بهتر

امروز با میم.الف به شاه گلی رفتم.مثل روز اولی که رفتم کلاس اول، مثل روز اولی که رفتم مدرسه تیزهوشان، مثل روز اول دانشگاهم، ذوق داشتم که شاه گلی رو می بینم. دریاچه ی زیباش، درخت های صد ساله ش، اون چای و باقلواش، بامش که میشد یه نمایی از شهر رو ببینی... من با وجود ترسم از ارتفاع، خیلی دوست دارم شهر رو از ارتفاع ببینم،کوچیک شدن چیزهای روزمره ی بزرگ، برام خیلی پرمعنان و باعث میشن حس آرامش بگیرم.تا غروب آفتاب نشستیم و دیدیم که خورشید به نجابت رفت پشت ابرها و بارونی هم بارید. باد داشت ما رو با خودش همسفر می کرد و از شدت سرما احساس سرماخوردگی دارم و این سوال وحشتناک که یعنی کرونا گرفتم خوره ی روحم شده.من سفرنامه نویس خوبی نخواهم شد،چون نتونستم جزئیات دقیق و کلیات جامعی از این روزها بنویسم. چون خیلی جاهای دیدنی رو ندیدیم و من یه تنبلم و خب از هر جایی که شلوغ باشه هم پرهیز کردیم... اما من فقط از درونیاتم نوشتم،وارد هر مکانی که شدم. چشم هامو بستم، نفس های عمیق و آهسته کشیدم و شروع کردم به خیال بافی. پای زمان رو وسط کشیدم، با آدما داستان ساختم و برای هر بنایی تاریخش رو بازخوانی کردم. نکته ی قابل توجه اینجا اینه که مردمش باهم در صلحن. مسیحی ها و باقی ادیان و اندیشه ها. حتما قضاوت ها و چیزهایی هم هست اما اینکه شنیدم برخورد خوب و عادیی دارن برام قشنگ بود. ظاهرا هتل ما منطقه ی مسیحی نشینه اما خب من جز کلیسا هیچ چیز دیگه ای ندیدم. حتی از خود کلیسا فقط ورودی ش رو دیدم و مکان گنگی بود. راستش اونقدر طرفدارش نیستم که برم توش رو ببینم. شاید جای دیدنیی باشه اما احساس امنیتم رو می گیره.شاید راهمون ندن یا... 

من آدم بهتری شدم. همه ی لباس های قشنگم رو جمع کردم،همه ی چیزهای نو رو بار کردم آوردم سفر. به خودم میگفتم هستی جون، انسان میرا، این همه فرار چرا؟ مگه چه قدر قراره زنده باشی؟ شجاع باش، قشنگ باش، به بقیه ی آدم های مقل خودت هم جسارت ِ بودن بده!! برای همین هرچه قدر که تونستم قشنگ پوشیدم. به خودم گفتم قشنگی،قشنگ شدی، طوری به آدما نگاه کن که اونا هم احساس قشنگ بودن بکنن. همه ی آدمای تبریز برام قشنگ بودن و شاید این خوب دیدنه ثمره تلاش شخصی م بود نه صرفا عامل محیطی. نگآ، من عاشق ابی م، عاشق تیپ شم، دماغ عقابی ش برام برندشه!! عاشق یالومم، عاشق تیپشم، اما اونم چهره ش باگ هایی داره،فقط مغزم انتخاب کرده که چشمم قشنگ و جذاب ببینتش. چیزی که کم داشتیم خیلی آموزش ها و مهارت ها بوده،عزت نفس مون بوده... آه مرگ. مرگ ِ تلخ ِ بی رحم ِ رعب آور، تو چه قدر مفیدی برای زنده بودن...

کاش روزی بیام و بنویسم عاشق ِ زندگی شدم. این بهترینه. نمی تونم، مثل همه ی آدما دنیا که نمی تونن مرگ رو دوست داشته باشن اما کمک میکنه زندگی کنن. کاش یه روزی انقدر بزرگوار باشم که خوب و بد زندگی رو ببخشم، به قدر کفایت زندگی کرده باشم و راحت بمیرم. هم جلوی خدا سربلند باشم هم برای آدمایی که باهاشون زیر سقف آسمون بودم. نمیدونم چرا، اما حالا فکر میکنم تو مسیر آرزوها بودن خیلی بهتر از اینه همه ی آرزوها رو توی جیبت داشته باشی. شاید بهشتی بود و اونجا وقتش باشه به هر چیزی که میخوایم برسیم. خدایا، تو انقدر با من راه میای و مهربون هستی که من رو به جهنم نفرستی؟ جهنم ِ دوست نداشتنت؟ برام مهمه کسی که من رو آفریده دوستم داشته باشه، اما به عنوان تنها کسی که همیشه هست و من رو آفریده، میتونی من رو با وجود هستی بودنم دوست داشته باشی؟ میتونی ببینی راهی که همه میرفتن رو نرفتم، اما تمام تلاشم رو کردم؟ 

بیوتی مود دوربینم رو خاموش کردم. از ادیتور ها و فیلترها ی پلنگای اینستا هم استفاده نمیکنم. نه به این معنا که خودم خوشگلم، به این معنا که خودم بودن خوبه و حس بهتری میده...هنوز از نگاهی به صورتم و ارزیابی ش کمی می ترسم،اما خیلی کمتر از قبل و خیلی بیشتر از قبل میتونم شجاع باشم...

خواستم چندتا هدیه ی جینگیلی برای میم. الف بخرم و پست کنم و بعد پشیمون شدم. انگار ترسیدم کسی اونقدر که دوستش دارم، دوستم نداشته باشه! از بودن باهام خوشحال نشه. دست نگه داشتم. گفتم پولم رو سیو کنم و واسه ی عید برای ملیکا هدیه ی بهتری بخرم. از ذوق ملیکا خوشحال ترم. باید یاد بگیرم آدم ها رو هر کدوم تو یه شعاعی نگه دارم. 

خدایا ببین چه دختر خوبیم،منو وردار ببر خارج ِ خفن

دوش

دومین شبی که تبریزیم.

امروز رفتیم بازار بزرگ تبریز و تنها چیزی که عایدم شد این بود من اهل اینجور جاها نیستم!((: ساعت شلوغی رفتیم و من وحشت کرده بودم بعد از این همه مراعات خودمون رو به باد ندیم. زود برگشتیم. قصد داشتیم رستوران قرآنی بریم که شنیده بودم یه چیزی مثل رستوران مسلم تهرانه که پیدا نکردیم و از شلوغی پا به فرار گذاشتیم. اونجا با ابن پدیده مواجه شدم که فارسی سوال می پرسیدم از کسبه و ترکی جواب می دادن و من میگفتم آها مرسی و راهمو کج میکردم ((: چندباری چپ و راست رو خلاف هم نشون می دادن بهمون و خب گوگل مپ نتونست کمکی کنه. لذا رفتیم به مرکز مدرنی و بی نصیب موندیم از اصل تبریز! ((: اونجا گاهی وقتی میگفتم میشه فارسی صحبت کنید با بی حوصلگی جواب مون رو می دادن و احتمالا این یکی از چیزهاییه که یک نفر غیر ترک باید بپذیره،شاید هم نه،نمیدونم. اما طوری نبود که ناراحت بشم یا به سختی بیفتم. درسته که من از جای شلوغ و کمی کثیف،چیزهایی شبیه بازار قدیم هرشهر اصلا خوشم نمیاد،اما واقعا واقعا دیدنی بود. خب اولین بار بود می دیدم علاوه بر ساختمان بازار،آدمای اونجا هم انگار دست نخورده ن و همونقدر سنتی و اصیل موندن... لاله پارک رفتیم،اگر چه شیک و قشنگ بود اما دوستش نداشتم. خیلی مشخصه، چون من اهل اونجا نیستم((: به ندرت میشد چیزی خرید و خب همه ی برندهای معروف اونجا بودن. من دوست ندارم چیزی بخرم که به سبب برندش گرون باشه، دوست دارم یه چیزی خودش خوب باشه،خودش قشنگ باشه، خداروشکر که این روحیه رو دارم و میتونم با آدم معمولی بودنم سازش کنم (((: به میدان ساعت و پیاده رو تربیت رفتیم. اونجا انگار برای ما آدم معمولی ها بود. نشاط داشت. آبمیوه فروشی داشت و من دوست داشتم همه جا سرک بکشم. خیلی عجیبه که نتونستیم موزه هاش رو ببینیم. من عجب آدم غیر فرهنگیی م که موزه رفتن دوست ندارم (((: خانه مشروطه هم رفتیم.من برخلاف بقیه که تیکه به تیکه عکس مینداختن تمام تابلوها رو با دقت خوندم. همه ی آدم ها رو برای خودم زنده کردم و چند دقیقه نشستم و خیال پردازی کردم که همه ی آدم های اونجا زنده ن و در رفت و آمدن،دارن حرفای مهم می زنن و این خانه زنده ست... مگه میشه رویا رو از ما گرفت؟ (با لحن ابی خوانده شود ((: ) تبریز یک عالم از اینجور جاها داشت. یک عالم آدم هایی داره که برای آزادی و وطن و... ارزش زیادی قائلن و جون شون رو فدا کردن. حالا اگر تعصبی باشه، درک میکردم یه آدم که تبریز وطنش باشه چه قدر میتونه ریشه داشته باشه و جاش امن باشه... تو شهر ما هیچ اینطور نیست و من بی ریشه بودنم رو اینجا فهمیدم (((: همچنان تعصب و پرستش مکانی که توش متولد شدی با همه ی خصوصیاتش برای من عاقلانه و منصفانه نیست اما اگر کسی بگه افتخار میکنم تبریزیم، میدونم چرا. اونجا همه چی خوشگل و خوشمزه بود. من احتمالا آدم عاشقی باشم که عشق ترک بودن این شهر باعث شده چشمم رو روی معایبش ببندم اما تو یه سفر چهار روزه باید خیلی بدشانس باشی اگر بدی های شهر و مردمی رو ببینی و خداروشکر که خوب بود همه چی،مبارک مردمش باشه (((:

دلم میخواست بیام و اینجا زندگی کنم. راه آهن تهران هم که بودیم دیدم دلم برای این شهر کثیف پرغصه تنگ شده!! روزهایی که من برای اولین بار طعم استقلال رو چشیدم. اونطور که دوست داشتم لباس پوشیدم،رفت و آمد کردم و خودم رو از اول خط،با خط خوش نوشتم!! غصه خوردم،استرس کشیدم،تنهایی کشیدم اما چیزی رو به دست آوردم که به همه ش می ارزید.خلاصه که اگر تبریز بودم سه چهار سال دیگه ازدواج میکردم و یه دوقلو دختر و پسر میاوردم و از ترک بودن و حرف زدن شون لذت می بردم (((: یادم رفت بگم مردم تبریز صورت های خیلی قشنگی دارن. میشه به تنهایی عاشق چشم هاشون شد. 

