ندارد

نمی‌دونستم اتفاقی که من رو به قهقرای تاریکی شرم و ناامیدی برد، حالا اینطور قلبم رو رنگی‌رنگی کرد :) بعد از تشنجم سر کلاس و قضایای اورژانس خیلی سختم بود برم دانشگاه. شرم دست از سرم برنمیداشت و نمی‌تونستم پا توی کلاسی بذارم که این اتفاقا برام افتاد. اما بعدش از دوستم شنیدم که استادم روزی چندبار حالم رو می‌پرسه و گفت کار درمانی‌اش رو ادامه بدید اگر هزینه داشت من پرداخت می‌کنم :)) امروز سر کلاسش مهربانانه نگاهم می‌کرد، لبخند میزد و خودش بهم پیشنهاد داد باهم صحبت کنیم. بهم گفت اولویت سلامتی و آرامش خودمه و آدمها مسیرهای متفاوتی رو طی می‌کنن ولی به این معنی نیست که هیچ‌وقت موفق نمیشن...

چی قلبم رو رنگی‌رنگی کرد؟ بهش گفتم کسی که با من مصاحبه کرد و توی قبولی من نقش داشت شما بودین و وقتی توی مصاحبه دیدم‌تون خیلی استرسم کم شد :)) خیلی مهربون بود... بهم گفت این حرفت روزم رو ساخت :) آخرسر هم بهم گفت قدر خودت رو بدون، این مهربونی تو چیزی نیست که این روزها بشه دید :)) تازه خودش بغلم کرد :''

هنوز هم به خودم میگم خدا لعنتت کنه به جای دیتاساینس رفتی بیوانفورماتیک خوندی که الان به این روز بیفتی :)) از هر درسی از هرجایی شروع می‌کنم، به هرپایه‌ای می‌چسبم باز یه چیزی هست که ندونم :)) و امیدوارم یه روزی بگم ارزشش رو داشت.

این استاده با اینکه اچ ندارن اسمم رو درست زد و گفت هستی :) اولین آدمی بود که بغلم کرد چون دوستم داشت! و نمی‌تونم بگم وقتی مهاجرت می‌کنی و کسی رو نداری چقدر دلتنگ بغل آدمی میشی که دوستت داره. چقدر پناهه برات :)

من همیشه مخالف این حد دیس کردن مرد ایرانی بودم :)) خب تو هم توی همون خونه‌ای بزرگ شدی که اون مرد بزرگ شده، مگه چقدر می‌تونین فرق کنین؟ محیط تاکسیک بوده :)) شما هم حاصل همون هستید. اما این جایی که من هستم به وضوح میشه دید مرد ایرانی یک کانسپته. کنترلگره، اعتماد به نفست رو می‌گیره، دائم میخواد تو رو به آدمی که خودش توی فانتزی‌هاش میخواد تبدیل کنه و بهت احساس ناکافی بودن میده، تو رو به یک سری چیزها موظف می‌دونه و رشد و استقلال تو رو به رسمیت نمی‌شناسه :)) خیلی از اینکه آلت تناسلی متفاوتی داره لذت می‌بره و مایه برتری می‌دونه. بچه‌های اینجا یه جوری عوضی‌ان که می‌تونم بفهمم چرا اینطوری پشت‌شون میگفتن. هرچند هنوز هم معتقدم مرد ایرانی گفتن خیلی درست نیست، اما وقتی مقایسه می‌کنم می‌بینم این همه زحمت نکشیدیم بیایم اینجا که همون مسائل رو برای خودمون تکرار کنیم. وقتی دختری و مهاجرت می‌کنی به چیزهایی مجبور میشی که دیگه نمی‌تونی پرنسس بابات بمونی و انقدر سرسخت میشی که برگشتن به حالتی که قبلا بودی توی تصورت هم نمی‌گنجه :))

دارد

دوران سختی رو پشت سر میذارم که روانم سخت‌بودنش رو پس میزنه. مثل زمانی که ذهنم واقعیت جنگ رو پس میزد و تمنای هر واژه‌ی دیگه‌ای رو داشت. بعد از گذشت سه ماه هنوز ذهنم توی این جغرافیا مهمانه.

