Ethical issue

احساس می‌کنم مداخله تو مسئله‌ی «نقاله» نقض حریم خصوصی و آزادی افراده. لذا باید احساساتم رو کنترل کنم و فقط شنونده باشم. اما هنوز بابتش خیلی مطمئن نیستم. فقط فکر میکنم حالت مطلوب همینه. مسئله‌ی نقاله اینه:

عین. که یک جوجه‌ی بیست ساله‌ست (ببین چقدر پیرم که آدم بیست ساله پیش چشمم کوچولوئه) به امین علاقه‌مند شده. یکساله که می‌دونم:)) ولی به روش نیاوردم. عین. همونطور توی دامش افتاده که من، ولی خب من ازش بزرگترم، یه چپ مذهبیه لذا عاشقش نشدم هیچوقت :))) من به آدمها میگم «دوستت دارم» اما به طور موازی مرزهام رو هم دیکته می‌کنم. هیچوقت سیچوئیشین شیپ برام پیش نیومده. اما امین نمی‌فهمه این رو، سنش کمه و عین. گرفتارش شده... عین. نمی‌فهمه آدمی که وارد سیاست میشه زندگی عاطفی‌اش رو باخته. نمی‌فهمه آدم مذهبی یکی مثل خودش رو می‌خواد و پذیرش تفاوت اصلا تو فرهنگ ما نیست و اونم چنین قصدی نداره. مسئله‌ی بدتر اینه امین اصلا از فکر اکسش بیرون نیومده و همین حین بهم می‌گفت میخوام بهش پیام بدم:) دوست داشتم برم بزنم تو گوشش از فرط عصبانیت:)) ولی خب نمی‌تونم چیزی بگم. اومدم به عین. بگم دختر نکن، جوونی، آینده داری، روانت سالمه، فقط خامی. اما می‌دونم که بهم گوش نمی‌ده. میدونم که حالش با امین چیزی ورای فاجعه خواهد شد و زمینش میزنه. برام مثل خواهر کوچیک‌تره که سعی می‌کنم ازش مراقبت کنم، نمی‌خوام حال بدش رو ببینم ولی کاری ازم ساخته نیست.

خیلی درد داشت و تحقیرآمیز بود ولی بهش گفتم ما از سمت خانواده حمایت روانی نداریم و سپورت سیستم‌شون همیشه خراب بوده. همه‌ی خوبی‌هایی که دریافت کردی مثل احساس ارزشمندی، باعث شده خلأهات رو با امین پر کنی، برای همین چشمت کور شده :)) و فکر میکنی بهش علاقه‌مندی. من فقط دوستش بودم و به خودم اومدم دیدم...

مسئله حسی نیست که به امین دارم. اینکه ازش خشم دارم مطرح نیست. امین از رابطه‌ی قبلی‌اش عبور نکرده. ذهن بسته‌ای داره و عین. هم اونقدر قوی نیست که مرزی داشته باشه. خودش رو باخته. وقتی حرف می‌زنیم می‌بینم از کلمات امین استفاده می‌کنه، نگارش امین رو تقلید می‌کنه، اون سبک آهنگی رو گوش میده که امین می‌فرسته و از خودش هیچی! نداره. خوبه که آدم رشد کنه ولی عین. خودش رو باخته. انقدر که چون امین مسخره‌اش کرده از سنتور زدن منصرف شده. توی دلم آشوبه واقعا :)

امروز قطعه‌ی ریحان و ساری گلین رو با سه‌تار کار کردم. وقتی ساز دستمه انگار معجزه‌ای رو لمس کرده باشم و برای من باشه:) کاش روزی بتونم یکمی خوب ساز بزنم...

ندارد

به قول نون. یه وقتایی باید بپذیری که هیچ‌کاری نباید بکنی!

با BMI 22.9 ، چهار روز در هفته ورزش قدرتی، رژیم پرفیبر و کم‌چربی، دچار بیماری‌ای شدم که مربوط به آدمهای چاق مفرط، الکلی و کم‌تحرکه که رژیم غذایی پر چربی و کم‌فیبر دارن :)) می‌تونم همین مسئله رو چماق کنم و بکوبم تو سر قانون جذب و این شعارشون که زندگی هرچه راه بخواهی همان را به تو می‌دهد! :))) ناراضی‌ام از اینکه سبک زندگی‌ام رو تغییر دادم؟ خیر. دیگه چاق نیستم، هرلباسی دلم بخواد می‌پوشم و از بدنم خجالت نمی‌کشم. تغذیه‌ و ورزش باعث شدن خیلی چیزها تغییر کنه و من همچنان شکرگزارشون هستم. این چیزهایی که الان دارم رو قبلا هیچ‌وقت نداشتم! الان چیزی رو دارم که قبلا برام حسرت بود. این بیماری الان نمی‌تونه خرابش کنه. این یک فکته که دارم مغلوب ژن‌های معیوبم میشم :)) معتقدم روزی که از خونه برم، روانم سالم‌تر و بدنم سالم‌تر خواهد بود.