دو اسفند ترمم شروع میشه. آمار ریاضی و آنالیز و آمار رسمی و فرآیند‌های تصادفی دارم و اگر درست بشه،معادلات. اسم درس هام دیگه خیلی خارجی شد و ایده ای ندارم. اما خوشم میاد و هیجان داره. اگر فردا تق بیفتم بمیرم راضیم که این همه ریاضی خوندم. وقتی هم عالی ها می میرن،هم خوب ها،هم ضعیف ها هم بدها نباید خودمو اذیت کنم. من یه موجود میرام باید ساده بگیرم یکمی. اما قول میدم تمام اشتباهاتم رو جبران کنم. هستی خانوم،بیا،بیا قول بده...

تو وبلاگ جدیدم از کتاب همه می میرند سیمون دوبووار که دیشب تموم کردم می نویسم. کتاب بعدی انسان هاست که با معرفی یکی از دوستانم از فیدیبو گرفتم. امیدوارم با خوندن این کتابا یکم عقلم زیاد شه و بهتر زندگی کنم.

کمتر از بیست و چهار ساعته که تبریزیم.دوتا بازار قدیمی رو گشتیم که اسمش یادم نیست و باغ گلستان. از باغ گلستان چیزهای بدی گفت اما من به جز یه سگ بزرگ چیز وحشتناکی حس نکردم. این شهر چونان برام امن و زیباست که هیچ ترسی تو دلم نبود. دلم میخواست همه ی آدم های شهر رو بغل کنم و بگم چوک سویوروم ((: خیابون های قشنگی داشت و من رو یاد تهران مینداخت. هیچی جز زیبایی ندیدم((((: همه ترکی حرف میزدن،گاهی به ترکی ازمون چیزی میخواستن و خب ناچار بودیم ایگنور کنیم یا من همه ش بگم عمو جان میشه فارسی صحبت کنید؟ با چندتا خانوم برخورد کردم که نمی تونستن فارسی حرف بزنن،همونقدری که من نمیتونم عربی حرف بزنم!! همه اینطور نبودن اما اکثر کساییکه باهامون فارسی حرف میزدن لهجه ای داشتن که من دوستش داشتم. دلم میخواست پیامبر گونه خدا بهم ترکی شون رو یاد می داد و باهاشون حرف میزدم. تنها چیزی که تو کتم نمیره اینه که بعضی جاها تو کلمه هاشون ج می شنویم و میگن گ و من نمیدونم چی به چیه (((: ترکی استانبولی خیلی راحت تره. همه چیز تبریز برای خودشه. معماری شهرش، زبان مردمش،سلایق آدما و هر چیدمانی. شهر کوچیک ما مهاجر پذیره و از همه جا هستن و من این یکرنگی رو برای اولین بار تبریز دیدم. مبارک مردمش باشه، آرزو داشتم اینجا زندگی کنم. در واقع اگر موندنی شدم خدای نکرده ((: از تهران به تبریز کوچ میکنم. من تهران نمیتونم «زندگی» کنم. اما اینجا زنده بودن رو تجربه کردم . باز هم میام می نویسم

مت

ناامیدی تو تک تک سلول هام رخنه کرده. احساس میکنم با صداقت تمام، تو همه چیز ناتوانم،ناقصم و نمیتونم عالی باشم.سراغ هرچیزی میرم،دست به هر چیزی میزنم فقط و فقط ویرانیه. نمرات دبیرستانم، رتبه کنکورم، نمرات دانشگاهم و حتی کارهای غیردرسی. دست به هر کار هنریی بزنم صرفا زباله ی پرهزینه تولید کردم. این همه خوب نبودن؟ ) : کجای این دنیا، کدوم گوشه ش، من میتونم نقشی به عهده بگیرم و نقش خوبی بزنم؟ این خوب نبودن و افتضاح عمل کردن،تا کی گریبان گیر منه؟ 

عین. از یه رشته پرت رفته مکانیک، معدل الف ه بدون اینکه زیاد درس بخونه نمرات خوبی بگیره. الف.ب آدم پرتلاشیه،رشته و دانشگاه تاپی درس میخونه و هرچیزی که داره ثمره ی تلاششه. همین ف. که هم خون منه،با تغییر رشته اومد رشته ای که میخواد و توش موفق بود. اما من چی؟ چیکار کردم؟ چرا من تو هیچی خوب نیستم، یعنی همزمان با اینکه باهوش و بااستعداد نیستم،باید قبول کنم با هر مقدار تلاش،باز هم نمیتونم به جایگاه هایی که بالان و آرزوش رو دارم برسم؟ الان هر آدمی تو دنیا، از تتلو و سحر قریشی تا کامران وفا و ساسکیند آدمای بهتر و مفیدترین. من چرا زنده م؟ مایه ی تباهی. 

سگ سیاه افسردگی برگشته و من یه مورد مرجوعی از زن جوان روان پزشکی م که نه درست به بیمارش گوش کرد،نه داروهایی به اندازه کافی قوی نوشت. در رنج و عذابم. عصبی و دم دمی مزاج شدم، دائم گریه میکنم،تحریک پذیر شدم و به خواب زیاد رو آوردم. حقیقتا نمیدونم اعضای خانواده تا کی میتونن تحملم کنن. تحمل آدمی مثل من سخته... 

چه غم انگیز همه ی توصیفات این موجود رقت انگیز،منم!!

مبانی باز افتادم. یکسال عقب میمونم. فقط تا دو اسفند وقت دارم مرخصی تحصیلی بگیرم و باید فکر کنم ببینم انصراف از دانشگاه تا چه قد منطقی یا احمقانه ست.

فردا عازم تبریزیم. این موقع صدای قطار رو میشنوم و در سخت ترین حالت ممکن دارم تن به سفر میدم. 

نیاز داشتم با کسی حرف بزنم،کسی که چوب برنداره ملامتم کنه یا با کلیشه ها نخواد التیامم بده. اول بهم گوش بده و بعد واقعا کمکم کنه. اما باید به زندگیی که توش کسی رو ندارم عادت کنم.

 

 

دارم دست به اقدامی میزنم که ممکنه بعدا ازش به عنوان حماقت یاد کنم.اما قبل از اون به همه ی دوستانم وصیت میکنم نرید قرص هرمونی مصرف کنید پریود نشید و روزهاتون تپه تپه اموات زندگی باشه. دارم با استاد راهنمام حرف میزنم که مرخصی تحصیلی بگیرم. چون خسته شدم. احساس میکنم یه خنگ بی عرضه م و جای درستی نیستم! دلم میخواد انصراف بدم، به هیچی فکر نکنم، یه بلیط بگیرم به مقصد درونم و ببینم هستی کجای این دنیا باید باشه، چی میخواد و باید چیکار کنه.

 

فضایل و رذایل

میخوام یه تمرینی بکنم،از جای سختش هم شروع کنم،اول از ویژگی های خوبم بنویسم،حتی اونایی که تهوع آورن،بعد از ویژگی های بدم. میخوام خودم رو ارزیابی کنم اما این تاییدیه این کار رو از کسی نگرفتم. لذا اول خوب ها،سپس بدها،بعد ارزیابی کنم ببینم،چنین آدمی دوست داشتنی هست: 

ویزگی های خوبم: 

برای من اهل مطالعه بودن خیلی مهمه.از ویزگی هایی که باعث میشه جذب دیگران بشم،کتاب خون بودن صدر جدوله. من سعی میکنم نسبت به هر چیزی که میخونم تواضع داشته باشم تا بهره وری ماکسیمم رو داشته باشم. قبل از شروع هر کتابی مطمئن میشم از سری کتاب های زرد نباشه و بعد از اون بخشی از روزم رو به کتاب خوندن اختصاص میدم. طوری با دقت و توجه که میتونم بگم این حالت تو درس خوندنم کمتر به وجود میاد. بعد از خوندن هر کتاب میتونم تغییرات رو توی خودم احساس کنم. حس میکنم حالا مغزم جای بیشتری داره تا بیشتر فکر بکنه.کتاب خوندن خوشحال کننده ترین کاریه که میتونم برای خودم انجام بدم و از این وضعیت خوشحالم. 

من بی مزد و منت برای دیگران کار میکنم،حتی بدون اینکه پیش خودم خاطر نشان کنم خدا من رو می بینه و قراره پاداشی دریافت کنم،در حالیکه به کارما هم معتقد نیستم! من گاها خودم رو به زحمت میندازم تا کار دیگران رو پیش ببرم و تمام تلاشم رو میکنم تا دیگران رنجی رو که من متحمل شدم،تجربه نکنن یا که تو غم شون تنها نباشن. من همیشه دوست داشتم آدم مهربونی باشم و وقتی تلاشم در این راستا رو می بینم،خوشحال میشم. 

