ندارد
دوستام هنوز کافه میرن، اسنپ سوار میشن، مهمونی میرن، آرایش هالووین فالو میکنن، پیچ چی بخریم و کجا بریم فالو میکنن. تنها تفریح من لیدل رفتن، نگاه قیمتها کردن، اسکن کردن ترجمه و بعد خرید جزئیه. نمیدونم چی بهشون میگذره. مگه من ایران بودم چطوری بهم میگذشت؟ یا میدونستم به کسایی که خارج از ایرانن چه طور میگذره؟
ناراحت نیستم. افسردهام و داروهای کافی نیستن. تختم رو جمع میکنم، مسواک میزنم و بعد هیچ کاری نمیکنم. درس نمیخونم درحالیکه ویزای تحصیلی دارم. مدت زیادیه توی آینه به خودم نگاه نکردم و لباس مرتبی نپوشیدم. به خودم قول دادم پادکست گوش بدم، ورزش کنم، معاشرت کنم و نذارم توی انزوا گیر کنم که افسردگیام بدتر بشه، اما دارم توی اعماقش خفه میشم. حرفهای مهاجرها رو میشنوم و میبینم همه احوال مشابه داشتن. وقتی به شیطان رجیم (هم اتاقیم) نگاه میکنم از خودم میپرسم این موجود حقیر و حسود من رو افسرده کرده یا مغز من انقدر ناتوانه؟ دائم به خودم التماس میکنم از جات بلند شو، درس بخون، حرف بزن، گوش بده ولی توروخدا از این حال بیرون بیا اما نمیتونم. از هفت صبح تا الان فقط روی تخت دراز کشیدم و اینستا اسکرول کردم. حتی حوصله نگاه کردن به محتواش رو هم نداشتم.
داستان مهاجرهای موفق اونجایی با خوشحالی تعریف میشه که بهش غلبه کردن، اما من توان هیچی رو ندارم.
خوابگاهم محلهی ثروتمند نشینیه. یه پسر ایتالیایی توی فروشگاه من رو دید، و ازم پرسید ایرانیام؟ چون موی مشکی و چشم و ابروی کشیده دارم. اسمامون رو گفتیم. منو به درینک دعوت کرد و خب معلومه که کنسله. اما خیلی آنی شماره ام رو بهش دادم. حالا لاسهای تا بیلدسته داره. این کار از من بعید بود. حرفهاش دیسگاستینگه ولی دوستم گفت از پرسنل بیمارستان نزدیکمونه و اتفاقا مرد خوبیه. امروز بهش صادقانه گفتم ماجرا چیه. راستش فکر میکنم تفاوتهای فرهنگی بود. وقتی به دوستپسر ایتالیایی دوستم نشون دادم باهام همنظر نبود که آدم جرکیه. من اما اشتباه کردم. من که باید بشناسم، ببینم، بشنوم، به دلم بشینه و بعد علاقهمند بشم، اهل این حرکت نبودم.