روند تشخیص و درمان این بیماری زمان‌بره. خیلی هم زشته. کل شب عصبانی و غمگین بودم. تازه تصمیم گرفته بودم برم ماک بدم ولی دیگه اینطوری شرایطش رو ندارم... اون دختره مریم بهم تشر زد، از دستش ناراحت شدم ولی راست می‌گفت. بهم گفت اگر میخوای به دهن آدم‌هایی نگاه کنی که بهت میگن نمی‌تونی هیچکاری بکنی، ناامید بشی و هیچ‌کاری نکنی تو اصلا آدم این راه نیستی. بشین خونه. الان به خودم میگم هستی تو آکواردترین شرایط و رزومه و معدل رو نداری. حتما راهی هست. به خودت بیا، همین غری هم که میزنی نزن، بیشتر کار کن :)))

فردا میرم تهران برای اون همایشه :) دعوت‌نامه دارم *ـ* بیمارستانی که نوبت دکتر دارم هم نزدیکشه. ابتدا عزتمندم و بعد تحقیر خواهم شد.

من همه‌ی زندگی با بیماری نورولوژیک زندگی کردم و حالا می‌فهمم بیماری‌ها هم طبقاتی‌ان و مشکلات نورولوژیکی من طبقه‌ی اشراف بودن. الان مشکلی دارم که ظبقه‌ی محروم دردهاست. از امسال باورش برام سخت‌تر شده که همه عاشق‌شدن زندگی‌شون رو عوض می‌کنه، من بیماری. بالای سر هر تصمیمم وایساده.

توی مطب یه خانومی رو دیدم. تازه عروس. جیلینگ‌جیلینگ النگو. گرد زندگی متاهلی نشسته بود روی چهره‌اش. من؟ موهام رو آلمانی بافته بودم و پایینش رو کش خرسی بسته بودم. کفش عروسکی هم پوشیده بودم و تنها اقدام بزرگسالانه‌ام تینت بود. خانومه گفت بیست‌وپنج ساله‌ام و من پشمام ریخت. من خجسته و گردن‌نگیر، اون آدم همسن منه!! چرا این شکلیه :))

تولد نون. نزدیکه. از دوست‌هاییه که بی‌نهایت دوستش دارم. از اون آدم‌هاییه که از رفتار و منشش هم لذت می‌بری! با من خیلی مهربونه. از اون خانواده‌های واقعا اشرافی تهران هستن، حتی یکبار هم معذب نشدم. هیچ حرفی نمیزنه. امیدوارم آدم‌های سالم بیان دورش، همسر خوبی انتخاب کنه، بچه‌های نازی داشته باشه و کارش خوب پیش بره. انقدر خوبه که لیاقت همه‌چیز داشتن رو داره...

ندارد

شفا توی پذیرشه و بخش بزرگی از رنج من به مقاومت در برابر این حقیقت برمیگرده که the door's already closed. هیچ‌وقت نداشتم و نخواهم داشت. باید بپذیرم که هرلحظه‌ی عمرم رو پشت این در هدر ندم. اینطور نیست که برم توی آینه و این رو با خودم تکرار کنم. دارم هرروز باهاشون زندگی می‌کنم. تو هرثانیه‌ای که باهم دعوا می‌کنیم، توی هر موقعیتی که احساس تنهایی می‌کنم، همه‌ی وقت‌هایی که از دست‌شون عصبانی‌ام اگر می‌پذیرفتم که the door's closed زودتر مووآن می‌کردم. قبلا فکر می‌کردم آدم فقط وقتی عاشق کسی میشه و باید رابطه‌اش رو قطع کنه انگار که باید دوست‌داشتن اون آدم رو با چاقو از تک‌تک سلول‌هاش بیرون بکشه، اما این هم همینه :) آدم تا آخر عمرش، در عمیق‌ترین لایه‌ی وجودش می‌خواد احساس دوست‌داشته‌شدن بکنه. من باید بپذیرم که اینجا جایی برای من نیست. تنها راهی که وجود داره هم همینه که هرچه‌زودتر از خونه و این شهر برم.

وقتی داشتم با خودم کلنجار می‌رفتم که یه چیزی بهش بگم چشمم خورد به این نوتی که چسبونده بودم روی دیواره‌ی میز تحریرم:

“Remember to look up at the stars and not down at your feet. Try to make sense of what you see and wonder about what makes the universe exist. Be curious. And however difficult life may seem, there is always something you can do and succeed at. It matters that you don’t just give up.”

وقتی داشتم قدم میزدم تا به آزمایشگاه برسم به همه‌ی حرف‌های مامان فکر می‌کردم. که اگر برم پیش تراپیست سعی می‌کنه این غدد سرطانی رو از روانم بکشه بیرون. از خودم پرسیدم اصلا خوب میشم؟ خب آدم که بی‌غم نمیشه هستی جون.

