میخوام یه تمرینی بکنم،از جای سختش هم شروع کنم،اول از ویژگی های خوبم بنویسم،حتی اونایی که تهوع آورن،بعد از ویژگی های بدم. میخوام خودم رو ارزیابی کنم اما این تاییدیه این کار رو از کسی نگرفتم. لذا اول خوب ها،سپس بدها،بعد ارزیابی کنم ببینم،چنین آدمی دوست داشتنی هست:
ویزگی های خوبم:
برای من اهل مطالعه بودن خیلی مهمه.از ویزگی هایی که باعث میشه جذب دیگران بشم،کتاب خون بودن صدر جدوله. من سعی میکنم نسبت به هر چیزی که میخونم تواضع داشته باشم تا بهره وری ماکسیمم رو داشته باشم. قبل از شروع هر کتابی مطمئن میشم از سری کتاب های زرد نباشه و بعد از اون بخشی از روزم رو به کتاب خوندن اختصاص میدم. طوری با دقت و توجه که میتونم بگم این حالت تو درس خوندنم کمتر به وجود میاد. بعد از خوندن هر کتاب میتونم تغییرات رو توی خودم احساس کنم. حس میکنم حالا مغزم جای بیشتری داره تا بیشتر فکر بکنه.کتاب خوندن خوشحال کننده ترین کاریه که میتونم برای خودم انجام بدم و از این وضعیت خوشحالم.
من بی مزد و منت برای دیگران کار میکنم،حتی بدون اینکه پیش خودم خاطر نشان کنم خدا من رو می بینه و قراره پاداشی دریافت کنم،در حالیکه به کارما هم معتقد نیستم! من گاها خودم رو به زحمت میندازم تا کار دیگران رو پیش ببرم و تمام تلاشم رو میکنم تا دیگران رنجی رو که من متحمل شدم،تجربه نکنن یا که تو غم شون تنها نباشن. من همیشه دوست داشتم آدم مهربونی باشم و وقتی تلاشم در این راستا رو می بینم،خوشحال میشم.
تو زندگی ـم هنوز مرتکب کثافت کاری نشدم. از اون دسته کثافت کاری هایی که بغل دستم بوده،می تونستم انجام شون بدم،اما صرف نظر کردم. درحالیکه بینش و آگاهی ِ غلط بودنش رو به دست آورده بودم. فکر کنم خودم رو تشویق میکنم که هیچ وقت سمت مشروبات الکلی و مواد مخدر نرفتم.مهم تر از همه سیگار! ((: مورد بعدی روابطم،که تو سلامت شون به خودم نمره ی بیست رو میدم. هیچ وقت کسی رو فدای مشکلاتم و تنهایی ـم نکردم و هیچ وقت آدم بی بند و باری نشدم. در تمام مدت خوابگاهی بودنمم احتیاطم بیشتر از وقت هایی بود که خونه بودم. برام مهم بود وقتی میرم دانشگاه چه رفتاری دارم. یه عوضی ِ بدبخت میشم یا به مسیر آدم بودن و آرزوی آدم خوبی شدن ادامه میدم،از اینکه پیش خودم تو این زمینه سربلندم،خوشحالم.
اراده ی واقعا قویی دارم. تو اپلیکیشن grow دیدم یکی از پلن هام "نه به فیلم ترکیه ای" بود و انقدر خوب از پسش براومدم که حتی یادم رفته بود یه زمانی یکی از دغدغه های اصلیم ندیدن اون سریال ترکیه ای بود که کلی مشکلات برام به وجود آورده بود،یا بهتره بگم مشکلاتم رو تشدید میکرد. پلن بعدی "سر کلاس مبانی گوش بده" بود. با وجود اینکه این درس رو افتادم و افتضاح بودم،اما در طول ترم تنها درسی بود که کل جلسات آنلاین،سرکلاس حضور داشتم و درس رو گوش میدادم! به هر قولی که در قالب پلن داده بودم عمل کرده بودم و وقتی دیدم اراده کردم وضعیتی رو تغییر بدم و توش موفق شدم،خوشحال شدم.
