فهمیدم بیشتر آدما به این باورن که دنیا جای دهش ِ بی حساب نیست، اما من نه. درسته که باور کردم «خودتو نکش برای کسی کاری کنی که میدونی تو موقعیت مشابه کاری برات نمیکنه» اما جاهایی بوده تو زندگیم آدمایی بدون اینکه کمک شون بهم نفعی بهشون برسونه، کمکم کردن. همین امیرحسین کلی برام انتگرال حل کرد، سوالای برنامه نویسی م رو کمکم میداد و تو مسائل خوابگاه کمکم میکرد. من به هیچ دردیش نمیخوردم که بده بستانی درکار باشه، آینده نگری نبود تو کمکش. حالا من اگر اون رو نداشتم خیلی تنهاتر از الان باید از پس مشکلاتم برمیومدم. 

نیومدم از خودم تمجید کنم یا بگم هستی جون خاکتوسرت که باز سر حرفت نموندی و باز دلت سوخت، اومدم بگم باید تو سن ۲۱ سالگی واسه ی خودم معلوم کنم فقط وقتی به آدما کمک میکنم که بدونم بعدا به دردم میخورن؟ اگر کسی مستاصل بود، کمکش نمیکنم چون بهم کمک نکرد؟ همه مون هزاران بار دیدیم بیچاره بودیم، تو خطر بودیم و ایگنور شدیم،اما بازم بعضی ها بودن، خب من تصمیم گرفتم از بعضی هایی باشم که به ادما علی رغم کارای بدشون،کمک میکنن و بهشون بدی نمیکنن. من کار بد کسی رو با بدی جواب نمیدم. شاید به خودم زحمت ندم که کاری کنم اما شرایطش رو سخت تر نمیکنم. آدم دل و عقلش رو نباید ساکت کنه،باید بذاره موازی باهم، برابر، بهش جهت بدن و راه درست رو انتخاب کنه، عقل همیشه هست که اگر اشتباه کردی تو رو برگردونه،دلتم همیشه هست که تیز و برنده و بی رحم نشی. حالا اگر بعدا نظرم عوض شد حتما عقلم بهم گفته نه هستی جون،اشتباه میکردی. 

اتفاق ساده ای بود،خیلی بچگانه حتی. وقتی لپ تاپی که باهاش کار میکردم موسش از کار افتاد، صفحه ش بالا پایین میشد و به وای فای وصل نمیشد و من یه خروار تمرین برنامه نویسی و کارای دیگه داشتم، همکلاسیم بهم هیچ کمکی نکرد، با خیال راحت تمرین هاشو فرستاد و تمام. منم دلم گرفت. بهش گفتم بیا تمرین ها رو تقسیم کنیم،گفت نه هر کی مال خودش.دیروز دیدم دلم میسوزه که تمرین  های روش های آماریش رو بلد نیست، کل جوابا رو فرستادم براش. شاید حدود شیش ساعت وقت برد ازم. درحالیکه حاضر نبود جواب یک سوالش رو بهم بده. نه اینکه نسوزم مفت و مجانی وقت خرید، نه اینکه به خودم بگم خودمو لگد مال کردم، دلم نیومد. دلم کنده نمیشه که بندازمش دور.

هوف. آدمای زشتی هستید.

واسه ی مقطع ارشد یا دانشگاهی میرم که مکتبخونه ویدیوی کلاس درس هاش رو میذاره یا مکتبخونه رو بلاک میکنم. ) : اصلا هم نمیتونم خداروشکر کنم میتونم از کلاس شون استفاده کنم. فرق بین احتمال۲ استاد ما و استاد پارسیان مثل فرق گز اشرافی اصفهان ‍‍ه با گز ِ حاج فلان که تو راه آهن میفروشن ) : 

نه به استفاده توییتری از وبلاگ.

بخش زیادی از دیشب رو روی مود "دیش دیری دیرین" بودم. گفتم حالا که خوبم یه تشکر هم از خودم بکنم و فیلم ببینم. کوتاه ترین فیلمم Emma بود. گفتم کلاسیکه،یواشه ببینم چیزی ـم نمیشه. فیلم تمیز و جالبی بود. هرچند برای من کم ماجرا و کم محتوا بود اما هابی بود بالاخره. بعد از اینکه فیلم تموم شد افتادم رو مود نارضایتی و جدا افتادگی. دیدم از یه طرف نه تو فیلدی که علاقه داشتم تاپ بودم و نه تو فیلدی که زنانه "تلقی" میشه موفق بودم. البته شاید جبر بیخودی باشه. دیگه تو قرن 19 خیلی روتین بوده توی اروپا هم همسریابی مقصد و مقصود هر زن باشه ((: کاش این کلیشه ی "خارجی" ها از فکر من بره بیرون((: به هر حال حس میکنم سرکوب و انکار این بخش دیگه جواب نمیده و دیگه یه دبیرستانی که سنش به این چیزا نمیخوره نیستم. باید یه سری چیزا رو با خودم حل کنم.هنوز نمی فهمم چرا حسرت چیزهایی رو میخورم که هیچ وقت آرزوش رو نداشتم. شاید حسرت میخورم که دیگران به خواسته شون رسیدن یا که این حسرت نیست،همون احساس جدا افتادگی از جمع ـه. فعلا عبارت درست تری به ذهنم نمیرسه. 

حس میکنم دیگه جواب نمیده،دیگه زندگی تک بعدی جواب نمیده.آدم رو اغنا نمی کنه. جز درس های مدرسه و دانشگاه هر کار دیگه ای،مطلقا هر کاری بهم عذاب وجدان میداد و حس میکردم عبث ـه و صرف سرگرمی ـه،خیره شدن به دیوار و رمان خوندن یکسان بهم حس عذاب وجدان می دادن. فکر میکردم حتما باید با درس خوندن و کتابای علمی خوندن فرهیخته شد و گرنه یه آدم گند ِ بی خاصیتی. اما به خودم اومدم دیدم دستم خالیه،راضی نیستم،خوشحال نیستم. دیدم ته دلم چه قدر خوشحال میشم وقتی هیچ کس نیست آواز میخونم،چه قدر کیف میکنم سه تار رو به صدا درمیارم،چه قدر کیف میکنم آهنگ می شنوم و تو یوتیوب ویدیوهای باله می بینم،چه قدر الان فیلم دیدن بهم ساخته و کمکم می کنه. حالا همه ی اینا تو یه کیسه سیاه اتلاف وقتن و تهش عذاب وجدان ـه. حس میکنم باید یه کات بدم به این حس مسخره. حواسم به درسم باشه،خوب بخونم،خوب تلاش کنم تا چیزی که میخوام بشه اما یادم بمونه برای باقی ابعاد زندگی ـم همینقدر باید تلاش کنم.تلاش کنم تهش یه آدم خوشحال باشم،راضی باشم. هیچ وقت داشته هامون کاملا منطبق بر خواسته هامون نمیشن، نمیشه همیشه ناراضی بود. 

حرفم رو پس می گیرم. نبودن آدمایی که حالت رو بد میکنن و بهت انرژی منفی میدن و تو رو پرت میکنن تو سیاهی خیلی بهتر از تنها نموندن ـه. الان تنهایی خوب و راضی کننده ای دارم. یه زندگی بی شیله پیله و درگیری های مزخرف. اگر احساس تنهایی گاهی باعث میشه استخون درد بگیرم بیشتر به خاطر تک افتادن مه. تو خونه،تو اتاق،تو دانشگاه،هر جا. اینکه همیشه حس کردم شبیه جمعی که هستم،نیستم. نمیتونم پرانرژی باشم،پر حرف باشم،شبیه به جمع باشم،حتی بعضا تو کارهای خراب شون به ظاهر شرکت کنم. اونقدر خودم رو جدا کردم که دیگه شبیه شدن برام غیر ممکن شده. اما اشتباه نگم،هیچ وقت نخواستم بادی به هر جهت بشم و تو گندکاری هاشون شرکت کنم.استاندارد هام رو پایین نمیارم،جمع مطلوبم رو پیدا میکنم.مبحت ـم رو توی دل آدما کاشتم، فهمیدم بعضی ها محبت رو بلد نیستن.این بدبختی من نیست! ((: 

امیرحسین یه کلکسیون از موزیک های مورد علاقه ش داره.همیشه برام کار قشنگی بود. اکانت ـم تو IMDB شده کلکسیون فیلم هام،فیلم های خوبم. سری آلبوم ها و تک آهنگای خفن و قشنگ ـم رو هم توی کامپیوتر سیو کردم.حالا می تونم از روزهام خاطره بسازم،اونطور که دوست دارم. میتونم اونا رو به اشتراک بذارم تا خودم رو به اشتراک بذارم،میتونم خودمو معرفی کنم،به بچه ها و نوه هام نشون بدم (((: اگر تونستم مهاجرت کنم،اینها یادگاری خوبی ـن از وطن. 

از وقتی یادم میاد تو هر فولدری که آهنگ داشتم،آهنگای گوگوش هم توش بودن. اون موقع که عقلم به این داستان اسطوره و فلان نمی رسید،فقط همیشه دوست داشتم صدام مثل اون باشه و همینقدر قشنگ آواز بخونم. وقتی چشمامو می بندم که خیال کنم دارم زیبا آواز می خونم،فیگر گوگوش برام تداعی میشه. البته نمی دونم چه قدر موفق ـه،چه قدر خوشحال ـه،بعد حرفه ای زندگیش همیشه رویای من بوده. دوران تینیجری که خیلی بیشتر به خدا و دین و روز قیامت و جهنم فکر میکردم،گاها قول می دادم که دیگه خیلی باخدا باشم و همه چی پاک و مطهر باشه،به خودم میگفتم دیگه از فردا با حجاب میشم ((: اما بازهم نمی تونستم آهنگ هامو پاک کنم و این میشد که هربار برمیگشتم به این قضیه که نه،همینی که هستم خوبه. الان دیگه تینیجر نیستم و یه دختر جوان ـم،قصد ندارم تو حدود پوششم تغییری ایجاد کنم و فکر نمی کنم سبک زندگی و خواسته هام اشتباهی باشن،برای همین ترک شون نمی کنم. پیش می برم و باهاشون احساس خشنودی میکنم. با همه ی رویاهایی که کاشکی ممنوع نبودن. 