تو زندگی ـم هنوز مرتکب کثافت کاری نشدم. از اون دسته کثافت کاری هایی که بغل دستم بوده،می تونستم انجام شون بدم،اما صرف نظر کردم. درحالیکه بینش و آگاهی ِ غلط بودنش رو به دست آورده بودم. فکر کنم خودم رو تشویق میکنم که هیچ وقت سمت مشروبات الکلی و مواد مخدر نرفتم.مهم تر از همه سیگار! ((: مورد بعدی روابطم،که تو سلامت شون به خودم نمره ی بیست رو میدم. هیچ وقت کسی رو فدای مشکلاتم و تنهایی ـم نکردم و هیچ وقت آدم بی بند و باری نشدم. در تمام مدت خوابگاهی بودنمم احتیاطم بیشتر از وقت هایی بود که خونه بودم. برام مهم بود وقتی میرم دانشگاه چه رفتاری دارم. یه عوضی ِ بدبخت میشم یا به مسیر آدم بودن و آرزوی آدم خوبی شدن ادامه میدم،از اینکه پیش خودم تو این زمینه سربلندم،خوشحالم. 

اراده ی واقعا قویی دارم. تو اپلیکیشن grow دیدم یکی از پلن هام "نه به فیلم ترکیه ای" بود و انقدر خوب از پسش براومدم که حتی یادم رفته بود یه زمانی یکی از دغدغه های اصلیم ندیدن اون سریال ترکیه ای بود که کلی مشکلات برام به وجود آورده بود،یا بهتره بگم مشکلاتم رو تشدید میکرد. پلن بعدی "سر کلاس مبانی گوش بده" بود. با وجود اینکه این درس رو افتادم و افتضاح بودم،اما در طول ترم تنها درسی بود که کل جلسات آنلاین،سرکلاس حضور داشتم و درس رو گوش میدادم! به هر قولی که در قالب پلن داده بودم عمل کرده بودم و وقتی دیدم اراده کردم وضعیتی رو تغییر بدم و توش موفق شدم،خوشحال شدم. 

من آدم علم دوستی ـم. آدم بلندپرواز و خلاقی ـم موقع ایده پردازی به قد و قواره ی خودم نگاه نمیکنم. مطالب مختلف تو رشته های مختلف میخونم،علایقم رو در سطح محدود دنبال میکنم و مهم ترین بخش برنامه ریزی م برای آینده،آینده ی تحصیلی مه. حتی وقتی رویاپردازی میکنم،نمیتونم روزی رو تصور کنم که مشغول فعالیت علمی،مثل دانشجو بودن نباشم. اینکه به علم بها میدم،اینکه از بچگی آرزوی دانشمند شدن داشتم جای ازدواج کردن و فلان و فلان،خوشحالم میکنه!

از نوع دوستی خودم،از دلسوزی م برای دیگران،خوشحالم. از اینکه تو ارزیابی خودم،حتی وقت هایی که بی رحمم می بینم نسبت به دیگران خوب عمل کردم،خوشحالم. از اینکه می بینم چه مادی چه معنوی،کمک هایی که از دستم براومده رو انجام دادم،خوشحالم.این مسیر رو ادامه میدم.

من حس میکنم دوست خوبیم. به دوست هام توجه و محبت رو میدم. دو چیزی که شناختم هر آدمی طالب اونه. هم نیاز داره که به دیگران ببخشه،هم نیاز داره که دریافت کنه و من تو تمام روابطم صمیمانه حضور داشتم و از هیچ چیزی دریغ نکردم. همیشه سعی کردم امن باشم و قضاوتی نکنم.نمیدونم از نظر دوستام تا چه حد موفق بودم اما تلاش صادقانه ی خودم رو شاهد بودم. 

ویژگی های بدم: 

من زیادی بی عرضه و دست و پاچلفتی ـم.چندبرابر دیگران تلاش میکنم و یک صدم اونا هم نتیجه نمی گیرم. هم فرصتم رو از دست دادم،هم به چیزی که میخواستم نرسیدم. من تو حساس ترین موقعیت های زندگیم،افتضاح بودم. مثل کنکور. نمراتم دوران مدرسه و دانشگاه،عصبانی و سرخورده م میکنن. هرجا امتحانی بوده من افتضاح بودم و اینکه نمی تونم ریشه ی مشکلم رو پیدا کنم،من رو عصبانی تر میکنه. 

چاقم. حدود ده کیلو(شاید) اضافه وزن دارم و هیچ تلاشی نکردم.هر موقع رژیمی رو شروع کردم،در واقع همون یکبار نتیجه ی خوبی گرفتم اما کرونا اومد،ولش کردم،بی احتیاطی کردم و در حالیکه از چاقی بیزارم،دچارش شدم. هنوز بدن زشتی پیدا نکردم و به یه زن ِ چاق تبدیل نشدم،اما همینکه بی ام آی م اور ویت رو نشون میده عصبی م میکنه. 

احساس میکنم آدم ناکافی،نالایق و توهمیی هستم. لایق تمام نرسیدن ها و شکست هام. احساس زشت بودن میکنم و از اینکه احساس زشت بودن میکنم و دست از سرم برنمیداره،عصبیم. چرا باید زشت باشم؟ اصلا کی برای ابد،تماما زیباست که من زشت باشم؟ من که چشم ها و دست های خودم رو دوست دارم و به چشم و دست آدما تو ارزیابی زیبایی شون دقت میکنم،چرا همه ی این مدت اجازه دادم نقص مادرزادیم،اینطور منو در هم تنیده کنه؟ من چطور نسبت به چیزهایی آگاه بودم،اما نتونستم عملی شون کنم؟ 

من یه آدم فراری شدم. هر زمان هرکس خواست نزدیکم بشه،فرار کردم ازش. از صمیمیت فرار کردم. چون حس میکردم با افشا شدن شخصیتم یه آدم منفور و حوصله سربرم. من هیچ وقت به کسی که باهاش رابطه داشتم نگفتم هیچ وقت تو چشمات نگاه نکردم،ازت فرار کردم،چون ترسیدم که بهم نگاه کنی! ترسیدم که همه ی من رو ببینی و طردم کنی؟ اگرچه باید اضافه کنم یه دام دو طرفه بود و از تموم کردنش خوشحالم و تصمیم درستی گرفتم. 

من گاهی وقتا تو درسام احساس کند بودن میکنم. من به هیچ وجه باهوش نبودنم رو نمی بخشم. یا باید باهوش باشم یا اونقدر پرتلاش که کم نیارم. ولی کم میارم و وقتی می بینم فلان کارم احمقانه بوده،چون درست فکر نکردم و اون زمان احمقانه بودنش به ذهنم نمیرسه کلافه م میکنه. من نمیخوام شبیه مامان باشم. 

من آدم ترسوییم. 

________________________________________________________________

ارزیابی: 

بی سانسور نوشتم،چیزهایی که عصبانیم میکرد رو نوشتم،چیزهایی که بابتش از خودم متنفر بودم رو نوشتم،اما چرا احساس کردم باید خودم رو ببخشم و دوستش داشته باشم؟ چرا حس کردم ویژگی های خوبش انقدر پررنگ هستن که میتونم با بدی هاش کنار بیام و بهترشون کنم؟ چه قدر عجیبم.چه قدر عجیبه. خب نه،این خودی که توصیف کردم رو دوست دارم،علیرغم همه ی بدی هاش. 

_____________________________________________________________________

دوست داشتم بیشتر بنویسم. بازیی که با خودم کردم رو دوست داشتم. حس کردم وقتی دارم از خودم حرف میزنم یه بچه ای درونم میگه من من! بذار منم حرف بزنم،ترخدا بذار بیشتر حرف بزنم،لطفا منو خفه نکن...چشم هام تار شدن. باید عینک بزنم اما چون هنوز بینی م رو جراحی نکردم و فرم عینکم به صورتم نمیاد،عینک نمیزنم،ضمن اینکه چشم های نازنین م تو میره ((: احساس حماقت میکنم از این بابت،اما این حجم تار شدن چشم هام عجیبن.فقط به خاطر عینک؟ 

بازهم از خودم می نویسم. چه قدر عجیب. من تو این وبلاگ از خودم می نویسم اما حس کردم چه قدر این مدت از خودم دور بودم...

این تغییر مثبتم به خاطر کتاب خون شدنمه. وقتی کتاب میخونم جملات و واژه های بیشتری به کمکم میان و ذهنم غنی تر میشه. کتاب "دژخیم عشق" رو تموم کردم و دارم کتاب "همه می میرند" از سیمون دوبووار رو میخونم. داستان خیلی جالبی داره و تم فلسفی هم داره که  من رو به خودش جذب میکنه. کمی خیالم راحت شد،اونطوری که از کتاب "زندگی جای دیگری ست" ِ میلان کوندرا خسته شدم فکر کردم هیچ وقت نمیتونم کتاب خوب بخونم،اما خداروشکر (((:

وقتی نیچه گریست داره بالاخره برام پست میشه،نمیدونم تا چند روز دیگه به دستم میرسه ولی احتمالا تبریز باشم. اگر خوندم و خوشم اومد نیچه رو ادامه میدم و باقی کتاب های یالوم رو هم می گیرم. سعی میکنم با فیلسوف ها و روانشناس های دیگه هم آشنا بشم،چون یالوم اندازه ی تمام روزهای عمرم کتاب نداره ((: در عوض جاهای زیادی،کتاب های زیادی تو فلسفه و روانشناسی هست که من میتونم بفهمم و باهاشون رشد کنم. نیچه تا به حال محبوب ترین فیلسوفی بوده که شناختم. بماند که تنها فیلسوفیه که جرات کردم بهش نزدیک بشم ((: بماند که مطالعه و شناختم در حد صفره (((: بالاخره باید از یه جایی شروع کرد. 