اتفاقی برام افتاد که کنار اومدن باهاش ساده نیست. چندروز پیش وسط کلاس تشنج کردم و چون هیچکس با این شرایط آشنایی نداشت تا کمکم کنن و کارهایی که لازم هست رو انجام بدن طول کشید. سیستم درمانی ایتالیا هم خیلی فرق داره و وقتی قراره از صفر شروع کنن دیرتر هم میشه. مدت زمان زیادی رو توی بیمارستان گذروندم و همه‌ی همکلاسی‌ها چه اونهایی که باهام دوست بودن و چه اونهایی که حتی نمی‌شناختم توی گروه برام پیام گذاشته بودن. حتی فکر دانشگاه رفتن و روبه‌رو شدن باهاشون برام آزاردهنده بود و هست. صحنه‌ی خیلی خیلی بدیه. دیدنش جالب نیست. حس می‌کنم ضعیف‌ترین و در عین حال زشت‌ترین واقعیت زندگی من رو دیدن! نمی‌دونم چطوری حس بدم رو توصیف کنم. حالا مژده و سجاد هرروز زنگ میزنن، روزی چندبار و ازم حالم رو می‌پرسن، می‌پرسن غذا خوردم و علائمی دارم یا نه. می‌تونم دلگرم به حضورشون باشم. اما هرروز روزی چندبار مرور اون روز کذایی عذابه. اینکه صرع دارم و این اتفاق دور از ذهن نبود بدیهیه ولی بدترین زمان و مکان ممکن بود و حتی نمی‌دونم با این قضیه چطوری کنار بیام. خارج از بعد عاطفی قضیه توی درس‌هام به مشکل خوردم. کلاس‌های درسی چهار ساعته‌ست و نمی‌تونم کلش رو بیدار بمونم و خسته میشم. توان ذهنی این درس‌های سخت رو ندارم. برای بورسیه باید یه حداقل واحدی پاس کنم. جدای از همه‌ی اینها توقعم از خودم خیلی بالاتر بود. درسته به بهترین بهترین چیزی که میخواستم رسیدم. رنکینگ بالا و رشته‌ی مطلوبم، اما اینکه نتونستم خوب عمل کنم خیلی غصه به دلم میذاره.

چت جی‌ پی تی بهم گفت همه مشغول دویدن هستن درحالیکه تو مشغول درمان زانوت هستی تا بتونی قدم برداری. اون داشت دلداری‌ام می‌داد ولی من غمگین شدم زورم نرسید وقتی دنیا ناعادلانه‌ست حق خودم رو بگیرم. اگر بیشتر نمی‌خواستم، اگر به کم قانع بودم زندگی بهتر بود.

دلم می‌خواست آرایش دلبرانه بکنم، لباس شب قشنگه‌ام رو بپوشم و درحالیکه قراره نگاه کسی تحسینم کنه برم دیت. دیت با کسی که هیچ رابطه‌ی عاطفی‌ای باهاش ندارم ساده به نظر می‌رسید. ولی مثل اینکه من کل زندگی باید اون آدم به دلم بشینه و مثل بقیه نمی‌تونم آدمیزادی با قضیه برخورد کنم. لباس قشنگا و آرایش دلبرانه و نگاه تحسین‌آمیز و به‌به چه خوشگل شدی رو میذارم برای وقت دیگه و خودم قربون صدقه خودم میرم.

دارد

آدمها توی مهاجرت طوری عوض میشن که خیلی طول می‌کشه خودم رو باهاش آداپته کنم. کدوم بخش؟ همون شناختی که به واسطه‌ی اونها از خودت داشتی. یعنی انقدر که تغییر رفتارشون هم به چشمت نیاد.

به واسطه‌ی علائم بیماری، تنهایی و ترس از مهاجرت (که البته به روی خودم نمیارم) اعتمادبه‌نفسم خیلی کمتر از قبل شده. خیلی چیزها رو می‌زنم توی سر خودم. چیزی که برام خیلی دغدغه شده اینه که نمی‌دونم درونگرایی و ترجیحات همیشگی‌ام چقدر قراره کار دستم بده یا چقدر درسته و باید با شرایط جدید هماهنگش کنم. بچه‌ها شروع کردن به اسمال تاک، لیترالی چسبوندن خودشون به خارجی‌ها خصوصا ایتالیایی‌ها و خیلی کارهای دیگه. من همچنان رویه‌ام یه شبکه اجتماعی محدود و امنه. سر کلاس‌ها شرکت کنم. چیزهایی که میگن رو سرچ کنم. از آدمهای آشنا کمک بخوام... وقتی تلاش میکنم الکی با یکی حرف بزنم یا کارهای این مدلی اعتمادبه‌نفسم رو از دست میدم و انرژی‌ام خیلی کم میشه. با جی‌پی‌تی راجع بهش حرف زدم. راستش فهمیدم چیزی که از قلم افتاده اون باور همیشگی به توانمندی خودمه. انقدر به خودم شک کردم که راه خودم رو به رسمیت نمی‌شناسم و دائم سعی میکنم با مثل دیگران بودن رفتار امن داشته باشم... الان فکر می‌کنم سال اول مهاجرت با سال‌های عمر نباید خیلی تفاوت کنه. سال‌هایی که تو خودت تجربه می‌کنی، آزمون و خطا می‌کنی، یاد می‌گیری، اشتباه می‌کنی و بهاش رو میدی و خیلی چیزهای دیگه. مثل هروقت دیگه، مثل تمام وقت‌هایی که تلاش کردم برای رفتن بیشتر از همیشه می‌خوام خودم باشم.