شاید اگر هیچ محدودیتی برای رویا پردازی نبود و قرار بود خودم رو از ابتدا خلق کنم و به زندگیم جهت بدم،فارغ از هر نوع جبری،اتریش به دنیا میومدم،تو مرکر وین یه خونه ی اروپایی کوچیک داشتم،با استیل ظریف اروپایی تر،هم نوازنده بودم هم بالرین. خیلی متاسفم که به دانشمند شدن خیانت کردم اما اگر به رویاست، این ها خیلی محبوب ترن. اما خب تو واقعیت هیچ کدوم این ها نیستم،حتی نزدیک شون هم نیستم. من آدم ابله و مغروری شدم که تو هیچ فیلدی نتونستم "خوب" باشم، حتی چیزایی که بابتش دیگران رو سرزنش میکردم. هیچ وقت نمی تونستم اونا رو هم داشته باشم حتما. هر کس رو می بینم تو سن و سال خودم میدونه کجا ایستاده و قراره چیکار کنه،حتی اگر من نپسندم،اما من چی؟ملاک های عالی و مسیر و ایده تهی.

همیشه بین دو مود تصمیم به تلاش بیشتر و شکست سخت گیر کردم انگار. برام مهمه چرا واقعا احساس نکردم دارم تلاش مفیدی میکنم؟مفید! معتقد نیستم اگر تلاشم مفید هم بود این جایگاه رو داشتم. حس میکنم اگر با خودم صادق باشم و بهتر ببینم و تعارف نکنم،تصمیم می گیرم اما عملی ش نمی کنم و نهایتا خودم رو به دستاورد اندک قانع میکنم و مجبور میشم به دوست داشتنش. مثل رشته م،مثل دانشگاهم. خیلی چیزای دیگه اصلا. تهران موندن پوکر فیس ترین قسمت ماجرا بود فقط. 

ورک شاپ آر رو ثبت نام کردم،نه توی کلاس هاش شرکت میکنم نه تمرین ها رو تحویل میدم. کتاب آموزش ترکی خریدم،نه گوش میدم نه خودم می خونم که یاد بگیرم.سه تارم کم کم داره گرد می گیره و هرباری ناخون هام رو یواش میزنم به تارش و صداش حالم رو قشنگ می کنه.همه ی چیزهایی که باعث حال خوبم میشدن،باعث میشدن تو مسیر دلخواهم قرار بگیرم رو فدای درس های دانشگاه کردم. اما همیشه عقبم. همیشه فقط دارم دوان دوان جبران می کنم و باز هم نهایتا معمولی ـم نه حتی خوب. معدلم خیلی پیشرفت داشت اما نشد اونی که میخوام،حتی این آینده ای نبود که ترسیم می کردم،نمی دونم تو چه وضعیتی م چیکار کردم و چیکار باید بکنم،ناراحتم که به هیچی نرسیدم. مایوس کننده ست،همه چی رو فدای درس کردم اما توی همونم نتیجه ای ندیدم. دارم فکر میکنم خوش به حال کسایی که تو دبیرستان هدف شون ازدواج کردن بود و براش تلاش کردن. خوش به حال کسایی که به جای کنکور دادن رفتن سراغ کسب و کار. خوش به حال هر کس که رفت پی علاقه ش و بهش رسید.من نه فهمیدم کدوم علاقه م واقعی ـه و نه در راستای تلاشی که کردم دستاوردی داشتم. 

ناامیدم از خودم.

به خودم قول میدم دیگه خیلی کمتر دهان به ملامت کسی باز کنم. همینطور که کمتر در برابر رفتار و عقاید دیگران جبهه می گیرم و تو کارهایی که بهم مربوط نیست دخالت نمی کنم،کمتر جهان بینی کسی رو خُرد بینی خطاب کنم.اوفف،چرا این اینجوری حرف میزنم امشب.بیام پایین از منبر خودم :/

من نمی تونم با عینک کنار بیام. امروز که دیدم واقعا نمی تونم متن کتاب رو واضح ببینم دلم گرفت که یک سال پیش این کتاب رو بی مشکل می خوندم. اما باقی متن هایی که جدیدن،باقی اشیا رو کمتر مشکل دارم و به خودم میگم شاید دید واقعی و سالم همینه. خب بعضی چیزا رو آدم زیر ذره بین نگاه می کنه دلیل نمیشه چشمش ضعیف باشه که. همیشه به عینک مشکوکم که یه فریبکاره. اگر عینک بزنم احتمالا باید دائم بزنم و دل چشمم می گیره از این.چطور بعضی ها عینک صفر میزنن تزئینی رو نمی دونم اما امیدوارم مجبور نشم یه عینک ته استکانی بزنم و مجبور بشم قبول کنم دنیا شفافه،چشم منه که تار می بینه.

کنار ورودی جدیدها درسی رو گذروندن سخته. استاد تبریک میگه به نودانشجوها و اول راه احساس میکنی چه قدر تک افتادی. میخوان گربه رو دم حجله بکشن و حواس شون نیست بعضی ها قبلا کشته شدن ((: ورودی جدیدها حال و هوای خودشون رو دارن که شبیه سال بالایی ها نیست. اوفف،من دیگه یه سال بالایی ـم (((: لذا سعی میکنم دیگه درسی رو نیفتم. لعنت به من که 20واحد برداشتم. انقدر ناتوانم تو مدیریت زمان و کارام. 

میم.ه دختری رو پیدا کرده که روش کراش زده و حالا بالاخره خوشحاله و اعتماد به نفسش برگشته،خوشحالم براش،غمگین بود. ف. کسی رو داره که هر چه قدر از خودش دورش میکنه باز برمیگرده و بهش محتاج ـه انگاری. مهربان ویالون یاد می گیره و از اونجا که فن حمید هیراده آرزو داره نوازنده ی اون بشه و بقیه هم گرم درسن. انگار تو زندگی هر دختر و پسری این اختلاط  و نیاز وجود داره جز من.که هر بار یک نفر نیست بعد یه مدت خوشحال میشم که آسوده تر شدم. الان دورم خیلی خلوت ـه و امنیت بیشتری دارم که کسی اذیتم نکنه و غمگین نشم اما انگاری احساساتم خیلی با بقیه متفاوته،خشک و زشته. وای خدا حتی عاجزم از اینکه شبیه کسی بشم. 

جمع کردم رفتم و این پست تمام.

نیاز دارم خودم رو ببخشم،که حقا سزاوار ببخششم. نیاز دارم کمتر احساس آلوده بودن بکنم،کمتر احساس لوزر بودن در همه ی ابعاد بکنم و تنها گناه کار خودم باشم. دلم میخواد گناهی نباشه،یه اشتباهی در گذشته باشه،تو گذشته جا بمونه و دیگه دنبالم نیاد. دلم میخواد دیگه هیچ وقت برنگردم تا ثابت کنم من دختر بدی نیستم،اگر نیستم خوش به حالم و اگر هستم،تلاش میکنم نباشم اما مگه همه اون بیرون خوبن؟ مگه کسی مطلقا خوب یا بده؟ میخوام از بازیی که مامان بابا تراشیدن تا من رو حقیر و قابل کنترل در بیارن بیرون بیام. حتی میخوام احساس زشت بودن بکنم،اما نه همیشه و همواره ((: همه چی در همه. اینکه کدومش غلبه کنه مهمه،اما واقعیت جز این نیست که من همینم که هستم. بذار راحت باشم،تا بقیه هم راحت باشن و زور آدمایی که باعث شرمساری م میشن دیگه بهم نرسه. شاید اول از همه خودم. خلاصه ش اینه دلم میخواد دست از خود بیزاری بردارم. چطوری ش رو نمیدونم. شاید مسیر همیشگی رو طی کنم،بهش فکر نکنم و هر موقع اومد سراغم،ادامه ش ندم. الان هیچ کاری از دستم برنمیاد. 

انقدر بزرگ شدم که "جایگاه اجتماعی" دیگه قاه قاه خنده نداره. دیگه از من دور و بعید نیست. شاید مهم نباشه البته،نمیدونم. فقط به ذهنم رسید. سه سال دیگه من مدرک کارشناسی دارم البته بهم ثابت شده نمی شه رو هیچی حساب کرد اما خب به هر حال. امیدوارم که آدم باسوادی شده باشم.اما خیلی مسخره ست که تنها هویت من مدرک ِ دستم باشه،خب دیگه چی؟ حس میکنم اگر جواب هیچی باشه،آدم تهی و بی مقداری هستم.باید دنبال چیز بهتری باشم و نشم آدمی که اعتبارش به اعتبار دیگران بنده،به آرم دانشگاهش،به اعتبار محل کارش. دلم میخواد هستی خوبی شده باشم. اما اونقدر بزرگ شدم که از الان کاری براش کنم، نمی دونم چی،شاید تنها کاری که از دستم برمیاد اینه بهترینم رو انجام بدم،هر زمان چیز باارزشی پیدا کردم براش تلاش کنم،اینطور دیگه جای ملامت هم باقی نمی مونه،هر چه قدر عقل داشتم ازش استفاده کردم. 

گفتم توان تلاش کردن ندارم؟ حرف زشتی زدم. تلاش میکنم همه چی رو بهتر کنم،این بار نه فقط درسم. همه چی. نیاز به زمان دارم و حال بهتر،نیاز به اینکه کمتر خودم رو سرزنش کنم. 

شاید نوشته باشم که هدیه ی تولدم یه سه تار معمولی بود.از اون قشنگ های هاتف ملک شاهی نبود،اما دیگه ساز من شده،دیگه هستیزه شده و حتما که زیبا میشه اگر بخوام. خواستم بگم آدم وقتی سازش رو دست می گیره و امتحانش میکنه،معشوق معنی گسترده تری پیدا میکنه.حس میکنم سازم شده هدیه ای که قراره بهم یاد بده زیباتر احساساتم رو بیان کنم،زیباتر واِژه ها رو درک کنم. اصلا به به.