ترم بعدی با استاد پارسیان کلاس دارم،نمی دونم چه درسی. هم دلم میخواد بشینم احتمال بخونم و اشکالاتم رو رفع کنم،هم دلم میخواد درس ترم آینده ش رو پیش پیش بخونم هم دلم میخواد درس نخونم و یه فحش ِ پسرونه ی بی تربیتی بدم به درسا که اینطور بهم احساس رقت انگیز بودن دادن. معدلم دوازده و خورده ایه و چهار نمره افت داشتم و درسی رو افتادم که پیش از این یکبار دیگه هم افتاده بودم! لعنتی. درس هام ناامیدم میکنن. نوبت می گیرم از یه روانشناس تا ببینم اونا دردی از من دوا میکنن؟ 

گاهی وقتا خودم،سخت ترین آدمیم که میشه شناخت.

گجه

دختر آقای هـ. فوت کرد. همونی که دورترین آدمی بود که میخواستم باهاش دوست بشم. همونی که وقتی از باباش تعریف میکرد "آقای دکتر" خطابش میکرد و به من میگفت "دختر ِ کوچیک آقای دکتر..." . از پرده ای که دور خودشون کشیده بودن،از اینکه تاکید میکردن ما فلان محله(شرق تهران) زندگی می کنیم و جای خوبی ـه و از اینکه تو خوبی،چون من خوبم وضعیت غالب معاشرت هامون بود و همه مجبور بودیم عصا قورت داده باشیم و من برم سرچ کنم آداب غذا خوردن تو رستوران های معمولی چیه کلافه شده بودم و هیچ دلم نمی خواست دیگه ببینم شون. اما وقتی فهمیدم فوت کرده شوک بزرگی بود برام. یه دختری که شاید هفت هشت سال از من بزرگتره،عزیز باباشه و اصلا وقت مرگش نیست،مرد. کسی که من میشناختمش. اول پادکست مرگ دکتر شکوری رو گوش دادم،بعدم با یالوم خوانی بیشتر با مرگ آگاهی مواجه شدم و حالا هم می دیدم کسی تو سن و سال من مرده و مرگ حقیقتا بیخ گوش من هم هست و هیچ تضمینی نیست تا پیری زنده باشم و هفت دهه زندگی کنم و نوه داشته باشم...حالا هربار تو سرم یکی می پرسه،هستی اگر فردا وقتی بیدار شدی یک ثانیه بعدش بمیری،این اون زندگییه که میخواستی؟ اگه مردی،جسمت به فنا رفت و روحت رفت پیش خدا و بازخواستت کرد،تو سرافرازی یا به درجه حرارت آتیش ِ جهنم فکر میکنی؟ اما مرگ من رو افسرده کرد؟ نه. وحشتم رو انکار نمی کنم اما حس میکنم هر لحظه ی حیات م نسبت به قبل آگاهی بیشتری دارم. نه،حقیقتا اگر فردا خدا فرشته شو بفرسته سراغم،من رو سیاه خواهم بود. سناریوی رسالت بزرگ رو بذارم کنار و اون رو مقدس بدونم و برای پیامبرای خدا،خب حتما از خودم می پرسم تا اینجا چیکار کردم، چطور پیش بردم و چیشد؟ 

گلستان ِ گور به گور شده معدلم رو زده 12.43 و من گلبرگ هام ریخت که اگر تا اینجا دوازده شده باشم با نمره ی زیر ده مبانی که خواهم گرفت مشروط میشم که. بعد یادم افتاد به خاطر اینکه استاد فلان فلان شده نمره م رو هنوز تایید نکرده،این معدل ناهموار رو دارم و وقتی معدلم رو با ماشین حساب حساب کردم دیدم دویست و چهل و هشت صدم تا مشروطی فاصله دارم ((: با خواهش و تمنا میشه کاری کرد مشروط نشم اما خب،اَه. چه وضعیت خاک برسری!!! باید دودوتا چهارتا کنم که مشروط نشم؟ ترم پیش معدلم شونزده شد و به خودم گفتم این ترم که دختر عاقل تری ـم طوری درس میخونم که معدل هفده رو بگیرم و شبیه دانشجوهای درست حسابی بشم اما ای دل غافل،دارم مشروط میشم!! کاش مثل بقیه رشته ها درسام دو واحدی بود و انقدر زارت زارت کرک و پرم از مشروطی نمی ریخت. کاش استادی نداشتم که کسر شانش ـه به دانشجو نمره ی بالا بده. اما مهم تر از همه اینه من انقدر شعور و شهامت دارم که بلند عرض کنم،آقاجان،خودم خوب درس نخوندم! کم بحران خانوادگی نداشتم،اونقدری که پشتم بلرزه.حتی دلم نمی خواد یادشون بیفتم و خب تحمل چنین شرایطی و پیش بردن درس هام کار سختی بود،اگر ملامت همیشگی و احمقانه ی خودم رو تموم کنم،نه خیر،خیلی خوب پیش رفتم اصلا.آدم وقتی میخواد آرزو کنه،فکر میکنه مسیر رسیدن بهش اتوبان ـه،اما کم کم چیزای دیگه ای سر راهش قرار می گیرن. حالا من موندم با قصوری که از جانبم بوده،با همه ی بلایایی که برام نازل شده و خودم که مثل یه پیرزن ِ غرغرو زل زده بهم و میگه خب هستی همه ی اینا درست،عمرت برمیگرده؟ ضرر کردی،اینو چی می گی؟ حقیقتا هیچی. با معدلی که نزدیکای دوازدهه هیچ جای دنیا راهم نمیدن،حتی اینجا هم نمی تونم کاری کنم...باختم،بدم باختم؟ 

روان پزشک ـه بهم گفت اتفاقی که سر امتحان برام میفته اسم فارسیش مسخ شخصیت و واقعیت ـه، که همون پانیک نیست! اما نمی دونم چرا تعارف کردم که بیشتر ازش کمک بخوام. خوش به حال بچه تهرانی های پروی کلاس مون. اونایی شون که هیچ جا قبول نشدن و خواستن تهران بمونن اومدن این رشته و الان معدل شون نسبت به منی که کلی علاقه و کنجکاوی دارم بیشتره. خوش به حالشون که اگر درس بخونن نمره های خوبی می گیرن. متوجه شدم سر امتحان وقتی جزوه رو ورق میزنم که فلان چیز رو ببینم،نیازی ندارم کلش رو ببینم،نیازی ندارم یه دور بخونم بفهمم،فقط چشمم بهش بخوره و این حتما یعنی درس خوندنم درست و کافی نیست. این خیلی مسئله ی فرسایشییه که خب باید چیکار کنم،خیلی غم انگیزه ) : ترم دیگه دکتر پارسیان استادمونه،یادم نیست چه درسی و حتما اول می پرسه احتمال2 چند شدید و من باید بگم 14.25.بعد با نگاهش ایگنورم کنه. واقعا چرا انقدر دنبال تایید گرفتنم؟ چه انتظار حقیرانه ای،اه. نیاز به کمک دارم،نیاز به باگ یابی و سپس فیکس کردن باگ های موجود.نمیشه که.من انگیزه ام رو نمی تونم بنویسم. چطور قراره چندسال دیگه یه انگیزه نامه ای بنویسم که استادی تو خارج ِ خفن بگه واو،هستی رو بگیرمش،دانشجوی به درد بخوریه؟ آدمی که هیچی نمیدونه لیاقت و کفایت چیزی رو نداره،منم در حال حاضر ندارم. 

چند روز دیگه سفرمون به تبریز شروع میشه. تو سرم کلی کارای رنگی رنگی ـه. دوست دارم با چندتا پیرمرد مهربون ِ سبیل قشنگ یا بی سبیل ترک عکس بگیرم ((: دوست دارم همه ی آموخته های ترکی م رو به کار ببرم. کاش مردمش باهامون مهربون باشن.کاش فارسی حرف زدن و ترکی بلد نبودن مون باعث اذیت نشه و خیلی خوش بگذره. تبریز برام حکم ِ خارج رفتن رو داره ((: اونجا حتما اگر تو جمعی قرار گرفتم،همه قراره به زبانی حرف بزن که من هیچی ازش نمی فهمم و این یعنی یه خارج ِ درون مرزی ((:کاش تبریز زیبا که به نظرم خفن ترین و با صلابت ترین شهر ایران ـه(یا حداقل یکی از ترین ها) برام خاطره های خوبی بسازه.به خاطر شرایط کرونا سفر سخت و ریسکیی خواهد بود. یک عالم ماسک و دستکش و اسپری ضدعفونی کننده باید ببریم.خودم رو ده روز خونه نشین خواهم کرد تا مدت سفر،که ناقل کرونا نباشم ) : آی مردم تبریز،منو ببخشید و دوستم داشته باشید (((: همین که فکرش رو می کنم قراره به یه شهر ترک زبان سفر کنم از خوشحالی اشک تو چشمام جمع میشه ((: 

حسم به اون به صفر میل میکنه اما چرا هنوز یادم نرفته تولدش 29بهمنه؟ چرا این همه ساله با ملیکا دوستم،تنها رفیقمه،چرا تاریخ تولد اون یادم نیست؟ چرا یه وقتایی تو ذهن آدم فقط چیزهایی ـن که نباید؟ دختر و پسرهای اطرافم برک آپ داشتن و به این نتیجه رسیدن همه ی پسرا فقط به یه چیز فکر میکنن یا که همه ی دخترا عوض میشن و تنهات میذارن. از دست هم عصبانین،پست های خز و چیپ میذارن و فاز برمیدارن و غمگینن. من که همه ی این دوران رو پشت سر گذاشتم،جمله ی من که گفتم با پسرا دوست نشیم رو گذاشتم زیر زبونم که نگم بهشون (((: اما در جواب از همه ی مردا متنفرمی که فلانی گفت،در جواب همه ی مردا به یه چیز فکر میکنن ـی که گفت دوست داشتم بگم،بهتره که اینطور نباشه. بهتره پسرا چه وقتی مرد شدن و چه وقتی هنوز جوجه کلاغن مثل ما باشن.همه چی درهم باشه.من ترجیح میدم تو چنین دنیایی زندگی کنم که زن ها و مردها مثل هم باشن و به همه چی فکر کنن و نهایتا همدیگه رو دوست داشته باشن. دوست دارم بدونم اگر به مردهای فاسدی برخوردم،اگر به زن های فاسدی برخوردم،بدونم اونا همه ی دنیا نیستن و من میتونم محیط بهتری داشته باشم.اما خب اگر جز متنفر بودن و نفرت پراکنی چیزی تو دلتون نیست،انقدر نفرت بورزید تا بترکید،ببینم به کجا میرسید.

