ندارد

حس میکنم تو خاورمیانه مردها رنج ها رو خلق می کنن و بعد قهرمان شون میشن؛ زن ها رنج ها رو به دوش میکشن، بهش خو میکنن و برای نسل های بعد به ارث می ذارن. 

برخلاف اکثر آدمهای خداباور من دوست ندارم به جای خدا حرف بزنم. تصورم اینه خدا بهترین قصه ها، نصیحت ها و هر چه که نیاز بوده رو به جا گذاشته و این وظیفه ی ماست که جویا بشیم تا یاد بگیریم چطور باید ابدی و بهشتی زندگی کرد. اما این روزها به خودم میگم از کجا معلوم خدا میخواد این همه خون آدمهای بیگناه رو بریزید و غصه بذارید توی دلشون و فلاکت رو ماندگار کنید؟ شاید خدا دلش بخواد که ما جنگ نکنیم، سلاح نسازیم و آدمها رو از وطن شون فراری ندیم. سعی کردم تمرکز نکنم اما ناراحت افغانستان م. ناراحت بچه هایی که ناامید شدن از زندگی و یک عالم غصه ی بالاتر از سن شون بهشون تحمیل شده. من زورم به جایی نمی‌رسه که، خدایا کمک کن بهشون...

جانم داره میسوزه. شبها گریه میکنم و روزها مجبورم وانمود کنم خوبم و آب از آب تکون نخورده. آدم گاهی وقتا نمیتونه به میل خودش رفتار کنه... براش چیزهایی نوشتم و نفرستادم. ته مونده ی حرف هام. ازش خداحافظی کردم و به خودم قول دادم امروز آخرین روزی باشه که ... نمیدونم.قلبم درد میکنه. خدایا کمک.

ندارد

I really wish i could hate you, no i lie but i can't tell the truth, too late. 

امشب لجبازم. اکثر کارهای سمی برای روحم رو انجام دادم. قصدم انتقام از سرترالین بابت بی حس کردنم نبود اما ازش عصبانیم که منو از خودم جدا میکنه. من عمیقا نیاز دارم غمگین باشم، تو خودم باشم. من احتیاج دارم غم توی دلم رو لمس کنم. قول میدم ازش عبور کنم، مگه روزایی نبودن که برای زندگی تلاش کردم؟ راه زندگیمو پیدا میکنم، ولی الان نمیتونم و دارم التماس میکنم به اون نیروی غیرواقعی که بذار تو حال خودم باشم. 

از تره بار ده ونک تا بیمارستان بقیه الله راه رفتم، این آهنگا رو گوش دادم و گریه کردم. قلبم درد گرفت. راه پس و پیشی نبود. همدلی نبود، غم خواری نبود، فقط من بودم. پلیور یشمی م رو می پوشیدم و روی نیمکت دور افتاده ای میشستم که فقط گربه ها آدرسش رو داشتن. به صدای همایون گوش میدادم و چیزی بیشتر از اون نمیتونست توأمان جانم رو آتیش بزنه. خبر نداشتم تاوانش انقدر سنگین ه، خبر از این همه بدحالی نداشتم.

هیچی مثل گریه نمی تونست انقدر دلم رو سبک کنه. از طرفی وقتی ابی میخونه :«وقتی تو گریه می کنی شک‌می کنم به بودنم» ... نه، من اونقدر خوب و بخشنده نیستم. 

نزدیک ترین استعاره به من «سراب» ه. حالا که هیچی رو نمیتونم به یاد بیارم جز بدی خودم. 

ممنوعه ترین حرفامو تو گروه پرایوت یک نفره م زدم. اگه این حرفا رو روز می گفتم خودم رو ملامت میکردم و هرگز نمی بخشیدم خودمو. اما قلبم امشب خیلی بیچاره بود و می بخشم ش. 

فردا باید وانمود کنم هیچی نشده، حالم خوبه. درس بخونم، پروژه مو کامل کنم، به مامان کمک کنم و دختری باشم که باز هم دوام آورده.