شرح

یکی از استراتژی هام برای بقا این بود که سراغ بعضی چیزهای ترسناک نرم،پا تو کفش شون نکنم،نظری ندم تا در هر صورت برام پیش نیان و ازم دور بمونن. از این خاطر از دوران راهنمایی که تو دورهمی ها بچه ها خاطرات شون درباره ی جن و فلان و فلان زیاد بود،دوران دبیرستان که فیلم درباره ی جهنم و شیطان پرستی و فلان و فلان میاوردن،من نه تو بحثا شرکت می کردم،نه اون فیلما رو می دیدم نه نظری می دادم. دورا دور. هر چی که میخواد باشه،باشه. البته الان خنده م می گیره چه قدر بولشت بار همدیگه می کردن و چه تخیلاتی داشتن و چه قدر بعضی چیزها اقتضای سن مون بوده و نه بیشتر،ایتس اوکی. حالا هم پا تو کفش کسی نمی کنم که معتقده "خدا روزی رسونه". اگر تو فکر می کنی چنین چیزی درسته،خب پس درسته،عقیده ت در هر صورت به من صدمه نمیزنه. من هم مخالف نیستم،صرفا نظری ندارم،من هیچ وقت تا حالا درامدی نداشتم و مجبور نبودم کار کنم برای گذران زندگی،دید درستی برای اعتبار سنجی ندارم. یا کلا دیگه حال ندارم با هر چیزی مخالف یا موافق باشم ((: اما الان به این فکر میکنم بعضی آدم ها که این عقیده رو دارن و دنبال زندگی بهتر و درآمد بالاتر نیستن(منظورم این نیست اینا رابطه علت و معلولی دارن) چه زندگی سختی خواهند داشت. زینب وقتی با یه پسر 18 ساله ازدواج کرد که کار نداشت و موهای پشت لبش کرکی بود و ریش هم نداشت حتی، خوشحال بود حالا دیگه شوهر داره و الان که هر کسی دلش می سوزه چه قدر دست تنگ و توی فقرن،به من میگه خدا روزی رسونه و ما فکر نمی کردیم،اما الان شکر خدا. خب،من اونقدر با ایمان نیستم وقتی فقط پول برای گرسنه نموندن و پوشک بچه خریدن دارم،بگم خداروشکر.خداروشکر نمی کنم که هیچ،طلبکار اگر نباشم با تک تک سلول هام حسرت و پشیمونی بار میکنم.تنها پیشرفتم اینه وظایف خودم،زندگی خودم رو از خدا طلب نکنم تا طلبکارش بشم،خدا مسئولش برآورده کردن خواسته های من نیست،ایضا مقصر کم کاری های منم نیست،حتی مقصر وقت هایی که خواستم و نشد هم نیست. حالا اینا به من چه،شنیدم برادرش مبتلا به سرطان خون شده. هر چند تعداد افرادی که میگن "سرطان گرفت و مرد" خیلی کمتر از تعداد افرادیه که میگن "هیچیش نبود،یهو مرد" و کسی توجه نداره باقی عوامل چه قدر زیادن اما دلم میسوزه که حتی پول مراجعه به پزشک متخصص هم نداره.این یعنی حتما می میره،خیلی زودتر مگر اینکه خدا قصد داشته باشه معجزه کنه یا اتفاقی شبیه این. لذا کاش دنیا با آدمایی که قناعت پیشه ن،مهربون تر باشه. من با قناعت در حد آشنایی با معنی لغتش رابطه دارم،برام مفهوم جا افتاده ای نیست،مغزم تشخیص نمیده یعنی چی و تا چه حد.نمی تونم تشخیص بدم من آدم قانعی هستم یا نه. خب اگر پول تهیه ی چیزی رو نداشتیم،برام خیلی نرمال بود و شاکی نبودم،اما دایورت نمی کردم و تو دلم میگفتم روزی که پولدار شدم نمیذارم فلان چیز برای آدمای اطرافم حسرت بشه. نمی دونم چرا،اما چون کمتر درگیر تجملات بودم،کمتر درگیر مسائل هم سن و سال های خودم بودم،بعضی چیزا برام مسئله نبودن. نسبت به فردی با طبقه اجتماعی خودم،آدم کم هزینه تری بودم،مطمئنم. اما آیا این مفهوم قناعت ـه؟ نمی دونم. به هر حال دلم گرفت، کاشکی حالش خوب بشه و نمیره. 

آبان ـه،آبان ماه تلخ و بدی ـه،نمی دونم این حس از بین میره یا نه اما دلم میخواد هر چه زودتر تموم شه بره،آروم بمونه.هیچ کس نمیره.نه مشاهیر،نه آدم معمولی. کاش یه مدت کسی نمیره اصلا،به اندازه ی کافی آدما عین برگ درخت تو پاییز دارن می میرن.ابی گوش دادم و یادم افتاد هفتاد و خورده ای سال سن داره،تو دلم گفتم کاشکی نمیره،یادم افتاد قبلا گفته بودم کاشکی شجریان ِ پدر خیلی زنده باشه،خدا حفظش کنه اما الان همه پذیرفتیم که فوت کرده،کمی که جو آرام تر شد و دورانش سپری شد،اعتبار آهنگ هایی که داریم این میشه که شجریان توی لیست آرتیست ها باشه. ابی هم میره،همونطور که منم می میرم، همه ی آرزوها و خاطرات و دوست داشتن هام. چی جاودانه ست؟ نمیدونم.مغزمم گنجایش پاسخش رو نداره،اما کاش همه ی آدمایی که دوست شون دارم و همه ی آدمایی که دیگران دوست شون دارن،به جز آدم بدا،زنده بمونن. بذارن تلخی آبان کم شه،بذار خیابان ها خلوت شه و دلمون نریزه پایین. قیمت دلار هم کم شه،کمتر فقیر باشیم و هر چند وقت یه بار یه چیزی نایاب نشه،ایضا ترامپ گور به گور شده برگرده سر کار و زندگیش.منم برم خارج ِ خفن.

آدم نمی فهمه PMSـه  یا زندگیش همینقدر سخت و نکبت ـه. منم نمی فهمم زندگیم کدومشه. تازه از دعوای سخت با خانواده و کابوس هاش بیرون اومدم. هر آن منتظر دعوای دیگه ـم و وحشت تو تک تک سلول هامه. اونقدر میترسم که هر چیز دیگه ای برام غیر مهم ـه،حتی درسم. باورم نمیشه کسی که واسه ی امتحانش جزوه ش رو هم ورق نزد،خود خودم بودم. باورم نمیشه نرفتم سراغ کتاب،چون توانش نبود،تمرکزش نبود،حوصله ش نبود،انگیزه ش نبود. لعنت به سگ سیاه افسردگی،از دست خودم ناراحتم،اما در جواب اینکه در صدد جبرانم یا نه،جوابم منفی ـه و نمی دونم چرا. فقط سر قول هایی که به خودم دادم هستم. قول دادم فیلم ترکیه ای نبینم،فروم نرم،اینستا نرم و با کسی دعوا راه نندازم. درس چی؟هیچی. هرکار مهم و متمرکزی برام مرگ ـه و ایتس می!گیر افتادم و نمی دونم چه باید کرد. 

وحشت،غم های تلنبار شده ی مشجر،مشروح اخبار بودن انگار

گاهی آدم باید با موبایل و اون نیم وحب کیبوردش پست بذاره که یادش بمونه آی دوست عزیز،گزافه گویی نکن. احتمالا هربار که اومدم بنویسم و نشده،روده درازی بوده،بود که بود البته اما خب مسئله ی من نبودن. استراتژی همیشگی من این بوده،ذهنم رو شلوغ کنم تا از چیزی که باید،فرار کنه،بره و کمک بیاره...

لیست IMDB م رو دیدم که 70تا فیلم توش بود. چون همه شون انگلیسی زبان بودن یه صدایی تو ذهنم گفت واو!ایتس میییی. از وقتی شروع کردم انیمیشن کمدی و فیلم خوب و فلان ببینم،اول به قصد ترک فیلم ترکیه ای و بعد برای حال خوب و زندگی جدید دیدن! دقایقی بری وسط داستان آدمای دیگه و دیگه مرکز زندگی خودت نباشی، بعد که فیلم تموم میشه انگار یه زندگی رو دیدی و فهمیدی و میتونی بهتر باشی،خوباش رو یاد بگیری و از بدیاش دور بمونی، نتیجه گیریی که هر بچه کوچولویی میکنه، یا که وقتی در جواب ابی که میگه «کی اشکاتو پاک میکنه،شبا که غصه داری؟» باید بگی نوبادی، حواست رو پرت کنه((: قبلا خیلی کم فیلم می دیدم،هر کسی پیشنهاد میکرد میگفتم کی حالش داره اما الان نمیتونم تصور کنم چطور میشه فیلم ندید؟! همونطور که برام عجیبه کتاب نخوند،انگاری خودت داری جلوی دیدنت رو می گیری،جلوی فکر کردنت رو می گیری... به هر حال آپشن های زندگی من اونقدر زیاد نیست، با عشق از بی نهایت طاقچه و تاپ موویز های IMDB لذت میبرم و واچ لیست خفن خودم رو دارم. 

چیزی که از فیلم ها بهم تلقین شده به دو قسمت اصلی تقسیم میشه: ۱- be brave    و ۲- تفاوت های آدما رو رو‌ بپذیر و باهاشون زندگی کن. 

