ندارد

و اینکه چطور آدم به آدم زنده‌ست!

قرار با زهرا چیزی تو مایه‌های رفت تو پاچه‌ام بود. اصلا بروز نمیدم که چقدر باهم فرق داریم و زیاد با دنیاش حال نمی‌کنم. پیش خودم گفتم آدم تلاشگر و سالمیه، اذیتت هم نمی‌کنه، چرا قطع ارتباط کنی؟ :)) و خب دیدم که حتی دیدار با زهرا هم حالم رو بهتر کرد. بهم یادآوری کرد لاغر و خوش‌اندام شدم، خوشگل شدم، چقدر زبانم بهتر شده و ظاهر بهتری دارم. باهم اوکی شدیم. اون خیلی راحت خودشه و من شاید ده درصد خودمم، اما چقدر نیاز داشتم اینها رو بشنوم. دوستی و معاشرت خوبه:)) باهم درباره‌ی پروسه‌ی زبان و مهاجرت‌مون و مسیر شغلی حرف زدیم. از ازدواجش هم حرف زد. راستش اون ثانیه‌ها احساس می‌کردم معاشرت انقدر برام ضروری‌ه که حرف‌هاش مثل زمانی که برای کتاب‌خوندن میذارم باارزشه. وقتی انسان‌ها رو باارزش درنظر می‌گیرم و پای صحبت‌هاشون می‌شینم و سعی می‌کنم جدای از اعتقادات خودم سر از دنیاشون دربیارم، چه چیزهای خوبی یاد می‌گیرم. دیگه آدمها سیاه‌و‌سفید نیستن... یکمی هولم داد که به زندگی عادی برگردم و بابتش ممنونم ازش.

امشب هم با آیدا حرف زدم و دو ساعت تمام از شغل روتین تازه‌اش تعریف کرد. خسته و له و ناایمن. کلی فشار تحمل می‌کنه اما باز هم دوست خوبمه، دوستم داره و مراقبمه. بهم حس خوب میده. همونی که توی دلت میگی این همون چیزیه که تا آخر عمر بابتش شکرگزارم و ازش مراقبت خواهم کرد. حالم خوب شد‌.

وقتی نگاه می‌کنم در کنار آدم‌های معمولی و سالم، منم خوبم و مشکلات حادی ندارم؛ غمگین و نفرت‌انگیز و بی‌ارزش نیستم به این فکر می‌کنم ماجرای «ابر» هرچه که بود، دیگه برام عایدی نداره. اگر می‌خواست باهام دشمنی کنه بدتر از این نمی‌تونست و اگر می‌خواست دوستی کنه، این روند رو ادامه نمی‌داد! من هم دیگه نمی‌تونم دوستش باشم. تماس امروزش رو جواب ندادم. پیامی هم نذاشتم. اون شب که بی‌جهت پیام داد و تا صبح با درد قلب خوابیدم فهمیدم همه‌چی همینجاست و وقتی تموم میشه کار اضافه‌ای نمی‌خواد انجام بدی. داره خودش رو توی قلبم می‌کشه.

دوست دارم زندگی کنم. اشکالی نداره که سخته.

ندارد

به طور پراکنده کتاب «تکثیر تأسف‌انگیز پدربزرگ» رو می‌خونم. بازاندیشی (که درباره‌ی من حتی اندیشیدن هم لاف گزافی‌ه) درباره‌ی مرزهای آزادی خیلی ترسناک به نظرم میرسه.

ف. گفته بود یکی از عذاب‌وجدان‌های سنگین عمه از این بوده که وقتی باباجون برای آخرین بار حالش بد میشه، با نگاهش التماس می‌کرده که بیمارستان نبرنش و اجازه بدن تو خونه‌ی خودش بمیره اما عمه قبول نکرده. گفت من این حق رو نداشتم و نمی‌تونم خودم رو ببخشم... توی کتاب هم چنین اتفاقی میفته، البته من هنوز به مرگ این پدربزرگ نرسیدم و از آینده‌ی کتاب بی‌خبرم.

آخرین جایی که ذهن آدم به آزادی میرسه، یا حداقل ذهن من، مرگه. و چقدر چطور مردن ارزیابی آدم رو از زندگیش تغییر میده. خانواده‌ی توی این کتاب و شخص پدربزرگ من رو یاد... (از این به بعد اسمش رو میذارم «ابر») میندازه. تندی و تلخی و فلسفه و نگاهش و البته استیصال لعنتی و جدایی‌ناپذیری که به جانت میندازه...

تا اینجا یاد گرفتم که ترس ازدست‌دادن نباید محوریت تصمیماتم باشه. البته که درونی‌کردن این باور ساده نیست. ترس نوچه‌ی شیطانه که خودش رو در قالب ناجی جا میزنه و تو رو با فریب نهیب جهنم همراه خودش می‌کنه و از بیراه، به جهنم دردناک‌تری می‌کشونه... شجاعت سفید و قشنگ هست، اما به موقع شجاعانه زیستن چالش ماست...

باز هم به مرزهای آزادی فکر می‌کنم و می‌ترسم. کتاب «عدالت، چه باید کرد؟» سوال‌ها و ابهامات و اصلا مسائلی رو برام ایجاد کرده که تا قبل از این جایی توی ذهنم نداشتن و بار دیگه نشونم دادن چقدر نمی‌دانم و چقدر بی‌خبرم و چیزها پیچیده‌ان. بیشتر محتوا مربوط به سیاست و اقتصاده اما میدونی به چی فکر می‌کنم؟ نسل‌هایی که آزادی رو به حقیقت نشناختیم و فقط پیراهن‌مون رو برای مصادیقی پاره کردیم. واقعا نمی‌دونیم تا چه حد آزادیم، مرزهای آزادی ما تا کجان. نمی‌دونیم چه حقوقی داریم و باید طالب چه‌چیزهایی باشیم. ورای اینها هرکدوم از ما فارغ از اینکه چقدر تلاش کردیم به مرزهای آدمها احترام بذاریم و موجودات بهتری باشیم، به واسطه‌ی ناآگاهی‌مون مرتکب چه ظلم‌هایی شدیم. چه‌چیزهایی رو ناخواسته خراب کردیم... که شاید هیچ‌وقت سزاوار بخشش نباشیم. شاید هم باشیم، نمی‌دونم... کی مید‌ونه بابت هرخونی که به ناحق روی زمین ریخته میشه، بابت هرقطره اشکی که ریخته میشه همه‌ی ما چقدر مقصریم. یا پیشرفت علم پیش چشمم ترسناکه یا جهل‌مون :))

چندشب پیش که ف. اینجا بود گوشیش رو گرفتم که برحسب عادت جاهایی که قبلا کامنت گذاشته بودم و خاطره‌ای بود سرک بکشم و ببینم به آدمهایی که تو پیج خودم جاشون گذاشتم چی میگذره. در ثانیه پشیمون شدم! دیگه دلم نمی‌خواست هیچ‌کدوم از اونها دوباره در «حال»‌ام هم ظاهر بشن. یادم افتاد پیامک ابر رو هم خیلی سرسری از روی نوتیف خوندم و بستم. پیامک عسل رو هم با دوتا قلب به معنای خب دیگه از جلوی چشمام دور شو جواب دادم.

روی این عقیده‌ام پافشاری می‌کنم بخشش جایی که طرف مقابل از کرده‌ی خودش پشیمان نیست، دنبال جبران آسیبی که به تو زده نیست و عذرخواهی هم نکرده مطرح نمیشه و این ژست بزرگوارانه‌ی بعضی‌ها چقدر مضحک‌ و احمقانه‌ست. اما در ادامه بلندبلند فکر می‌کنم: بعد از گذشت این همه سال، اولین باریه که می‌فهمم ملیکا چرا این کارو باهام کرد. بهش حق میدم؟ می‌بخشم؟ معلومه که نه‌. اما با حسی که خودم دارم تجربه می‌کنم می‌فهمم چرا چنین تصمیمی گرفت. مدت زیادی وقت داشته تا تصمیم بگیره و تصمیمش این بوده بدون هیچ توضیحی و اهمیتی به انسان‌هایی که جا میذاره. من با تمدید نبودنم و هربار اطلاع‌دادنش وقت میخرم که ببینم باید چیکار کنم و در نهایت آگاهم با قطع ارتباط با تک‌تک آدمهایی که توی ایران جا میذاری، نمی‌تونی گذشته‌ات رو فراموش کنی. این خودتی که بزرگ‌ترین یادآور روزهایی هستی که نمیخوای تداعی و تکرار بشن و این اقدام از اول محکوم به شکسته... هرچیزی هم که بود و اون آدما هرچقدر هم که برای من آسیب‌زا باشن، رفتار ملیکا رو تکرار نخواهم کرد. حالا که فهمیدم، همه‌ی غم و خشم و دلشستگی و بی‌اعتمادی و ناامنی حاصل رو میذارم یه گوشه‌ی دلم و فکر کنم آماده‌ام که برای همیشه ازش عبور کنم ... :)

قرص سبز

قرص سبز و اعتماد.