 

ری

این پست ـم مثل ریپست کردن ـه،شایدم عوض شده بعضی چیزا،نمیدونم. 

اگر قبلا ازم می پرسیدن با کسی که دوستش داری یا با کسی که دوستت داره؟ میگفتم کسی که دوستم داره،دوست داشتن برای من کار راحت تریه،اما دوست داشته شدن چیزی شبیه یک دز میلیون شانس بقا پیدا کردن ـه. اما الان می فهمم هم این سوال از پایه و اساس غلط ـه و هم جواب من ناکارآمد. 

من دختر حتمی ِ مامان و بابامم. احتمالا تنها یادگاری ِ باهم بودن شون که ازش متنفر نیستن و دوستش دارن. بابا به خاطر ما خیلی کوتاه میاد،هرچند قلدری موروثی خودش هم داره و خاطر ما رو خیلی میخواد،تو سبک ِ خودش. اما مامان رو؟نه! حتی وقتی براش هدیه میخره نمیتونه ذره ای عاطقه بذاره براش. هرکاری کنه نمیتونه دوستش داشته باشه و این خیلی سخته. می بینم که مامان تو خواب و بیداری در حسرت ـه که از بین همه ی خواستگاراش چرا بابا رو انتخاب کرده. کاش با کسی زندگی میکردن که دوستش داشتن،ما به دنیا نمیومدیم؟ خب ما که هنوز دنیا نیومده بودیم،دردی حس نمی کردیم! ((: فهمیدم نه،نمیشه خودت رو راضی کنی کسی رو دوست داشته باشی،حتی اگر صاحب فرزندی باشی ازش. هنوز مادر نشدم و قصد ندارم بشم،اما اونقدری بزرگ شدم که بدونم بچه ای که از وجود خود آدمه و میدن دستت و میشه بچه ت،چه قدر میشه همه ی عشقت،همه ی دنیات. لذا نه،دوست داشتن برای منم کار راحتی نیست. البته مثل مامان طبق طبق خواستگار ندارم،احتمالا همون زن مومنی بود که دوم دبیرستان بعد مدرسه مثل سایه دنبالم میکرد تا خونه.عجب زن خوبی بود به یه دختر دبیرستانی به چشم عروس آینده نگاه می کرد (((: گاها حس میکنم وقتایی باگ های شخصیتی م تو روابطم جفتک پرانی میکنه و گند میزنه به همه چی.تازه دوستی های صمیمی م که it is not a big deal. لذا بین این همه احساسات متناقض،آدم دیگه ای،رابطه ی نزدیکی و مسائل مشترک ـش جایی نداره یا که...نمیدونم. چطور این همه هم سن و سال هام ازدواج کردن؟ازدواج های سنتی،خانواده های سنتی،کلی آدم ِ اجباری و لایه لایه از چیزهایی که قبل از ازدواج نمی دونستن اشانتیون ازدواجه و بخوای نخوای پات نوشته شده ((: چند سالمه؟بیست و یک،خب هنوز زوده اما چراغ عقل رو روشن نگه دارم. 

دیدم مجتبی شکوری پادکست گذاشته برای کتاب اثر مرکب و مهرش از دلم رفت و دیگه پیگیرش نشدم. اما همون یه پادکست ـش درباره ی مرگ باعث تغییرات کوچیکی شد که حاکی از چالش های درونی بزرگن. وقتی استرس چیزی رو می گیرم،میگم فرض کن امشب آخرین شب زندگیته،نتیجه ش مهمه؟ میگم فرض کن فردا آخرین روزیه که داری،حاضری به بطالت و ناشادی بگذره؟ دیگه هی تکرار میکنم بیست و یک سالمه،یه روزی میانسال میشم،یه روزی پیر میشم و یه روزی هم می میرم.وقتی قراره بمیرم،چه اندوخته هایی ضروری ـن؟ چه چیزایی بی اهمیتن؟ و باعث میشه آروم بشم،گاهی وقتا وقتا هم ببخشم و بگذرم تا برم سراغ کار مهم تر. با تمرکز بیشتری کتاب میخونم.خوشم اومده و تاثیر مثبت از مجتبی شکوری بود. این چه خیانتی بود بهم شد ) : اثر مرکب آخه مرد مومن؟ :/ 

فردا امتحان مبانی ریاضی ترم یک رو دارم. پیش نیاز جبرخطی بود،جبرخطی رو پاس شدم اما با احتمال نود درصد امتحان فردا رو پاس نمیشم ((: این یعنی تو انتخاب واحد ترم دیگه دچار مشکل میشم و عقب  می مونم.احتمالا تقصیر من نیست،وقتی بهش گفتم غلط هام چیا بودن چیزایی گفت که برگ هام ریخت. شایدم تقصیر خودمه چون تقصیر فرد دیگه ای نیست ((: اما به هر حال تو مخمصه میفتم. چیزی که مهمه اینه آدم نباید نگران فردای نیامده باشه،امروزی که در حال تمام شدنه رو باید قدر بدونم و همه ی تلاشم رو بکنم. نتیجه هر چی شد،باعث نمیشه جونم رو از دست بدم.

پروردگارا لطفا منو آدم ِ خوبی کن،کار سختی ـه به کمکت نیاز دارم ((:

گوست

مشغول «دژخیم عشق» شدم.حین خوندن کتاب و درگیر شدن با داستان، مشغول خودم هم شدم! انگار که یکم بزرگ شدم و میتونم یه بینش متفاوت تر هم داشته باشم و ابعاد بیشتری رو بررسی کنم. چرا این همه یالوم رو دوست دارم؟ من اهل مرید و مرشد بودن کسی نیستم،پس چطور شد؟ حس کردم نیاز دارم یه دایره ای از آدم های تحسین برانگیز برای خودم بچینم و دوستشون داشته باشم و خب کی از یالوم بهتر؟ دوست داشتم پیشرفت ها و بهبودهام رو یه آدم موجهی و به شاخه ای از علم پیوند بزنم که کسی از دستم نگیرتشون!! اما جدا از اون،من آزادانه حق ارادت به هر کسی رو دارم.خیلی هم سلامت ‍‍‍ه.فقط باید سعی کنم دیگه وقتی به یالوم فکر میکنم،گریه نکنم خداوکیلی((: عمر دست خداست و اینها.

آه از دست من. آه از استعاره های گیج کننده ی من و باز هم آه از دست من که انقدر با خودم بیگانه م. «من با پسرا دوست نمیشم» جمله ایه که اگر کسی من رو تو چند هفته ی اخیر دیده باشه حتما ازم شنیده. همه به قدری نجیب بودن که بهم نگن پسرا هم فوج فوج صف کشیدن و جامه دریدن با تو دوست بشن (((: شاید هم فهمیدن منظورم چیه و تنها کسی که نفهمید،خودم بودم. سناریوی اول با دکتر چاووشی شروع شد، اینکه شنیدم کپی کاری میکنه و دوتا حرکت ناشیانه ش برام رو شد.دوست نداشتم این اتفاق بیفته چون من با پست ها و حرفاش وضع خودم رو بعد از تموم کردن رابطه م بهتر کرده بودم و عاقلانه ترین تصمیمم رو گرفته بودم. گفتم، من دوست دارم موفقیت ها و دستاوردهام رو به کسی نسبت بدم تا موجه به نظر بیاد و کسی ازم نگیره و انگار داشت ضایع میشد. نهایتا به خودم گفتم اگر کپی هم کرده چیزی رو نشر داده که برای من مفید و کارساز بوده. من هیچ وقت به عنوان بیمار بهش مراجعه نکردم و بهم آسیبی وارد نکرده و بقیه ی ماجرا به من مربوط نیست. سناریوی دوم وقتی بود که ز. پاشد اومد خونه مون و بدون اینکه بگم پیشمون موند و هی میخواستم بره و امشب که نیست تو دلم میگم آی دختره کجایی که دلم هواتو کرده؟ تو باش، هی از پسرای دانشگاهتون تعریف کن اصلا (((: رضا بهم میگفت «آجی» وقتی بچه بود و حالا اونقدری بزرگش کردن که مثل یه پسر بیست و خورده ای ساله با متانت باهام برخورد میکنه. وقتی بهم میگفت آجی من از خوشحالی پرواز میکردم و حالا چون داره به سن تکلیف میرسه بهش یاد دادن هستی آجی ت نیست و نامحرمه و سرسنگین باش. دلم پر می کشید بغلش کنم، بهش بگم خپل خان دلم برات لک زده بود بود اما خب منم باید همونطور رفتار میکردم. مریم دیگه نشده خونه مون بیاد یا بیرون بریم و فاطمه ش نیست که بهم بگه «عَمَ بَ»!! دایی هم رفته سفر و من هرکسی که عادت کرده بودم باشه پیشم و دوستم داشته باشه و دوستش داشته باشم رو به نحوی از دست داده بودم،یعنی دور شده بودن و هرچند باهم مترادف نیستن اما وضع مشابهی رو پیش آوردن. حالا برای من اجتناب از رابطه صمیمانه محتمل ترین گزینه برای محافظت از خودم بود و جمله ی «من با پسرا دوست نمیشم» چنین حکایتی داشت! کند و کاش خودم چه باحاله،در عین حال دردناک. هر چه قدر بیشتر کتاب میخونم، چیزهای بیشتری درباره خودم می فهمم و می فهمم چیزای بیشتری هست که نمی دونم! 