حس میکنم آدم هرچه قدر بزرگ تر میشه،ترس های بیشتری داره، چون بیشتر درک میکنه،آدم وقتی از وجود چیزی بی خبر باشه ازش نمی ترسه که،اما خب یاد گرفتم آدم باید تمرین کنه از ترس هاش نترسه و این همیشه کار ساده ای نیست. مورد دومی که نوشتم رو فکر میکردم منحصر به دیگرانه،اما خودم طور دیگه ای نقضش میکردم. فهمیدم که همیشه لازم نیست له یا علیه چیزی یا کسی بود، همیشه انقدر نمی دونی که طرف درست رو بگیری و گاهی به تو ربطی نداره، اما آدم باید به خودش بیاد و بگه ارزش داره؟ نمیدونم، هنوز تصمیم نگرفتم، اما هیچ وقت با به اقلیت انداختن کسی، دلش رو نمی شکنم، اونطور که مامان دلم رو شکست، اونطور که جامعه بعضی ها رو زیر پاش له می‌کنه. 

اوضاع درسی، در حد یا حضرت پشم ‍‍ه، فردا این ساعت قراره امتحان بدم و هنوز درس نخوندم. روزی دوبار پنیک دارم، دست چپم تا نیاد یخش باز شه باز دوباره سر میشه، کل بدنم مجبورن صدا و تپش قلبم رو حس کنن. جنگ داخلی خونه هربار من رو گیم اور میکنه و تلاشم رو به باد میده،اما نباید، نه این جنگ ها تمومی دارن، نه کرونا قصد شکست خوردن و رفتن و مردن داره. نمیدونم چطور باید درستش کنم،جنگیدن با این شرایط، در حالیکه بدن خودم با PMS داره باهام می جنگه سخته ((: اما خب سال های سال این قضیه هست و وقت بیشتری ندارم.

واسه ی کیانا ماشین خریده بودن انگیزه بگیره کنکور بخونه، حالش رو نداشت، آزاد رشته ی عجیبی میخونه، نه خودش میدونه چیه و نه با حسی که به من منتقل کرد کنجکاو شدم ببینم چیه. اما من با هر کتابی که میخرم میخوام کل دنیا بدوعم داد بزنم از خوشحالی، بعد جلدش کنم گوشه هاش تا نشه و صفحه اولش قول بنویسم که این کتاب رو خوب بخونم. هر بار که از جلوی قفسه کتابم رد میشم اشتیاقم رو به دانه ی ذرت در حال پاپ کرن شدن میشه تشبیه کرد و خداروشکر حالا که آدم معمولیم، مثل آدم معمولی ها خوشحال میشم. حالا متاسفم قدر همه ی کتابام نمی فهمم و یه اپسیلونش انتقال پیدا کرده...آها،باز یادم رفت،متاسفانه هنوز حال تلاش کردن ندارم،انقدر تلنبار شده که گیج شدم از کجا شروع کنم.

من دوران سختی رو گذروندم، روزایی رو گذروندم که تلخی و اضطرابش یک لحظه از خاطرم نرفت، الان هم خوب نشد،تموم نشد، اما بی دلیل بهترم. مثل روز سوم پریود،که درد ندارم اما هنوز پریودم.یادم باشه وقتی مردم برم از خدا بپرسم چرا پریود میشیم؟ اگر جواب داد بگم خب یه نور هدایتی بفرست واسه کسایی که فکر میکنن حرف زشته،منم هدایت کن و جهنم نفرست.

یادم افتاد وقتی داشتن از روز قیامت و اینا می ترسوندن مون گفتن روز قیامت بشه آدما تو صف می ایستن تا کارنامه عمل شون رو بدن دست شون، بعد من به جای اینکه بترسم و قول بدم گناه نکنم ترسیدم و سوال برام پیش اومد ایننن همه آدم،من کجای این صفم؟ چه قدر باید منتظر بمونم؟ خسته میشم؟ مثل وقتایی که تو جاده ایم و نمی فهمیم کدوم ماشین اوله؟ اوه چه پشم ریزون. الان گاهی دلم میخواد بیفتم تو سیاه چاله،دلم میخواد اولین و آخرین آدمی باشم که میفته توش.حالا از جهنم نمی‌ترسم ( دروغ میگم عین چی میترسم) اما بازم به نظرم خدا جوابایی خفنی واسه ی همه ی سوال هامون داره،اصلا شاید خودش بهمون سوالایی بده،کاش اگه آدم خوبی شدم رفتم بهشت، بتونم هر چی دلم خواست بپرسم.من از مرگ و بعدش میترسم هنوز،اما بیشتر از پیری. از اینکه ببینم با دستای خودم جهنمی ساختم... خب دیگه یه کات بدم.

آو،تنها راحت تره،تنهایی وقتی بپذیریش و نترسی ازش،مثل کاناپه میشه که. شاید وقتی محیطم عوض شد و دیگه آدم معمولی بودم نه توی خانواده،باز از تنهایی دق کنم و دلم بگیره،خب حالا که فعلا اون روز نیومده. آدم نباید خیلی مهربون باشه، باید نایس و خفن باشه، اما دور آدمای نایس و خفن،دوستی های خوب و دلگرم کننده هست؟ که همیشه بمونن؟ من نه مهربونم، نه نایس و خفن،اما شاید اینا دلیل تنهاییم نباشن. طور عجیبیه، آدما بهم نزدیک میشن اما نمی مونن، هیچ کس نمی مونه اما قدر توانش شیره ی جانم رو میکشه. پس اگر بتونم انتخاب کنم،دلم میخواد تنهایی خوب داشته باشم تا زندگی شلوغ. 

برک

من باید از خودم بترسم،باید از خودم بدم بیاد و بگم اه چه ضعیف یا باید بگم هستی جون دستت درد نکنه قلبت تمیزه؟ 

من باید از خودم بترسم که دلم روی حرفش نمی مونه تا از کسی خشمگین و متنفر بمونه،قهارم تو پنهان کردن احساسم،حتم دارم آدمایی که ازشون با دوز بالایی بدم میاد هیچ وقت نفهمیدن و فکر میکنن طرفدارشونم هستم. باید بترسم؟ 

از خودم بدم میاد،میگم اه چه ضعیف و رقت انگیزی هستی وقتی نمی تونی خیلی قاطع با کسی رابطه ت رو قطع کنی،هیچ انعطافی نداشته باشی و قلبت می لرزه وقتی رابطه ت با کسی خراب میشه. من نمی تونم زیاد تحمل کنم کسی ازم شاکی باشه،همیشه دعواها رو دایورت کردم،مقداری از کثافتی که به روحم زدن رو ایگنور کردم که دعوایی پیش نیاد یا اگر اومد ادامه نداشته باشه. من ضعیف و رقت انگیزم؟ 

من حتی وقتی کسی که ازش متنفرم تو موضع ضعف باشه یا کمکم رو لازم داشته باشه،بهش کمک میکنم. بهار بودا،همون همکلاسیم که ازش بدم میومد،امشب بدون اینکه ازم بخواد کارشو درست کردم. به عنترخانوم اعظم جزوه دادم که گیر نکنه و وقتش نره و خیلی چیزای دیگه. چرا نمی گم به جهنم،آخیش دلم خنک شد که بیچاره ای؟ من که خیلی قلبم درد گرفته از دست شون. چون قلبم تمیزه؟ 

آی آلاه آلاه از من. 

استایل جدیدم اینه جلوی موهام رو می بافم،رژ لب جدیدم رو میزنم،خط چشم می کشم،عطر میزنم و از بی سبیلی و طراوت صورتم لذت می برم. دیگه وقتی یک ساله آرایشگاه نرفتم باید خودم رو با چیزای کوچیک خوشحال کنم ((: دلم خوشحال نمیشه که،فقط کمتر احساس زشت بودن می کنم،گاهی هم زیاد موهامو پریشون میکنم پیش خودم شوآف کنم و بگم زیباها رو ببین. آییی کسی نبینه انقدر خزم؟((: 

گفتم از خوابم تعجب کردم،همونی که توش رابطه ای داشتم که خیلی دلگرم کننده بود.هنوز علتش رو نفهمیدم. باز یادم افتاد ترم یک که خیلی غمگین و بیچاره بودم هیچ وقت نگفت بیا حرف بزنیم ببینم غم دلت چیه،بیا باهم فکر کنیم ببینیم واسه مشکلت چیکار کنیم،فقط عکس میخواد،یه عکس تمام قد و یه دختری که هر چه قدر دلشو می شکست،باز هم بهش توجه میکرد. چه قدر حرص میخورم وقتی حق با من بود هم کوتاه میومدم.چون کار میکنه ((: بیشتر مردای دنیا کار میکنن،دلیل میشه بدرفتار باشن؟هوف. من تو ذهنم خواه ناخواه،اونو با بابا مقایسه می کردم و میگفتم آوچ چه قدر تشابه.همون مردی بود که دلم نمی خواست ((: من فهمیدم آدما وقتی میخوان ازدواج کنن مرده حتما باید زنش رو دوست داشته باشه. مثلا بابا به من میگه جون بخواه اما به مامان هیچ وقت نمیگه. حواسش هست هم به من هم به ف. برسه اما هیچ وقت به مامان توجه نکرده،براش هدیه نگرفته که هیچ،چیزایی که واضح ازش میخواست هم دایورت میکرد. نه مامان نه بابا رابطه ی خوبی ندارن،خالی از احساس،چون همدیگه رو دوست ندارن،آدم پشماش می ریزه بیست و اندی سال چه جوری این همه رابطه داشته باشی با کسی که دوستش نداری.

من هیچ وقت اجازه نمیدم کسی،کسایی که دوست شون دارم رو اذیت کنه. همه اجازه میدن کسی من رو اذیت کنه اما من نه! باز بزن بهادر شدم و وقتی ف. گریه میکرد سینه سپر کردم تا به مامان اجازه ندم اذیتش کنه،هر چند اون دختر خوب مامان بود و من جنس درجه دوم،اما باز رفتم بگم آهای خواهر منو اذیت نکنید. شاید ف. به مراد دلش برسه اما من چی؟ مامان راست راست تو چشمام نگاه کرد و گفت تو خودتو ننداز وسط این یه چیزی بود بین من و ف. و من له شدم((: زن ِ زشت،من دخترت بودم چرا مثل آشغال انداختیم یه گوشه؟چرا انقدر سرم داد زنی،منو بد کردی،ایگنور کردی،چرا انقدر برات مهم نبود دلم رو شکستی؟ می دونی وقتی یادم میاد از رحم تو به دنیا اومدم دلم میخواد بمیرم؟خیلی غم انگیزه. حس میکنم وقتی مامان منو دوست نداره،موجودی که از وجود خودش بوده،هیچ کسی هم من رو دوست نداره.به همین سادگی من حقیرترین و بی چیز ترین آدم دنیا میشم.