سجاد عوض شده. جاه‌طلبی و رقابت و خیلی چیزهای دیگه باعث شده آدمی بشه که نشناسمش. وقتی حرفها و نظراتش رو می‌شنوم با خودم فکر می‌کنم اگر قبلا چنین چیزهایی می‌گفت هیچ‌وقت انقدر باهاش صمیمی نبودم. هرچقدر توی ایران رابطه عاطفی قوی‌ای داشتیم از وقتی اومده اون هم مایه‌ی ناامنی‌ام شده..

باورم نمیشد اما از حجم دیتایی که به واسطه‌ی کلاسهای دانشگاه وارد مغزم میشه سرم گیج میره بعضی‌‌وقت‌ها :))) از سال دیگه قراره ۳۵ واحد دروس زیستی برای کسایی که بیسش رو ندارن اضافه بشه. توی این مدت هیچ‌کس ما رو گردن نمی‌گیره. ترسیدم اما از چالش پیش رو خیلی خوشم میاد راستش. دیونه‌ام دیگه :)))

توی ذهنیتم از آینده محبوب و معشوقی که زندگی‌ام رو کنارش بگذرونم نیست. دوستی که باهاش توی یک مکان باشم نیست. خودمم و خودم. نمیگم چیز خوبیه ولی خودم تنها فرد این ماجرام. دوست دارم روی اعتمادبه‌نفسم کار کنم...

دارد

این اولین باریه که دارم از یکی از محصولات اپل استفاده میکنم. انقدر همیشه برام دست‌نیافتنی بوده که حس میکردم هنوز شایستگی استفاده ازش رو ندارم! باید به این مک بوک عزیز که قراره کمکم کنه بهتر کد بزنم و درس بخونم و پیشرفت بیشتری داشته باشم احساس تعلق کنم. همین عدم تعلق مسخره گویای ماجراست که چقدر خودم رو نمی‌پذیرم...

با علائم جدی‌تری روبه‌رو شدم. فراموشی بسیار، حواس‌پرتی، جا گذاشتن وسایل، فریز شدن ذهن و... درس شبیه‌سازی عددی رو بیست گرفتم توی کارشناسی که نتونم معادله رو با دلتا حل کنم :) سر امتحان پایتون نمی‌تونستم یه حلقه شرطی کد بزنم... دائم کلید رو جا میذارم. گوشی‌ام رو جا میذارم. حرف‌هام یادم میره. نمی‌تونم سجاد رو کمک کنم و گند میزنم. همه‌اش شدم آدمی که یا باید خودش رو قایم کنه یا بپذیره که چقدر افتضاح و رقت‌انگیز شده. انقدر این چندوقت باید خودم رو توضیح می‌دادم حالم بهم خورده... هیچی مهم نیست. اما من مهاجرت کردم که درس بخونم. که آینده‌ام رو بسازم و الان همه‌چیز طوری داره روی سرم خراب میشه که نمیدونم باید چیکار کرد... نتونستم بیمه هفتصد یورویی بگیرم و نمی‌تونم ریسک کنم از پولم بردارم... تتنها راهم ارتباط با پزشکم توی ایرانه که اونم انقدر خانواده با ایشالا چیزی نیست از کنارش رد میشن که هرلحظه منتظرم چیزی پیش بیاد و راه برگشتی نداشته باشم...