همه ی درس هام رو پاس شدم، با نمره های ناخوب اما متوسط. با لذت تمام ویدیوهاشون رو که حجم زیادی گرفته بود پاک کردم و از گروه ها لفت دادم. نمره جبرم اومد، با اینکه به خاطر اینکه از استادش بدم میومد درس رو نخوندم درست و نفهمیدم و حس میکنم واقعا بیانش ضعیف بود و گند زد، بهش پیام دادم،ازش تشکر کردم و خسته نباشید گفتم.حس کردم این «کار خوب» بود. مطمئنم نقدهای منفی از خودش رو توی استاد شناسی دیده و میدونه چه قدر باگ داره و نمرات ارزشیابی ش هم پایینن، اما اگر من ازش تشکر کنم حس خوبی می گیره و خوشحال میشه. انتظار جواب نداشتم ازش اما دیدم با لحن خوبی ازم تشکر کرد و آرزوی موفقیت کرد! یادمه باعث شده بود احساس خنگی کنم و حس کنم تحقیر شدم، اما الان حس کردم که خب بابا دانشجوعم دیگه،اونم استاده، ایتس اوکی. حالا حس بهتری داشتم،به همه چیز! چه قدر خوبه، یاد گرفتم بدی رو نمیشه با بدی شست. دست خودم درد نکنه،بوس به خودم.

اشتراک بینهایت یک ماهه طاقچه خریدم،کتاب «سفر در اتاق کتابت» رو شروع کردم.اما کتابای دیگه ای هم هستن که خیلی جالبن و میخوام بنویسم. «مرشد و مارگاریتا» ، «همه می میرند» ، «زندگی جای دیگری است» ، «درباره معنی زندگی» ، «بلندی های بادگیر،عشقی که هرگز نمی میرد»، «پیرمرد و دریا»، «این است انسان»، «فلسفه برای زندگی و دیگر موقعیت های حساس»، «درباره عشق و یازده داستان دیگر»، «فلسفه تنهایی»، «ماندن در وضعیت آخر»و «پاسخ های کوتاه به پرسش های اساسی». خوندن همه شون در فاصله ی بین دو ترم غیرواقعیه و به نظرم درست نیست. من برای اینکه بگم هر کتابی نوش جانم شده یه زمانی لازم دارم. نه میتونم شتاب زده بخونم و نه می تونم پشت سر هم بعدی و بعدی رو شروع کنم. اگر کتاب داستان باشه داستان ها رو قاطی میکنم و اگر روانشناسی و فلسفی باشه نمی تونم عمیق بشم. بیش از ده بار تلاشم برای روان درمانی اگزیستانسیال بی نتیجه موند سر اینکه وقتی یک صفحه رو می خوندم می دیدم یادم نیست محتواش چی بود و چی عایدم شد و دوباره از اول،تا اینکه خودم رو قانع کردم بچه جون،فهمیدن همه ی همه ش برای تو زوده (((: 

دو حقیقت تلخ درباره خودم این بود که حس میکنم آره،ممکنه به خاطر از دست دادن روابطم,خودم رها کنم و به خاطر ترس از آسیب نزدن و آسیب ندیدن دارم از همه چی فرار میکنم. با این وجود خودم رو تبرئه میکنم چون هرکس باید خودش رو از روابط ناسالم دور نگه داره و تا به اینجا روابطی رو که پایان دادم همه منطقی بودن. نگاه می کنم و می بینم طرف به پشمش هم نیست و اصلا نفهمیده من نیستم و من فقط عذاب دادن به خودم رو متوقف کردم اما الان آدمیم که شهامت روبه رو شدن با خودش و ضعف هاش رو داره و میخواد زندگی کنه! نمیدونم، فقط حس کردم فراری م و تو این مسیر اگر دیدم کسی هم فرار میکنه بهش پناه دادم. اما وقتی همچنان دوست دوستام موندم و خوب برخورد میکنم می بینم فقط تو روابطم کمتر کیلویی برخورد میکنم و محتاطانه نزدیک میشم. حقیقت دوم «.» اینه! من بزرگ شدم،عاقل تر شدم و نمیدونم چرا احساس پیری میکنم !((:

تومو

از قد ِ زندگی خودم ناراضیم. از شرایط چیپی که دارم و شرایط ِ در حال نوسانی که هیچ بویی از پیشرفت و بهینه سازی نبردن! از اینکه بلند پروازم و رویای پرنده شدن دارم اما مثل کرم خاکی زندگی میکنم، یا میلیاردها میلیارد ذراتی که هیچ وقت نیومدن بالا آسمون رو ببینن. کی مقصره؟ دست کی بالاست؟ من،من!! در حالیکه یه دختر زیبای باهوش ِثروتمند نیستم،حس میکنم لایق هیچ چیزی هم که دارم نیستم! همه ی امکانات و داشته هایی که بدون تلاش یا حتی با تلاش به دست آوردم...

وضعیت الانم استرس پاس شدن امتحان فرداست در حالیکه برنامه ریزی کرده بودم برای یه معدل بالا و خوب یاد گرفتن و باسواد شدن. از اینکه زیر ذره بین ِ خودم باشم و ببینم صفر گرفتم،احساس شرم میکنم... آدمی که الان هستم،لایق آرزوهایی که داره نیست و مجازاتش گیر کردن تو همین شرایط ‍ه. 

اما به شدت خسته م دیگه. دلم میخواد مثل یک انسان فرهیخته ی شصت ساله،هر روز و به طور مستمر کتاب بخونم، مشغول فعالیت های آرام بخش باشم و دم غروب برم قدم بزنم، آهنگ خوب گوش بدم و بهتر با زندگی کنار بیام. هر چیزی میخوام،جز وضعیت فعلی و حس میکنم کل زندگی م از واقعیتی که توش بودم به نحوی به فراخور شرایط، فرار کردم. حتما جاهایی بوده که ایستادگی کردم،تلاش کردم اما موقعیتش که پیش اومده فرار کردم. 

وقتی به رابطه م فکر میکنم هیچ علاقه ای ازش توی قلبم نیست. اعتراف کنم گاها میرم سرچ میکنم آیدی سو و عکس پروفایلش رو بدون اینکه باز کنم،چک میکنم. یاد خاطراتم که میفتم برام چیزی جز «اَه اَه» نیست و وقتی. حساب کتاب میکنم می بینم چیزی جز حماقت نبوده اما بیشتر شبیه رابطه ای که یک سرش هستی باشه،نبود!! من هنوز واقعا بلد نیستم چطور باید با کسی رابطه ی نزدیک داشت. مسئولیت احساس یک آدم رو قبول کنی،مراقب دلش باشی، حرفای خز و چیپش رو تحمل کنی و بذاری عقلت زائل بشه و نتونی زندگیت رو با دغدغه های خودت تنظیم کنی. آدما خیلی زارت وارد رابطه میشن،چطور واقعا؟ تحمل تنهایی خیلی ساده تر از اینه دو دستی این همه زندگیت رو زشت و محدود کنی... من دوست ندارم از یک حدی به بعد،به کسی نزدیک بشم، به کسی وابسته بشم، تا دیگه آسیب نبینم. تا خودم رو مشغول چیزهایی کنم که واقعا ارزش دارن. شاید رابطه داشتن یا تأهل یک پارت اجباری نباشه و من از پس زندگی خودم براومدم...اما دوست دارم دوست خوبی باشم، آدم امنی بشم و مثل آقاجون هرجا که رفتم پشت سرم ذکر خیر باشه... تنها چیزی که در رابطه با آدما میخوام همینه فعلا،تو بیست و یک سالگی(((: 

هر کی پستم رو خوند قربون دهنش، یه چیزی نذرم کنه فوت کنه امتحانم رو خوب بدم.

کاش ببینم روزی آدمی شدم که پای تصمیماش وایساده، سخت تلاش میکنه،پشتکار داره و داره یکی یکی زندگی دلخواهش رو به دست میاره.