اگر شهزاده نمیاد،یه اسب بیاد،من رو ببره به اون دور دورا،برم تو یه قلعه زندانی شم درس بخونم.

من اونقدر درس میخونم که باز حسرت نخورم کاشکی بهتر بودم.دیگه به هیچ کس حسرت نخورم،یه آدم بزرگ ِ قوی بشم.

اگن

چند روزه که خواب می بینم یه رابطه ی ساده و صمیمانه و قوی دارم. داریم کارامونو می کنیم که بریم کانادا و زندگی مون دانشجویی اما قشنگه.حالا وقتی گند میخوره به حالم میگم آخیش خوبه که هست و یادم میفته اون پسر خوب جز وهم و خیال نیست و وقتی هوش و حواسم سرجاشه پروژه شاهزاده سوار بر اسب سفید کنسل ‍‍ه و هستی درونم میگه خودت باید خودتو نجات بدی،هیچ کس نیست. باید بفهمم چرا خوابش رو می بینم وقتی تو بیداری م چنین ایده ای ندارم. خط مشی م به تنهایی رفتن و کار ودرس خوندنه،حتی تو مسائل شخصی و عاطفی م چنین چیزی رو نمیخوام از ته دلم. شاید یه دختر جوانم و گاهی رویا پردازی عجیب و غیر قابل بخشش نباشه. دیگه حوصله ی ملامت کردن خودم رو ندارم،نمی خوام بابت اینا هم از خودم حساب پس بگیرم.

مامان زن بدیه. انقدر دروغ میگه که حتی نمی تونه هماهنگ کنه کدومش درست بود. امروز منو جلوی ف. سبک کرد،حرمتم هرچه که بود رو شکست تا بگم بهش مادر که هیچی،زن بدی هستی.خیلی بد. اونقدر قلبم درد گرفت از کارش نمیدونم به چی پناه ببرم. برای کار تربیت بدنی م ورزش در دوران بارداری رو انتخاب کردم و وقتی ورزش ها رو خانم های حامله انجام می دادن با شوهرایی که چهار چشمی مراقب بودن و داشتن یاد می گرفتن گفتم نِ گوزل بالام. اما نه،هیچ قشنگ نیست، منم آدم زشتی میشم که باعث میشم اشک از چشم دختر قشنگم بچکه و راضی نیستم. روح و روانم خراب خرابه. لذا پروژه ی رویا پردازی کنسله و این فقط تحقیق تربیت بدنی ‍‍ه. اصلا برم کارای نهادم رو انجام بدم،آقای قرائتی گوش بدم و از آخرت بترسم،این دنیا و زندگی کردنش به من نیومده.

غصه نشسته به دلم،منم یه آدم معمولی و ضعیف. دلم بادی به هر جهت شده.غصه ی این رو میخورم خوب خوب بودم. اوضاع بغایت خراب بود و من یاد گرفته بودم چطور زندگی کنم،به خودم پاداش بدم،قورت بدم و سعی کنم عاقل باشم و گلیم خودم رو از آب بیرون بکشم. گاهی کم میارم.دلم می لرزه و می ترسم از فروپاشی دوباره و دوباره ی خودم.اما باز اشک چشمم خشک که میشه میگم عیب نداره هستی جون،تلاش میکنم زندگی مو بهتر کنم، اون ته مونده ی بدبختی هم همه دارن دیگه. 

روزهای سرنوشت ساز فرا رسیده و دیدم انتخابات ریاست جمهوری آمریکاست. کاش ۱۴۰۰ هم بشه و یهو بی بی دی بابی دی بو و ما دیگه فقیر نباشیم،دیگه تحریم نباشیم. مشکل کجاست؟ نمیدونم. فکر کنم هیچ وقت نشه فهمید واقعیت چیه و هرکی رجز میخونه احمقه. منم احمقم اما لااقل سعی میکنم بحرانی نباشم،باری رو دوش کسی نباشم و بار روی دوش دیگران رو هم کم کنم. دیگه قسمت بود منم احمق بمونم، یکم که گذشت شاید منم رفتم دو کلمه کتاب خوندم و اسمایی یاد گرفتم از شرمندگی حماقتم بیرون اومدم. 

مامان نشید،ترخدا مامان نشید که چهار روز ذوق یه بچه رو بکنید و بعدش بشید شلاق روحش. آفرین. 

خدایا راه رفتن به خارج خفن رو برای من باز کن. قول میدم فسق و فجور و فلان نباشه،خیلی معمولی،اما دور از خونه م،دور از خانواده م. دور از کسایی که منو حقیر میکنن. خدایا لطفا تو یه دوره از زندگیم کاری کن حقیرانه غمگین نباشم و وقتی غمگینم قوی باشم و ادامه بدم.یه شکلات بده.

بریو

قفسه کتابم داره یواش یواش،مثل سال های دبیرستان پر میشه از کتاب های قطور و جور واجور که قطر و رنگ هرکدوم به آدم هشدار میدادن همه رو باید خوب ِ خوب بخونی ها! اما یه فرق کوچیک داره،برعکس باقی همکلاسی هام یک عالم ذوق دارم برای هر درسم،هرکتابش.تازه اسم هاشم کم کم داره خفن میشه اونقدری که یه بادی به غبغب بندازم بگم هاه! بانا باک(منو نگاه کن)! جبرخطی،مبانی احتمال،آمار ریاضی و چندتای دیگه که اسمش باعث میشه ذوق کنم بگم واااای این منم دارم این قشنگا رو میخونم؟ حتما وقتی فارغ التحصیل شدم میگم آخه اینا ذوق داشتن. اما نه. دیگه خودم رو بابت این چیزا ملامت نمیکنم. حس خوب و خاطره ی خوب لای ورق هاش میذارم بمونه تا مثل کتاب های کنکورم باعث نشن قلبم درد بگیره. مشتاقم بدونم اینها رو برای المپیاد و کنکور هم میتونم استفاده کنم یا باز باید شیفت شم رو کتابای کنکوری. آه برید کنار هستی دیگه میخواد باسواد شه ((((: 

رسیده بود بلاهایی ولی بخیر گذشتن. با الطاف خفیه ی الهی امتحانایی که برگ ریزان بودن کنسل میشدن،مهلت تحویل تمرین ها تمدید میشد و خدا میگفت بیا هستی جون،گفتی وقت داشته باشم جبران میکنم؟ اینم راهش. منم با یه تنکس گاد واقعا تلاش میکردم. گاها حتی برای اینکه خدا چپ چپ نگاهم نکنه بخشی ش رو انجام میدادم که شرمنده نشم((: احتمال تنها شانس زندگیم اینه هنوز باور دارم خدا هرکار منو می بینه و از دلم باخبره،اگه زشتی و بدی عامدانه توش باشه می بینه و خجالت میکشم. 

این پرفسوره که شده استادمون لهجه اصفانی و انگلیسی چلاق رو کوبیده بهم و حرف میزنه. اگر با لهجه اصفهانی حرف میزد میشد مثل اون استاد گوگولی شریف که لهجه ش یزدیه و من تو دلم میگم چه خفن.اما مدل این پرفسور عزیز"فارسی کیلی کیلی کم" ـه و ادا درمیاره. مردی که ایران تا مقطع دکتری درس خونه محاله فارسی چیزی یادش نیاد. آدم همه ی این ها رو با فارسی یاد گرفته و حالا که داره قطر درس میده یعنی مجبور شده یکبار هم با عربی ترکیبش کنه و باز هم محاله فارسیش یادش بره،خصوصا اینکه مدت طولانیی نیست که رفته. مرد مومن یه جوری درس میده اساتید معارف پیشش لنگ میندازن. خلاصه که ایتس ساکسز. حتی این خفن هاشم ساکز.این استاد معمولی ایرانی های خودمون بهترن. تی ای هامون خیلی مهربون و به فکرن و وقت میذارن. دوستشون دارم. فکر کنم مدیر گروه مون خون اساتید رو تو شیشه کرده و اینها ((: اما با من خیلی خوبه و درس دادنش رو دوست دارم،لذا باقیش به من چه. 

نتایج کنکور که اومد و دو نفر با آه و ناله و گریه اومدن پیشم زیاد ناز و نوازش شون نکردم. خشمگین بودم انگاری. من دو سال زندگیمو گذاشتم،از همه چیم زدم. روزایی بودن که من ِ بدخواب وقتی از کتابخونه می رسیدم روی مبل خوابم میبرد و باز شیش صبح بیدار میشدم برم کتابخونه،دست به گوشیم نزدم،هیچ فروم و کوفت و زهرماری نرفتم،حالا اگر من گریه زاری کردم که حقم نبود،گرچه حقم بود اما طفلکی بودم. اینا تنبل و تن پرور و پروعن. ذره ای تلاش نکردن،هرچی بهشون گفتم سال کنکور وقت این چرت و پرت کاری ها نیست،وقت برگردوندن دوست پسر سابق همکلاسی ت نیست به گوشش نرفت و حرفم رو به پشمش گرفت،حالا واقعا حقش نبود که بگم آره تو راست میگی. 

