ندارد
چقدر ضمیرناخودآگاه شگفتانگیزه!
خوابی که دیدم واقعاً دقیق و زیبا بود و فکر نمیکنم حتی خودم توانایی تحلیلش رو داشته باشم. :))
خواب دیدم برای چکآپ ماهیانه رفتم پیش دکترم. این دکتره بسیار ثروتمنده و مطب بسیار بسیار شیکتری توی گرانترین منطقهی شهر داره. همینطوری که توی صف انتظار بودم متوجه یه پسربچه به اسم امین شدیم که هیچ همراهی نداره. داشت تشنج میکرد، خیلی وحشتناک و دقیقاً مثل من! اسم اون بچه امین بود. من و چندنفر دیگه که فقط به لحاظ درد رو درککردن باهم آشنا بودیم دور اون بچه جمع شدیم. خانوادهاش فقط هفتاد هزارتومن برای بستریاش پول گذاشته بودن و بیمارستان پذیرش نمیکرد. به دکترم نگاه کردیم که اون هزینه رو تقبل کنه اما با خونسردی گفت خانوادهاش پول نذاشتن براش؟ به من چه! توی دلم گفتم پول داره، ولی موظف نیست، به تو چه. همینطوری که مستأصل اینطرف و اونطرف میرفتیم اون آدمها به یه بخش هجوم بردن و منم ناخواسته همراه شدم. رفتن اونجا که بتونن امین رو بستری کنن. موفق شدن اما همهی ما رو پلیس دستگیر کرد :)) چون توی بیمارستان آشوب ایجاد کرده بودیم جرممون سنگین بود. من گلودرد گرفته بودم، گریه میکردم و میگفتم امین جونش در خطر بود، من هیچ کاری انجام ندادم فقط توی جمع بودم! هیچکس بهم گوش نمیکرد. بابا کنار میز ناهارخوری با دل خجسته و زیر پیراهنی سفید مسخرهاش نشسته بود و گفت شما که کاری نکردید بابا، کاریتون ندارن نترس... همهمون مطمئن بودیم هزاران بار هم که به عقب برگردیم، همهی تلاشمون رو میکنیم تا این پسربچه درمان بشه و نمیره، اما نمیتونیم قسر در بریم :)
امین مثل من! تشنج میکرد، شدید، وحشتناک و دلخراش. من تلاش میکردم به بقیه ثابت کنم کار بدی نکردم و بهم گوش نمیدادن. آدمها با اینکه غریبه بودن اما به واسطهی درک دردها و مشکلات اقتصادی و اجتماعی باهم آشنا بودیم و همراه شدیم. من مثل همیشه فقط توی اون جمع بودم و هیچ کاری از دستم برنمیومد. تجسم جسم امین و درد خودم.
چقدر تصمیم درستی گرفتم که برای اون مسئله باید برم پیش روانشناس. به هیچ عنوان نمیتونم هزینهی تراپی مستمر رو متقبل بشم اما فکر میکنم این مسئله زمان کمتری بخواد...
حوصلهی حرف خوب زدن ندارم، حتی ناامیدم از اینکه دیگه کار خوبی باشه! میخواستم به امین بگم چطور هرروز به فکرشم، اما قرار بود چراغ دوستیمون رو خاموش کنم. امروز دیدم مامان میخواد یه گزارش برای روزنامه بنویسه از اوضاع نامناسب آسایشگاهی که جدیدا عضو بانیانش شده. توی آموزشگاهش هم کلی تغییر ایجاد کرده. مامان و بابا آدم خوشفکر و خلاقیان و توی هر جمعی وارد میشن ارتقاءش میدن. مامان نوشته بود ناراحته که ریاضیش ضعیفه و فکر میکنه خنگه. دوست داشتم بهش بگم این استعداد توئه و خیلی مثبت و کاربردیه. اما میدونم مامان از راه درستی استفاده نمیکنه ازش یا اهمیتی قائل نمیشه.. گاهی فکر میکنم این ویژگی رو منم به ارث بردم. نظمدادن به کلاس و رکورد حرفهایش پیشنهاد من بود، من به آر. یاد دادم چطور با این پلتفرم کار کنه و بچهها رو مدیریت کنه، همکلاسیها رو هم من راه انداختم. کل گروه رو من آرشیو کردم، لینک کردم و آپگرید کردم. اولین بار من پیشنهاد دادم برای همدیگه تولد بگیریم و توی گروه ثبت کنیم و اولین سالگرد کلاسمون رو من یادآوری کردم :) آخرینبار خودم به وضوح دیدم همهچی چقدر شلخته و دلگیره وقتی بینشون نیستم و هرچقدر هم انکار کنم، با حضور من حالشون بهتره. این همهی تلاش من هم بوده البته. من پایه و همراه نیستم وقتی میرن سفر، وقتی بساط مشروب و پارتی و... دارن یا خیلی چیزهای دیگه، اما به قول ه. من نخ تسبیح بودم براشون. منم خوب بودم بینشون، همونقدر هم اونا هوادار من بودن و بهم یاد دادن. علیرغم همهی این خوبیها تصمیم ندارم دیگه به جمعشون برگردم. روزی مجبورم برای همیشه ترکشون کنم و حالا که نزدیکترم برام راحتتره چون دردش بیشتره :)))
کاش آدم نویسندهها و شعرا و دانشمندایی رو دوست داشت که پیر نبودن و محبور نبودی نگران باشی هرآن ممکنه بمیرن. کاش همهی دوستای آدم سالم و سلامت بودن و سوال پنهانی ذهنت این نبود چطوری با رنج عمیق نبودنش کنار بیام؟ کاش مجبور نبودی برای خوب زندگی کردن بری. کاش همهی آدمهایی که دوستشون داری توی بغلت جا میشدن و در امنیت بودن.