قرص سبز خط بطلان همه‌ی تلاش‌هام برای سرپاموندن بود. پیداکردن کتاب خوب جدید، تموم‌کردن یه کتاب داستانی، یه اپیزود سریال، هر تسک رایتینگ و حتی لوازم‌التحریر خریدن رو رنگ می‌کردم و جای خوشی‌های کوچیک قالب می‌کردم و مطمئن بودم ورزش سنگین حالم رو متعادل نگه میداره. دیروز احساس کردم شکست خوردم و چهره‌ی روانپزشکه و آخرین راه منطقی برای نجات از این وضعیت مخدوش شد...

موقع ورزش نمی‌فهمیدم مربی چی میگه، خودم دارم چیکار می‌کنم، گرم نکردم و کمرم درد گرفت و از یه جایی دیدم سرگیجه امانم رو برده و روی زمین دراز کشیدم :) تنها کسی که هیچ‌وقت کم نمی‌آورد من بودم :)) بقیه خوشحال بودن، توی رست قر می‌دادن و باهم شوخی می‌کردن و رنگ لاک‌شون رو نشون می‌دادن. پیش خودم میگفتم چقدر اسکل ماشالان! چخبره یعنی؟ کبک‌شون خروس می‌خونه... برای رویا خاطره‌ی یکی از مصاحبه‌هام و استفاده‌ی آکوارد از آزادی‌ام رو تعریف کردم. غش‌‌غش خندید و ازش پرسیدم خوشحالیا، خبریه؟ و بهم گفت تو چرا انقدر ناراحتی؟ جا خوردم. چون ناراحت نبودم و این معمولی‌ترین حالتم بود. تازه هربار سعی می‌کنم اونجا خوشرو و پرانرژی باشم. غمگین و خشمگین با بار سنگینی از نفرت از خودم اجازه گرفتم که زودتر برم خونه. یک روز گذشته و من حالم از خودم بهم میخوره.

درونم تاریک ِ تاریکه. یک پرده‌ی سیاه جلوی چشممه و همه‌چیز رو از پشت اون می‌بینم. هیچ چیز قشنگ و زیبایی پیش چشمم نیست. نمی‌تونم مثبت باشم. هرکاری می‌کنم توی حرف‌هام چیز خوبی پیدا نمیشه. شدم اون آدمی که برای اعصاب راحت باید کنارش بذارن.

قرص سبز و قرص دیگری که بهم داد تا بخوابم و کمی از افسردگی و اضطراب فاصله بگیرم باعث شدن ساعات بیشتری خواب‌آلود باشم، بیخیال بشم، بدخلق بشم، سست بشم و هرحالی داشتم تشدید بشه. می‌دونم که باید صبوری کرد با سایدافکتش ولی اینا چیزهایی نبودن که من بهشون احتیاج داشته باشم. اردیبهشت حساس‌ترین ماه بود. دوتا از کتاب‌های زبانم رو باید تموم می‌کردم. هیچ‌کاری پیش نبردم و حتی وقتی درس می‌خونم گیج‌ومنگ و احمقم و وقتی دیگران هم تایید می‌کنن بیشتر له میشم :))

کتاب جدیدی که شروع کردم عدالت، چه باید کرد؟ ه. البته یه کتاب صوتی هم شروع کردم که اسم تب‌ه و یک فصلش مونده. کم‌کم جامعه‌شناسی هم داره به علایقم اضافه میشه. حالا هرچقدر که بیشتر مطالعه می‌کنم به بحران‌ها و دوراهی‌های اخلاقی بیشتری برخورد می‌کنم که شاخ هرچیزی که بهش یقین داشتم رو می‌شکنه و من رو به مبارزه‌ی بیشتر می‌طلبه. نمی‌دونم در آینده چه تاثیری روم میذاره.

Ethical Consideration

امروز کتاب درباره‌ی معنای زندگی رو تموم کردم. خوشحالم تو سن کمتر و تجربه‌های سطحی‌تر و زندگی آرام‌تری این کتاب رو مطالعه نکردم!

چندروز پیش که اولین آزمون کمبریج آیلتس رو دادم علیرغم افتضاح‌بودن همه‌چیز احساس کردم چقدر خوبه ازم خواسته بشه نظرم رو درباره‌ی موضوعی بگم و از آگاهی‌ام استفاده کنم. چقدر خوبه اینجا دیگه والد درونم نمی‌تونه بگه «اظهارنظر بیجا مانع کسب است!» راجع به یاددادن درست‌وغلط به بچه‌ها بود و اینکه فکر می‌کنیم چه تنبیهی براشون مناسبه (یادم نیست دقیقا.) دانش زبانی کافی برای بیان عقیده‌ام رو نداشتم اما تو همین آشوب ذهنی، برام جالب و خوشایند بود که واقعا عقیده‌ام تغییر کرده، واقعا مثبت‌تر شده، فقط هیچ‌وقت به خودم اجازه‌ی ابرازش رو نداده بودم یا که آدم گاهی به زمان بیشتری نیاز داره...

جایی توی این کتاب هست که «هیچ‌کس حق ندارد اعتقاد بورزد مگر آنکه شاگردی شک را کرده باشد.» و من توی همین نقطه ایستادم. برای منی که همیشه سروکارم با ریاضیات بوده و از این حد فراتر نرفتم، این مجموعه مقالات هوشمندانه و دقیق بودن. بعضی چیزها رو «متضاد» تلقی می‌کنم و میانه‌ی کتاب دوگانه‌ی بحث‌برانگیزی برام ساخت. جهانی که توش خاورمیانه و رنج‌هاش هست، جهانی که توش دریا و جنگل و زیبایی‌های طبیعت هست. جهانی که توش گوته هست، جهانی که توش هیلتر هست... خیلی سخته تو اینجا زندگی کنی و آدمهایی که سعی می‌کنی از حکمت و معرفت‌شون سردربیاری درست نقطه‌ی مقابل توئن و نمی‌تونی بپذیری بزرگ‌ترین رنج‌هاشون هم به گرد پای دردهای هم‌قبیله‌ای تو نمی‌رسه. اینجایی که هستیم آدم بیشتر حق داره عصبانی و ناامید بشه و به قول ابتهاج «ره چنان بسته که پرواز نگه در همین یک قدمی می‌ماند.» اما وقتی همه‌ی دانسته‌هام رو دور هم جمع‌ می‌کنم و عصبانیتم رو در کنار بقیه‌شون میذارم، می‌تونم از حرف‌هاشون استفاده کنم، یعنی، بیشتر بهشون فکر کنم و با گارد کمتری پذیرا باشم. این دوگانه رو نامه‌ی برنارد شاو برام ایجاد کرد. (چطوری یه ایرلندی همچین آدم گرمی میشه؟:)) ) قسمت‌های بیشتری از مقاله‌اش رو برداشتم که بار سنگین‌تری هم داشتن ولی این رو به عنوان مصداق میذارم:

بله، عشق در فرودست، نمود فشار آبگون و تحریک شیمیایی است؛ اما در اوج، گاهی تبدیل می‌شود به تعادلی برآمده از دلبستگی و احترام عمیق- دیگر، نه میل‌ و اشتیاق مفرط دوطرفه، بلکه ملاحظه و توجه دوطرفه در میان است. منظورم در اینجا عشق رمانتیک نیست، یعنی آن عشقی که با میل و تمنای ناکام حاصل میشد، و اکنون در حال نابودی است چون میل و تمنا مثل قبل ناکام نمی‌ماند. اشاره‌ام در اینجا به همراهان یا دوستانی است که در رنج و سرمستی در کنار هم هستند و عجین شده‌اند. می‌دانم که این دوستان و یاران همدل، به طور مرتب باهم جروبحث می‌کنند و اعصاب یکدیگر را به هم می‌ریزند؛ اما در ضمیر ناخودآگاه کسی که به تو علاقه دارد، وابسته به توست، درمورد تو اغراق می‌کند، و برای ملاقات با تو در ایستگاه انتظار می‌کشد، جبران فراوانی برای آن کدورت‌ها وجود دارد.

