وقتی بزرگ میشی بیشتر می‌فهمی موقعیت‌هایی هست که «الان وقتش نیست» مطرحه. قدم بعدی اینه تشخیص بدی دقیقا الان وقتشه و باید سختی‌اش رو به جون بخری. امشب یک موقعیت ِ الان وقتش نیست برام پیش اومد.

سفرم با ر. باعث شد بفهمم باید مربی‌ام بمونه و یک قدم ازش عقب کشیدم. توی how i met your mother دیدم که چقدر راحتن بتد از یک دیت اگر از طرف خوش‌شون نیومد صادقانه بگن و خودشون رو آزار ندن. منم دوست داشتم به ر. بگم ما باهم خاطره‌های خوب و ارزشمند داریم، اما فکر نمی‌کنم بتونیم دوستای خوبی باشیم. و ازش فاصله بگیرم!! به حدی اعصابم رو خورد کرد و همه‌چیزش ردفلگ بود که دائم منتظر بودم بگم من رفتم خدافظ :)))) اما امشب کلی بهش دلداری دادم که توی مسیرش ثابت‌قدم باشه. چرا؟ چون اون هم مثل من زنیه که توی این شهر زندگی کرده و مثل مردم شهرش نبوده. برای من «زنان برای زنان» اهمیت داره و اگر ببینم کسی میخواد مثل من از این همه نتونستن و سیاهی خلاص بشه، همه‌ی تلاشم رو براش میکنم.

چرا ازش عقب کشیدم؟ چون برای من صفت لجبازی رد فلگه! اون آدم رو برام به یک فرد غیرقابل اعتماد و غیرمنطقی تبدیل می‌کنه. آدمی که تحت شرایطی کار درست رو انجام نمیده و ممکنه بهت آسیب بزنه. وقتی کسی لجبازه پیش چشمم نادان و نابالغه. نمیگم من خوبم، میگم لجبازی چیزی نیست که ازش چشم‌پوشی کنی و بعضی تصمیماتش صرفا لجبازی با خانواده بوده تا شجاعت تغییر!

خیلی به غذا خوردن گیر میداد و کلافه‌ام کرده بود. من روی غذای سالم حساسم و معتقدم بدنم سطل زباله نیست. وقتی توی جهان سوم زندگی می‌کنی، نمی‌تونی بیخیال باشی، یه جایی یقه‌ات رو می‌گیره. من برای هیکل الان و سالم‌تر شدنم تلاش کردم. مسخره‌ام میکرد. به انتخاب غذا و خوراکی‌ام ایراد می‌گرفت و تحقیر می‌کرد. هی اصرار میکرد از خوراکی اون بخورم. زن، خارج شو از من! مگه من به تو میگم اینا آشغالن که میخوری؟ :)) تو مربی‌ای خیر سرت :)) زشته آدم انقدر دخالت کنه.

کل کارای دانشگاه رو من انجام دادم. نشسته بود یه گوشه و خودشو باد میزد. عصبی شدم. چرا برای کار اون من داشتم دوندگی می‌کردم؟ انقدر خانواده‌ام من رو تنها گذاشتن که... :) خودشو لوس میکرد، دست‌و‌پا چلفتی بود و خیلی ادایی. خیلی دیگران رو مسخره میکرد. اصلا فکر نمیکردم چنین آدمی باشه.

نمیگم من خودم، اما خوبی‌وبدی‌های ما باهم همخوانی نداره :))