نیاز دارم خودم رو ببخشم،که حقا سزاوار ببخششم. نیاز دارم کمتر احساس آلوده بودن بکنم،کمتر احساس لوزر بودن در همه ی ابعاد بکنم و تنها گناه کار خودم باشم. دلم میخواد گناهی نباشه،یه اشتباهی در گذشته باشه،تو گذشته جا بمونه و دیگه دنبالم نیاد. دلم میخواد دیگه هیچ وقت برنگردم تا ثابت کنم من دختر بدی نیستم،اگر نیستم خوش به حالم و اگر هستم،تلاش میکنم نباشم اما مگه همه اون بیرون خوبن؟ مگه کسی مطلقا خوب یا بده؟ میخوام از بازیی که مامان بابا تراشیدن تا من رو حقیر و قابل کنترل در بیارن بیرون بیام. حتی میخوام احساس زشت بودن بکنم،اما نه همیشه و همواره ((: همه چی در همه. اینکه کدومش غلبه کنه مهمه،اما واقعیت جز این نیست که من همینم که هستم. بذار راحت باشم،تا بقیه هم راحت باشن و زور آدمایی که باعث شرمساری م میشن دیگه بهم نرسه. شاید اول از همه خودم. خلاصه ش اینه دلم میخواد دست از خود بیزاری بردارم. چطوری ش رو نمیدونم. شاید مسیر همیشگی رو طی کنم،بهش فکر نکنم و هر موقع اومد سراغم،ادامه ش ندم. الان هیچ کاری از دستم برنمیاد.
انقدر بزرگ شدم که "جایگاه اجتماعی" دیگه قاه قاه خنده نداره. دیگه از من دور و بعید نیست. شاید مهم نباشه البته،نمیدونم. فقط به ذهنم رسید. سه سال دیگه من مدرک کارشناسی دارم البته بهم ثابت شده نمی شه رو هیچی حساب کرد اما خب به هر حال. امیدوارم که آدم باسوادی شده باشم.اما خیلی مسخره ست که تنها هویت من مدرک ِ دستم باشه،خب دیگه چی؟ حس میکنم اگر جواب هیچی باشه،آدم تهی و بی مقداری هستم.باید دنبال چیز بهتری باشم و نشم آدمی که اعتبارش به اعتبار دیگران بنده،به آرم دانشگاهش،به اعتبار محل کارش. دلم میخواد هستی خوبی شده باشم. اما اونقدر بزرگ شدم که از الان کاری براش کنم، نمی دونم چی،شاید تنها کاری که از دستم برمیاد اینه بهترینم رو انجام بدم،هر زمان چیز باارزشی پیدا کردم براش تلاش کنم،اینطور دیگه جای ملامت هم باقی نمی مونه،هر چه قدر عقل داشتم ازش استفاده کردم.
گفتم توان تلاش کردن ندارم؟ حرف زشتی زدم. تلاش میکنم همه چی رو بهتر کنم،این بار نه فقط درسم. همه چی. نیاز به زمان دارم و حال بهتر،نیاز به اینکه کمتر خودم رو سرزنش کنم.
شاید نوشته باشم که هدیه ی تولدم یه سه تار معمولی بود.از اون قشنگ های هاتف ملک شاهی نبود،اما دیگه ساز من شده،دیگه هستیزه شده و حتما که زیبا میشه اگر بخوام. خواستم بگم آدم وقتی سازش رو دست می گیره و امتحانش میکنه،معشوق معنی گسترده تری پیدا میکنه.حس میکنم سازم شده هدیه ای که قراره بهم یاد بده زیباتر احساساتم رو بیان کنم،زیباتر واِژه ها رو درک کنم. اصلا به به.