اینجایی که من ایستادم هیچ امیدی نیست. مدارکم رو گرفتم، دارم رزومه جمع می‌کنم و کل زندگیم تو حالت نزدیک رفتنه، اما به اینکه بیخیال بشم برم سر کار، به اینکه کنکور ارشد بدم، به اینکه تغییر رشته بدم فکر می‌کنم. به این خونریزی و آزمایش و معاینه‌ها فکر می‌کنم که قراره تا کجا به قهقرا برم. :))

شاید همه‌ی این سال‌ها نه. اما یکساله که برای بدنم کارهای خوبی انجام دادم. رژیم خوبی رعایت کردم، ورزش کردم، سبک زندگی‌ام رو تغییر دادم. حتی لذتش هم بردم :) و بیماری‌هایی که میاد سراغم؟ چاقی، الکل، سیگار، دراگ، سبک زندگی کم‌تحرک! وات د هل؟ :))) سوءتبلیغ شدم برای هرکسی که بخواد زندگی‌اش رو سالم کنه که.

هربار که سرم رو می‌گیرم پایین خون می‌بینم. اما بیشتر حس می‌‌کنم روانم به قیژقیژ افتاده. همه‌اش تصویر خودم که ناتوانه میاد توی ذهنم. امیدوارم روان‌تنی باشه و دکترها الکی هشدار داده باشن و ترسیده باشن. :))

گاهی خواب می‌بینم برگشتم دبیرستان و همه‌ی نمراتم رو خوب کردم. برگشتم به عقب، کنکور کارشناسی‌ام رو خوب دادم. برگشتم عقب خوب درس خوندم و معدل کارشناسی‌ام رو نجات دادم. بعد ناراحت میشم که خوابه. امروز سر ریدینگ گوش خودم رو گرفتم و گفتم زن، حالا درستش کن!

از استرس اوضاع فیزیکی‌ام دوباره ریزه‌خوار شدم. درست شده بودما. درس هم نخوندم. بعد به خودم گفتم هستی جون این زندگی آدم قوی‌تر می‌خواد، لطفا به خودت بیا. دوباره شروع کردم.

دوست داشتم برم آمریکای شمالی ولی ماه بلنده و دستم نمیرسه ظاهرا :)) همینطور دانشگاه خوبی هم نمی‌تونم برم. اما من باید برم. اینجا می‌میرم.

ندارد

امروز صبح به خودم گفتم هستی از خودت الهام بگیر. از زنی در خاورمیانه بودن!

شاید روزی داستان زندگیم چیزی غیر از جنگیدن بود. اما مگه ما جز جنگیدن و غالبا نرسیدن، چیز دیگه‌ای دیدیم؟

به خودم اومدم و دیدم چقدر خسته‌ام از اینکه تنها دستاوردم survive بوده. این آدم رو راضی نمی‌کنه، چون گذشته می‌گذره و تو فقط دست‌های خالی‌ات رو می‌بینی...

توی کاغذی که برداشتم تا عصبانیتم رو بنویسم نوشتم: شما وسع‌تون به تصور آرزوها و آینده‌ی من هم نمی‌رسه...

هزار تکه شدم. تقریبا هرتلاشی که کردم توی این یک سال باطل شد :) احساس می‌کنم هیچی ندارم. اما همه‌ی هزارتکه‌ام رو جمع کردم که دست این آدمهای زشت و ظالم نیفته.

به خودم گفتم باجان چی بهت گفته بود؟ مثل یه توپی باش که هرچی محکم‌تر زمین می‌خوره بالاتر میره.

باید هربار بفهمم اوضاع اینجا چقدر خرابه که با کاهلی و افسردگی فرصت‌ها رو از دست ندم. به قول الف. تو هنوز ذهن باکره‌ای داری که از رفتارها و وقایع شوکه میشی :))

الان صفر ِ صفرم و هنوز تکرارکردنش باعث میشه گریه‌ام بگیره. ولی به خودم گفتم هستی تو یک زن خاورمیانه‌ای هستی که جنگیدن یک مهر ابدی توی شناسنامه‌اشه. اگر روزی تونستی آدمی رو از جنگ نجات بدی و در صلح بهش چیزی هدیه بدی، برنده‌ای. چه خودت چه زن دیگه‌. اما حالا وقتش نیست مثل یک کودک پنج‌ساله پاتو بکوبی روی زمین.

دختر درونم که می‌جنگه ازم ملتمسانه می‌خواد نبازم و کاری کنم، راهی پیدا کنم. می‌کنم.

باید عصبانی میشدم، بهم برمی‌خورد تا یکبار دیگه به خودم یادآوری کنم هیچ‌کس حق نداره باهام چنین برخوردی داشته باشه و ردفلگ‌ها رو جدی بگیرم. اما هستی جون زندگی همینه و خوب و بد آدم‌‌ها درهمه. یکم که آروم شدی، از خودت بپرس کدوم‌ها قابل تحملن و کدوما رفتنی بودن.