من آدم علم دوستی ـم. آدم بلندپرواز و خلاقی ـم موقع ایده پردازی به قد و قواره ی خودم نگاه نمیکنم. مطالب مختلف تو رشته های مختلف میخونم،علایقم رو در سطح محدود دنبال میکنم و مهم ترین بخش برنامه ریزی م برای آینده،آینده ی تحصیلی مه. حتی وقتی رویاپردازی میکنم،نمیتونم روزی رو تصور کنم که مشغول فعالیت علمی،مثل دانشجو بودن نباشم. اینکه به علم بها میدم،اینکه از بچگی آرزوی دانشمند شدن داشتم جای ازدواج کردن و فلان و فلان،خوشحالم میکنه!
از نوع دوستی خودم،از دلسوزی م برای دیگران،خوشحالم. از اینکه تو ارزیابی خودم،حتی وقت هایی که بی رحمم می بینم نسبت به دیگران خوب عمل کردم،خوشحالم. از اینکه می بینم چه مادی چه معنوی،کمک هایی که از دستم براومده رو انجام دادم،خوشحالم.این مسیر رو ادامه میدم.
من حس میکنم دوست خوبیم. به دوست هام توجه و محبت رو میدم. دو چیزی که شناختم هر آدمی طالب اونه. هم نیاز داره که به دیگران ببخشه،هم نیاز داره که دریافت کنه و من تو تمام روابطم صمیمانه حضور داشتم و از هیچ چیزی دریغ نکردم. همیشه سعی کردم امن باشم و قضاوتی نکنم.نمیدونم از نظر دوستام تا چه حد موفق بودم اما تلاش صادقانه ی خودم رو شاهد بودم.
ویژگی های بدم:
من زیادی بی عرضه و دست و پاچلفتی ـم.چندبرابر دیگران تلاش میکنم و یک صدم اونا هم نتیجه نمی گیرم. هم فرصتم رو از دست دادم،هم به چیزی که میخواستم نرسیدم. من تو حساس ترین موقعیت های زندگیم،افتضاح بودم. مثل کنکور. نمراتم دوران مدرسه و دانشگاه،عصبانی و سرخورده م میکنن. هرجا امتحانی بوده من افتضاح بودم و اینکه نمی تونم ریشه ی مشکلم رو پیدا کنم،من رو عصبانی تر میکنه.
چاقم. حدود ده کیلو(شاید) اضافه وزن دارم و هیچ تلاشی نکردم.هر موقع رژیمی رو شروع کردم،در واقع همون یکبار نتیجه ی خوبی گرفتم اما کرونا اومد،ولش کردم،بی احتیاطی کردم و در حالیکه از چاقی بیزارم،دچارش شدم. هنوز بدن زشتی پیدا نکردم و به یه زن ِ چاق تبدیل نشدم،اما همینکه بی ام آی م اور ویت رو نشون میده عصبی م میکنه.
احساس میکنم آدم ناکافی،نالایق و توهمیی هستم. لایق تمام نرسیدن ها و شکست هام. احساس زشت بودن میکنم و از اینکه احساس زشت بودن میکنم و دست از سرم برنمیداره،عصبیم. چرا باید زشت باشم؟ اصلا کی برای ابد،تماما زیباست که من زشت باشم؟ من که چشم ها و دست های خودم رو دوست دارم و به چشم و دست آدما تو ارزیابی زیبایی شون دقت میکنم،چرا همه ی این مدت اجازه دادم نقص مادرزادیم،اینطور منو در هم تنیده کنه؟ من چطور نسبت به چیزهایی آگاه بودم،اما نتونستم عملی شون کنم؟
من یه آدم فراری شدم. هر زمان هرکس خواست نزدیکم بشه،فرار کردم ازش. از صمیمیت فرار کردم. چون حس میکردم با افشا شدن شخصیتم یه آدم منفور و حوصله سربرم. من هیچ وقت به کسی که باهاش رابطه داشتم نگفتم هیچ وقت تو چشمات نگاه نکردم،ازت فرار کردم،چون ترسیدم که بهم نگاه کنی! ترسیدم که همه ی من رو ببینی و طردم کنی؟ اگرچه باید اضافه کنم یه دام دو طرفه بود و از تموم کردنش خوشحالم و تصمیم درستی گرفتم.