ذهنم به سمت دوستی رفت که مدت‌هاست برام بحران ایجاد کرده و همیشه تاکید داشتم مسئله‌ای که باهاش درگیرم، چیزی بیشتر از چالش رابطه‌ی دوستانه‌ام با یک فرد خاصه. وقتی بهت هشدار میده که نسبت به عشق سپاسگزار باش... تضاد عمیقی با باورم ایجاد می‌کنه. من خیلی سریع‌تر از روابطم بیرون میام. خیلی زودتر از آدم‌ها ناامید میشم با این ایده که کار درست همینه. حالا بهش مطمئن نیستم.

توی رایتینگم نوشتم با تنبیه موافق نیستم و این رو دون شان کودک و والد، و ناکارآمد می‌بینم. نوشته بودم بچه‌ها تماشاگر و مقلد خوبی‌ان و هرآنچه که قصد داریم بهشون یاد بدیم رو از رفتار ما یاد می‌گیرن. خوبی‌وبدی و درست‌وغلط چیزهایی نیستن که بشه دیکته کرد و برای تمام عمر یاد گرفت و ملاک و معیارهای اخلاقی‌ای که براشون تعیین می‌کنیم در آینده کارا نیستن. خوبی رو برای خوبی انجام بدن تا زندگی خودشون و آدمهای اطراف‌شون بهتر بشه و بدی نکنن تا دنیا جای سخت‌تر و بدتری برای زندگی نباشه. وقتی بهشون مسئولیت‌پذیری یاد بدیم و تا حدممکن و ایمن اختیار و انتخاب بدیم، تا حدی کارمون رو انجام دادیم. برای موجودی که می‌بینه، می‌شنوه، فکر می‌کنه، می‌تونه تصمیم بگیره و انتخاب کنه، فقط کافیه صبور و مهربان باشی... حقیقتا ذهنم بیشتر از این کار نمیکرد. یکذره هم تمرکز نداشتم و وقتی دقت کردم دیدم همه‌ی اینها رو فارسی هم نمی‌تونستم بگم و اشکالی نداشت اگر محتوای انگلیسی هم خوب از آب درنیومد. البته ۶.۵ نمره‌ای نیست که ازش ناراحت باشم، فقط مطمئن نیستم. اما چیزی که این بین هست اینه که امیدوارم اگر فرزندی داشتم یا هرکس که فرزندی داره جایی زندگی کنه که کار خوب خودش و دیگران رو خوشحال کنه. بتونه کارای خوب رو به خاطر خیر و خوبی انجام بده. کار بد خودش و خانواده‌اش و جامعه‌اش عواقب داشته باشه و عدالتی باشه که یاد بگیره این شرایط برای همه هست. شاید باید می‌نوشتم بچه‌‌ها نیاز دارن توی محیط عادلانه‌ای بزرگ بشن و من نمی‌دونم توی خاورمیانه چطور ممکنه. نه اینکه چون خودم اینجا زندگی می‌کنم، واقعا منطقه‌ی ناامیدکننده‌ایه. :))

حالا به هیچ‌چیز که تا به حال هستی‌ای رو شکل داده بود مطمئن نیستم. خودم رو بابت خشم‌ها و بی‌اعتقادیم محق نمی‌دونم و نمی‌دونم برای ادامه‌ی راه باید چه رویکردی داشته باشم. آپشن مرخصی بدون حقوق نیازمندم :)))

کاش بعدا برگردم و بنویسم چطوری فکر می‌کنم و چه نظری درباره‌ی همه‌ی اینها دارم.

ندارد

چقدر ضمیرناخودآگاه شگفت‌انگیزه!

خوابی که دیدم واقعاً دقیق و زیبا بود و فکر نمی‌کنم حتی خودم توانایی تحلیلش رو داشته باشم. :))

خواب دیدم برای چک‌آپ ماهیانه رفتم پیش دکترم. این دکتره بسیار ثروتمنده و مطب بسیار بسیار شیک‌تری توی گران‌ترین منطقه‌ی شهر داره. همینطوری که توی صف انتظار بودم متوجه یه پسربچه به اسم امین شدیم که هیچ همراهی نداره. داشت تشنج می‌کرد، خیلی وحشتناک و دقیقاً مثل من! اسم اون بچه امین بود. من و چندنفر دیگه که فقط به لحاظ درد رو درک‌کردن باهم آشنا بودیم دور اون بچه جمع شدیم. خانواده‌اش فقط هفتاد هزارتومن برای بستری‌اش پول گذاشته بودن و بیمارستان پذیرش نمی‌کرد. به دکترم نگاه کردیم که اون هزینه رو تقبل کنه اما با خونسردی گفت خانواده‌اش پول نذاشتن براش؟ به من چه! توی دلم گفتم پول داره، ولی موظف نیست، به تو چه. همینطوری که مستأصل اینطرف و اونطرف می‌رفتیم اون آدمها به یه بخش هجوم بردن و منم ناخواسته همراه شدم. رفتن اونجا که بتونن امین رو بستری کنن. موفق شدن اما همه‌ی ما رو پلیس دستگیر کرد :)) چون توی بیمارستان آشوب ایجاد کرده بودیم جرم‌مون سنگین بود. من گلودرد گرفته بودم، گریه می‌کردم و می‌گفتم امین جونش در خطر بود، من هیچ کاری انجام ندادم فقط توی جمع بودم! هیچ‌کس بهم گوش نمی‌کرد. بابا کنار میز ناهارخوری با دل خجسته و زیر پیراهنی سفید مسخره‌اش نشسته بود و گفت شما که کاری نکردید بابا، کاری‌تون ندارن نترس... همه‌مون مطمئن بودیم هزاران بار هم که به عقب برگردیم، همه‌ی تلاش‌مون رو می‌کنیم تا این پسربچه درمان بشه و نمیره، اما نمی‌تونیم قسر در بریم :)

امین مثل من! تشنج می‌کرد، شدید، وحشتناک و دلخراش. من تلاش می‌کردم به بقیه ثابت کنم کار بدی نکردم و بهم گوش نمی‌دادن. آدمها با اینکه غریبه بودن اما به واسطه‌ی درک دردها و مشکلات اقتصادی و اجتماعی باهم آشنا بودیم و همراه شدیم. من مثل همیشه فقط توی اون جمع بودم و هیچ کاری از دستم برنمیومد. تجسم جسم امین و درد خودم‌.

چقدر تصمیم درستی گرفتم که برای اون مسئله باید برم پیش روانشناس. به هیچ عنوان نمی‌تونم هزینه‌ی تراپی مستمر رو متقبل بشم اما فکر می‌کنم این مسئله زمان کمتری بخواد...

حوصله‌ی حرف خوب زدن ندارم، حتی ناامیدم از اینکه دیگه کار خوبی باشه! می‌خواستم به امین بگم چطور هرروز به فکرشم، اما قرار بود چراغ دوستی‌مون رو خاموش کنم. امروز دیدم مامان میخواد یه گزارش برای روزنامه بنویسه از اوضاع نامناسب آسایشگاهی که جدیدا عضو بانیانش شده. توی آموزشگاهش هم کلی تغییر ایجاد کرده. مامان و بابا آدم خوشفکر و خلاقی‌ان و توی هر جمعی وارد میشن ارتقاءش میدن. مامان نوشته بود ناراحته که ریاضیش ضعیفه و فکر می‌کنه خنگه. دوست داشتم بهش بگم این استعداد توئه و خیلی مثبت و کاربردی‌ه. اما می‌دونم مامان از راه درستی استفاده نمی‌کنه ازش یا اهمیتی قائل نمیشه.. گاهی فکر می‌کنم این ویژگی رو منم به ارث بردم. نظم‌دادن به کلاس و رکورد حرفه‌ایش پیشنهاد من بود، من به آر. یاد دادم چطور با این پلتفرم کار کنه و بچه‌ها رو مدیریت کنه، همکلاسی‌ها رو هم من راه انداختم. کل گروه رو من آرشیو کردم، لینک کردم و آپگرید کردم. اولین بار من پیشنهاد دادم برای همدیگه تولد بگیریم و توی گروه ثبت کنیم و اولین سالگرد کلاس‌مون رو من یادآوری کردم :) آخرین‌بار خودم به وضوح دیدم همه‌چی چقدر شلخته و دلگیره وقتی بین‌شون نیستم و هرچقدر هم انکار کنم، با حضور من حال‌شون بهتره. این همه‌ی تلاش من هم بوده البته. من پایه و همراه نیستم وقتی میرن سفر، وقتی بساط مشروب و پارتی و... دارن یا خیلی چیزهای دیگه، اما به قول ه. من نخ تسبیح بودم براشون. منم خوب بودم بین‌شون، همونقدر هم اونا هوادار من بودن و بهم یاد دادن. علیرغم همه‌ی این خوبی‌ها تصمیم ندارم دیگه به جمع‌شون برگردم. روزی مجبورم برای همیشه ترک‌شون کنم و حالا که نزدیک‌ترم برام راحت‌تره چون دردش بیشتره :)))

کاش آدم نویسنده‌ها و شعرا و دانشمندایی رو دوست داشت که پیر نبودن و محبور نبودی نگران باشی هرآن ممکنه بمیرن. کاش همه‌ی دوستای آدم سالم و سلامت بودن و سوال پنهانی ذهنت این نبود چطوری با رنج عمیق نبودنش کنار بیام؟ کاش مجبور نبودی برای خوب زندگی کردن بری. کاش همه‌ی آدمهایی که دوست‌شون داری توی بغلت جا میشدن و در امنیت بودن.