احساس می‌کنم یک سری چیزها به تجربه‌ی زیسته‌ی آدمها برمیگرده. خیلی وقت‌ها تلاش کردم به احساس ناامنی کردنم غلبه کنم که یک‌سری تجربه‌ها رو از دست ندم. که یک سری چیزها رو به دست بیارم. گفتم شاید دنیا چیزی ورای ترس‌های من باشه. اما علاوه بر اینکه بیشتر دردم گرفته، ناامید هم شدم. حرفم این بود نباید یک آدم بشه همه‌ی زندگی‌ات و نباید زندگی‌ات رو با دلخوشی حضور یک نفر بچینی.

بدنم علیهم می‌جنگه و شکستم داده. امروز سرکلاس ژنومیکس چنان از این زندگی خوشم اومده بود که قراره چه پروژه خفنی انجام بدیم و بشه سنگ بنای رویاهایی که داشتم دلم می‌خواست نبازم. گوشی و کلید و لپ‌تاپ و ماگم رو جا گذاشتم. علائم صرعم جاری شدن و من اینطوری بودم که نمیشد یک لحظه کوتاه بذاری خوش باشم؟

نمیدونم باید چیکار کرد

فکر میکردم سجاد دردانه برادرمه. حسم بهش اون کوه بلندی بود که مراقبمه و مراقبش هستم. همون صمیمیت امن و سالمی که ساختیم. همون bro-bro bound خودمون! الان هم همینطوریم. اما یه چیزی می‌لنگه که سختمه با خودم بلند بگمش. زیر نظر داشتن رفتارش برام سخته چون می‌فهمم تحت چه فشاریه. باهام صداقت محضی داره درباره‌ی چیزها. اما در مورد رابطه‌اش با من؟ نمی‌دونم. انقدر همه‌چیز رو صادقانه به هم میگیم و زندگی‌هامون به هم گره خورده که واقعا خانواده شدیم. می‌دونم یه چیزی‌اش هست، یه دردی به جونش هست اما نمی‌دونم چیه... من حس جدید و جالبی رو تجربه می‌کنم. از مراقبت کردن دوطرفه‌ای که داریم خوشم میاد. همه‌چیز کامله؟ نه. هیچ کلویی از وضعیت جسمی من نداره. چیزی رو تدریس می‌کنه که من تازه دارم یاد می‌گیرمش. وقت زیادی داره برای درس‌ها و من؟ من تازه دارم تلاش می‌کنم بهای نچسبیدن به تیم‌شدن و بولشت‌های بقیه رو بدم...

خیلی از زندگی می‌ترسم. خیلی بی‌پناه شدم و انگار همین خود زندگیه.

ندارد

دوستام هنوز کافه میرن، اسنپ سوار میشن، مهمونی میرن، آرایش هالووین فالو می‌کنن، پیچ چی بخریم و کجا بریم فالو می‌کنن. تنها تفریح من لیدل رفتن، نگاه قیمت‌ها کردن، اسکن کردن ترجمه و بعد خرید جزئیه. نمی‌دونم چی بهشون می‌گذره. مگه من ایران بودم چطوری بهم می‌گذشت؟ یا می‌دونستم به کسایی که خارج از ایرانن چه طور می‌گذره؟

ناراحت نیستم. افسرده‌ام و داروهای کافی نیستن. تختم رو جمع می‌کنم، مسواک می‌زنم و بعد هیچ کاری نمی‌کنم. درس نمی‌خونم درحالیکه ویزای تحصیلی دارم. مدت زیادیه توی آینه به خودم نگاه نکردم و لباس مرتبی نپوشیدم. به خودم قول دادم پادکست گوش بدم، ورزش کنم، معاشرت کنم و نذارم توی انزوا گیر کنم که افسردگی‌ام بدتر بشه، اما دارم توی اعماقش خفه میشم. حرف‌های مهاجرها رو می‌شنوم و می‌بینم همه احوال مشابه داشتن. وقتی به شیطان رجیم (هم اتاقیم) نگاه می‌کنم از خودم می‌پرسم این موجود حقیر و حسود من رو افسرده کرده یا مغز من انقدر ناتوانه؟ دائم به خودم التماس می‌کنم از جات بلند شو، درس بخون، حرف بزن، گوش بده ولی توروخدا از این حال بیرون بیا اما نمی‌تونم. از هفت صبح تا الان فقط روی تخت دراز کشیدم و اینستا اسکرول کردم. حتی حوصله نگاه کردن به محتواش رو هم نداشتم.

داستان مهاجرهای موفق اونجایی با خوشحالی تعریف میشه که بهش غلبه کردن، اما من توان هیچی رو ندارم.

