ندارد
و اینکه چطور آدم به آدم زندهست!
قرار با زهرا چیزی تو مایههای رفت تو پاچهام بود. اصلا بروز نمیدم که چقدر باهم فرق داریم و زیاد با دنیاش حال نمیکنم. پیش خودم گفتم آدم تلاشگر و سالمیه، اذیتت هم نمیکنه، چرا قطع ارتباط کنی؟ :)) و خب دیدم که حتی دیدار با زهرا هم حالم رو بهتر کرد. بهم یادآوری کرد لاغر و خوشاندام شدم، خوشگل شدم، چقدر زبانم بهتر شده و ظاهر بهتری دارم. باهم اوکی شدیم. اون خیلی راحت خودشه و من شاید ده درصد خودمم، اما چقدر نیاز داشتم اینها رو بشنوم. دوستی و معاشرت خوبه:)) باهم دربارهی پروسهی زبان و مهاجرتمون و مسیر شغلی حرف زدیم. از ازدواجش هم حرف زد. راستش اون ثانیهها احساس میکردم معاشرت انقدر برام ضروریه که حرفهاش مثل زمانی که برای کتابخوندن میذارم باارزشه. وقتی انسانها رو باارزش درنظر میگیرم و پای صحبتهاشون میشینم و سعی میکنم جدای از اعتقادات خودم سر از دنیاشون دربیارم، چه چیزهای خوبی یاد میگیرم. دیگه آدمها سیاهوسفید نیستن... یکمی هولم داد که به زندگی عادی برگردم و بابتش ممنونم ازش.
امشب هم با آیدا حرف زدم و دو ساعت تمام از شغل روتین تازهاش تعریف کرد. خسته و له و ناایمن. کلی فشار تحمل میکنه اما باز هم دوست خوبمه، دوستم داره و مراقبمه. بهم حس خوب میده. همونی که توی دلت میگی این همون چیزیه که تا آخر عمر بابتش شکرگزارم و ازش مراقبت خواهم کرد. حالم خوب شد.
وقتی نگاه میکنم در کنار آدمهای معمولی و سالم، منم خوبم و مشکلات حادی ندارم؛ غمگین و نفرتانگیز و بیارزش نیستم به این فکر میکنم ماجرای «ابر» هرچه که بود، دیگه برام عایدی نداره. اگر میخواست باهام دشمنی کنه بدتر از این نمیتونست و اگر میخواست دوستی کنه، این روند رو ادامه نمیداد! من هم دیگه نمیتونم دوستش باشم. تماس امروزش رو جواب ندادم. پیامی هم نذاشتم. اون شب که بیجهت پیام داد و تا صبح با درد قلب خوابیدم فهمیدم همهچی همینجاست و وقتی تموم میشه کار اضافهای نمیخواد انجام بدی. داره خودش رو توی قلبم میکشه.
دوست دارم زندگی کنم. اشکالی نداره که سخته.