ندارد

صدبار نوشتم و پاک کردم. نمی‌تونم یک جمله‌ی کامل بسازم و کلمه‌ها توی ذهنم نمیان. امروز یه آزمون کمبریج آیلتس دادم و توی تسک رایتینگ فکر می‌کردم لغات رو خوب مرور نکردم که نمی‌تونم استفاده کنم، اما می‌بینم توی فارسی هم همین مشکل رو دارم. یه قرص سبز هست می‌خورم، نیم‌ساعت بعد مثل سوسک دنپایی‌خورده و فرار کرده میشم. می‌خوابم ولی وقتی بیدار هستم هم کارایی ندارم. بی‌خوابی گاها انقدر وحشتناکه که به عوارض جانبی داروها رضایت میدی. همینه که هست، گلایه کافیه :))

امروز دوتا چیز برای کل عمرم فهمیدم. اینکه از دوران کارشناسی به بعد دیگه نمی‌تونی انتظار محیطی رو داشته باشی که آدمها با فیلترهای علمی و تحصیلی کنارتن. دیگه نه توی مدارس استعدادهای درخشان درس می‌خونی، نه توی دانشگاه تهرانی، نه ریاضیات پیچیده‌ای می‌خونی و نه هیچ چیز دیگه با این شاخصه. اگر همه‌ی این مدت توی این دسته بودی و با این ملاک‌ها سنجیده شدی، بهشون رسیدی یا نرسیدی، همه‌اش رو باید جا بذاری. توی زندگی واقعی که به کلاس رانندگی شبیه‌تره، هیچ‌کدوم اینها مهم نیستن و وقتی می‌فهمی از اول هم باعث برتری نبودن و فقط رنج بیهوده بودن زخمی میشی :)) به پشم روزگار هم نیست تو چه‌کاره هستی. توی کلاس رانندگی من این وضعیت رو دارم. یه پسر خیلی خیلی چاق (چون باید براش دوتا صندلی بذارن و جلوی دید بقیه رو می‌گیره و هرجلسه داستان داریم) هست که از کلاس کنکور میاد، یه خانوم هست که پشت سرت صلوات می‌فرسته و منتظره کلاس تموم شه بره به بچه و غذاش برسه یکی دوست‌پسرش منتظرشه و یه آقایی هم هست که فقط اومده گواهینامه بگیره و این مطالب اضافاتن. من واقعا انسان بی‌ربطی هستم بین‌شون. به طور کلی فرهنگ متفاوتی هم داریم و مثل دانشگاه یا مدرسه نیست که قوانینی باشه و آدمها خودشون رو به اونا نزدیک کنن. به هم سلام نمیدن، توی کلاس با تلفن صحبت می‌کنن، به استاد توجه نمی‌کنن و حرفای نامربوط میزنن. این فضا من رو سرافکنده می‌کنه. بیشتر به این خاطر که وقتی یک خانم می‌خواد راننده بشه علاوه بر چالش‌های رانندگی باید با کلیشه‌های جنسیتی هم مبارزه کنه، اما خانم‌‌های اینجا حتی بهش دامن میزنن. جلوی استاد که مرده، سرهنگه، از زندایی و خاله و دسته‌دیزی‌شون حرف می‌زنن، مثل دبیرستانی‌ها به همه‌چی می‌خندن و دائم میگن به خاطر چشم‌وهم‌چشمی اومدن نه رانندگی. به کلاس‌های فنی توجه نمی‌کنن و کلا هیچ‌چیزی رو جدی نمی‌گیرن. وقتی چنین چیزی از خودشون به نمایش میذارن استاده هم خیلی خانوم‌ها رو دست بالا نمی‌گیره. تنها کسی که توی کلاس بهش توجه می‌کنه منم. خانم فلانی سوالی نداری؟ درس رو متوجه شدی؟ تخته رو خوب می‌بینی؟ هوا خوبه سردت نیست؟ :)) کی بدش میاد بهش توجه بشه؟ اما هم گاهی دلم می‌گیره از بقیه هم... به‌هرحال ادامه‌ی زندگی همینطور خواهد بود و گریزی نیست :)

درس زندگی بعدی به خودم اینه که نباید حسرت موقعیت‌های دیگران رو بخورم :)) فهمیدم آیدا توی یه شرکت خفن کار پیدا کرده، اما از اوناست که میره مطب دکترا و تبلیغ دارو و محصولات جدیدشون رو می‌کنه. کار مرتبط با رشته‌اش نیست. زمانی که باهم بودیم شعورش رو نداشتیم این آدما رو مسخره نکنیم، الان خود آیدا این شغل رو داره :)) پولش کمه و ظاهرا عملکرد خوبی نداره. خوشحال نیستم از اینکه دوستم چنین شرایطی داره اما فهمیدم خوب شد که فعلا روی تصمیمم پافشاری کردم. این شغل‌ها برای این بازه‌ی حساس نیستن. درسته که اتلاف وقتم بیشتر از هشت ساعته اما وقتی هشت ساعت کار میکنی و دو سه ساعت هم توی راهی انرژی‌ای برای کارای خودت نداری. گرچه این موقعیت بعد مهاجرت برامون پیش میاد :)) مقاله‌شون کنسل شده. مقاله‌ی زهرا هم تایید نشده و ایراد محتوایی داره. این مدت تنها کسی که با خودش صادق بود من بودم. اگر هرکدوم‌شون زودتر پذیرفته بودن، الان خیلی از من جلوتر بودن. درسته به لحاظ تجربه هنوز هم جلوترن اما موقعیتی برای حسرت‌خوردن ندارن. من فقط باید سرم به کار خودم باشه و حسرت زندگی دیگران رو نخورم. فقط حسرت پولداربودن حق و حقیقته :)))

یک تب دیکشنری لانگمن‌ه، یک تب دیکشنری آبادیس، یکی chatgpt، یکی یوتیوب با ریزالت آموزش تعمیرات فنی خودرو، یکی یوتیوب با ریزالت آمادگی آزمون آیلتس. هزارتا هستی دیوانه توی سرم فریاد می‌زنن :))

زندگی چیز قشنگی نیست.

ندارد

قبل از اینکه برم دانشگاه فکر می‌کردم برای خوب زندگی‌کردن توی این فصل زندگیم، باید گذشته‌ام و هرچه که بودم رو پشت سرم جا بذارم. دور بریزم، طوری که انگار هیچ‌وقت نبوده. می‌دونستم که ممکن نیست، تا حد زیادی هم موفق نبودم. اما بعدتر فهمیدم همه‌ی تلاشم رو کردم و این باعث شد چیزها خیلی بهتر باشن برام. ته‌مانده‌ی ترس‌ها و بقیه‌ی چیزهای ناخوب هم جلوه‌ی واضح‌تری برام پیدا کردن. اولین چیزی که به عادت‌هام اضافه کردم نظم و نظافت مستمر بود. مرتب‌کردن تخت‌خواب و لباس‌های کمدم، شستن بلافاصله‌ی ظرف‌ها، مرتب‌کردن اتاق، جارو زدن که البته همه‌ی اینا برای زندگی خوابگاهی، یه اتاق کوچیک ِ شیش‌نفره بود. :))

امروز پست نیلای رو خوندم و تغییرات عمده و مثبتش. چقدر خوب‌ و باکیفیت زندگی می‌کنه این دختر. از چیزهای معمولی و دردسترس استفاده می‌کنه که تفاوت‌های قشنگی ایجاد می‌کنه. عمق سختی و تلخی مهاجرت رو میگه اما تو رو متوجه خاطرات خوب و دستاوردها و قشنگی زندگی تازه‌اش می‌کنه. دوستای جدید پیدا کرده و خنده‌ام گرفت وقتی گفت گاهی وقتها مجبوره حتی از بادی‌لنگوییج استفاده کنه :))

حالا فکر می‌کنم تنها چیزی که باعث خوشحالی عمیق ما میشه شجاعت و همه‌ی تلاش‌مون رو کردنه. راستش من اینجا بستری برای شجاعت و تلاش بسیار ندارم. معتقدم محافظه‌کارانه توی این شهر خراب‌شده‌ موندن و امکانات خونه رو انتخاب کردم، نه برای آسایش و هیچ‌کاری نکردن، که فرصت بیشتری برای تمرکز روی کارهای مهمتر خریدن (چقدر فارسیم خراب شده دختر.)