خوابگاهم محله‌ی ثروتمند نشینی‌‌ه. یه پسر ایتالیایی توی فروشگاه من رو دید، و ازم پرسید ایرانی‌ام؟ چون موی مشکی و چشم و ابروی کشیده دارم. اسمامون رو گفتیم. منو به درینک دعوت کرد و خب معلومه که کنسله. اما خیلی آنی شماره ام رو بهش دادم. حالا لاس‌های تا بیل‌دسته داره. این کار از من بعید بود. حرفهاش دیسگاستینگه ولی دوستم گفت از پرسنل بیمارستان نزدیک‌مونه و اتفاقا مرد خوبیه. امروز بهش صادقانه گفتم ماجرا چیه. راستش فکر می‌کنم تفاوت‌های فرهنگی بود. وقتی به دوست‌پسر ایتالیایی دوستم نشون دادم باهام هم‌نظر نبود که آدم جرکیه. من اما اشتباه کردم. من که باید بشناسم، ببینم، بشنوم، به دلم بشینه و بعد علاقه‌مند بشم، اهل این حرکت نبودم.

دارد

از خوبی‌های خرید جنس چینی توی خارج اینه حداقل با یک دست کیفیت بهتر می‌خریشون. اولین دفتری که خریدم همراهش پوشه و مداد و پاک‌کن و تراش دوتا استیکر و دفتر بود و خیلی خوشحالم کرد :) لوازم بهداشتی‌اش هم کیفیت بهتری داره و وقتی استفاده میکنم واقعا جواب میده. راستش وقتی پول نداری و بهتر از این نمی‌تونی زندگی کنی، همین چیزها خوشحالت می‌کنن که برای زندگی کافی هم هستن.

امروز هم مدل عکاسی شدم و قراره به جاش رایگان اصلاح صورت برام انجام بده :)) دو نفر دوست امن پیدا کردم. سن‌شون زیاد هست اما چون استیبل هستن حس بهتری دارم. خودم رو به اینترنشنال ها نمی‌چسبونم و طور جالبی دارن میان سمتم و امروز موفق شدم سر کلاس نخوابم و چون ردیف اول می‌شینم و تعامل دارم استاده باهام مهربونتر از بقیه‌ست. درسته فاکین ماتریس دو در دو حل میکنم و می‌کنم ریاضی دبستانه اما حس میکنم مغزم داره ورزش هوازی می‌کنه.

انقدر هرروز با این شیطان رجیم کلنجار میرم که یادم رفته بود لمس کنم کیفیت زندگی‌ام چقدر بالا رفته. چقدر دانشگاه امن و آرومه و آدمها بدون قضاوت کمک می‌کنن و با آرامش بیشتری کار می‌کنی. آسمون قشنگه و آدمها آنقدر فلاکت لمس نکردن که به چیزهای مسخره می‌خندن و به آدمهای رندوم سلام میدن. من همیشه به خانوم‌های پیر سلام میکنم و دوست دارم لپ‌شون رو بکشم. این خارج معمولی به من گفت بدنت خوبه و همینطور که هستی خوبه. توی آینه به خودم میگم you is kind, you is smart, you is beautiful و بیشتر از قبل بهش باور دارم.

دیگه مسیر خوابگاه تا دانشگاه و فروشگاه‌های ارزون خوب رو بدون مپ میرم و کمتر به مسیریابی بدم لعنت می‌فرستم. یه کلیسا پیدا کردم که حضورم توش به لحاظ اعتقادی مضحکه اما مثل فلایت موده و گیلتی پلژرمه. اون خانوم شیرازی هم خیلی کمکم می‌کنه و بغلم می‌کنه.

درسته دارم دق میکنم و سختمه ولی وقتی حالم خوبه باید ثبت کنم به عنوان شکرانه.

پس از

بیشتر از چهل روز از مهاجرتم گذشته و زندگی انقدر سبز و سرخ و سفید نبود که از روز اولش بنویسم. تک‌تک نقاط ضعف شخصیتی‌ام بیرون کشیده شد و من رو به این حال گذاشت که هستی اگر فکری به حال‌شون نکنی بعدها خیلی بیشتر دردت می‌گیره.