ندارد

کتاب «انسان ها» که دوست متفاوتم بهم عیدی داده بود رو شروع کردم. سبک جدیدی ه برام که من رو مشتاق تر میکنه اما نمی دونم دقیقا چه چیزی در انتظارمه. کتاب «تسلی بخشی های فلسفه» هم تو صف انتظاره و میخوام اولین کتاب فلسفی صوتی رو هم امتحان کنم تا متعصب نباشم. دلم برای «اوه» هم تنگ شده و اینا تجربیات جدیدی ن و از نیمچه شجاعتم خوشم اومده که به خودم چنین اجازه ای میدم... من حتی گاهی عذاب وجدان می گیرم که بیشتر کتابامو توی طاقچه میخونم و به فیدیبو کم محلی میکنم(تقریبا خیلی گرون تر از طاقچه ست و فقط کتابهایی که تو طاقچه نیست رو از اونجا می گیرم). کاش بدونم این فقط یه اپلیکیشن ه و اصلا دلش نمی شکنه! مراقب عروسکامم هستم که یکی رو بیشتر از اون یکی بغل نکنم و جاشون رو تخت مناسب باشه، یه وقت فکر نکنن بین شون فرق میذارم. هنوز دوست شون دارم، همیشه دوست شون داشتم و مهم نیست آدم های دیگه چه فکری میکنن. حالا انگار این آدما با بقیه ی جاندار ها رفتار خوبی دارن... 

خب، کم کم آسنترا داره اثر میذاره و من نمیتونم زیاد غمگین بمونم. اخلاقم بهتره و جهان به کرک و پرم نیست و دیگه اورثینکینگ هم نمیکنم. تنها اضطرابم موقع بیرون رفتن و مبادا کرونا گرفتن ه. البته گاهی دچار حمله اضطراب میشم اما یکم که صبر میکنم اوضاع بهتر میشه. با مسائل طور بهتری برخورد میکنم و کمی سرحال ترم و با وجدان آسوده عمرم رو به بطالت میگذرونم. مامان این روزا خیلی روبه راه نیست و من مسئولیت های بیشتری تو خونه دارم. شبا از خستگی زود می خوابم و به این فکر میکنم اگه روزی فقط زن خانه دار باشم دق میکنم میترکم. شاید هم نه، همه چیز اونقدر که من فکر میکنم بد نیست،فقط کافی ه خونه برات home باشه و تو دلت به زندگی توش گرم باشه. بعد همه چی قابل تحمل تره. رابطه م با مامان به ثبوتی رسیده و دیگه غصه ی کمتری دارم. کاش همه چی همینطور بمونه. کاش این آدم های هر روز من رو دوست داشته باشن و مراقب دلم باشن. 

خانومه یه آموزش کامل و حرفه ای برای آواز گذاشته تو یوتیوب و چشمام برق زد. رفتم یکم باله هم تماشا کردم، اون آقاعه که خیلی خفن ویالون سل میزنه و پارتنرش آواز میخونه رو هم یوتیوب پیشنهاد داد. یکمی چشمام رو بستم و به زندگیی که خیلی میشد متفاوت باشه فکر کردم. برخلاف مامان که اعصابش خورد میشه من خیال کردن رو دوست دارم و فقط گاهی وقتاست که حسرت میخورم. آدم که نمیتونه صاحب همه ی رویاهاش باشه اما خب بی رویا هم زندگی بی روحه. زندگیی دارم که در حال حاضر دوستش ندارم و هیچ تپشی نداره اما به قول ابی «مگه میشه رویا رو از ما گرفت، مگه میشه این آرزوها رو کشت؟» شاید روزی حالم بهتر شد، شاید یه روز از اینجا رفتم، شاید تونستم آواز بخونم، با پیراهن سفید حریرم برقصم و نوازنده بشم. کمی از زندگی واقعی دوره، یا شاید هم واقعیت های زندگی من. باید مسئولیت هایی رو بپذیرم، باید شغل مناسبی پیدا کنم و درآمدی داشته باشم. خودم رو نمیشناسم. نمیدونم باید به کدوم سمت برم و کاش... نمیدونم. نمیشه همیشه ترسید و کاری نکرد.کمی از تغییر مسیر کلی میترسم. کیدینگ می؟ یذره؟

یکمی به تغییر آدرس وبلاگم فکر کردم. به خودم قول داده بودم که به خاطر کسی خودم رو سانسور نکنم یا تغییری ندم. علاوه بر اون شاید اینجا دوست های خاموشی دارم، نمیدونم. شاید اگر آدرسش رو تغییر بدم آرامش و امنیت بیشتری داشته باشم اما چیزهایی درونم باید تغییر کنن. مثل یه خونه ی جدید رفتن و از خاطرات قدیمی دور شدنه اما خب دل کندن هم بخشی از زندگی ه...