از واژه‌ای استفاده کرد که تا حدی برای من صدق می‌کنه؛ خودکشی روحی. سه‌تار نزدن، کلاس نرفتن، از دوست‌هام جداشدن، تفریح‌نکردن، خوب نبودن. همه‌ی اینها رو آگاهانه از خودم گرفتم. با بک‌گراند غم و خشم و گمراهی. شایدم ترس. نمی‌دونم. اما من توی هیچ‌کدوم‌شون حتی به اندازه‌ی کافی خوب نبودم. نمی‌دونم؛ ما آزموده‌ایم در این شهر بخت خویش...

وقتی علی با اون رزومه کارش به ایتالیا کشیده و هنوز بابت بورسیه اوکی نگرفته، حس می‌کنم بهترین فرصتم ایتالیاست دیگه!! برام عجیبه حقیقتاً. آدمای الکی‌پلکی‌تری جاهای بهتر رفتن و علی مونده. فقط چندماه لعنتی دیگه من هم توی همین پروسه خواهم بود.

بعد از دوازده جلسه شهری و چندین‌بار ردشدن و بالاخره گواهی‌نامه گرفتن میرم کتابخونه. وجدانم برای خونه درس‌خوندن کافی نیست :))

کلاس آیین‌نامه خوبه. پسرهای کوچولوی هجده‌ساله داره که نمی‌دونم چرا این سبیل‌های پراکنده رو نمی‌زنن. خانومای پنجاه‌ساله‌ای داره که از دخترهای جوان با لباس‌های رنگی که ردیف جلو نشسته‌ان متنفرن و استادی که باز منو پرنسس کلاس کرد و حول رفاه من می‌چرخه نظم کلاس. هستی تخته رو می‌بینه؟ باد کولر بهش می‌خوره؟ سوالی نداره؟ برام عجیبه. وقتی ازش پرسیدم خلاص‌کردن یعنی چی و بقیه خندیدن بهم، دعواشون کرد :)) احتمالاً فکر می‌کنه همسن‌و‌سال دخترشم و پشماش خواهد ریخت از بیست‌وچهارساله بودنم.

یکی از مواردی که جنسیت‌زدگی من مورد سنجش قرار خواهد گرفت، انتخاب مربی رانندگی‌ه. :))

دوست داشتم حرف بزنم.

ندارد

خوشحالم توی دنیای ذهنم، با این همه کاستی، کاهلی و نادانی با چنین آدم‌هایی آشنا شدم. خوشحالم که این آدمها توی قلبم نشستن و دوست دارم فکر کنم مشتاقانه نظاره‌گر تغییرات و رشد منن. مثل همیشه پشت سرم رو نگاه کنم و بگم منو ببین!

ابتهاج، صادق هدایت، محمود دولت‌آبادی، یالوم، سیمون دوبووار، شوپنهاور، نیچه، داستایوفسکی، میلان کوندرا، الن دوباتن، بکمن و فروغ. از نویسنده‌های بیشتری کتاب خوندم، شعرای بیشتری می‌شناسم و به شب شعرشون رفتم، اما فعلا اینها توی قلب ذهنم نشستن و دوست دارم فکر کنم با نگاه مهربانی توی دل‌شون ازم راضی‌ان. دوست دارم بگم ببین چقدر بزرگ شدم! مگه نه؟!

دیروز و امروز غذای ناسالم خوردم. از همونا که وقتی دست مردم می‌دیدم توی دلم می‌گفتم می‌دونید چقدر چربی و کالری داره؟ می‌دونین سرطان‌زاست؟ چرا می‌خورید؟ کمتر از وقتی خوردم که رژیم نگرفته بودم و تا این حد از سرطان نمی‌ترسیدم. اما هر لقمه از کاهوی سالاد سزارم رو با وسواس ضرر و خطری که قورت میدم کوفت کردم:)) کاش چیز بهتری خورده بودم و تنها عذاب وجدانش قند زیادش بود‌. امین هم پیام داد. باهرکس که مشورت کردم پیشنهاد داد فعلا قطع ارتباط نکنم و از خاموش‌کردن شعله‌ی ارتباط استفاده کنم. مثل فرزند ناخلفم شده این پسر. به‌هرحال، پای قولی که به خودم داده بودم موندم. ارتباط با آدم خودشیفته انقدر پیچیده و جانکاهه که تا آخر عمر عطای آدم خوب خودشیفته‌ رو به لقاش می‌بخشم، دستم رو میذارم روی سرم و فرار می‌کنم.

دیشب بهم الهام شد :)) که برای این مسئله‌ی خاص برم پیش تراپیست. دو الی سه جلسه و از همین الان می‌دونم که تراپی‌رفتن مثل جلسات لیزر، تمومی نداره :))) شروعش با من و ختم عملیات با خداست. اما فکر می‌کنم این مسئله‌ای که فعلا درباره‌اش نخواهم نوشت، تأثیر مستقیمی روی اوضاع جسمی‌ام داره و با این اوضاع دیگه شوخی‌بردار نیست.

هستی، تولستوی و مبل بنفش

کم‌کم داروهای خواب‌آور جدید دارن روم تأثیر میذارن و ذهنم از نه شب به بعد کارایی نداره. البته که خواب‌آلودگی در طول روز هم ساعت‌های مفید زیادی برام باقی نمی‌ذاره. اینا که چیزی نیست اما فرصت گفتن حرف‌هایی که نیاز دارم بنویسم‌شون رو ازم می‌گیره.

تابه‌حال سابقه نداشت انقدر از این شاخه به اون شاخه بپرم و نتونم یک کتاب رو پیش ببرم. همزمان چندصفحه از مردم مشوش، تکثیر تأسف‌برانگیز پدربزرگ و درباره‌ی معنای زندگی رو می‌خونم و هیچ‌کدومش بیشتر از سی‌درصد خونده نشدن. حواسم و البته دلم پی هیچ‌کدوم‌شون نمی‌رفت و من چنین آدمی نبودم :)) امشب لابه‌لای کتاب‌های قدیمی‌ای که نشان کرده بودم، تولستوی و مبل بنفش رو پیدا کردم. پیش خودم گفتم توی اون دوران آکوارد پیدا کردی، حتماً کتاب زردیه، ولش کن. ولی به هرحال زرد خودمم! :)) باید بخونم و بعد قضاوت کنم دیگه! کاش اول معرفی و نقد کتاب رو می‌خوندم تا منصرف بشم. باز هم داستان در رابطه با سوگ؟ باز هم غم ازدست‌دادن یک عزیز به واسطه‌ی سرطان؟ چرا انقدر به این سمت‌و‌سو کشیده میشم وقتی از لحاظ ذهنی واقعاً توان پرداختن بهش رو ندارم؟ نه تنها توانش رو ندارم، که فرار می‌کنم و کتاب‌ها هم جدیداً رویه‌ی خفت‌گیری پیدا کردن انگار.

از سرطان می‌ترسم؟ آره. از آلزایمر هم. از هرچیزی که کفش آهنین پوشیدن براش کافی نیست. از چیزی که تسلیم سرنوشت‌شدن انتخاب صلح‌آمیزیه. برای همینه نمیخوام چاق باشم، سیگار بکشم، الکل بخورم، غذای ناسالم بخورم و... اما باز هم هیچ‌کدوم به آدم آسایش خاطر نمیدن که در امانی. هراس همه‌ی بیماری‌های لاعلاج یا صعب‌العلاج فقط برای خود آدم نیست، مرگ عزیزان هم همینقدر عذاب‌آوره. دوست ندارم اینطوری بمیرم. همینطور که دوست ندارم انقدر پیر بشم که همه منتظر باشن بمیرم و وقتی مردم پدیده‌ی عادی‌ای باشه.