اگر اخلاق حرف‌نزدنم رو ترک کنم خوب میشه.

ندارد

کاش آدمیزاد قابلیت disappear شدن داشت.

خلاصه‌ی هرچیزی که می‌خواستم بنویسم و پاک کردم it hurts. I'm in pain بود. برای خودم هم تکراری.

میشد از ورزش‌کردنم، سختی درس‌ها، روزهای مهاجرت و آدمها حرف بزنم. میشد زندگی‌ام سخت باشه و من مشغول ساختن. ولی الان؟ یه مدت می‌گذره، به نوشته‌هام برمیگردم و از خودم می‌پرسم چرا انقدر غمگین بودم؟

هرروز که بیدار میشم یک سطل فلاکت خالی می‌کنن روی سرم و من مذبوحانه می‌پرسم از این بدتر هم میشه؟ و زندگی روی بدترش رو بهم نشون میده.

چیزهایی که ساختم رو دارم از دست میدم. از چیزهایی که برام بدیهی بودن دارم محروم میشم. همه‌ی این سختی لعنتی یکساله داره میشه داستان زندگیم که منتهی به نتیجه‌ی خاصی جز شکست نمیشه. فقط رویای رفتن بود که من رو سرپا نگه داشته بود و همین هم داره خط می‌خوره.

از خودم می‌پرسم چطوری بگذرونم؟ و جوابی ندارم. می‌دونم بارها این سوال رو از خودم پرسیدم و گذشته. ناتوانی الانم بابت همون روزهاست. بهم اطمینان خاطر نمیده.

دوست دارم از دست آدمها قایم بشم. که ناراحتم نکنن، که اذیتم نکنن. که بیشتر ناامید نشم از کمک‌خواستن و جوابی نگرفتن. انروا تنها چیزیه که طالبشم. همون هیچی.

با دو تا هندوانه زیرِ بغل، با همین جان لاغر و زردم فکر کردم که می شود جنگید، فکر کردم فقط خودم مَردم مردِ بیزار خسته از بیداد

ندارد

امروز برای اولین‌بار لیسنینگم رو ۸ شدم ^ـ^ اگر این نمره رو سر آزمونم بگیرم دیگه هیچی منو از ۷ پایین‌تر نمیاره :)) اما والد سرزنشگر درونم میگه: تو شهریور نمره‌ات ۶.۵ بود، خودت رو گول نزن، بالاتر از این هم نخواهی گرفت. بالغ درون؟ اگر درست تلاش کنی نمره‌ی نزدیکی می‌گیری. همه‌چی به سطح آزمون نیست دقتت بالاتر رفته و آشناتری! مثلا دوبار تمام سوالای مپ رو جواب دادی درحالیکه تا قبلش همه رو اشتباه جواب می‌دادی! به هرحال، خوشحال شدم.

چشمام انقدر ضعیف شده که وقتی عینک نمیزنم همه‌چیز تاره و سردرد و سرگیجه می‌گیرم. الان هم که دارم با گوشی تایپ می‌کنم درست نمی‌بینم و اذیتم! :))) یکسال آیلتس خوندن. اعتیاد به سریال How I met your mother? آره خب. ژنتیک معیوب هم دخیله البته.

از ماجراهای تولدم و طوری که گریه کردم و درهم شکستم به خودم گفتم هستی قلبت باید یک سایز بزرگ بشه. باید ظرفیتت رو زیاد کنی، زندگی الانت آدم قوی‌تری می‌خواد. همینطور هم داره میشه.

بیست‌و‌پنج‌ سالگی‌ام چه شکلیه؟ خودم رو بزرگ‌تر به حساب میارم. چیزهای بیشتری به من مربوطن و شجاع‌ترم! سعی می‌کنم روی مرزها و حقوقم بیشتر پافشاری کنم. اعتمادبه‌نفسم هم به خاطر ورزش خیلی بیشتره. هرچند هنوز به خودم احساس چاق‌بودن دارم ولی واقعا سالم‌تر، خوش‌هیکل‌تر و قوی‌تر شدم:))))

الان رو مود خشمگین خودمم. وبلاگ دوست وبلاگی‌ام رو از توی بوک مارک‌هام پاک کردم و تصمیم ندارم بهش جواب بدم. این اقدام متقابل از من بعید بود. با دو نفر قطع ارتباط کردم. البته که به سختی امین نبود. دیگه نمی‌شینم یه گوشه کسی ناراحتم کنه و مثل بچه‌دماغوهای توسری خور باشم. ناراحتی‌ام رو ابراز می‌کنم. الان از خودم می‌پرسم هستی چرا توقع نداشته باشی؟ اگر توی رابطه‌ات تلاش کردی، چرا انتظار نداشته باشی متقابل باشه؟ اگر به آدمها احساس ارزشمندی میدی، اونها هم باید جایی برادری‌شون رو ثابت کنن. اگر نتونی به دوستت اعتماد کنی فایده‌اش چیه؟ چطوری بهش دوست میگی؟ عصبانی‌ام که دلم رو شکستن و بهم احساس ناامنی دادن. این برخوردها ساده نیستن. من همیشه آدمی نیستم که پشت این تصمیمات وایسم. بدیش اینه.