یه کورس دیتا ساینس از کورسرا گرفتم و قبلش باید از فایننشال ایدش استفاده کنم و ایمیل بدم. چندتا کورس نیمه تموم هم تموم کنم و بعد برگردم سر درس های خودم. برنامه ی ترم جدید وحشتناکه و تاریخ امتحانات وحشتناک تر و اگر حضوری بشه هم نمیدونم باید چه گلی به سرم بگیرم.با این وضع مملکت چشمم آب نمیخوره اما باید اوضاع رو درست کنم. تو گروه ترجمه انجمن علمی عضو شدم و شاید بتونم چیزی قبول کنم و یه رزومه ای بسازم. باید زبان خوندن رو هم شروع کنم. باید جمع کرد رفت. خیلی کارا باید بکنم اما فعلا بطالت گزینی کردم ((: 

دلم حرف های روزمره و چرت میخواست. زندگی همیشه فرهیخته برخورد نمیکنه که. به درک، خوب کردم ^_^

 

 

 

 

ندارد

امروز از خدا چیزی خواستم و بعدش فورا گفتم نه خدایا، بهم گوش بده ولی خواسته مو اجابت نکن. کاش دل آدم با عقلش همسو بود و کمتر رنج می کشید اما فهمیدم همه ی اینها برای وقتی ه که دلم لرزیده و نتونستم کار منطقی و درست رو که سخت به نظر میرسیده انجام بدم و الان متحمل درد و رنج بیشتری شدم. باید یه سری چیزها رو درست کنم و دیگه به رفع مخمصه بسنده نکنم... 

امشب تو مغازه یه آقایی به ترکی بهم گفت چشمات قشنگه ((: بلد نیستم درست ترکی آذری رو بنویسم، تلفظ هاشون سخت تره اما این رو پریا با ویس یادم داده بود. بهش گفتم چشماتون قشنگه و اومدم بیرون زود. جور بدی نگفت حتی بد هم نگاه نکرد، من هم شده گاهی چیزی به نظرم قشنگ بیاد و به صاحبش بگم اما خب چیزی نیست که تو فرهنگ مون جاافتاده‌ باشه و ترسیدم فروشنده پیش خودش فکری بکنه.کمی خوشحال شدم، همه ی آدمهای معمولی هم خوشحال میشن کسی ازشون تعریف کنه. اما وقتی خانوم دکتر بهم گفت تو جونی، قشنگی، موفقی، خانواده خوب داری، چرا باید انقدر داروی افسردگی بخوری و اعتماد به نفس داشته باشی حس بدی بهم دست داد،انگاری شعارهای بیهوده ای داد که حسم بهتر بشه. اما هیچ کدوم شون واقعی نبودن. من کی تو زندگیم قشنگ و موفق بودم؟؟ پناه بر خدا. اما از زمانی که با نیما درباره ی این چیزا حرف زدیم و خودافشاگری  کردیم صمیمی تر شدیم و برگردیم به جمله ی خودم که درد مشترک عامل پیونده... 

گاهی وقتا دوست دارم همه چی رو ول کنم و برم روانشناسی بخونم. مامان میگه من و بابات از اول گفتیم تو استعدادت تو روانشناسی ه و بالاخره ریاضی رو ول میکنی. رها کردن ریاضیات حتی برای من استرس زاست اما حقیقتا علاقه دارم... به کتاب خوندن و عشق ورزیدن بسنده کردم اما هربار که فکر میکنم یه زمانی باید کار کنم و شغل و پیشه ای داشته باشم، به همه چی شک میکنم. دورم فعلا آدم عاقل و جاافتاده ای نیست درباره ی این چیزا باهاش حرف بزنم. اما دست کم میدونم هروقت راجع به پزشکی یا روانشناسی با مامان حرف میزنم یه دعوایی راه میندازه که بگه بیسواد نیست. هیچ وقت راجع به مامان چنین برداشتی نداشتم اما حس و حالشم نیست کمکش کنم این تصور رو کنار بذاره. همه مجبوریم خودمون این مسیرو طی کنیم، همه تنهاییم.

 

ندارد

خیلی سال پیش برای عید یه ماهی گلی خریدیم. من دوسش داشتم. بعد از کلی خواهش و تمنا به دستش آورده بودم. برخلاف انتظارمون عمرش کوتاه نبود و خیلی هم بزرگ شد.حتی یادمه که هر روز صبح بیدار میشدم و اول وقت میرفتم سراغش که مطمئن بشم زنده ست و هنوز نمرده. چون اون موقع ها هنوز حالم خوب نبود یه بار تنگش از دستم افتاد و ماهی بیچاره پخش زمین شد. من هم می ترسیدم بهش دست بزنم اما بیشتر از ترسم دوستش داشتم. هیچ حس ترسناکی نداشت و پررنگ ترین چیزی که یادمه اون ضربانی بود که حس کردم. به هر زوری بود نجاتش دادم... چند وقت بعد هم که رفتیم سفر انداختیمش توی یه رودخونه که فکر کنم کار غلطی بود. امروز که با بدحالی خوابیدم و تپش قلبم رو حس میکردم،یاد اون ماهی ـه افتادم. بعد از اون هم تصمیم گرفتیم به اکوسیستم ضربه نزنیم و ماهی عید نخریم ((: 