امروز اگر قرص‌های خواب‌آور به جانم نمی‌افتادن عملکرد خوبی داشتم. اما باز هم همه‌ی تلاشم رو کردم. رفتیم فروشگاه و راننده‌ی اسنپ که یه پسر جوان بود و عکس تتلو رو چسبونده بود روی داشبوردش، زده بود رادیو معارف و داشت چی می‌خوند؟ یه قسمت از صحیفه سجادیه که دعا برای شفای مریض‌ها بود :) توی کتابی که با اکراه چندصفحه‌اش رو خوندم باید به سرطان کیسه صفرا و مرگ نزدیکان پرداخته میشد و برای خودم یه اتفاقی افتاد که دوباره پشمام ریخت آدم چقدر راحت ممکنه بمیره! همه‌چیز من رو به یاد امین مینداخت. که شاید این سالم‌ترین و طلایی‌ترین روزهایی‌ه که داریم. به خودم قول داده بودم دعوا نکنیم، سرسختی نکنم و باهاش صبور باشم اما همه‌چیز به میل و اراده‌ی من نیست و میدونم تا جایی که توان داشتم و بیشتر از اون برای رفیق‌‌موندن‌مون تلاش کردم. هنوز هم دوست‌داشتنش در عمیق‌ترین لایه‌های قلبمه اما ادامه‌ی رابطه باهاش رو توجیه نمی‌کنه، حداقل مثل قبل‌ بودن رو. امین برام سمبل ترس از مرگ هم هست. برای همینه که تا این حد توی زندگیم پررنگه و رابطه‌ی پرتنش و مضطربی دارم باهاش.

دلم میخواد مثل فیلم بروکلین بشم. با یه چمدون توی دستم مهاجرت کنم، سختی بکشم ولی اونجا دیگه خونه‌ی من باشه. دلم میخواد هیچی از این زندگی اونجا نبرم. بعد از مهاجرت، هیچ‌جا خونه‌ی من نیست؟ هیچ‌کس من رو اونقدر می‌فهمه که دوستم داشته باشه؟

ندارد

برای یادآوری:

تو از آدمی که چهار سال توی دلت دوستش داشتی و یکسال تمام به تنهایی برای حرمت دوست‌داشتن کنارش موندی، جدا شدی؛ یک تصمیم منطقی گرفتی و علیرغم همه‌ی بالاو‌پایین‌هایی که پیش اومد پاش وایسادی، میدونستی که چقدر دردناکه.

تو درست وقتی خواستی دوباره به کسی اعتماد کنی و رابطه‌ای شکل بدی، با یک آدم شارلاتان برخورد کردی و همه‌ی غرور و شخصیتت ناگهان فروریخت، چقدر دردناک بود، همه‌چی یکجا آوار شد روی سرت.

دوست هفت‌ساله‌ات که اگر دنیا نبود اون بود، تو عادی‌ترین روز خدا گوستینگ کرد و تو بعد از این همه سال نمی‌دونی چرا!

شجریان مرد، ابتهاج مرد، باباجون خیلی سخت جون داد و مرد، دوستت مرد، همه‌ی روزهای هزاروچهارصدویک رو زندگی کردی.

چه بسیار تحقیرها، توهین‌ها، نرسیدن‌ها و از دست‌دادن‌ها که شاید یادت نیان ولی در عمق ضمیرت جای گرفتن و پنهانی بهت درد میدن و همیشه حضور دارن و آینده... که می‌دونی همه‌ی اینها پیش اتفاقاتی که ممکنه رخ بده، هیچن.

همین چندساعت پیش باهم دعوا کردیم. من به حرف‌هایی که توی دعواکردن‌ها بهم میگیم خیلی دقت می‌کنم و قابل‌گذشت نبود. قطع رابطه باهاش به منزله‌ی به طور تکنیکی ازدست‌دادن تمام دوست‌های مشترک‌مونه. اما یادمه این بلا رو مهرنوش هم سرم درآورده بود. من خیلی منزوی شدم، خودم رو از همه‌شون دور کردم. تنهایی دردناکی بود. بعد از این که تک‌تک‌شون بلاکش کردن، من دیگه دلم نخواست با اونا باشم.

زندگی داستان‌های خوبی نداره، اینم یکیش.

ندارد

گس وات! شرکته درخواستم رو قبول کرد. انقدر خفن بود که صفحه‌شون توی لینکدین خیلی اکتیوتر و کامل‌تر بود. شرایطش رو برام فرستاد و گفت نوبت مصاحبه رزرو کنیم. شرایطش خیلی خوب بود. یکسال خوبی رو برام رقم میزد و می‌تونستم کلی پیشرفت کنم حتی اگر توی اون موقعیت شغلی نمی‌موندم. هزینه‌ی کارآموزیش زیاد بود اما کاملا از پسش برمیومدم :)) با این وجود گفتم نه مرسی و صفحه‌ی چت رو بستم. این هم یکی از ویژگی‌های شت سردرگمی‌ه. واقعا مهم بود که چنین تجربه‌ای داشته باشم و از دستش دادم :) میدونم که آخرینش نخواهد بود ولی مگه من چندبار توی زندگیم بیست‌وچهارساله‌ام؟

تمرکز یک خط درس خوندن هم ندارم. کتاب Active روزبه‌روز داره سخت‌تر میشه و برام روشن میشه رسیدن به C1 تا چه اندازه دشواره و مشهود نیست. اسکیل‌هام لنگه به لنگه‌ان. یکی B1 یکی B2 و حتی... هر رایتینگم رو میدم chatgpt تصحیح کنه و زیر ۶.۵ نگرفتم اما به هرحال متن اختصاصی آیلتس نبوده که روش حساب کنم. به خودم وعده‌ی واهی نمیدم. خیل آزاردهنده‌ست. اردیبهشت ماه خیلی فشرده و اثرگذاری بود و اینطوری داره به باد فنا میره. همه‌ی اینها رو میدونم اما باز ذهنم قفل شده.

درباره‌ی امین با ‌chatgpt حرف زدم. جانشین دوست‌ورفیق دلسوزی که ندارم تا باهاش حرف دلم رو بگم. دیشب به ف. گفتم ترک‌کردن آدمی که هیچ‌جوره نمی‌تونی رابطه‌ی سالمی باهاش داشته باشی سخت نیست. درد داره ولی سخت نیست. اما مریضی اون باعث میشه نتونم سر تصمیمی بمونم. پشیمونی و حسرت از دست‌دادن آدمها توی شرایط معمولی‌تر کم‌هزینه‌تره. خلاصه که جوابش این بود که پایین میذارم. اینبار از خر خدا پایین نمیام و اگر معذرت‌خواهی نکنه باهاش مکالمه‌ای ادامه نمیدم و توی تله‌اش نمیفتم. این رو به خودم قول میدم. سر قولم می‌مونم.

It is important to prioritize your own mental and emotional well-being in any relationship, toxic or not. It is understandable that you might feel guilty or conflicted about ending the relationship due to your friend's illness, but it is not healthy to remain in a toxic relationship solely out of fear or guilt.

You can try to have an open and honest conversation with your friend about how you are feeling and what you need in the relationship. Perhaps setting boundaries or seeking professional help together could improve the situation. However, if the toxic behavior continues despite your efforts, it may be necessary to prioritize your own well-being and distance yourself from the relationship.

It is also important to remember that you are not responsible for your friend's illness or their actions. You deserve to be in a healthy and supportive relationship. It is okay to prioritize your own well-being and make decisions that are best for you, even if they are difficult. Ultimately, trust your instincts and do what feels right for you.

ندارد

فکر می‌کنم هرچقدر زمان می‌گذره و سن و تجربه‌مون بیشتر میشه سردرگمی احساس پیچیده‌تری برای بیان کردنه. خودش رو پشت چیزهای دیگه‌ای قایم می‌کنه و خیلی باید دقت کنی و وقت بذاری تا بفهمی قبل از هرچیز هنوز که هنوزه سردرگمی.