من گاهی وقتا تو درسام احساس کند بودن میکنم. من به هیچ وجه باهوش نبودنم رو نمی بخشم. یا باید باهوش باشم یا اونقدر پرتلاش که کم نیارم. ولی کم میارم و وقتی می بینم فلان کارم احمقانه بوده،چون درست فکر نکردم و اون زمان احمقانه بودنش به ذهنم نمیرسه کلافه م میکنه. من نمیخوام شبیه مامان باشم.
من آدم ترسوییم.
________________________________________________________________
ارزیابی:
بی سانسور نوشتم،چیزهایی که عصبانیم میکرد رو نوشتم،چیزهایی که بابتش از خودم متنفر بودم رو نوشتم،اما چرا احساس کردم باید خودم رو ببخشم و دوستش داشته باشم؟ چرا حس کردم ویژگی های خوبش انقدر پررنگ هستن که میتونم با بدی هاش کنار بیام و بهترشون کنم؟ چه قدر عجیبم.چه قدر عجیبه. خب نه،این خودی که توصیف کردم رو دوست دارم،علیرغم همه ی بدی هاش.
_____________________________________________________________________
دوست داشتم بیشتر بنویسم. بازیی که با خودم کردم رو دوست داشتم. حس کردم وقتی دارم از خودم حرف میزنم یه بچه ای درونم میگه من من! بذار منم حرف بزنم،ترخدا بذار بیشتر حرف بزنم،لطفا منو خفه نکن...چشم هام تار شدن. باید عینک بزنم اما چون هنوز بینی م رو جراحی نکردم و فرم عینکم به صورتم نمیاد،عینک نمیزنم،ضمن اینکه چشم های نازنین م تو میره ((: احساس حماقت میکنم از این بابت،اما این حجم تار شدن چشم هام عجیبن.فقط به خاطر عینک؟
بازهم از خودم می نویسم. چه قدر عجیب. من تو این وبلاگ از خودم می نویسم اما حس کردم چه قدر این مدت از خودم دور بودم...
این تغییر مثبتم به خاطر کتاب خون شدنمه. وقتی کتاب میخونم جملات و واژه های بیشتری به کمکم میان و ذهنم غنی تر میشه. کتاب "دژخیم عشق" رو تموم کردم و دارم کتاب "همه می میرند" از سیمون دوبووار رو میخونم. داستان خیلی جالبی داره و تم فلسفی هم داره که من رو به خودش جذب میکنه. کمی خیالم راحت شد،اونطوری که از کتاب "زندگی جای دیگری ست" ِ میلان کوندرا خسته شدم فکر کردم هیچ وقت نمیتونم کتاب خوب بخونم،اما خداروشکر (((:
وقتی نیچه گریست داره بالاخره برام پست میشه،نمیدونم تا چند روز دیگه به دستم میرسه ولی احتمالا تبریز باشم. اگر خوندم و خوشم اومد نیچه رو ادامه میدم و باقی کتاب های یالوم رو هم می گیرم. سعی میکنم با فیلسوف ها و روانشناس های دیگه هم آشنا بشم،چون یالوم اندازه ی تمام روزهای عمرم کتاب نداره ((: در عوض جاهای زیادی،کتاب های زیادی تو فلسفه و روانشناسی هست که من میتونم بفهمم و باهاشون رشد کنم. نیچه تا به حال محبوب ترین فیلسوفی بوده که شناختم. بماند که تنها فیلسوفیه که جرات کردم بهش نزدیک بشم ((: بماند که مطالعه و شناختم در حد صفره (((: بالاخره باید از یه جایی شروع کرد.
ترم بعدی با استاد پارسیان کلاس دارم،نمی دونم چه درسی. هم دلم میخواد بشینم احتمال بخونم و اشکالاتم رو رفع کنم،هم دلم میخواد درس ترم آینده ش رو پیش پیش بخونم هم دلم میخواد درس نخونم و یه فحش ِ پسرونه ی بی تربیتی بدم به درسا که اینطور بهم احساس رقت انگیز بودن دادن. معدلم دوازده و خورده ایه و چهار نمره افت داشتم و درسی رو افتادم که پیش از این یکبار دیگه هم افتاده بودم! لعنتی. درس هام ناامیدم میکنن. نوبت می گیرم از یه روانشناس تا ببینم اونا دردی از من دوا میکنن؟
گاهی وقتا خودم،سخت ترین آدمیم که میشه شناخت.