وقتی کتاب مبانی احتمال رو باز میکنم بدنم پر از درد و رنج میشه و روحم خسته ست، اما الان که «دژخیم عشق» از نمایشگاه کتاب اومده برام ۵۰ صفحه ش رو مثل برق و باد خوندم، مثل آدمی که یک هفته تو بیابون بی آب گیر کرده باشه عطش داشتم به نوشته های کتاب، اینکه نویسنده ش پدربزرگ عزیزم بود هم بی تاثیر نیست! گاهی فکر میکنم نکنه باید میرفتم روانشناسی میخوندم؟ اما ترجیح میدم الان فقط کیف کنم... بقیه کتابامم که بیان مدتی مغزم درگیر چیزهایی میشه که غنیمت بودنشون رو می فهمه و لذت می بره. نمیتونم بگم چه قدر شور و اشتیاق دارم براش و اینجا تنها جایی ‍‍‍ه که ازش می نویسم. کی قراره من و دنیای من رو بفهمه و دوست داشته باشه؟(((: 

ز. اومد خونه مون و مدت زیادی با سه تار من و سنتور ف. مشغول بود. خیلی علاقه داشت و بابد اعتراف کنم علاقه و پشتکارش خیلی بیشتر از ما بود و اگر اون داشت، تا الان به جایی رسیده بود. عذاب وجدان گرفتم. حس کردم چیزی دارم که لایقش نیستم و اون هم به خاطر اینکه وضع مالی شون نسبت به ما پایین تره توانایی خریدش رو نداره به این آسونی ها. هر چند که ما هم نوع معمولیش رو داریم...خدایا میشه لطفا دیگه منو تو موقعیتی قرار ندی که حس کنم کسی حسرت چیزی رو داره که من دارم و به چشمم نمیاد؟ ) : خدایا میشه وضع مالی همه آدما به جز دزدا بهتر بشه؟

انقدر عادت کردم به جزوه باز کردن سر امتحان و توزیع ها رو آنلاین حساب کردن که نمیدونم وقتی حضوری رفتم چطور قراره درسای سخت تر رو پاس کنم. با این وضع درس خوندنم اگر حضوری بود قطعا مشروط میشدم، هر چند الان هم حس خوبی ندارم.این ترم هیچی از تدریس استادا نمی فهمیدم هر چی بود خودم از کتاب خوندم یا یوتیوب و مکتبخونه و خیلی وقت نداشتم. اون دبیر فیزیک منفور دبیرستان بهمون گفت وقتی با هزینه دولتی نشستید اینجا و درس نمی خونید مثل دزدایید و حتی بدتر و من یه همچین احساس بدی به خودم دارم. اصلا نمیدونم در طول روز چیکار میکنم! حقیقتا بستر به بطالت گذروندن هم مهیا نیست، اما اگر بهم بگن امروز چیکار کردی چیزی یادم نیست. امتحان احتمال م رو در بهترین حالت ناپلونی پاس میشم و این برام خجالت آوره.. بعد از ترم همه ی درسایی که بهشون گند زدم رو فشرده میخونم...

قراره تو بهار کلاسی بذارن برای المپیاد رمزنگاری، سر از پا نمیشناسم. دنبال مقاله های جالب آماریم تا ترجمه کنم و بدم به نشریه دانشکده. هر فعالیت علمی به جز درس خوندن برای امتحان (((: درسته که کم کاری کردم اما در جواب خب که چی؟ هیچی نداشتم..چه چرخه ی باطلی...

 

ندارد

مامان امشب بهم گفت من خاله رو خیلی دوست دارم،میشه به خاطر من تا اینجان شالت رو بکشی جلو؟ گفتم باشه حواسم هست،خیالت راحت و برام بوس فرستاد! نگفتم بهش مادر من،دوست داشتن اونه که بی قید و شرط باشه،الزاما دوست داشتن! نه اینکه خاطرش برام عزیز باشه،صرف اینکه گفت کسی رو دوست داره. من همیشه سعی کردم کمک کنم...وقتی هم گفتم خریدای جدیدم رو به ز. نشون ندیم چون اونا نمی تونن مثل ما هزینه کنن بهم گفت آفرین انقدر باشعوری. تا قبل از این نمیدونست؟ چرا جای همیشه داد زدن و دعوا کردن و ملامت کردن،یکبار از خوبی هام تعریف نکرد؟ کاش داد میزد، بدی میکرد، اما مهربونی هم میکرد. کاش به خاطر اجابت خواسته ی دیگری تازه دخترش رو نمی‌شناخت... 

این روزا خریدای زیادی کردم. از کتاب تا پوشاک و زیورآلات و هیچی ارزون و تخفیف خورده نبود. من جای اینکه خوشحال باشم و ذوق کنم دائم خودم رو ملامت میکردم که هستن آدمایی که پول تامین مایحتاج شون رو ندارن و من دارم خرج بیخود میکنم.چیزایی رو خریدم که دلم میخواست اما...نمیدونم. امیدوارم هر دختر و پسری هم سن و سال من بتونه یه جورایی چیزایی که دلش میخواد رو فراهم کنه. من امیدوارم اوضاع اقتصادی بهتر بشه و آدم بدا دست از سرمون بردارن. من نمیدونم چه کاری میتونم انجام بدم اما قول میدم هیچ وقت تو زندگی م مال حرامی وارد نکنم و پا رو شونه ی کسی نذارم... اما هیچ آدم پولداری اندازه ی من از پول خرج کردن عذاب وجدان می گیره؟ یه وقتایی باید یاد خودم بندازم ما هم چه قدر آدم معمولی هستیم... 

زود قضاوت کردم و ملیکا اوضاع بدی داشت که دیر جوابم داد،هر چند باز هم اون همه ذوقم رو نداد، اما من آدمیم که هیچ وقت دست از دوست داشتن برنمیدارم و هربار می بینم مثل قبل دوستش دارم. کسی هست بتونم دوست داشتنش رو از قلبم بیرون کنم؟ 

نمیخوام از خودم ایراد بگیرم.لذا من اگر با حساسیت ها و زودرنج بودنم رابطه رو فرسایشی میکنم،خب فعلا به درک ((: هر چند دیگه قبول ندارم این حرف رو. چون فهمیدم صرف قضاوت های دیگران بوده یا کیه که بی عیب باشه؟ مهم اینه من همیشه سعی کردم خودم رو بهتر کنم و برای روابطم تلاش کنم،لذا گل بی خار کجاست؟ 

فهمیدم جمله ی من با پسرا دوست نمیشم که به کار می برم هیچ ربطی به موجودات مذکر نداره و صرفا بهم احساس اقتدار میده. اینکه دیگه درونم احساس حقارت نمیکنم. از خودم خجالت نمیکشم و وقتایی که می بینم دارم فرار میکنم به خودم میگم هستی شجاع باش. یاد دیالوگ اون فیلمه افتادم که پرسید تو چجوری انقدر آدم خوبی شدی؟ گفت فقط سعی کردم هر روز هر چه قدر کار خوبی که از دستم برمیاد رو انجام بدم.

 

اب

از خودم می پرسم آدم برای اینکه شاد باشه، نیاز به هیچ کس نداره؟ نمیدونم، اما مطمئنم همیشه کسی هست که غمگینت کنه، چه با بودنش، چه با نبودنش. نبودن آدم هایی که لحظات شادی رو باهاشون تجربه کرده بودم غمگینم کرد و دیدم ای داد! من هیچ بلد نیستم شاد باشم. چنان با خودم غریبه انگاری که تازه متولد شدم. الان نه محتاج شادی کاذبم و نه حس و حال غمی هست و نه دلیلی دارم براش و میگم مگه بهتر از اینم میشه؟ تو یه فیلم روسی می دیدم که خانومه می گفت عاشق شدن باعث میشه گریه کنی و من میتونم تعمیم بدم به همه ی احساساتی که با ورود یه آدم میان تو قلب آدم. من گاهی وقتا انقدر خوشحالم کسی هست گریه میکنم! وقتایی که تازه از خونه ی عزیز برگشتم از خوشحالی اینکه کسی انقدر منو دوست داره گریه میکنم. وقتی هم که گفتن عزیز سکته کرده گریه کردم، اگر از دستش بدم کی منو انقدر امن دوست داشته باشه؟ همین دیگه، یه آدم میشه باشه و نباشه و تو گریه کنی و حس میکنم شادی و غم، گریه و خنده هر دو باهمن، شادی بخری غمی هم هست و زندگی به همین منوال ادامه داره. برای بعضی ها گریه ش بیشتره و اگر بلد نباشن چطوری خودشون رو بخندونن کلاهشون پس معرکه ست. منم مدت های طولانی کلاهم پس معرکه بود. تنها کسی که دوستم داره مادربزرگ هفتاد و اندی سالمه که هر بار صدای ژنگ تلفن شب ها لرزه به تنم میندازه. نداشتن آدم هایی که دوستم باشن اونطور که می بینم و می شنوم گاها باعث دلگیری م میشه و چیزی که اوضاع رو آروم کرده فقط و فقط عادت ‍‍‍ه. من عادت کردم مسئولیت غالب احساساتم رو به عهده بگیرم. با وابستگی کمتری به ساز خودم برقصم. نوه های عزیزم، نمی تونید آرزو کنید بخندید بدون اینکه گونه تون هیچ وقت از اشک چشم تون گرم نشده باشه. من خودم بغل تون میکنم و چون دوستتون دارم، از قلبم به قلب تون نیرو میره که بخندید! با خیال راحت گریه کنید و بعدش کاری کنم بخندید. من برای کسایی که دوستشون دارم از همه ی وجودم مایه میذارم. حتی کسایی که یه ذره! 

چند ساعت دیگه آماری ترین امتحان ترمم رو میدم. در حالکیه اوری ثین ساکز. بهم خوردن ساعت خوابم و بهم ریختن مصرف داروم باعث شد حال بد بگیرم. تپش قلب،اضطراب،بی قراری و هر حال کوفت دیگه ای. اذان صبح مسجد مون رو یه پیرمردی میگه که انگار از دست خدا شاکی ‍‍ه و حقیقتا لرزه به اندامم میفته. از عملکرد این ترمم پشیمونم اما اشتباهاتم جلوی چشممه که تکرار نکنم و حقیقتا انقدر روزهای وحشتناکی رو پشت سر گذاشتم که همینقدری هم که پیش اومدم خوب باشه. به خودم سخت بگیرم که چی؟

فکر کنم باید قبول کنم من مریم میرزاخانی نیستم، من هیچ کدوم از مهندس های ناسا نیستم، من دانشگاه شریف قبول نشدم و کلا آدم تاپ و شاخصی نیستم. ضریب هوشی بالایی هم ندارم، زیبایی خیره کننده ای ندارم و این یه موهبت از طرف خداست که یه خنگ خوشحال باشم. خودم رو لای منگنه نذارم با هربار مقایسه کردن خودم با فلانی هایی که یک اپسیلون شبیه شون نمیشم وقتی تمام توانم رو میذارم. من نمیگم آدم بیخیال آرزوهاش بشه، نمیگم پاشو بندازه رو پاش سوت بزنه، فقط میگم اگر محدودیت هاش رو بپذیره، اون موقع ست که میتونه با هربار بهتر کردن اوضاع به چیز خوبی برسه.مثل وقتی که دست از آرزوی پرواز برنداشتیم، اما فهمیدیم نمی تونیم پرواز کنیم. در واقع چون می دونستیم نمی تونیم پرواز کنیم اما آرزو داریم پرواز کنیم پس میریم تو کارش!! منم باید کم کم قبول کنم و با تو سر خودم نزدن به جایی برسم. 