امروز دوستم گفت دوست‌پسرش ازش خواسته تمام فالورهای پسرش رو پاک کنه و با همه‌شون قطع ارتباط کنه. حتی حق نداره برای هیچ مذکری ری‌اکشن قلب بذاره. اون هم اینکارو انجام داده ولی چون پسر بدبین و شکاکی بوده باز هم کات کردن. بیشتر از اینکه با دوستم همدلی کنم توی دلم عصبانی بودم که وات د هل؟ چقدر بیشعورین. مگه آدمها بازیچه‌تون هستن که یه روز از خواب بیدار شید و بدون هیچ توضیحی بلاک‌شون کنید؟ هیچ فکر کردید چی بهشون خواهد گذشت؟ دست کم توضیح رو بهشون بدهکاری. من توقع ندارم همه مثل هم فکر کنن. مثلا رعنا هم دوست جنس مخالف نداره و از پارتنرش هم چنین توقعی خواهد داشت. کاملا اوکیه و خب به من هم مربوط نیست :)) اما چون مخاطب چنین رفتاری بودم، عصبانی‌ام می‌کنه چرا با آدم‌ها مثل یک شی رفتار می‌کنید و مسئولیت‌پذیر نیستین؟ از کرده‌ی خود پشیمانه ولی اون حس ناامنی از دل آدمها مثلا من نمیره. من کاری با عقیده‌ی آدمها ندارم. ولی بابت دلی که توی دستت داری و بهش باور بودن دادی (در هر سطحی) مسئولی. هیچ‌کس من رو اندازه‌ی امین بی‌هیچ و مفلوک نکرده، اما هیچ‌وقت به خودم اجازه ندادم آنی ترکش کنم. اگر بزنی دست کسی رو بشکنی، میتونی حساب کنی حدودا چقدر بهش درد وارد کردی و آسیب زدی، ولی دل آدمها رو هیچ‌جوره نمیشه.

این روزها به بابالنگ دراز فکر میکنم. بخش گناه‌آلود دلم میگه ایشالا دلش برام تنگ بشه، ناتوان بشه و پیام بده. بخش معمولی دلم میگه برو خدا شفات بده. تو حتی دوست نداری صورتش هم نگاه کنی. از فکرها و عقاید و حتی عکس پروفایلش چندشت میشه! تو فقط احساس تنهایی می‌کنی و اون امنیت رو به بابالنگ‌دراز پیوند زدی. پاشو یه صلوات بفرست و ادامه بده :))))

ندارد

امروز قلبم یکبار مچاله شد و مرد که یاد بگیرم زندگیم قراره خیلی سخت‌تر از این باشه. تا حالا این حس رو تجربه کردید که با چشم باز و کاملا هوشیار ببینید که چطور آرزوهاتون می‌میرن و چیزها میرن و هرگز برنمیگردن؟ من امروز تجربه کردم. بعدها اگر زورم رسید و حتی دنیا رو خریدم برای خودم، باز قلبم به امید داشتنش نمی‌تپه.

نفرت‌انگیزترین، تلخ‌ترین و سخت‌ترین روز عمرم تولدم بود:) واقعا توقع نداری انقدر بد باشه. توقع نداری انقدر هیچ‌کسی رو نداشته باشی. هیچ‌کس برای خوشحالی‌ات کاری نکنه :) من فکر می‌کردم همونقدر که تلاش می‌کنم، اونها هم دوستم دارن، ولی نه. :)) آدم سختشه قبول کنه این افراد مشخص واقعا دوستش ندارن. من ارزشمند نبودم و نیستم. عزت نفسم اجازه نمی‌داد این رو بروز بدم. دور خودم پیچیدم، بی‌صدا پر از اشک شدم.

اتفاقایی که افتاد رو فراموش نمی‌کنم. از این بابت که بدونم وقتی رفتم، بدونم این سختی نبودن نیست. من از قبل اینجا هیچ‌چیز نداشتم :)

دوست داشتم یک آغوش بزرگ بهم بگه دوست‌داشتنی و ارزشمندم ولی ازش محروم بودم. این داستان زندگی منه و مطلقا نمی‌تونم تغییرش بدم. برای هرکس یه جوریه و هیچ‌کس فکر نمی‌کنه زندگیش ساده گذشته.

خیلی دردم اومد، خیلی.

ندارد

خدا این دلخوشی‌های کوچیک رو برام نگه داره :)) امروز برای اولین‌بار ریدینگم رو ۷ گرفتم سر از پا نمی‌شناسم. *ـ* احساس می‌کنم زیادی غافلگیر و استرسی نشم، اورال ۷ توی جیبمه.