من فقط بهشون میگم اتفاقایی که برامون میفتن رو نمی تونیم پیش بینی کنیم. نمی تونیم پیش بینی کنیم تا یک سال آینده چه اتفاق هایی قراره بیفتن و این یعنی برنامه ی خیلی دور و دراز داشتن مثل نگه داشتن اسباب بازی های دوران کودکی ـه. آدم باید تو هر مقطع حواس جمع باشه و تمام تلاشش رو بکنه. کی فکرش رو میکرد یک سال درگیر کرونا باشیم؟ کدوم کنکوریی فکر میکرد کنکور عقب بیفته،با ماسک و شیلد باید بره یا که جونشو بذاره و فرار کنه تا کرونا نگیره؟ کدوم از کسایی که کسب و کارهای نوپا داشتن پیش بینی چنین ضربه ی بزرگی رو میکردن؟ حالا که کاسه کوزه شون شکسته باید چیکار کنن؟ باید شرایط رو در نظر بگیرن و راهی پیدا کنن و تلاش شون رو بکنن. این کاریه که من کردم،چیزیه که من یاد گرفتم. یاد گرفتم با غمم صبور باشم،بذارمش تو دلم،روشنش کنم، راهی رو انتخاب کنم و بگم خب حالا آگاه تر از قبل تلاش کن! من حتی خودم فکر نمی کردم فیلدی که دوست دارم ادامه ش بدم آماره،نه مهندسی کامپیوتر ((: فکر نمی کردم انقدر با رشته و دانشگاهم حال کنم و هر روز بگم بوس به کله ت! یکسال پشت کنکور موندن حتما که آدم رو غمگین میکنه،حتما که روند فرسایشی داره و حاشیه هاش زیادن،اما اونقدر بد نیست و باید از یه جایی به بعد رها کنی و تلاشت رو بکنی. یکسال اینور اونور چیز ویژه ای  رو از آدم نمی گیره اگر تهی مغز نباشه. پذیرشش الان سخته،اما به مرور باید بهش رسید. 

من تو حالت افسردگی بودم،شاید هم باشم هنوز،نمیدونم. یه زمانی خوب بودن که هیچی،هر روز زندگی کردن برام سخت بود.حال بدی داشتم و بد براش تعریف گنگی بود حتی.نمیدونم چی و کی و کجا،اما یهو تو وجودم حس کردم یه نیرویی اومده کمک که از این حال بیام بیرون. حالا حتی اگر خوب نشده باشم، تو مسیر بهبودم. 

من میگم تو زندگی آدم باید شجاع باشه. شجاع باشه تا حالش خوب باشه،تا آدم خوبی باشه،تا زندگیش رو نجات بده. من هربار با خودم و ذهنم صحبت میکنم که شجاع باش رفیق،حال بهتری دارم.

شکر

این دهمین انیمیشن ‍‍ی بود که دیدم.اکثرا ژانرشون کمدی بود،یدونه هم اون وسط تخیلی که باز هم فشار روانی ایجاد نمی‌کرد ((: همیشه وقتی تموم میشن یه آخیش میگم و میگم حالا که حالم خوبه و روبه راهم پاشم درس بخونم،اتاقم رو مرتب کنم یا هر کاری که انجام دادنش حوصله و حال رو به راه میخواد. دوست داشتم تو وبلاگ جدید عزیزم نقد فیلم بذارم اما هر وقت لپ تاپم بیاد قفسه فیلم هستیزه ای درست میکنم و کتگوری متفاوت و مطلوبم. دلم میخواد همه ی اینا برام یادگاری بمونن. همین انیمیشن های کمدی باعث شدن به طور غیرمستقیم بیشتر به این فکر کنم باید تفاوت های شخصیتی و انتخاب های آدما رو بپذیرم و باهاشون زندگی کنم، تنوع آدمایی که میشه دوست شون داشت رو بالا ببرم،هزینه ی نفرت پراکنی و انزوا خیلی بیشتره! حالم خوبه،ولش کن حرفای بد نزنم ( : 

 مامان از اینکه دلمو بشکنه هیچ ابایی نداره، بسته به مودش انتخاب میکنه امروز بزنم هستی رو له کنم یا باهاش کنار بیام بذارم زندگیش رو بکنه. حقیقتا هیچ مرد و زنی تو دنیا اندازه مامان بابا نمی تونن بهم آسیب بزنن. آدمایی که بای دیفالت از وقتی به دنیا اومدم بهشون چسبوندن که دوستم دارن،حالا شایدم داشته باشن و آسیب هایی مه بهم میزنن رو نادید می گیرن و با اهرم دوست داتشن خیلی چیزها رو ازم می گیرن و بدی هایی که کردن رو لاپوشونی می‌کنن. وقتی از مادرت میخوای دوستت داشته باشه،وقتی از پدرت میخوای که حمایتت کنه و می بینی از ضعفت استفاده میکنن که آزارت بدن،دلتو میشکنن و به عنوان والد گند میزنن به همه چی،کی از پدر و مادر نزدیک تر برای آسیب های عمدی و ابدی زدن؟ من میدونم دنیا بدی ها و آدمای بد زیاد داره،اما آدمایی که بهمون نزدیکن ودوست شون داریم عمیق ترین ضربه ها رو به ما میزنن.

با سیتولوپرام دوست شدم،گاها پروپانول میخورم که بدون تپش قلب و درد قفسه ی سینه بخوابم.قرصامم میخورم و به یه آدم نرمال تبدیل شدم. همیشه قبل از پیش دکتر رفتن حالم خوب میشه و بعدش می ریزم بهم((: اما خداروشکر که خوبم. امیدوارم همه بتونن بی علت حال شون رو بهتر کنن یا مثل من یاد بگیرن با بدحالی مسالمت آمیز زندگی کنن و گاهی خوب باشن. 

هنوز دارم به خودم میگم هستی خدا لعنتت کنه درس نخوندی و دقیق نمیدونم چند روز درست درس نخوندم و کم کاری کردم که به این وضع افتادم. خب همین که میدونم هنوز وقت برای جبران هست و نوبت به تلاش بیشتر رسیده میگم خداروشکر که زندگیم از بطالت دراومد و شد همینی که میخوام.

حتما یه روزی از خودم خجالت میکشم اما خوشحالم. یادم نیست اون سریال رو کی دیدم و اولین هفته ایه که اون سریال رو هم ندیدم. من از پسش بر اومدم. من از پسش براومدم کاری که فکر میکردم درست نیست و ترکش سخت بود رو انجام بدم. حالا فکر میکنم تو زندگیم ابزار قدرتمندی که دارم اراده ی قوی مه.وقتی اراده میکنم به کاری دست برنمیدارم! کم پیش اومده((: اما موفقیت آمیز بوده و اتفاقای بد باعث نشدن کوتاه بیام.

 

چویس

کمتر از یک ساعت دیگه امتحان احتمال۲ دارم. ببین چه بزرگ شدم ترم سه دانشگاهم و دیگه دبیرستانی نیستم صندلی ها رو بکشیم جلو و دبیر عنترخانوم بگه قبل امتحان سوال جواب نمیدم :/ هیچ وقت نفهمیدم چرا،نور مایند،گذشت دیگه.اگه مثل دفعه های پیش بود از استرس خفه شده بودم و گیم اور میشدم. الان استرس دارم،خیلی، اما نه اونقدر که هشیاری مو از دست بدم.فکر کنم کمی هم بابت پروپانول دیشب باشه،اما هر چی هست خدایا مرسی گذاشتی دانشمندا گروه عاملی OH رو کشف کنن و به خواص پروپانول پی ببرن.گفتم خدارو هم شکر کنم بلکه امدادی لبخندی رضایتی چیزی ((: اما مهم تر از همه اینه که می بینم اینکه انتخاب کردم چطور باشم و روی ذهنم کنترل داشته باشم چه قدر موثر بوده. این حرف هایی که به خودم زدم و پذیرش این واقعیت که خودت بهترین و موثرترین فرد برای بهبود شرایطی! حس میکنم انتخاب کردم و گرچه هنوز موفقیتی به دست نیاوردم،اما راضیم((: 

خب دارم رجز خوانی میکنم و پیوستش نتیجه رو اعلام میکنم((: 

 

ارور

something went wrong. 

وقتی دانشگاه می رفتم و خوابگاه بودم دو تا انتخاب داشتم، برم کتابخونه مرکزی بعد از کلاسا یا که برم خوابگاه و از اتاق مطالعه استفاده کنم،وقتی از هشت تا پنج یا ده تا هفت یه سره کلاس داشتم ذاتا نمی رسیدم، یک روز در هفته می تونستم برم ذاتا که یادم نیست چی کار میکردم اما یادمه خستگی همراه همیشگی درس خوندنام بود. تو کتابخونه مرکزی قدرت مانور زیادی نداشتم،نه خوراکی نه لباس راحت و نه حتی جای کافی برای همه ی کتاب هام، حالا اگر چیزی جا میذاشتم بدتر. اتاق مطالعه هم کثیف بود،میز کم بود، سر و صدا بود و بعضی وقتا جایی برای درس خوندن متمرکز نبود. اتاق هم که... نمیگم هیچ وقت جا نبود درس بخونم،اما جای خوبی برای درس خوندن نداشتم،بیشتر وقتا هم غصه تنگ ِ دلم بود. «اون» هم بود و چت کردن و تماس روزانه و شبانه و مشغولیات خودش. اه اه چه خز بودم من اون زمان. همه ش میگفتم تهرانی ها وضع خیلی بهتری دارن. میرن خونه ی خودشون،اتاق خودشون، غذای خونگی، جای تر و تمیز و تراکم کمتر نفرات تو یه اتاق ((: خیلییی بهتر می تونن درس بخونن و کار کنن، همه چی دم دست شونه، اما من چی؟ اونا درگیری با هم اتاقی دارن؟ دغدغه ی خریدکردن دارن؟ نظافت اتاق با خودشونه؟ دبگه ته تهش دعوا با خانواده دارن که ذاتا ما هم بی نصیب نبودیم. هیچ وقت ندیدم بعد ساعت کلاس اونا بمونن یا روز تعطیل بیان دانشگاه. 

حالا من خونه ی خودمم،شهر خودم. اتاق خودم، همه چی تر و تمیز و بازم گله دارم که بیخ گوش خانواده آدم نمی تونه درس بخونه. هر روز دعوا میکنن باهم. هر روز منو واسطه میکنن تا باهم بدون منت کشی آشتی کنن. دیگه هر ماه پول به کارتم نمی ریزن و یه روز نمی تونم تنها برم بیرون یه نفس راحت از دست شون بکشم.