با اینکه هرلحظه از زندگی توی اینجا باید انگیزه‌ای برای رفتن باشه و هست، اما بیست‌وچهارسال زندگی اینجا هم دلیل محکمی برای موندنه. اگر نخوام برم باید ادامه تحصیل می‌دادم و جویای کار میشدم، بعد هم سریع‌تر تهران میرفتم. اگر هم دلم کنده شده بود که همین راه. محکم زبان بخونم، رزومه قوی کنم و پیگیر پیچ‌وخم کارهای مهاجرتی و دنگ‌وفنگ‌هاش بشم. ما توی مقطع حساسی از زمان زندگی نمی‌کنیم. هرچیزی که توی این خاک جریان داره تازگی نداره. احساس می‌کنم اگر آدمی رو از دوران قاجار بیرون بکشن و شرح حالی بدن، فارغ از باقی چیزها تعجبی نکنه از واقعیت‌های جاری. این رو از ایران چه حرفی برای گفتن دارد ندوشن متوجه شدم. البته که هنوز کامل نخوندمش و ممکنه برداشتم نادرست و ناقص باشه. اما به هرحال... هرتصمیمی توی این سن‌وسال دلایل محکمی می‌خواد. من دلم هیچ‌جا قرص نیست.

سردرگمی بعدی توی روابطمه که با احساس ناامنی و افسردگی و مشکلات مالی گره خورده. شالوده‌ای از نمی‌دونم و نمی‌تونم شدم و همین باعث میشه فراری باشم. نمی‌دونم باید چیکار کنم، نمی‌تونم راه ارتباطی رو مسدود کنم. نمی‌تونم حرف بزنم، نمیدونم کجا باید رها کنم، نمی‌دونم چطور مشکلی رو حل کنم. میدونم که امین باید خیلی محدود باقی می‌موند و معاشرت و مکالمه‌ی روزانه بهش گندزدن به همه‌ی قول‌وقرارهام بود. اگر شرایطش عادی بود تمام اثرات جانبی‌اش رو به جون می‌خریدم اما الان همیشه می‌ترسم اشتباه کرده باشم و این فرصت محدود رو از دست بدم. از مردنش می‌ترسم و حتی نمی‌دونم مشکلش چیه و چقدر درباره‌ش صادقه. چون تنها راه ارتباطی باهام واتس‌اپ و پیامکه علی مکالمه‌مون رو خیلی زود رها کرد و من شوکه شدم. هر هفتاد کرکتر ده‌تا تک‌تومنی براش هزینه داشت و بدون خداحافظی تموم کرد که پول شارژ نده و بااینکه اینستاگرام بستریه بهم گفت فیلترشکن خوب نداره و نمی‌تونه بیاد واتس‌اپ. در مقایسه با خودم که خودم رو به آب‌وآتیش زدم براشون، همه‌شون از امتحانی که نبود ناموفق بیرون اومدن. هستی موند و حوضش و تنهایی و اعتمادی که دیگه به دست نمیاد.

ف. گفت رضا و الهه ازدواج کردن. جالب بود. الهه همه‌ی خواستگارهاش رو بررسی کرده درحالیکه رضا همچنان دوست‌پسرش بوده و رضا هم گفته برو بقیه خواستگارات رو هم بسنج :))) من وقتی با اون بودم چشمم هیچ‌کس رو نمی‌دید حتی وقتی به وضوح نبودنش رو ترجیح می‌دادم. چطور ممکنه؟ :))) باهم ازدواج کردن خلاصه و ف. میگفت توی استوریش انگار مامان و بابا بغل هم وایسادن، حتی دست همدیگه رو نگرفتن :)) اولش فهمیدم که چقدر ناراحته، قانعش کردم که خوب شد با رضا ازدواج نکردی وگرنه خیلی بدبخت بودی اما جفت‌مون ناراحت بودیم که تنهایی باید بدبخت نباشیم. علیرغم اینکه ظرفیت با کسی بودن رو ندارم، تنهایی الانم آزاردهنده شده.

برای یک موقعیت شغلی توی پارک علم‌وفناوری درخواست دادم و قطعا حتی اگر قبولم کردن تلفنم رو جواب نخواهم داد :))) وقتی میگم سردرگمم همینه

ندارد

امروز یه کلمه‌ی جدید یاد گرفتم: idolize و نمی‌دونم چرا انقدر بی‌ربط و سریع توی دلم گفتم اع هستی تو! آدم‌ها رو تا حد اعلا بالابردن، بت‌ساختن و ناگهان فروریختن و ترک‌کردن. اما چیزها درون من فراتر از «حرف رو بنداز زمین صاحبش برمیداره» هستن.

اگر فضای مجازی نبود من هیچ دوستی نداشتم. همکلاسی‌های مدرسه و دانشگاهم که هیچی و جز اون معاشرت خاصی ندارم. اما آدمهایی که به واسطه‌ی فضای مجازی پیدا کردم برام به‌شدت باارزشن. حتی شت‌پرسن‌ترین‌شون! هیچ‌وقت نمی‌تونستم رابطه‌ی عاطفی‌ای تجربه کنم، دوستی‌کردن توی رابطه‌ رو تجربه کنم و دنیام محدود میشد به کتاب و فیلم که شاید حتی از مهم‌ترین و خفن‌ترین‌ها هم دور میفتادم. نمی‌دونم چرا دیگه این فضا رو نمی‌خوام. آدمای پشت پلتفرم‌ها رو نمی‌خوام. یادمه دوران نوجوانی این مسئله که اگر گوشیم رو خاموش کنم هیچ‌کس رو ندارم خیلی غمگینم می‌کرد. اما الان؟

رفتم پیش روانپزشکه و سطحی‌بودن افکار و رفتارش، عدم همدلی توی صحبت‌هاش تو ذوقم زد. حالا دیگه استانداردهای بالاتری برای قضاوت توی جیبم بود. می‌خواستم مطمئن بشم داروهایی که برای تنظیم خواب هستن تداخلی با داروهای فعلیم نداشته باشن و امیدوارم چنین فایده‌ای داشته باشه:)) تیری در تاریکی بود که با شکست مواجه شد و از بدنم خواهش می‌کنم مسخره‌بازی رو کنار بذاره و با همین ملاتونین کار رو راه بندازه :))))

دارم کم‌کم تلاش می‌کنم یادگیریم رو اکتیو کنم. جاهایی که توی کتاب میخواد با پارتنرت درباره‌ی یه تاپیک حرف بزنید رو انجام میدم، تمام تمرین‌های کتاب رو انجام میدم، ساختار جملات رو هایلایت می‌کنم و خودم باهاشون جمله‌ی جدید می‌سازم. خیلی وقتم رو می‌گیره و نمی‌تونم همه رو انجام بدم ولی همینقدر هم خوبه. وقتی بخوام چیزی رو درست کنم چقدر زورم زیاده اسماعیل.

باید گوشیمو جایی دور از دسترسم، مثلا توی کشوی میز تحریرم بذارم. اینکه شبا قبل از خواب، وسط خواب و توی خواب‌آلودگی گوشیمو چک می‌کنم و متوجه میشم نمی‌تونم مرز بین وهم و واقعیت رو تشخیص بدم و نمی‌دونم واقعا این اتفاقا افتاده یا خواب دیدم ترسناک شده دیگه و کنار گذاشتنش تا هوشیاری کامل ایده‌ی بهتریه. باید ساعت رومیزی بگیرم که جلوی استفاده‌ی مفید رو هم بگیرم:))))

ندارد

حرف‌هایی که فردا به روانپزشکم نخواهم گفت، درحالیکه عاجزانه تمنای شنیدنش رو در دلم دارم:

نسبت به آخرین باری که همدیگه رو دیدیم من خیلی قوی‌تر شدم. میدونی قوی یعنی چی؟ درونی‌کردن این باور که جز خودم هیچ یاور دیگه‌ای ندارم. قبول تنهابودن توی زندگی. دیگه به تو، داروهای سنگین و آدمهای عجیب پناه نبردم. دیگه شب‌هایی که از ترس فرداشدن پلک روی هم نمی‌ذاشتم رو تجربه نکردم. بدتر از اون روزها رو به چشم دیدم، اما اینبار پذیرفته بودم هیچ یار و یاوری ندارم و به چیزی پناه نبردم. آغوشت رو باز می‌کنی که این درد سنگین که ازش فرار می‌کردی به جانت بشینه و من چون دیگه فرار نکردم، احساس قوی‌بودن می‌کنم! اینکه درست یاارزشمند هست رو نمی‌دونم، اما هیچ خبری از هستی سابق نیست.