می‌دونم که نمره‌ی بالایی نیست و فقط قابل‌قبوله و هنوز نمی‌تونم به خودم مطمئن باشم. توی گروه آیلتس هرکی کارنامه میذاره هم استاد داشته هم ساعت مطالعه‌ی بالا. به نمره‌ی ۷ش هم میگفته خراب. اما فعلا این ماکسیمم توان منه. ناراحتم؟ آره. چون الان می‌بینم نمره‌ی بالاگرفتن اصلا سخت نبود. ولی من باید یک سال جون می‌کندم که پایه رو درست کنم، بعد تازه بفهمم برای این آزمون باید چطور خوند. این نیم‌نمره نیم‌نمره پیشرفت‌ها ثمره‌ی همینه. که بالاخره اطلاعات درست پیدا کردم، روش خودم رو پیدا کردم و پیش رفتم.

تاییدیه مدارکم اومد. از آرش مشورت نهایی رو بگیرم میدم به دارالترجمه. تقریبا از آذر جنگ شروع میشه. امیدوارم تا اون زمان نمره‌ی زبانم هم آماده باشه و اولین قلمرو رو با تلفات زیاد فتح کرده باشم! :))) این آخرین تولدم خواهد بود تقریبا (اگر سنگ از آسمون نباره و اسیر نشم) و خب قرار نیست اتفاق خاصی بیفته و برام کاری کنن. نمی‌تونم تولدی که دوستام برام گرفتن رو نادیده بگیرم چون باشکوه‌ترین تولد بود به نسبت بقیه. من فقط نمی‌تونم خوشحال باشم اما قدردانم. اشکالی نداره. اینم زندگی منه و نمی‌تونم خیلی از چیزهایی که دوست دارم رو داشته باشم. بپذیر هستی جون و رد شو.

از استرس دارم به شدت چیت می‌کنم. هی توی آینه نگاه می‌کنم و به خودم میگم چاق. ولی حتی صد گرم هم چاق نشده بودم. دوباره رژیم جدید رو شروع خواهم کرد. حتی راهی پیدا می‌کنم وقتی رفتم هم ورزش و رژیم رو ادامه بدم. همه میگن مبلغ بورسیه خیلی کمه ولی فکر کنم نمیشه حداقل‌ها رو مقایسه کرد...

ندارد

دارم برای نشریه‌ی دانشکده مقاله آماده می‌کنم و حتی نمی‌دونم گواهی‌اش تا وقتی می‌خوام رزومه‌ام رو بفرستم بهم میرسه یا نه. اما حس خوبی داشت :) دوباره چشمم به فرمول‌های پیچیده‌ی مثلثاتی خورد :) دلم براش تنگ شده بود :)) احساس می‌کنم ذهن خلاقم به ریاضیات تعلق داره. فکر کنم بیشتر برای دل خودم اینکارو کردم تا رزومه. حس خوبی داشت. حال دانشجوها رو دوست دارم. یکسال گذشته و هنوز برام سخته که اکسپایر شده‌ام و دیگه دانشجو نیستم. امیدوارم مهر سال دیگه دوباره یه جوجه دانشجو باشم :)) موضوع جالبی هم داره.

با علی راجع به شغل حرف زدم و فکر نمی‌کردم نظر اون هم روی شغلی با علاقه‌ی متوسط و درآمد خوب باشه. شغلی که بهت اجازه بده خونه‌ی بهتری اجاره کنی، ماشین بخری و سفر بخری بهتر از شغلیه که توش درآمد کمی داری و زندگیت توی استرس و فشار میگذره. باید بیشتر تحقیق کنم و کتاب بخونم، هیچی نمی‌دونم اما فعلا ترجیحم اینه آزمونم رو بدم و دنبال شغلی با درآمد متوسط بگردم و تهران بمونم. وقتی از اینجا رفتم، حین ادامه تحصیل با فراغ بال بیشتری راجع بهش میخونم. (من که میدونم آزمونم رو بدم میرم دنبالش و آدم به تعویق انداختن نیستم :))) )

دو روز پیش برای اولین‌بار لیسنینگ‌ام رو 7.5 گرفتم. البته دیروز یک نمره افت کردم که این نمره برام قله بمونه :)) اما امروز رفتم جلوی آیینه و در رابطه با موضوع مشخصی حرف زدم. برای خودم موضوع سختی بود. نمی‌تونستم باهاش مواجهه‌ی فارسی داشته باشم. یک سال تمامه دارم از زیربار حل‌کردنش درمیرم :) تا آخر عمرم زبان‌آموزی رو ادامه میدم. هرچقدر بیشتر یاد می‌گیری بهتر میتونی احساساتت رو توصیف کنی و خیلی چیزها گسترش پیدا می‌کنن برات. صرفا اینکه باید آزمون بدی و کل پروسه‌ی اپلای‌ات برمیگرده به نمره‌ی زبانت بده :))

مدرکم برای ترجمه آماده‌ست. باید از الان بدم که به خاطر فوری‌بودنش نخوام پول اضافه‌تری بدم. همچنان معتقدم خیلی اشتباه می‌کنم بابت حذف‌کردن اون کشور نازنین از گرینه‌هام. دارم مثل یک ترسو که دنبال انتخاب ایمنه تصمیم می‌گیرم؟ پسر من واقعا به آرامش و پناه‌گرفتن نیاز دارم، اشکالی نداره اگر chicken باشم :)))

می‌دونی چی بده؟ اینکه دیگه هیچی از رابطه و دوست‌داشتن یادم نیست انگار :) برام بیگانه‌ان. وقایع غیرمهم روزانه‌ات رو به اشتراک بذاری؟ اوووف، خب که چی! وقتی شرایط برات سخته حمایت عاطفی بگیری؟ اووف، حالم بهم میخوره از وابسته و نیازمند بودن. جدایی درد داره؟ آره، یادمه که درد داره. مگه احمقی وقتی می‌دونی نمیشه واردش میشی؟ لحظه‌های خوب؟ سنت کمه، عقل نداری راحتی. بعدا برات چندش‌آور میشن :))) توی خاطراتم هیچ‌چیزی پیدا نمیشه انگار. نمی‌تونم آدم‌هایی که از من کوچیک‌ترن رو درک کنم توی این مورد. همسن‌ و سال‌های خودم؟ بزرگترها؟ ببین من می‌دونم این خوبه ولی ندارمش. :)))

ندارد

پاییز اومده :)

اینکه تولدم پاییزه رو دوست دارم. اینکه توی مهر به دنیا اومدم رو هم دوست دارم. چیزهایی که دوست ندارم؟ هیچ‌وقت روز تولدم خوشحال نبودم. هیچ‌وقت جشن خوبی نداشتم. به این فکر می‌کنم اگر سنگ از آسمون نباره و باز همه‌چیز به هم نخوره این آخرین تولدمه که اینجام :) همیشه اکتبر یا دانشگاه خواهم داشت یا تطعیلاتم تمام شده و سر کارم. دیگه همه‌اش اینجا نیستم. خونه‌ام جای دیگه‌ایه. دیشب بهش فکر کردم و توی دلم یه جوری شد. اما نتونستم گریه کنم.

آخر هفته برام تولد گرفتن و سرتاسر جشن من احساس پرنسس بودن داشتم. هدایای باارزشی گرفتم :) یک جورایی انگار اولین بار بود حس میکردم کسی برام کادو گرفته، اما نه با عجله و از سر رفع تکلیف و زشت نباشه! فکر کرده، من رو دیده و هزینه کرده :) آر. برام چیزی نوشت. همه‌چیز خیلی legendary بود :) خوشحال بودم اما نمی‌دونم چرا احساس واقعی‌بودن نداشت. انگار یک بخشی از وجودم که متعلق به اون آدمها بود، دروغ بود. توی pms بودم. اینکه آدم توی تولدش توی این بازه باشه یک میدل فینگر از کائناته :)) اما به هرحال شکرگزار این زندگی‌ام که هیچ‌چیز بهم بدهکار نبود اما دوست‌های خوبی داد که دوستم داشته باشن :) من پیش‌شون هستی‌ام که همه‌ی تلاشش رو می‌کنه. پر از خطا و ردفلگه اما این دوست‌داشتنی‌ترین ورژن هستی‌ه که دوست دارم باشم.

مدت زیادیه که درس نخوندم. خیلی سخته هرچهار اسکیل رو کار کنی هرروز. یک ماه زمین میذاری باید از اول شروع کنی و مغزت شیفت دلیت شده :)) از استرسش دارم خفه میشم. نمی‌تونم برنامه‌ریزی کنم. خودم رو بستری کردم با سریال و هرز رفتن توی تلگرام. خیلی هم دارم میخورم. هرچقدر دوست‌هام اشاره کردن لاغر و کمرباریک شدم، الان با این حجم کربوهیدرات و قندی که بی‌علت بلعیدم خودم رو شبیه کدو تنبل می‌بینم :)))

خاورمیانه هرروز داره جای وحشتناک‌تری برای زیستن میشه. انگار یه موجود ناشناخته و شیطانی هرروز با چنگ‌های خون‌آلود میاد جلوی چشمم و با قهقه میگه هم جون‌تون رو می‌گیرم، هم خونه‌تون، هم زندگی‌تون. توی دستاش قلب‌هاییه که از سینه کنده، درسته مال من توی سینه‌ام می‌تپه اما وقتی فشارش میده، وجود من هم درد می‌گیره.

