بین همهی فانتزیهایی که برای مهاجرت داشتم (تقریبا از نوجوانی) درخشانترینشون زندگی توی وین بود. فکر میکردم به وین مهاجرت میکنم که تمیز و آروم و قشنگه و یه میدون کوچیک داره که پاتوق پرسههای شبانهامه. من یه کسب و کار کوچیک دارم که کفاف زندگی سادهام رو میده، ویالون میزنم و از زندگی راضیام. توی اون تصور حتی یک دوست هم نبود. پارتنر نبود، خانواده نبود. من با آدمها مهربون بودم و اونها هم برخورد دوستانه داشتن اما من تمامعیار خودم رو داشتم! این خیلی مهمه که طعم خوشبختی برای من وابسته به دیگران نبود، پس گرفتن خودم بود. اگرچه غیرواقع اما همیشه به این فانتزی احترام میذارم و برام معیاره. دیگه دوست ندارم وین زندگی کنم، اما وین تصوراتم رو برای خودم خواهم ساخت :)
امشب به زهرا چیزی گفتم که از بیانش لذت بردم. نمیدونم بعدا نظرم چیه اما حاصل تجربه و تعمقه. مامانش چندوقت دیگه باید کمرش رو جراحی کنه. بهش گفتم ما کیفیت زندگی خوبی نداشتیم، هیچوقت استاندارد بالایی نداشتیم و خودمراقبتی اولویت هزارممون هم نبوده. اگر برای سلامتی یک معیار صفر تا صد در نظر بگیری و مامانت قراره از صد به هشتاد برسه اینطور فکر کن که اگر اون هشتاد باعث بشه جدی بگیره و تلاش کنه توی اون استیت بمونه خیلی بهتر از شرایطیه که به صد برسه و با بیتوجهی به زیر پنجاه برسه. آدم میتونه با اون هشتاد زندگی باکیفیتی داشته باشه. بهش گفتم وقتی مشکل و بیماریای درمان داره، دارو داره و میتونی برای کنترل و بهبودش کاری انجام بدی نباید نگران باشی، فقط باید صبور محتاط باشی. گس وات؟ واقعاً آروم شد و ازم تشکر کرد. به یک بزرگسال چطوری میتونی کمک کنی؟ بهش خط فکر تازه بده که از دید نو به مشکلش نگاه کنه و براش قابل هضم باشه :) خوشحالم.
دیشب آذر بهم پیام داد و تبریک گفت و بهم گفت پشیمونه که دوستیمون رو از دست داده و این حرفها. معذرتخواهی نکرد ازم. هستی سابق میگفت نه بابا اشکال نداره گوست کردی و یادت افتاده در حالیکه تحفهای نیستی من دوست خوبی بودم:)) من همچنان برات یار میشم، جواب دادم بابت خاطرات خوبی که داشتم ازت ممنونم ولی ما دیگه نمیتونیم دوست هم باشیم. آذر درد گوستینگ رو بهم چشوند وقتی زخمم هنوز تازه بود. بهم این باور رو داد بیارزشم و آدمها من رو ترک میکنن و چه زمان درازی گذشت که سرپا بشم. چرا باید برمیگشتم؟ آدمی که یکبار چنین کاری کنه چه تضمینی هست دوباره تکرار نکنه؟ اما مهمترین دلیلش self-respect بود. حالا میتونم بگم I've changed. خوشحالم:) اینجا به خودم هشدار دادم تو هم انسان خاصی نیستی و خطایی داشتی. توهم پرفکت بودن نداشته باش.
فکر میکردم باید خیلی شیطان باشی تا به revenge فکر کنی. حالا که علی به خاطر تنهایی ناشی از مهاجرت برگشته و ادای دوستها رو درآورد, پیش خودم گفتم بهبه، بیا نزدیک تا حسابت رو برسم. ذرهذره بهت حسهای مخرب رو میدم. فکر کردم میتونم این کار رو بکنم، اما نه. وقتی حرکت چیپش رو تکرار کرد به خودم گفتم میخوای درگیر همچین آدمی باشی؟ بیکاری؟ با حرفم بهش فهموندم از چشمم افتاده. تمام. این رو از کجا یاد گرفتم؟ نباید انقدر درگیر چپترهای قبلی بشی که نتونی تازهاش رو شروع کنی!
من به این آدمها گوش میدادم، تمام تلاشم رو میکردم بهشون احساس دوستداشته شدن بدم. سعی میکردم مرهم باشم. اما اونها فقط مرهم میخواستن نه دوستی من رو. قسمت مهم ماجرا رویکرد غلط خودم بود که دارم اصلاح میکنم. اینکه اونها رو برگردونم تا نشونشون بدم چه کار بدی باهام کردن ارزش نداره. ولش کن زن.
رفتم کتاب بیوشیمی رو پرینت گرفتم و سیمی کردم. ادامهی زیست رو خوندم و خندیدم که زندگی من رو به جایی رسونده که زیست میخونم. خوشحالم که درس میخونم و کمی غمانگیزه درحالیکه شادیهای کوچیک برای زندگی آرومم کافیه ازش محرومم :)) امیدوارم که تلاش این روزها باعث بشه از این رنجها رها بشم. من دیگه میدونم سزاوار اون زندگی معمولی هستم.