 

 

سو

یادمه خیلی سال پیش یه شب نزدیکای عید، مانتو و کفش خریده بودم و توی ایستگاه اتوبوس منتظر بابا بودیم. یه دختر هم سن و سال خودم، از اون تکدی گر ها ( از به کار بردن واژه گدا واهمه دارم) بهم زل زده بود، با حسرت. منم سنی نداشتم اما دل نازک تر از الانم بودم! شوق لباس نو کور شد و همه ش فکر میکردم من لباس نو دارم اما اون دختره هیچی نداره و باید خودشو کوچیک کنه و از این و اون پول بخواد. بعد از اون سال دیگه برای عید داوطلبانه نرفتم لباس بخرم و الان که بزرگتر شدم دیگه زیر بار نرفتم که عید لباس عید بخرم. مامان حرص میخوره و خودش دست به کار میشه اما هربار فکر میکنم خب چرا؟ بقیه سال گونی نمی پوشیدم که الان به خاطر دو هفته آویزون بازار بشم، هر وقت چیزی لازم داشتم میرم میخرم و سبکم این شده... هر چیز نویی که میخرم اولش کوفتمه! امشب که برنامه گذاشتم که چندتا چیز بخرم یاد کارگرهای هفت تپه افتادم،یاد پرسنل ارگان هایی که چند ماهه حقوق نگرفتن و حتی تو مایحتاج روزانه شون هم موندن، بعد از خودم خجالت کشیدم. یکی از مناظر نفرت انگیز تهران برام صحنه هایی بود که بچه ها تو خیابون و اتوبان با گریه پول میخواستن. گل میفروختن، اسفند دود میکردن یا... یکبار میخواستیم با بچه ها بریم پل طبیعت تو اسنپ یه پسری با صورت به شدت کثیف و لباسای کثیف تر ازمون پول میخواست و زار زار گریه میکرد. اومدم بهش چیزی بدم راننده اسنپ شیشه رو داد بالا و گفت شگرد شونه که پول بگیرن هیچی به خودشون نمیرسه. هربار تو مترو هم همین اعصاب خوردی رو داشتم. این بچه باید بره درس بخونه، بازی کنه،لذت ببره اما با عزت نفس صفر خودش رو خوار میکنه تا بهش پول بدن. تقریبا از این لحاظ تهران کثافته. 

گفتم تهران و حس کردم دلم تنگ شده براش ((: تازه یاد گرفتم بی آر تی خط هفت سوار میشم، خط عوض کردن های مترو رو یاد گرفته بودم بی اینکه به نقشه نگاه کنم و یه چندباری که ازم درباره ی ایستگاها سوال پرسیدن و جواب دادم از خوشحالی جامه دریدم (((: دلم برای هربار گم شدن تو انقلاب، سر در اصلی دانشگاه تهران، دستفروش هایی که پیکسل و دفتر و عود میفروختن تنگ شده. دلم برای اینکه میشد طولانی مدت قدم زد و کلی کافه دید و زوج های دست تو دست هم تنگ شده. تهران با هر فصلش میشه پادشاهی کرد. پاییز تو بلوار کشاورز ستودنی ‍‍‍ه یا شایدم بلوار کشاورز تو پاییز ((: شاید دلم برای تهران تنگ شده چون تهران شروع زندگی مستقلم بود. اون بازه ی کوتاه لعنت شده که من تازه داشتم شکل می گرفتم و از لاک خودم بیرون میومدم. احتمالا هزار سالمم که بشه و دو جین نوه هم داشته باشم این لحظات یادم بمونن. از یه شهر کوچیک با ساختار مذهبی و خانواده کنترل گر اومده بودم تو یه شهر بزرگ با ساختار متفاوت و چند دسته ای که آزادی های خیلی بیشتری داشتم. فرصت برای تجربه هایی بود که به خوابم نمی دیدم و فانتزی بود. شب شعر شاعرایی که دوستشون داشتم، کنسرت خواننده های داخلی و نوازنده های خارجی، کافه های آزادتر، کتابفروشی های بیشتر... اونجا میشد الکی کسی رو تو خیابون پیدا کرد و باهاش حرف زد، کاری که احتمالا فقط منم تو دنیا انجام میدم (((: لباس های بهتر و آزادتری پوشید و محکوم به هیچی نشد و البته روابط آزادتر. اینا برای یه دختر که از اول سکونت دائم داشته عادی ‍‍‍ه اما برای منی که هیچ وقت تیک «ساکن تهران» رو نزده بودم خیلی بود. نمیدونم، شاید شهرای بزرگ دیگه هم چنین چیزایی باشه، اصفهان،شیراز، تبریز و... خب من هیچی درباره شون نمیدونم. از هربار اصفهان رفتن مون سی و سه پل و پل خواجو رو هم تشخیص نمیدم (((: حتی خونه ی مامان جون هم نمیدونم کجاست ((: 

وقتی پایتخت پخش میشد «گُل» و «فدای تو بشم» خیلی سر زبونا افتاده بود.منم شاکی که آدم انقدر زود همه چی رو نباید بگیره که و مقاومت کردم که نگم، هر چند کاری به کار دیگران نداشتم. الان نی بینم دوتا حرف بی تربیتیی که زیاد به کار می برم انگلیسی ن، ow honey گفتنم از فیلمایی ‍‍ه که دیدم و حتی Ayy balam neden گفتنم (((: در واقع در بهترین حالت تصمیم گرفتم از چه چیزایی تاثیر بگیرم و دارم فکر میکنم به جای اینکه مثل یه پیر خرفت غر بزنم به این فکر کنم چه چیزای کوچیکی دنیای آدما رو میسازه... به هر حال واچ لیست IMDB + پلی لیست soundcloud + پین های pinterest + وبلاگ شخصی از بهترین راه های شناخت روحیات یه نفرن ((: از دید من. هر چیزی که من رو ساخته اینجاها جریان داره و مرورشون برای خودم جالبه. یه طوری که فلان چیز رو از اینجا یاد گرفتم، این کار قشنگم، این حرفم و... 

دلم برای ایمیل دادن به کسی تنگ شده. برای حرف های ایمیلی.دلم برای منتظر جواب کسی شدن، برای با شوق خوندن کسی تنگ شده. باید دست به کار شم 

 

خواب دیدم یه مردی که فامیل مون بود و نمیشناختمش به بابا گفت این چه لپ تاپ قراضه ای ‍‍‍ه به این دختر(من) دادی؟ بهترشو بخر و من اینطوری بودم که قراضه خودتی مردک،من دوسش دارم. امشب داشتم جزوه ی روش ها رو مینوشتم دیدم دلم برای استاد تنگ میشه. برای «اینها» گفتنش، برای «مشکل از مرکزه» گفتنش و تغییر نکردن آهنگ کلامش. مرد مرتب و تجدد ناپذیر و مسئولیت پذیری بود اما فارغ از همه ی اینها، هر چه که بود، دلم براش تنگ میشه. وقتی note9 pro زهرا رو دیدم هم همین حس رو داشتم. وابستگی م به گوشیم باعث میشد بیش از همیشه دنبال آپشن های خوبش باشم،چون گوشی منه و دوستش دارم. وابستگی م به چیزایی که حتی ماهیت ش هم برای دیگران بی ارزشه برای خودمم عحیب و البته خجالت آوره.اما هست.

Ben seni çok seviyorum رو خیلی بیشتر از i love you یا دوست دارم، دوست دارم. جایی نزدیک تر به قلبم. همچنین no problem, it's ok رو وقتی تو موقعیت استرس زام و قراره شجاع باشم. «تق تق تق، سلاملکم سلاملکم» هم از هستیزه ترین عباراتمه. من نمیدونم چطور بعضی ها یک قدم اونورتر از باورهاشون نمیرن و گاها دیگرانی که مثل خودشون نیستن رو محکوم به صفات نازیبا میکنن. تصمیم گرفتم هرطور که دلم میخواد باشم، اونطوری که راحت ترم حرف بزنم و بنویسم. هر وقت خواستم ترکی، هر وقت خواستم انگلیسی و بیشتر اوقات هم فارسی. همونطور که بخش موسیقی مغزم فقط موسیقی فارسی رو می پذیره و می فهمه (((: 

احتمالا از امن ترین آدم هایی باشم که اطرافیانم دارن،حتی اگر رابطه ی خوب و دلچسبی نباشه. فهمیدم همیشه سعی میکنم مراقب دل شون باشم، بهشون گوش بدم و قضاوت نکنم و کم کم دل شون رو روشن کنم. بعد چون خوب شدن بهم حرف خوبی میزنن و میرن، اما میرن. میرن و هستی رو یادشون میره. این قبلا ناراحتم میکرد اما الان فهمیدم هر وقت خواستم آدم خوبی باشم و در حق کسی خوبی کنم این کارو میکنم، تا هر جا که بی چشم داشت کاری کردن معقول و بی ضرر بود. 

من فهمیدم بعضی وقتا باید یه کارایی کرد،چون دوست دارم آدم خوب و مهربونی باشم. و دیگر هیچ!! 

من آدم سالمیم با هیچ رابطه ی ناسالمی و این حالو با دنیایی عوض نمیکنم! (((: