تومو
از قد ِ زندگی خودم ناراضیم. از شرایط چیپی که دارم و شرایط ِ در حال نوسانی که هیچ بویی از پیشرفت و بهینه سازی نبردن! از اینکه بلند پروازم و رویای پرنده شدن دارم اما مثل کرم خاکی زندگی میکنم، یا میلیاردها میلیارد ذراتی که هیچ وقت نیومدن بالا آسمون رو ببینن. کی مقصره؟ دست کی بالاست؟ من،من!! در حالیکه یه دختر زیبای باهوش ِثروتمند نیستم،حس میکنم لایق هیچ چیزی هم که دارم نیستم! همه ی امکانات و داشته هایی که بدون تلاش یا حتی با تلاش به دست آوردم...
وضعیت الانم استرس پاس شدن امتحان فرداست در حالیکه برنامه ریزی کرده بودم برای یه معدل بالا و خوب یاد گرفتن و باسواد شدن. از اینکه زیر ذره بین ِ خودم باشم و ببینم صفر گرفتم،احساس شرم میکنم... آدمی که الان هستم،لایق آرزوهایی که داره نیست و مجازاتش گیر کردن تو همین شرایط ه.
اما به شدت خسته م دیگه. دلم میخواد مثل یک انسان فرهیخته ی شصت ساله،هر روز و به طور مستمر کتاب بخونم، مشغول فعالیت های آرام بخش باشم و دم غروب برم قدم بزنم، آهنگ خوب گوش بدم و بهتر با زندگی کنار بیام. هر چیزی میخوام،جز وضعیت فعلی و حس میکنم کل زندگی م از واقعیتی که توش بودم به نحوی به فراخور شرایط، فرار کردم. حتما جاهایی بوده که ایستادگی کردم،تلاش کردم اما موقعیتش که پیش اومده فرار کردم.
وقتی به رابطه م فکر میکنم هیچ علاقه ای ازش توی قلبم نیست. اعتراف کنم گاها میرم سرچ میکنم آیدی سو و عکس پروفایلش رو بدون اینکه باز کنم،چک میکنم. یاد خاطراتم که میفتم برام چیزی جز «اَه اَه» نیست و وقتی. حساب کتاب میکنم می بینم چیزی جز حماقت نبوده اما بیشتر شبیه رابطه ای که یک سرش هستی باشه،نبود!! من هنوز واقعا بلد نیستم چطور باید با کسی رابطه ی نزدیک داشت. مسئولیت احساس یک آدم رو قبول کنی،مراقب دلش باشی، حرفای خز و چیپش رو تحمل کنی و بذاری عقلت زائل بشه و نتونی زندگیت رو با دغدغه های خودت تنظیم کنی. آدما خیلی زارت وارد رابطه میشن،چطور واقعا؟ تحمل تنهایی خیلی ساده تر از اینه دو دستی این همه زندگیت رو زشت و محدود کنی... من دوست ندارم از یک حدی به بعد،به کسی نزدیک بشم، به کسی وابسته بشم، تا دیگه آسیب نبینم. تا خودم رو مشغول چیزهایی کنم که واقعا ارزش دارن. شاید رابطه داشتن یا تأهل یک پارت اجباری نباشه و من از پس زندگی خودم براومدم...اما دوست دارم دوست خوبی باشم، آدم امنی بشم و مثل آقاجون هرجا که رفتم پشت سرم ذکر خیر باشه... تنها چیزی که در رابطه با آدما میخوام همینه فعلا،تو بیست و یک سالگی(((:
هر کی پستم رو خوند قربون دهنش، یه چیزی نذرم کنه فوت کنه امتحانم رو خوب بدم.
کاش ببینم روزی آدمی شدم که پای تصمیماش وایساده، سخت تلاش میکنه،پشتکار داره و داره یکی یکی زندگی دلخواهش رو به دست میاره.