یه عادت تازهی این روزها اینه تعداد اتفاقات رو میشماری. هرچیزی که برات پیش میاد. بعضیهاش آخریه. مثل اینکه به خودت میگی این دیگه آخرین خونهتکونیایه که منم توش هستم. این آخرین عیدیه که سال تحویل کنار خانوادهام. این آخرین بهاریه که هستم، این آخرین تابستونیه که هستم. میشماری تولد چندتا دیگه از دوستهات نیمهی اول سالن و میتونی کنارشون باشی. میشماری حداقل چندبار دیگه میتونی ببینیشون.
با خودت تصمیمهایی میگیری که عالیان اما دور از دسترس نیستن. فکر میکنی زور زیادی میخواد اما دیگه مایندست نشدن نداری. مثلا دلت میخواد بعضی از رفتارهای غلطت رو دیگه تکرار نکنی. بعضی عادتهای ناسالمت رو کنار بذاری. دوستیهات رو زیر ذرهبین میذاری و اگر دیدی اونقدری دوستت دارن که کنارت باشن و به وجودت احترام بذارن ادامه میدی. عیارسنجی میکنی و با خودت تصمیم میگیری ببینی که چقدر خوبی، ارزش خودت رو پیدا کنی، نقاط ضعفت رو بپذیری، با گذشته کنار بیای و خودت رو برای زندگیای که بهش وعده دادی تا دوام بیاره آماده کنی.
امسال اما که جونم دراومد و بارها به مو رسیدم و پاره شدم :)) چیزهایی برای همهی عمر یاد گرفتم:
1) If someone wants you in their life, they would do anything to keep you in. If they wanted to reply to you they would. If they wanted to talk to you they would. If they wanted to see or be with you they would. People make time for who they want to make time for. When two people truly care for each other they always find a way to make it work, no matter how hard it is. love, effort, and commitment are never one-sided. If you constantly have to chase, convince, or beg for someone's presence then maybe they were never meant to stay. The right people are those who choose you when you choose them.
2) You can't start the next chapter of your life if you keep rereading the last one. Just like in a book, if you keep revisiting the same pages you'll never experience the stories progression. Dwelling on past events mistakes or regrets only prevents you from moving forward and embracing new opportunities. You don't drown by falling in the water, you drown by staying there. When you're stuck in the past constantly replaying what has already happened, you limit your ability to grow, heal and create a better future. Remember everyday is a chance to begin again, so start where you are use what you have and do what you can.
3) I'm not mad, I'm done. That's what people don't understand. I'm not mad at anyone. I'm just done. Done trying to prove my worth to people who never saw it in the first place. Done over explaining myself to those who were never really listening. Done waiting for effort that should have been there from the start. I used to think if I just loved harder, tried more, stayed patient, things would change, but all that did was drain me. You can't force people to care the way you do. You can't keep setting yourself on fire to keep others warm. So when I realize I'm the only one holding it together, that's when I let go. I'm not mad, I'm not bitter, I'm just finished.
وقتی ف. رفتاری که مامان همیشه باهام داره و من رو تا عمق وجود تحقیر میکنه نشون داد، وقتی دیدم مامانجون به جای زندگی خودم و آرزوی خوشبختی داره از خودش و زحمتهاش حرف میزنه و اصلا منو نمیبینه، وقتی برای تبریک عید به عین. زنگ زدم و یادش رفت بگه عید تو هم مبارک و فقط گفت به مامانت بگو بهم زنگ بزنه، وقتی دوستهای موسیقیام تا پیامی بهشون ندم جوابم رو نمیدن و انقدر با تاخیر جواب میدن که از خودم متنفر میشم بابت ارتباط، میبینم که اینجا هیچچیز واقعی ندارم :) خیلیها دارن. انگار که نود درصد آدمها و من اون خاص ده درصدیام. میدونم که غربت و تنهایی قراره انقدر بهم فشار بیاره که فکر کنم اینجا خیلی چیزها داشتم. چون بقیهای که نگاه میکنم داشتن و دارن، اما من نه. توی سفر عید فهمیدم عمه هرروز به علی زنگ میزنه و متقابله، اما این چندسال دانشگاه مامان هیچوقت برای باخبرشدن از حالم بهم زنگ نزد پشتم لرزید که هیچی ندارم. به خودم گفتم من مستحق چنین رفتاری نیستم. مثل بچهایم که طالعش این بوده بندازنش توی آب و کسی منتظرش نباشه، اما زندگی جای دیگهای ادامه داره و دیگه حس نمیکنم این محرومیتها زندگی من رو تعریف میکنن. اینها چیزهایی نیستن که برای احدی بگم، شاید یه روزی اگر تا پای جان به کسی اعتماد داشتم بگم :)) ولی پیش خودم نگه میدارم که بگم رگوریشه مفهومی نیست که توی زندگی من جایی داشته باشه. من فقط خودم رو دارم.
ناراحت نیستم، خوشحالم هستم. امسال عید رو اصفهان بودم. کنار آدمهایی که دوستشون دارم ولی بهشون اعتماد ندارم. از زندگی توقعی ندارم. دیگه ازشون توقعی ندارم و عصبانی نبودم. به معنای واقعی کلمه I'm done. درسته که یک طرف حسم رنج بزرگیه، اما طرف دیگهاش هم رهایی از رنج مکرره.
امسال و بقیهی عمرم دیگه هرگز به در بسته نخواهم کوبید.