ندارد

حتی توی تست‌های شخصیتی بولشت هم شانسی برای اینکه نرمال باشم ندارم. چرا باید آتنا می‌بودم؟ چرا انقدر شبیه بودم؟ :)) قرار بود تفریح و مسخره‌بازی باشه و یاد ایام نوجوانی کنیم اما من رو باز به فکرهای خودم فرو برد.

خواب خیلی سورئالی دیدم. دو نسخه از خودم بود. قاتل و قربانی. من بیشتر احساسات اون قربانی رو داشتم. عاجز از فرار کردن، گیر افتادم... اون من قاتل خشمگین نبود، سرد و بی‌رحم بود و فازش این بود باید بمیری و راهی نیست! یادم نمیاد چطور مردم که بگم تاثیرات فیلم جنایی دیدنه. اما درباره‌اش با جی‌پی‌تی حرف زدم و فهمیدم این هم راجع به مهاجرته. باید اون بخش از وجودم رو که به حمایت‌شدن نیاز داره خاموش کنم. باید اون بخش از وجودم که نیاز داشت رو خاموش کنم. باید آرزوی ریشه داشتن رو خاموش کنم. خیلی چیزهای دیگه. نمی‌تونم ناراحت باشم لیترالی یک ماه دیگه رفتم. چون فهمیدم چیزی گیر آدمهای ناراحت نمیاد. دو سال همه‌ی زندگی‌ام رو هزینه کردم... خاموشی هیجانی. جالب بود. دست جی‌پی‌تی درد نکنه منو در غیاب تراپیست تنها نمیذاره. بهش گفتم منطقی و علمی و روانشناسی جواب بده دلسوزی نمی‌خوام و جوابش دیس بزرگی بود خندیدم: باشه، پس بدون قند و عسل اضافه، با رویکرد علمی و منطقی بررسی می‌کنیم. موضوعت رو بگو.

این مدت با همکلاسی‌‌هام و باقی هم‌دانشگاهی‌‌ها در ارتباط بودم. با امین و سجاد آشنا شدم. انقدر برام پرچالش اما مفید بودن که به دوتا باگ اساسی خودم پی بردم: ۱. طرحواره ایثار ۲. عدم توانایی مرزگذاری. امین رو خیلی کمک کردم و براش وقت گذاشتم و وقتی گوست کرد از نبودنش ناراحت نبودم از اینکه چرا انقدر هزینه کردم عصبانی بودم. سجاد هم برام مثل خستگی روی دوش یک فرزند ناخواسته‌ست. هرشب چت‌کردنش، ریزجزئیات روز رو تعریف‌کردنش، نیدی بودنش اذیتم می‌کنه. اینکه انقدر می‌خواد بهم بچسبه و وابسته‌ست اذیتم می‌کنه. من واقعا به تنهایی و خلوت خودم احتیاج دارم و خرابش کرده. بلد نبودم چیکار کنم. فکر می‌کردم آدم خوبی بودن یعنی همیشه کمک کردن و در دسترس دیگران بودن. این بخشی از تربیت من بود که شده هویتم و حالا باید در برابرش قد علم کنم. انقدر در دسترسم که خودم رو بی‌ارزش نشون میدم و خجالت‌زده‌ام می‌کنه. نمی‌تونم شمشیر رو دربیارم و خودم رو زخمی کنم. اما به خودم قول دادم تا جایی که آگاهی جوابه، کنترلش کنم.

پروسه مهاجرت انقدر سخت و سنگینه که آدمها کمتر انرژی دارن کثافت‌‌های وجودشون رو بپوشونن. انقدر بدن، انقدر مکار و دروغگو و حسودن که انگار تازه چشمم به دنیا باز شده و خیلی ساده‌ام :) خدا بخیر کنه...

ندارد

روزگار غریب، واقعاً غریب

آدم یادش میره فلان زخم رو کی روی روانش گذاشت، اما تاثیرش می‌مونه. فکر می‌کنی گذشتی، اما در موقعیت مشابه باعث میشه اینسکیور بشی و کاوش که می‌کنی یاد اون ماجرا میفتی. وقتی می‌فهمی در تشخیص خودت هنوز دچار مشکلی، مثل موقعیت من، اوضاع جالب درنمیاد. چون خیلی موقعیت‌ها هست که میتونی بگی گاهی آدمها کارهای شتی می‌کنن و این ربطی به هیچی نداره. من هنوز در تعیین حدود خودم و محبت‌کردنم دچار مشکل هستم.

دو سال زندگیم درگیر ساز زدن بود و الان هرکاری می‌کنم حالم از سه‌تار بهم میخوره. امین و اون بازه‌ی سه‌ماهه‌ای که از دوستهام جدا شدم باعث شد رنج تکرار چنان سنگین بشه که دیگه نخوام سمت سه‌تار برم. سه‌تار، تار، کمانچه و موسیقی سنتی ایرانی که روحم رو به پرواز درمی‌آورد. گیر نمیدم، می‌گذرم. ارزش نداره. شاید این مورد هم بعدا خفتم کرد.

مادر سجاد توی خردسالی‌اش رهاش کرده و همین باعث میشه فکر کنم به زنهایی مثل من خیلی وابسته میشه. مثل دوست یا دوست‌پسر نیست، همون‌طوریه باهام که مادرش باید باشه. مادر درونم هم در آغوشش گرفته. نمی‌دونم باهاش چیکار کنم.

ندارد

ممکنه چند ساعت دیگه زنگ بزنن بگن هستی خانم پاشو بیا DOV ت رو بگیر. ممکن هم هست با تأخیر تا چندروز آینده. البته ریجکتی و مصاحبه هم در کمین‌ه ولی چون خبر بد زود میرسه این احتمالات رو ناچیز فرض می‌کنم.

تا چندوقت پیش فکر میکردم ددلاین‌ها رو از دست میدم و مهاجرت امسالم کنسله. اما الان منتطر ویزام ؛) یه غلت خوردم و به خودم گفتم زن این چه کاری شد کردی؟ میتونی؟ میتونی از تخت راحتت، از سرویس بهداشتی تمیزت، از پرایوسی اتاقت و اندک پول بابا جدا بشی و دوام بیاری؟ نمی‌دونم چرا پاسخم مثبته. می‌ترسم اما مثبته :))

فریز شدم. نه زیست، نه بیوشیمی، نه زبان، نه برنامه‌نویسی، هیچ کار مفیدی نمی‌کنم. فقط می‌خوابم که روزها زودتر بگذره و روز موعود برسه. بلاتکلیفی خوب آدم رو از پا میندازه.

نتونستم پیام دوستام رو جواب بدم و اگر ازم ناراحت نشن دمشون گرم! نمیتونم فکر کنم به زودی ازشون جدا میشم. عجیبه. باید به همه‌چیز فکر کنم؟