من در هر دو شرایط شاکی م که نمی تونم درس بخونم. دو حالت داره، یا هر دو شرایط واقعا نامساعدن، یا من زیادی غر میزنم. خب من که حتما غر میزنم اما واقعا شرایط بدیه. مسئله ای که هست اینه تو زندگی ما آدم معمولی های غیر پولدار هیچ وقت همه چی خوب نمیشه، هیچ وقت همه چی فراهم نیست. حالا یعنی تسلیم شرایط بشم؟ اونا که تسلیم شرایط شدن جای خوبی نیستن، وضع خوبی ندارن. شاید من بعد از کلی تلاش جای خوبی نباشم،اما بدون تلاش کردن هم به جایی نمیرسم و این یعنی هرکجا که هستم و تحت هر شرایطی موظفم تو راهی که انتخاب کردم،نهایت تلاشم رو بکنم.

عزیز که اومد خونه مون گفت مادر جون دلم برات خیلی تنگ شده اما کروناست بغلت نمیکنم. خانواده هم که هیچی، یاری هم در بر نیست و من عمیقا دلم برای بغل کردن تنگ شده ((: شاید بهتره بگم دلم برای اینکه کسی دلش برام تنگ شده باشه،قشنگ و تمیز دوستم داشته باشه تنگ شده. من برای اینکه کسی خیلی دوستم داشته باشه و امن باشه تنگ شده.

چوب اون چند روز هیچ کاری نکردن ِ ناشی از افسردگی م رو این چند وقت دارم میخورم. کوییزهایی که خراب کردم و تمرین هایی که نه تحویل دادم نه بلدم حل کنم. به چیزایی که تلنبار شدن افزوده میشه و باید خیلی روشم رو عوض کنم تا تعادلی برقرار کنم. عجب وحشی شدن استادا. بی مروتا. 

خبر خوب اینه در آرامش ِ کامل سریال ترکیه ای ‍‍ه رو نمی بینم و وقتی یادش میفتم میگم خب باشه. تو grow با وجدان آسوده،نه به فیلم ترکیه ای رو دان میزنم و می بینم گیاه عزیزم داره رشد میکنه، حداقل اینطوری چیزی رو رشد دادم و از چیزی که جنبه ش رو ندارم اجتناب کردم.

گاهی وقتا یاد اون میفتم. عمیق نیست،آزار دهنده نیست و بعدش به خودم میگم نه هستی جون،بیته! و فکرش رو پایان میدم. اما میگم لعنتی تو دلت برای من تنگ نمیشه؟ اه ((: تولدم رو تبریک نگفت. یا چون تبریک نگفتم تولدش رو یا اینکه برای اون هم تموم شده. ذاتا کار درستی نیست. حالا اگر یکی وارد رابطه شده باشه صورت خوشی هم نداره. تصمیم گرفتم درسم رو بخونم و دیگه از این غلطا نکنم.

من اگر آرزو نکنم هیچ تلاشی برای بهبود شرایط نمیکنم،یه آرزو باید از قوطی عطاری م پیدا کنم.

این روزا یه کله پوک ِ تک بعدی م.

فالت

آی امان. 

اگه یه پیرزن نگاهم کنه بگه الهی خوشبخت بشی،تو دلم یه نگاه عاقل اندر سفیهی بهش میکنم و میگم دوتا آدم بدبخت به هم بیفتن بدبخت تر میشن،هنوز خسته نشدین از سناریوی شاهزاده ی سوار بر اسب سفید؟ بعد دختر عاقل درونم میگه یوک، آدمی که تنهایی خودش رو نپذیره و بخواد ازش فرار کنه،آدمی که خودش به تنهایی نتونه تو زندگیش لذت های کوچیک و بزرگ ایجاد کنه و بهش شکل بده، نمیتونه رابطه ی خوبی هم بسازه. وقتی اساس رابطه نیازمندی باشه باقی مسائل شوخی ن، من دوستت دارم چون بهت نیاز دارم چیز زشتی ‍‍ه اما زشتی ش برای بعضی ها قابل لمس نیست. من شخصا یاد گرفتم چه قدر تلخ ‍‍ه ( : . بعد بادی به غبغب میندازم و از خودم راضی میشم و به به و چه چه راه میندازم و من خوبم تو بدی! آه چه قدر  احمقانه ست قیافه م وقتی فکر میکنم فلانی چه قدر احمقه ((: 

حالا از کجا به حماقتم پی بردم؟ بذارید بگم.

باز مامان و بابا باهم دعوا کردن. مامان گریه کرد و بابا از مسئولیت سرباز زد. نه فقط به خاطر اینکه ایتس ساکز بلکه به این خاطر که اونقدر مامان رو دوست نداره که حاضر به دلجویی ازش نیست، حاضر نیست دستش رو بگیره،نوازشش کنه،قربونت برمی بگه، دوستت دارمی بگه، هدیه ای بخره یا هر چی. هر موقع می بینه ما طرفش نیستیم ما رو وسیله میکنه تا صلح برقرار شه. من دیگه خسته شدم از دعواشون و دلم براشون نمیسوزه اما من هم گریه میکنم. از اینکه می بینم چیز خیلی دور و متفاوتی از والدینم نخواهم شد، هیچ وقت خوشبخت نمیشم و نمیتونم یه خانواده ی خوب و گرم داشته باشم. بی رگ و ریشه باقی می مونم و جایی نیست که دلم بهش گرم باشه. نقطه ی حماقتم اینجاست سریال ترکیه ایی که دیدم رو به خاطر میارم،آنم و بابام گفتن دختره و کارجیم شنیدنش. اینکه دوتا مرد اصلی زندگیش تا پای جان عاشقشن. بعد هی بلا سرشون میاد اما بازم همدیگه رو دوست دارن و از پس مشکلات شون برمیان، من درست وقتی گریه کردم و گفتم کاش زندگی منم شبیه فیلم ترکیه ای ها بود فهمیدم منم یه احمقم مثل اونایی که فکر میکنم نمی فهمن عشق و زندگی چه رنگ و معنایی داره. 

ناخودآگاه آب زیرکاهم منو ملامت میکنه تا سرپوش بذاره روی اینکه حسرت هاشو توی فیلم می بینه،ناخوداگاهم داره از دختر بیچاره درونم مراقبت می‌کنه و دختر الکی مثلا عاقل رو میفرسته تا خبوبدش رو ملامت کنه این چه فیلمیه می بینی؟ خجالت نمی کشی؟ درس نداری؟ 

آره، دوست دارم از ایران برم و یه گوشه ی دیگه زندگیی که دلم میخواد رو ادامه بدم. اما اونجا هم قراره تنها باشم،همه زبون نفهم قلمداد بشن و یکی نباشه یه چای بخوریم غم دل بگم بهش. بیشتر دوست داشتم برم جایی که بشه آسوده خاطر فیزیک خوند و فقیر نشد،بلکه ثروتمند شد و خیریه های بزرگ تو ایران ساخت و بچه ها رو نجات داد... زهی خیال باطل. من تو دلم دوست داشتم یه خانواده داشته باشم،ترکی حرف بزنیم،آنِّم باشم و چوک سویوروم بشنوم. خب دیگه،این همه مبتذلم،منم منتظر نشسته بودم و در نهایت چیز متفاوتی از اونایی که میگن الهی خوشبخت بشی نیستم. با این تفاوت که در راستای خوشبخت شدن هیچ قدمی برنمیدارم. 

من فکر میکنم خوشبختی و بدبختی حرف زشته. آدم نه باید بدبخت باشه و نه انتظار خوشبختی داشته باشه. بلا که سرازیر میشه پناه بگیره و خوبی و خوشیی رسید خودشو بزنه به شارژ، آدم هیچ وقت نباید منتظر خوشبخت شدن باشه.

امشب

خوبی اینترنت با حجم بالا داشتن اینه گاهی وقتا میتونی دست و دلبازی کنی و به خودت جایزه بدی! این روزها استارت فیلم دیدن رو زدم بالاخره! روزی یه فیلم که تا به الان همه انیمیشن با ژانر کمدی بودن دیدم. از لیست IMDB پیدا کردم که یهو نگم وات د هل ایز گویینگ آن. حالم رو برای یک ساعت و نیم خوب میکنن،چرا از خودم محروم کنم یک بیست و چهارم روز حال خوب داشتن رو؟ فیلمایی که می بینم رو لیست کردم،شابد تو وبلاگ جدید زیبام قفسه فیلم گذاتشم و احساساتم رو نوشتم،نقد فیلم نان آو مای بیزینس((: نکته ی قابل توجه هم این اصطلاح های انگلیسی پروندنه،تقویت اثر محیط، رشته ی باریکی که باعث میشه صفر نشم تو زبان ((: خلاصه که راضیم،هنوز چندتای دیگه دارم و جیبم رو برای اینترنت خریدن آماده میکنم! 

یه جوری از درسا عقب موندم که گیج شدم کی این همه اتفاق افتاد. حجم درسا زیاد شدن و فهمیدم دو ترم اول شوخی بودن و روند ترم سه قراره تکرار شه،بلکه سخت تر و زیادتر. این ورودی ۹۹ها هنوز نیومدن دانشگاه،تقویم اموزشی شون با مال ما فرق میکنه و این یعنی سر امتحان پایان ترمش اسیر خواهم شد ((: لعنت به گیسوم، پنج هزارتومن اضافه تر گرفت که ده روز تو پروسه بسته بندی بمونه و تکون نخوره :/ اگه تهران بودم یه دور میرفتم انقلاب تموم میشد میرفت ) : انقلاب برام جایی شده که از بس گم شدم دیگه دلم نمیخواد تنها برم ((: خدا این هم اتاقی ها رو برام نگه داره که باهاشون برم((: 

دلم با هم اتاقی هام صاف شده، دل منه دیگه. البته نمیشه انکار کرد چون دوریم از هم یادمون رفته بعضی چیزا. شاید یه روزی هم اتاقی های بهتر پیدا کردم،شایدم بدتر. اما هم اتاقی هم مثل خانواده ست، به سبک خودش. نمیتونم تصور کنم روزی که هر کدوم میرن شهرشون و دیگه قرار نیست برگردن دانشگاه و ببینم شون. دوستشون دارم فکر کنم اما خب چاره ای نیست،امیدوارم هر کجا هستن و هر کجا که میرن سالم و شاد باشن،کم دل شون غصه بگیره. 