روز خوش نبود؟ نه. هوا که گرم‌تر بود شبانگاهان طاهر قریشی رو میذاشتم و تاب بازی می‌کردم. همون چند دقیقه برام تسلی خاطر بود :)

وقتی مهاجرت کردم روز دوم مامان یه عکسی با محتوای ببخشید سرت داد زدم فرستاد. فکر می‌کنم گریه فرودگاهش اولین باری بود که می‌فهمیدم دوستم داره. نمی‌دونم... بابا هم موهای سفید بیشتری داره، بهم گفت هشتاد کیلو شده و مراقب غذاش هست و ورزش می‌کنه. برای اینکه خوشحال‌شون کنم از طبیعت و دانشگاه و ... عکس و فیلم می‌فرستم. اونا هم تشکر میکنن سی ثانیه وقت گذاشتم. اینجا که هستم دیگه خانواده بزرگترین دشمنم نیست. دیگه فکر نمیکنم ریشه تمام کثافت‌های روانم خانواده‌ام هستن. فقط می‌خوام چیزها بهتر بشه. مهم نیست کی ضربه زد، باید بشناسم و بهترش کنم.

با شیطان رجیم زندگی می‌کنم. هزار یورو پولم رو دزدیده و چون کش بوده سندی ندارم. تمام چت‌هام رو خونده بود. باهام خیلی بدجنسه و چون نقطه ضعف‌هام رو توی پیامم با دوستم خونده خوب ازشون استفاده کرد. پامو میذارم خوابگاه حالم بده. همیشه اضطراب موقعیت رو دارم. همیشه ازش متنفرم و بهش میگم شیطان رجیم. دیروز ناراحت بود و کسی سراغش رو نگرفت و من از ناراحتی اش خوشحال بودم. از حقیرشدن امشبش و اینکه هیچ دوست واقعی و عمیقی نداره و تلاشش برای تبر زدن به ریشه‌ی منه هم خوشحال شدم. باید برخوردم انسانی می‌بود اما من دلم خنک میشد که وقتی به درونش سفر می‌کنه دوست‌داشتنی نیست و حقیره.

اینجا که هستم یکبار هم آرایش نکردم. آدمها خیلی با بدن‌شون راحتن و من هم احساس راحتی کردم. تهران که بودم جرات نداشتم بدون تینت برم بیرون. این روزها حتی موهام رو با چیزی نمی‌بندم و رها در باد بودنش بهم حس قشنگی میده.

جمعه اولین امتحانمه. براش آماده نیستم چون مشغول جنگ بی‌حاصل با شیطان رجیم بودم. پرونده پزشکی ام رو آپلود میکنم و روی خارجی و ساپورتیو بودنشون حساب باز می‌کنم!

به هانیه گفتم وقتی تهران بودم و دلم می‌گرفت بلد بودم برم خیابون ولیعصر قدم بزنم. میخواستم برم کافه بلد بودم کجای فلسطین و فردوسی خوبه. میدونستم برم باغ فردوس به خودم جایزه دادم. میدونستم توی درحالی پیش کی برم یا اصلا بمونم. اینجا نه شهر و نه آدمها و نه خودم رو نمی‌شناسم.

همکلاسی‌های ایرانیم خیلی سعی می‌کنن به اینترنشنال ها بچسبن. خصوصا ایتالیایی‌ها. من حس خوبی به این لاس علمی نیازمندی ندارم. شاید کار من غلطه اما وقتی حس درستی ندارم ندارم. حتی خودم رو مجبور نمیکنم دوستی عمیق با کسی بسازم و صبورم. امشب توی فروشگاه به آقای ایتالیایی بهم گفت ایرانی هستی؟ گفتم چطور؟ گفت موی بلند مشکی و چشم‌هات. من یه دوستی داشتم که مثل تو بود. باید توی پرانتز بگم زشت بودم و حمام لازم. بهم گفت آخر هفته بریم برای درینک. راستش اولش گفتم نایس تو میت یو ولی بعدش بهش شماره ام رو دادم. توی سرم می چرخید اگر دراگ دیلر باشه چی؟ اگر بخواد بدزتت یا کارهای وحشتناک چی؟ ولی خب در حد گفت‌وگو نگه داشتم و آدرس و اطلاعات ندادم. به خودم قول دادم نزدیک مردی که از اول می‌دونم آدم من نیست نشم. اما هنوز قصد اون بنده خدا رو نمی‌دونم. آدمها برای من پنجره تازه‌ان. اما برای بقیه دوست‌پسر و پاسپورت و خوشگذرونی. اینجا هم فرق داریم.

شیطان رجیم مریض‌ترم کرد از لحاظ جسمی و روحی، اما یاد گرفتم خودم رو درست نکنم ضربه‌های بدتری در راهه...