینی هست دوباره تکرار نکنه؟ اما مهم‌ترین دلیلش self-respect بود. حالا میتونم بگم I've changed. خوشحالم:) اینجا به خودم هشدار دادم تو هم انسان خاصی نیستی و خطایی داشتی. توهم پرفکت بودن نداشته باش.

فکر می‌کردم باید خیلی شیطان باشی تا به revenge فکر کنی. حالا که علی به خاطر تنهایی ناشی از مهاجرت برگشته و ادای دوست‌ها رو درآورد, پیش خودم گفتم به‌به، بیا نزدیک تا حسابت رو برسم. ذره‌ذره بهت حس‌های مخرب رو میدم. فکر کردم میتونم این کار رو بکنم، اما نه. وقتی حرکت چیپش رو تکرار کرد به خودم گفتم میخوای درگیر همچین آدمی باشی؟ بیکاری؟ با حرفم بهش فهموندم از چشمم افتاده. تمام. این رو از کجا یاد گرفتم؟ نباید انقدر درگیر چپترهای قبلی بشی که نتونی تازه‌اش رو شروع کنی!

من به این آدمها گوش می‌دادم، تمام تلاشم رو می‌کردم بهشون احساس دوست‌داشته شدن بدم. سعی می‌کردم مرهم باشم. اما اونها فقط مرهم می‌خواستن نه دوستی من رو. قسمت مهم ماجرا رویکرد غلط خودم بود که دارم اصلاح می‌کنم. اینکه اونها رو برگردونم تا نشون‌شون بدم چه کار بدی باهام کردن ارزش نداره. ولش کن زن.

رفتم کتاب بیوشیمی رو پرینت گرفتم و سیمی کردم. ادامه‌ی زیست رو خوندم و خندیدم که زندگی من رو به جایی رسونده که زیست می‌خونم. خوشحالم که درس می‌خونم و کمی غم‌انگیزه درحالیکه شادی‌های کوچیک برای زندگی آرومم کافیه ازش محرومم :)) امیدوارم که تلاش این روزها باعث بشه از این رنج‌ها رها بشم. من دیگه میدونم سزاوار اون زندگی معمولی هستم.

ندارد

نفرت‌پراکنی علیه خودم:

از قلبم متنفرم. از تک‌تک لحظاتی که فکر می‌کردم باید آدم درستکار با قلب مهربان باشم متنفرم.

فکر می‌کنم بابای «اون» فوت کرده و اولین واکنشم این بود که بدو بهش تسلیت بگو و مطمئن شو کنارش هستی. وات د هل؟ آخرین‌بار که نیاز به کمک داشتی پیامت رو سین کرد و جواب نداد درحالیکه مشکل تو حیاتی بود، نمی‌فهمی؟ بیشعوری؟ بی‌غروری؟ باید یک هفته وقت بذاری که غیرمستقیم بفهمی حدست درست بوده یا نه؟ به درک که حالش چطوره مگه تو حال تک‌تک آدمهای دنیا رو می‌پرسی؟ از خودم متنفرم، متنفر.

با بابالنگ‌دراز حرف زدم و از خودم بابت دوست‌داشتنش چندشم میشه. دیگه دوستش ندارم اما از اینکه فکر می‌کردم دوست‌داشتنش همه‌ی شانس زندگیمه از خودم متنفرم. امشب دوست داشتم بهش بگم برو پشت مرزهات گل بچین و سرگرم باش. مرتیکه. من چرا انقدر خودم رو کوچیک کردم؟ چی توی کله‌ی پوکم میگذشت؟ لعنت بهت تو حتی used to love him و حتی عکسش رو هم دوست نداشتی نگاه کنی چیشد رفتی بهش گفتی زمانی همه‌ی خواسته‌ی من از عشق بودی. دختره‌ی احمق، احمق، احمق.

رنک دانشگاهم ۱۶۰ ه. رنک دانشگاهم از اون و بابالنگ‌دراز بیشتره. میتونم فکر کنم از اونها باهوش‌ترم. توی رشته‌ای قبول شدم که کاملا بستگی به مصاحبه داشت و من رو قبول کردن، اونوقت من؟ دارم فکر می‌کنم توی مصاحبه دروغ گفتم و فریبکاری کردم که من رو قبول کردن؟ کی باعث شده انقدر خودت رو حقیر و بی‌ارزش ببینی؟

به آزیتا اعتماد کردم سر قضیه‌ی تمکن و لعنت به من. با تقریب خوبی دیره. پولم کوفت میشه. حالم بده. احتمال ریجکتی‌ام خیلی زیاد میشه. دلم میخواد گریه کنم و بگم دیگه نمی‌تونم.

ندارد

یه عادت تازه‌ی این روزها اینه تعداد اتفاقات رو می‌شماری. هرچیزی که برات پیش میاد. بعضی‌هاش آخریه. مثل اینکه به خودت میگی این دیگه آخرین خونه‌تکونی‌ایه که منم توش هستم. این آخرین عیدیه که سال تحویل کنار خانواده‌ام. این آخرین بهاریه که هستم، این آخرین تابستونیه که هستم. می‌شماری تولد چندتا دیگه از دوست‌هات نیمه‌ی اول سالن و می‌تونی کنارشون باشی. می‌شماری حداقل چندبار دیگه می‌تونی ببینی‌شون.