شاید دوران پی ام اس مه که هر روز یا یه روز درمیون گریه زاری راه میندازم این چه رذالت و دردیه که من فیلم ترکیه ای می بینم،آیم این پین ((: آدم که نباید گیلتی پلژر خودشو بزنه تو سر خودش که، بابد لذت گناه آلودش باشه و حواسش باشه زبونش سر کسی دراز نشه. این تلاشیه که میکنم. اما راجع به فیلم ترکیه‌ای ها باید بگم اتفاقا دوتا با امتیاز IMDB بالا پیدا کردم، اونی که می بینم نبود اما خب اصلا درست نیست که کوچیک بشمارم و بی ادبی کنم،این اه و پیف راه انداختنم گنده گویی کردنه. دلم نمیخواد ببینم چون قلبم کف فیلم گیر میکنه، اما مسئله اون فیلم نیست،مسئله دقیقا این نیست من نمیتونم سریال در حال ساخت ببینم و هر هفته منتظر باشم، مسئله بعد روانی عمیق تریه که هر درامی من رو از هم می پاشونه. هر دختری که رابطه ی گرم و عمیقی با پدرش داره! نمیتونم بگم دخترک احمق درونم از دختر و پسری که عاشق همن و فلان لذت نمیبره اما عمیق ترین چیزی که منو درگیر میکنه روابط خانوادگی ‍‍ه. از اونجا فهمیدم که دیدم this is us رو هم نتونستم کامل ببینم، اون دیگه فیلم خوبی بود و همه ی قسمت هاش مهیا بود،روابط خانوادگی خوب داشت توش و این بود که نتونستم ببینم! باید دست از ملامت خودم بردارم تا از قید اون فیلم زهرماری هم راحت بشم. اما فکر کنم باید پیش روانشناس هم برم. اولین باره تو زندگیم همه بهم میگن برم پیش روانشناس اما خودم حوصله ی حرف زدن ندارم. هم حرف زدن هم حرف شنیدن. دردی که توی دلمه درده دیگه، چی عوض میشه؟ ذاتا بی اعتمادی بعد از رفتن پیش روان پزشکه باعث شد قید روانشناس هم بزنم و صبر کنم برم تهران.

دارم داستان سیندرلا به ترکی رو میخونم،در این حد که رکورد کنم و پستش کنم اینستا،شایدم اینستا نرفتم که فیلم یاد هندستون نکنه. آهنگ که گوش میدم اگر لیریکش باشه ترجمه ش رو لازم ندارم و گاها میتونم بدون زیرنویس بفهمم چی میگن. من موقع یادگیری زبان انگلیسی مغزم تهی تر از گچ بود اما بدون هیچ آموزش مستقیمی خوندن و نوشتن یاد گرفتم، همه ی مهارت هام به حد خوبی رسیدن، خوب در حد خودم... اما پیامش چیه؟ اینکه وقتی دلم به کسی یا چیزی باشه چه قدر همهچی فرق میکنه! عمیقا ترکی رو دوست دارم، هرچیز ترکیی. زبان،فرهنگ،لباس،رقص،هنر... کاش ترک بودم و رگ و ریشه ای داشتم ((: اینکه زبان ترکی انقدر عامل اتحاد میشه برام چیز جالبیه. امیدوارم مسائل قومیتی حل بشن یه جورایی. حق تحصیل شون و باقی مسائلی که بی خبرم. 

خدایا،منو وردار ببر خارج خفن،یکم زندگی کنم، بعد هر چی تو گفتی. 

جبران

فردا اولین امتحان ترم سه رو دارم. اول از همه باید بگم به نظرم باید میگفتن کوییز و تست یا آزمون و آزمونک(آزمونک رو از مبانی کامپیوتر ترم پیش یاد گرفتم) این ترکیبی گفتن رو برنمی تابم،حال آنکه مفهوم کوییز با امتحانی که ما میگیم مطابقت نداره. بگذریم. امتحان جبرخطی دارم. فکر کنم یک امتحان قبل از میانترم. من براش درس خوندم،اما به شدت بی کیفیت. قضیه ها از همون راهی که اومدن از همون راه برمیگردن و فراموشم میشن و این یعنی تو حل سوالات هم ممکنه لنگ بزنم.فقط یاد گرفتم محاسبات رو درست حل کنم.موقع حل تمرین های تحویلی از جزوه ی دبیرستانم کمک کردم تا ایده ی حل سوال ها رو داشته باشم و وقتی این وقفه افتاده و خودم دست به کار نشدم مغزم خاموشه. امید بستم به اینکه وقتی مغزم تحت فشاره یه خلاقیتی بزنه. اما حتی اینا هم مهم نیستن. برام مهمه ببینم فردا چطور قراره با استرسم برخورد کنم،میذارم افسار گسیخته باشه و گند بزنه یا که کنترلش میکنم و به نحو مطلوب ازش استفاده میکنم. میخوام به مغزم بگم مغز ِ هستی جون،مهم تر از هر چیز اینه که تو توی خودت ثبت کنی همه ی اینها چالشن و تو باید به این پرسش که تو چطور از پس این چالش ها برمیای فکر کنی و روش تمرکز کنی. باید تنبل بازی رو کنار بذاری،روشن بشی،خلاقیت به خرج بدی. همیشه اینکه چه قدر چیزخونی کردی تعیین کننده نیست،شرط لازم هست اما کافی نیست. شاید بشه گاهی وقتا زیرابی رفت. لذا میخوام بگم هستی جون جای اینکه مثل همیشه به خودت بگی استرسم باعث خراب کردن شد، تمام تلاشت رو به کار بگیری که هندلش کنی. تسلیمش نشی. آه خیلی خوشحالم که اینا دیگه جملات ِ زرد کنکوری حساب نمیشن و با خیال راحت میتونم آزمون و خطا کنم ((: 

داروهایی که روان پزشکه داد رو نمی خورم. ساکز. سه بار چنان وحشتی رو تجربه کردم که آرزو کردم بمیرم اما این حال تموم شه. مثل دیوانه ها دور خونه می چرخیدم،نه میتونستم بشینم نه میتونستم راه برم. تمرکزم رو از دست داده بودم،افکار خودکشی م سر به فلک کشیده بود،پرخاشگر شده بودم،اصلا همه چیز خیلی تشدید شده بود و من چیزای بدتری هم تجربه میکردم. کنار گذاشتم و حالم بهتر شد. اما همچنان تمرکزم رو از دست دادم و یادگیری م کند شده،جوری که قبلا نبودم. آه. دکتر جون درساتو خوب نخوندی و گند زدی بهم.لعنتی. 

26آبان نوبت دکتر دارم. قراره n کیلو اضافه وزنم رو ببینه. قراره بهش بگم مدت طولانی سیتولوپرام رو قطع کردم و همه ی مشکلاتم رو بهش بگم. قراره به زور گوش بده و من نترسم از چیزی. قراره ازش کمک بخوام و به وابستگی عاطفی شدیدم بهش فکر نکنم. امیدوارم درکم کنه،دعوا نکنه و کمکم کنه،در غیر این صورت دکتر ِ بی شخصیت ِ عنترآقا. 

هاه،اولین فیلم ترکیه ایی که ذهنم رو مشغول میکرد و باعث شرمساری ـم میشد رو ترک کردم،اونقدر که نه دلم میخواد ببینم و نه برام مهمه. این قسمت از دومین سریالی که هی باعث میشد تپش قلب بگیرم رو هم ندیدم،البته به این خاطر بود که امتحان داشتم اما خب تصمیم گرفتم دلم رو دنبال نکنم،بزنم رو دستم و نرم ببینم. فکرش اومد سراغم فکرم رو قطع کنم و اگر خاک بر سر شدم و دیدم،دیگه نبینم. چیزی که باعث شد با شیب ملایم تری بگم وات د هل هستی جون این بود انیمیشن های خوبی دیدم. هم شادم می کردن هم کیفیت شون باعث میشد بیشتر بخوام اونا رو دنبال کنم. احتمالا یکم درس هامو نجات دادم برم دارک رو ببینم که همه ی قسمت هاش اومده،البته فکر کنم. شاید هم سریال ندیدم. همه ی آهنگ هامو پاک کردم و چندتایی بی کلام خفن دارم. چندتا پادکست خفن هم دانلود کردم و دارم ورودی های خوب میدم به مغزم و میگم هستی جون اشکالی نداره اشتباه کردی،سعی کن درستش کنی. همه ی آدم ها خطا میکنن،زرنگ اونه که زودتر جلوش رو می گیره و جبرانش میکنه،مگه نه؟ 

مامان به طور عجیب و ترسناکی ریاضیش افتضاحه. تو چهار عمل اصلی خیلی کنده و بلد نیست و از تبدیل ها بی خبره،ازم یه سوالایی می پرسه برگام می ریزه. بابا اما محاسباتش خیلی سریعه،از من بهتر.خوب تخمین میزنه و میتونه حساب کتاب کنه. بابا باعث میشه بگم خب اگر یکم بهش رفته باشم وضعم خوبه و مامان باعث ناامیدی ـم میشه. به خاطر ژن ها. لذا باید خیلی تلاش  کنم انگاری تا اثر ژن ها رو کاهش بدم.چرا هرچی ژن مزخرفه من گرفتم؟ اون خوباش رفته برای بقیه؟ :/ نوش جون شون اما میتونستم آت و آشغال هاشو نگیرم.

رو مود تلاش و جبرانم،حتی اگر نتیجه نده راضیم،حالم رو خوب میکنه. هدفم اینه همه شون رو به ثمر برسونم و دنبال نتیجه ی خوب باشم. خداروشکر. همه اینطور باشن الهی.