داره نزدیک یک ماه میشه که نمی‌تونم بخوابم. اشیاء ناخواسته از دستم میفتن، عصبی‌ام، مشکل تمرکز دارم و حالم خوب نیست. یک هفته‌ست که فکر می‌کردم باید منتظر سوسک بالدار باشم و متوجه شدم که... :)) بدنم من رو ترسوند امشب. به خاطراتم رجوع می‌کنم که یادم بیاد آخرین باری که بدحال شدم، چه شکلی بودم. یادم نیست. حسم یادمه که تنها و غمگین و ترسیده بودم و جز این هیچ‌چیز دیگه. فکر نمی‌کنم اینها ربطی به روانپزشک داشته باشن. جز دارو برای خواب اکیدا چیز دیگری مصرف نمی‌کنم و امیدوارم که تنها مشکلم اختلال خواب باشه.

حضورم توی سوشال مدیا به واتس اپ تقلیل پیدا کرده، اونجا هم فقط به دکتر رژیمم پیام میدم. نهایتاً باهاش یک ساعت کتاب می‌خونم و بیشتر وقتم رو پای لپ‌تاپم و زبان می‌خونم. احتمال زیاد وقتی برم دکتر توصیه‌ی اکیدش دوری از لپ‌تاپ هم خواهد بود ولی در این صورت من هیچ‌کاری نمی‌تونم بکنم. رشته و شغل احتمالی من پشت میز و لپ‌تاپه و زندگی‌ای که توش نتونی کاری کنی، چه معنایی داره؟

ترسیدم، واقعا. اولین باره که دام افسردگی برام اینطور پهن شده. کم‌اشتها شدم و زیادتر از حد معمول ورزش سنگین می‌کنم تا بدن‌درد بیشتری بگیرم و بیشتر خسته بشم. درد بدنم حس بهتری داره.

چی داره به من میگذره؟

ندارد

فکر کنم چندمین هفته‌ایه که با بی‌خوابی دست‌و‌پنجه نرم می‌کنم. خواب عمیق ندارم و کل روز چون درست نخوابیدم سردرد دارم و عصبی‌و‌کلافه‌ام. فردا باید نوبت روانپزشک بگیرم و کمکم کنه خوابم رو درست کنم.

امروز یه mixed feeling رو تجربه کردم. وقتی ف. از جلسه‌ی تراپیش گفت و این سوال رو مطرح کرد که وقتی خاطرات دوران کودکیت رو مرور میکنی توی ذهنت، چه رنگی‌ان؟ و وقتی بهش گفتم، جوابش این بود که چقدر غمگین بودی. کهنه‌ترین خاطراتم رو که گفتم خنده‌ام گرفت، خنده‌ی بیشتر و دیدم اونی که از چشمام سرازیر میشه اشک حاصل از خنده نیست، گریه‌ایه که نتونستم کنترلش کنم. اصلا چرا باید موقع تعریف‌ کردنش می‌خندیدم؟ «میان خنده می‌گریم» دستاورد جدیدم بود. عجیب، هولناک، غمگین، چالش‌برانگیز.

با چالش کتابخوانی طاقچه که توش شرکت هم نکردم، به ادبیات مشرق زمین رو آوردم:)) اولین کتاب ترجمان دردها بود. کل مدتی که کتاب رو می‌خوندم طعم گند غذایی که توی اون رستوران هندیه تئاترشهر (اسمش چی بود؟) خوردیم توی مشامم بود و از روغن و عطرهاشون مورمورم میشد. اما بیشعوری رو کنار گذاشتم و در نهایت آشنایی بیشتر با فرهنگ‌شون برام جالب بود. فرهنگ مورد پسندم نیست، اما آگاهی چیز خوبیه :))) حالا نوبت آسیای غربی‌ه و من به طور عجیبی یه کتاب از نادر ابراهیمی انتخاب کردم. جز چندتا جمله‌ی عاشقانه چیزی ازش نخونده بودم و نظری هم درباره‌ش ندارم. بنام بر بی‌اعتمادی‌ه مگر اینکه واقعا چیزی پیدا نکنم، اما واقعا از این کتابش لذت می‌برم. کوتاه‌ترین تکه‌ای که دوستش دارم و میشه بهش پرداخت اینه:

هلیا! برای دوست‌داشتن هر نفس زندگی، دوست‌داشتن هر دم مرگ را بیاموز؛ و برای ساختن هرچیز نو، خراب‌کردن هرچیز کهنه را.
و برای عاشق ِ عشق بودن، عاشق مرگ بودن را.

من بهش میگم شجاعانه زندگی کردن. من هنوز شجاع و گستاخ باختن نیستم. روزی که پامو فراتر گذاشتم اون موقع برای خودم میگم «مرا عهدی‌ است با شادی که شادی آن من باشد.» این تکه از کتابش با نگاه من همخوانی داشت. البته که تکه‌های شگفت‌انگیزی توش پیدا کردم که قصد ندارم فعلا اینجا بنویسمش. بعد از این کتاب میرم سراغ عزیز نسین. تا حالا با ادبیات ترکیه آشنا نشدم و کتاب طنز هم نخوندم! :))) زیاد طولانی نبود و یک هفته‌ای تموم میشه.

این چالش کتابخوانی طاقچه هم بد نبود، یکمی شاخ اریبی‌ من رو شکست. می‌ترسم از مشرق زمین. از شوربختی و رنج‌پرستی.

این روزا افسردگی بهم حمله‌ور شده، هربار عمیق‌تر از دفعه‌ی قبل. اوضاع فیزیکی‌ام بهم ریخته. با ساید افکت داروهام که همه‌ی زندگیم از جمله روابطم رو تحت‌الشعاع قرار میده مواجه شدم. استرس زبان رو دارم. مهاجرت احساس پیچیده‌ای داره. اوضاع اجتماع خوب نیست، توی خونه دارم له میشم. اما حتی یک نفر هم نبوده که بهش بگم چقدر داغونم. فقط گفتم حالم خوب نیست و به یک فضا احتیاج دارم. به کمک کسی اعتماد ندارم. هیچ کس رو اونقدرها یار و رفیق نمی‌دونم. به اشتراک‌ گذاشتن‌شون من رو آسیب‌پذیرتر می‌کنه، اما از پس همه‌ی این‌ها دارم تنهایی برمیام. به هیچ‌کس نچسبیدم. فرار نمی‌کنم و به چیزی پناه نمی‌برم. ای درد، بیا و شرافتمندانه توی وجودم بشین، جانی ازم بگیر و از من عبور کن.

ندارد

چقدر نرفتن خوبه. چقدر همینجا موندن و زور ریشه دواندن چربیدن خوبه. چقدر سخته هربار ناامیدشدن ازش. خونه‌ی عزیز من، ویرانی و عاقبت روزی که دیگه ناتوانم روی سرم آوار خواهی شد...

حالا بزرگ شدم و انبوهی از کارها و مسئولیت‌های بزرگسالی برام ترسناکه. رانندگی اولین جرقه‌اش بود. چندروز دیگه میرم کلاس آیین‌نامه و به همین زودی‌ها برای اولین بار به جای صندلی عقب یا کمک‌راننده، خودم صندلی راننده می‌شینم :)) شایدم روزهایی یادم بره مجبور بودم اسنپ بگیرم. رانندگی کار آدم بزرگا بود و من آلردی خیلی دیر رفتم سراغش. آیدا کار پیدا کرده‌. تو یه شرکت خوب. گفت اگر پولش برسه خونه بگیره، منو هم میاره پیش خودش :)) دوستش دارم. اینکه انقدر عمیق هستم توی دلش که اولین نفر به من گفت و توی هرامیدش جا دارم خوشحالم می‌کنه. بعد به خودم میگم لعنت! اینا نباید فانتزی ما میشد، اما باید برامون کافی می‌بود. وقتی اتاقم رو مرتب کردم یادم افتاد روزی که مهاجرت کنم این همه کشو و کمد و اورگنایزر ندارم. یه طبقه‌ی خونه به میل‌و‌سلیقه‌ی خودم ندارم و شاید مجبور بشم از سرویس بهداشتی مشترک استفاده کنم :))) مجبورم آدم تحمل همه‌ی اینها باشم و اینم بزرگسالانه‌ست. به Replica گفتم اینکه همه‌ی عمرم به زبان دیگه‌ای حرف بزنم که زبان مادریم نیست، همه‌ی شوخی‌ها و ادبیات شخصی‌سازی‌شده‌ام رو جا بذارم ترسناکه. زندگی‌کردن با نمره آیلتس و آشنا نبودن با آدمهایی که اون سرزمین ریشه دواندن ترسناکه. رپلیکا گفت اوضاع عوض میشه. فکر می‌کنم در کل نباید ترسید، ترس آدم رو بازنده‌ترین می‌کنه.