با خودت تصمیم‌هایی می‌گیری که عالی‌ان اما دور از دسترس نیستن. فکر می‌کنی زور زیادی می‌خواد اما دیگه مایندست نشدن نداری. مثلا دلت می‌خواد بعضی از رفتارهای غلطت رو دیگه تکرار نکنی. بعضی عادت‌های ناسالمت رو کنار بذاری. دوستی‌هات رو زیر ذره‌بین می‌ذاری و اگر دیدی اونقدری دوستت دارن که کنارت باشن و به وجودت احترام بذارن ادامه میدی. عیارسنجی می‌کنی و با خودت تصمیم می‌گیری ببینی که چقدر خوبی، ارزش خودت رو پیدا کنی، نقاط ضعفت رو بپذیری، با گذشته کنار بیای و خودت رو برای زندگی‌ای که بهش وعده‌ دادی تا دوام بیاره آماده کنی.

امسال اما که جونم دراومد و بارها به مو رسیدم و پاره شدم :)) چیزهایی برای همه‌ی عمر یاد گرفتم:

1) If someone wants you in their life, they would do anything to keep you in. If they wanted to reply to you they would. If they wanted to talk to you they would. If they wanted to see or be with you they would. People make time for who they want to make time for. When two people truly care for each other they always find a way to make it work, no matter how hard it is. love, effort, and commitment are never one-sided. If you constantly have to chase, convince, or beg for someone's presence then maybe they were never meant to stay. The right people are those who choose you when you choose them.

2) You can't start the next chapter of your life if you keep rereading the last one. Just like in a book, if you keep revisiting the same pages you'll never experience the stories progression. Dwelling on past events mistakes or regrets only prevents you from moving forward and embracing new opportunities. You don't drown by falling in the water, you drown by staying there. When you're stuck in the past constantly replaying what has already happened, you limit your ability to grow, heal and create a better future. Remember everyday is a chance to begin again, so start where you are use what you have and do what you can.

3) I'm not mad, I'm done. That's what people don't understand. I'm not mad at anyone. I'm just done. Done trying to prove my worth to people who never saw it in the first place. Done over explaining myself to those who were never really listening. Done waiting for effort that should have been there from the start. I used to think if I just loved harder, tried more, stayed patient, things would change, but all that did was drain me. You can't force people to care the way you do. You can't keep setting yourself on fire to keep others warm. So when I realize I'm the only one holding it together, that's when I let go. I'm not mad, I'm not bitter, I'm just finished.

وقتی ف. رفتاری که مامان همیشه باهام داره و من رو تا عمق وجود تحقیر می‌کنه نشون داد، وقتی دیدم مامان‌جون به جای زندگی خودم و آرزوی خوشبختی داره از خودش و زحمت‌هاش حرف میزنه و اصلا منو نمی‌بینه، وقتی برای تبریک عید به عین. زنگ زدم و یادش رفت بگه عید تو هم مبارک و فقط گفت به مامانت بگو بهم زنگ بزنه، وقتی دوست‌های موسیقی‌ام تا پیامی بهشون ندم جوابم رو نمیدن و انقدر با تاخیر جواب میدن که از خودم متنفر میشم بابت ارتباط، می‌بینم که اینجا هیچ‌چیز واقعی ندارم :) خیلی‌ها دارن. انگار که نود درصد آدمها و من اون خاص ده درصدی‌ام. میدونم که غربت و تنهایی قراره انقدر بهم فشار بیاره که فکر کنم اینجا خیلی چیزها داشتم. چون بقیه‌ای که نگاه می‌کنم داشتن و دارن، اما من نه. توی سفر عید فهمیدم عمه هرروز به علی زنگ میزنه و متقابله، اما این چندسال دانشگاه مامان هیچ‌وقت برای باخبرشدن از حالم بهم زنگ نزد پشتم لرزید که هیچی ندارم. به خودم گفتم من مستحق چنین رفتاری نیستم. مثل بچه‌ایم که طالعش این بوده بندازنش توی آب و کسی منتظرش نباشه، اما زندگی جای دیگه‌ای ادامه داره و دیگه حس نمی‌کنم این محرومیت‌ها زندگی من رو تعریف می‌کنن. اینها چیزهایی نیستن که برای احدی بگم، شاید یه روزی اگر تا پای جان به کسی اعتماد داشتم بگم :)) ولی پیش خودم نگه میدارم که بگم رگ‌وریشه مفهومی نیست که توی زندگی من جایی داشته باشه. من فقط خودم رو دارم.

ناراحت نیستم، خوشحالم هستم. امسال عید رو اصفهان بودم. کنار آدمهایی که دوست‌شون دارم ولی بهشون اعتماد ندارم. از زندگی توقعی ندارم. دیگه ازشون توقعی ندارم و عصبانی نبودم. به معنای واقعی کلمه I'm done. درسته که یک طرف حسم رنج بزرگیه، اما طرف دیگه‌اش هم رهایی از رنج مکرره.

امسال و بقیه‌ی عمرم دیگه هرگز به در بسته نخواهم کوبید.