اتفاقی توی کافه طهرونچی لعنتی با امین برخورد کردم :) هزاربار خودم رو لعنت کردم. چقدر این مرد توی یک ساعت هم تونست حالم رو بگیره :) عین.س داره له میشه زیر بار مقایسه‌ی خودش با امین و این رو متوجه میشم. مثل من داره خودش رو با تعفن یکی میدونه چون به اون اندازه کتاب نخونده و ساز نزده و آدم حسابی نیست. سعی نکردم خیلی صافکاری کنم یا بگم چرا این احساس شت رو داری. فرقی نمی‌کنه امین یا گلابی، توی زندگی همه‌مون یکی میاد که چنین حسی بده. بهش گفتم باید بپذیریم که زندگی همه‌مون داستان‌‌های متفاوتی داره. همه‌ی وقتی که دیگران صرف ساختن آینده و روان‌شون کردن رو ما صرف مقاومت و تاب‌آوری کردیم. فقط تحمل کردیم که بگذره و معلومه که هیچ‌چیزی به دست نیاوردیم جز خودمون که زخمی آواره. اما این نباید باعث بشه که خودمون رو هیچی ببینیم. مسیرهای مشخصی هست که بعضی‌ها با بنز میرن و ما با پای پیاده :)) هرچه زودتر بپذیری که هیچ‌چیز این جهان عادلانه نیست زودتر برای زندگیت کاری می‌کنی :)) و رها می‌کنی بره. رها کن بره رئیس :)))

هنوزم یه بخشی از وجودم دلش میخواد تهران بمونه. بره دانشگاه. درس بخونه. کار بهتر پیدا کنه. خودش رو بسازه. بمونه. این بخش از وجودم صرفا به بدبختی میگه اشکالی نداره و هنوز نفهمیده این آرزویی نیست که بهش برسه و let it go :)))

ندارد

وقتی بزرگ میشی بیشتر می‌فهمی موقعیت‌هایی هست که «الان وقتش نیست» مطرحه. قدم بعدی اینه تشخیص بدی دقیقا الان وقتشه و باید سختی‌اش رو به جون بخری. امشب یک موقعیت ِ الان وقتش نیست برام پیش اومد.

سفرم با ر. باعث شد بفهمم باید مربی‌ام بمونه و یک قدم ازش عقب کشیدم. توی how i met your mother دیدم که چقدر راحتن بتد از یک دیت اگر از طرف خوش‌شون نیومد صادقانه بگن و خودشون رو آزار ندن. منم دوست داشتم به ر. بگم ما باهم خاطره‌های خوب و ارزشمند داریم، اما فکر نمی‌کنم بتونیم دوستای خوبی باشیم. و ازش فاصله بگیرم!! به حدی اعصابم رو خورد کرد و همه‌چیزش ردفلگ بود که دائم منتظر بودم بگم من رفتم خدافظ :)))) اما امشب کلی بهش دلداری دادم که توی مسیرش ثابت‌قدم باشه. چرا؟ چون اون هم مثل من زنیه که توی این شهر زندگی کرده و مثل مردم شهرش نبوده. برای من «زنان برای زنان» اهمیت داره و اگر ببینم کسی میخواد مثل من از این همه نتونستن و سیاهی خلاص بشه، همه‌ی تلاشم رو براش میکنم.

چرا ازش عقب کشیدم؟ چون برای من صفت لجبازی رد فلگه! اون آدم رو برام به یک فرد غیرقابل اعتماد و غیرمنطقی تبدیل می‌کنه. آدمی که تحت شرایطی کار درست رو انجام نمیده و ممکنه بهت آسیب بزنه. وقتی کسی لجبازه پیش چشمم نادان و نابالغه. نمیگم من خوبم، میگم لجبازی چیزی نیست که ازش چشم‌پوشی کنی و بعضی تصمیماتش صرفا لجبازی با خانواده بوده تا شجاعت تغییر!

خیلی به غذا خوردن گیر میداد و کلافه‌ام کرده بود. من روی غذای سالم حساسم و معتقدم بدنم سطل زباله نیست. وقتی توی جهان سوم زندگی می‌کنی، نمی‌تونی بیخیال باشی، یه جایی یقه‌ات رو می‌گیره. من برای هیکل الان و سالم‌تر شدنم تلاش کردم. مسخره‌ام میکرد. به انتخاب غذا و خوراکی‌ام ایراد می‌گرفت و تحقیر می‌کرد. هی اصرار میکرد از خوراکی اون بخورم. زن، خارج شو از من! مگه من به تو میگم اینا آشغالن که میخوری؟ :)) تو مربی‌ای خیر سرت :)) زشته آدم انقدر دخالت کنه.

کل کارای دانشگاه رو من انجام دادم. نشسته بود یه گوشه و خودشو باد میزد. عصبی شدم. چرا برای کار اون من داشتم دوندگی می‌کردم؟ انقدر خانواده‌ام من رو تنها گذاشتن که... :) خودشو لوس میکرد، دست‌و‌پا چلفتی بود و خیلی ادایی. خیلی دیگران رو مسخره میکرد. اصلا فکر نمیکردم چنین آدمی باشه.

نمیگم من خودم، اما خوبی‌وبدی‌های ما باهم همخوانی نداره :))