خیلی سال پیش برای عید یه ماهی گلی خریدیم. من دوسش داشتم. بعد از کلی خواهش و تمنا به دستش آورده بودم. برخلاف انتظارمون عمرش کوتاه نبود و خیلی هم بزرگ شد.حتی یادمه که هر روز صبح بیدار میشدم و اول وقت میرفتم سراغش که مطمئن بشم زنده ست و هنوز نمرده. چون اون موقع ها هنوز حالم خوب نبود یه بار تنگش از دستم افتاد و ماهی بیچاره پخش زمین شد. من هم می ترسیدم بهش دست بزنم اما بیشتر از ترسم دوستش داشتم. هیچ حس ترسناکی نداشت و پررنگ ترین چیزی که یادمه اون ضربانی بود که حس کردم. به هر زوری بود نجاتش دادم... چند وقت بعد هم که رفتیم سفر انداختیمش توی یه رودخونه که فکر کنم کار غلطی بود. امروز که با بدحالی خوابیدم و تپش قلبم رو حس میکردم،یاد اون ماهی ـه افتادم. بعد از اون هم تصمیم گرفتیم به اکوسیستم ضربه نزنیم و ماهی عید نخریم ((:
کرونای من مثل سرماخوردگی شدید گذشت.اما خب سرماخوردگی و ساده گرفتنش مال قبل از کرونا بود و همه مون انتظار بدتر شدنش رو داشتیم. روزهای بدی رو گذروندم ولی خب مثل دیگرانی که واقعا جان شون به خطر میفته نبود و بعد از ده روز خوب خوب شدم. چیزی که هنوز لنگ میزنه بویایی و چشایی مه. همون چهل درصد حواسم! الان چیزها برام تلخ و بدطعم و حال بهم زنن. بوها رو جز تو فاصله کم و خیلی محدود هنوز حس نمی کنم. اما خب هستی جون،اونقدرها که فکر میکردی،ترس نداشت. کمی فکر به اینکه چطور حواسم دچار خطا میشه برام ترسناک بود. اما به هر حال اونقدری تو سختی بودم که یکبار دیگه به این برسم سلامتی چه قدر مهمه. چه قدر میشه با نبودش زندگی جهنم شه و اگه گاهی شکر بکنی که سالمی،حداقل داشته هات رو بهتر دیدی.
به خودم میگم هستی خانوم جون،سرزنش کردن که راحته. وقتی نتیجه ی کارت رو دیدی خیلی راحته بیای دانشمند بازی دربیاری،تو موقعیت درست رفتار کردن سخته. اون پیامی که فرستادم و گفتم نمیام دیگه منتهی الیه شجاعتم بود و فکر کردم تموم شد رفت اما خب هیچ جوابی بهم ندادن و شک ندارم که به عمد بوده. امیرحسین بهم گفت پیغام فرستادن کار خوبی نیست و باید مستقیم صحبت کنم برای همین میذارم بعد از بیست و یک روز قرنطینه میرم و بهشون میگم. فهمیدم خیلی وقتا این اتفاق پیش میاد اما من اینطور برای خودم بولدش کردم و دارم میترسم. در واقع فکر نکنم مستقیما به شرایطی که توشم برگرده اما خب اضطراب زیادی بهم میده. دیگه نمی خوام کار کنم یا حداقل کاری که انتخاب می کنم دورکاری باشه تا به درسم برسم. برای من واجب تر از درسم نیست و باید حواشی خونه رو به جون بخرم و منطقی باشم. در رنجم.
دیشب ناراحت این بودم که کا. بهم دروغ گفت. در حالیکه بهم گفته بود بهم مدیونه و من دوست خوبیم.دوستم بود،دوستش داشتم و نمی تونم هضم کنم آدم چطور به کسی که بهش اعتماد کرده و دوستش داره،دروغ میگه. برام سنگین و نابخشودنی ـه اما به پشم این جهان به این بزرگی نیست من چه حسی دارم. این روزها خشم،غم،دلتنگی،تنهایی،طرد شدن،تحقیر و خیلی چیزهای دیگه رو تجربه کردم. بعضی هاش حقم بود،تاوان همه ی بدی هام بود اما مستحق بعضی هاش نبودم. مجددا می دونم به پشم این دنیا نیست من چه حسی داشتم و الان چه قدر کم آوردم. تصمیم گرفتم به همه شون بگم به درک و برگردم به لاک خودم.به خودم بپردازم و حالا که فکر میکنم نقطه ی صفر ایستادم خودم رو بهتر بسازم. هرچند هنوز خسته م و هیچ توانی ندارم.
دیگه بشینیم درست درس بخونیم. المپیاد نانو رو ندادم. اعتماد به نفسش رو نداشتم اما الان فکر میکنم باید هر کاری که دوست دارم و در توانمه انجام بدم. حالا به جهنم که نتیجه ش چیشد،من که دنبال منافعش نبودم،این مسیر رو دوست داشتم. نباید تمام دل و جرات من رو ترس نتیجه بگیره.
باید آچار و پیچ گوشتی رو بردارم(اگه دایی اینجا بود حتما اشک شوق می ریخت بالاخره یاد گرفتم کار باهاشون رو) و خودمو تعمیر کنم. "نه"بگم به موقعیت هایی که نمی خوام شون و دیگه هیچ حادثه و آدمی بهم تحمیل نشه. باید یکمی ترس هامو سوسک کنم و دیگه چشم بسته آدمی رو وارد زندگیم نکنم.
کاش هدیه ی تولدم این باشه : یه تیکه بیابون بهم بدن که نه کسی بشناسه نه کسی منو ببینه. راحت بتونم فریاد بزنم و گریه کنم. بعدم بگن مبارکت باشه،هر چی غم و دلتنگی بود از قلبت پاک شد. باز دوباره به سالگرد دایی نزدیک شدیم و من نمی دونم چرا به در و دیوار می کوبونم خودمو؟ آه.