کرونای من مثل سرماخوردگی شدید گذشت.اما خب سرماخوردگی و ساده گرفتنش مال قبل از کرونا بود و همه مون انتظار بدتر شدنش رو داشتیم. روزهای بدی رو گذروندم ولی خب مثل دیگرانی که واقعا جان شون به خطر میفته نبود و بعد از ده روز خوب خوب شدم. چیزی که هنوز لنگ میزنه بویایی و چشایی مه. همون چهل درصد حواسم! الان چیزها برام تلخ و بدطعم و حال بهم زنن. بوها رو جز تو فاصله کم و خیلی محدود هنوز حس نمی کنم. اما خب هستی جون،اونقدرها که فکر میکردی،ترس نداشت. کمی فکر به اینکه چطور حواسم دچار خطا میشه برام ترسناک بود. اما به هر حال اونقدری تو سختی بودم که یکبار دیگه به این برسم سلامتی چه قدر مهمه. چه قدر میشه با نبودش زندگی جهنم شه و اگه گاهی شکر بکنی که سالمی،حداقل داشته هات رو بهتر دیدی. 

به خودم میگم هستی خانوم جون،سرزنش کردن که راحته. وقتی نتیجه ی کارت رو دیدی خیلی راحته بیای دانشمند بازی دربیاری،تو موقعیت درست رفتار کردن سخته. اون پیامی که فرستادم و گفتم نمیام دیگه منتهی الیه شجاعتم بود و فکر کردم تموم شد رفت اما خب هیچ جوابی بهم ندادن و شک ندارم که به عمد بوده. امیرحسین بهم گفت پیغام فرستادن کار خوبی نیست و باید مستقیم صحبت کنم برای همین میذارم بعد از بیست و یک روز قرنطینه میرم و بهشون میگم. فهمیدم خیلی وقتا این اتفاق پیش میاد اما من اینطور برای خودم بولدش کردم و دارم میترسم. در واقع فکر نکنم مستقیما به شرایطی که توشم برگرده اما خب اضطراب زیادی بهم میده. دیگه نمی خوام کار کنم یا حداقل کاری که انتخاب می کنم دورکاری باشه تا به درسم برسم. برای من واجب تر از درسم نیست و باید حواشی خونه رو به جون بخرم و منطقی باشم. در رنجم. 

دیشب ناراحت این بودم که کا. بهم دروغ گفت. در حالیکه بهم گفته بود بهم مدیونه و من دوست خوبیم.دوستم بود،دوستش داشتم و نمی تونم هضم کنم آدم چطور به کسی که بهش اعتماد کرده و دوستش داره،دروغ میگه. برام سنگین و نابخشودنی ـه اما به پشم این جهان به این بزرگی نیست من چه حسی دارم. این روزها خشم،غم،دلتنگی،تنهایی،طرد شدن،تحقیر و خیلی چیزهای دیگه رو تجربه کردم. بعضی هاش حقم بود،تاوان همه ی بدی هام بود اما مستحق بعضی هاش نبودم. مجددا می دونم به پشم این دنیا نیست من چه حسی داشتم و الان چه قدر کم آوردم. تصمیم گرفتم به همه شون بگم به درک و برگردم به لاک خودم.به خودم بپردازم و حالا که فکر میکنم نقطه ی صفر ایستادم خودم رو بهتر بسازم. هرچند هنوز خسته م و هیچ توانی ندارم. 

دیگه بشینیم درست درس بخونیم. المپیاد نانو رو ندادم. اعتماد به نفسش رو نداشتم اما الان فکر میکنم باید هر کاری که دوست دارم و در توانمه انجام بدم. حالا به جهنم که نتیجه ش چیشد،من که دنبال منافعش نبودم،این مسیر رو دوست داشتم. نباید تمام دل و جرات من رو ترس نتیجه بگیره. 

باید آچار و پیچ گوشتی رو بردارم(اگه دایی اینجا بود حتما اشک شوق می ریخت بالاخره یاد گرفتم کار باهاشون رو) و خودمو تعمیر کنم. "نه"بگم به موقعیت هایی که نمی خوام شون و دیگه هیچ حادثه و آدمی بهم تحمیل نشه. باید یکمی ترس هامو سوسک کنم و دیگه چشم بسته آدمی رو وارد زندگیم نکنم. 

کاش هدیه ی تولدم این باشه : یه تیکه بیابون بهم بدن که نه کسی بشناسه نه کسی منو ببینه. راحت بتونم فریاد بزنم و گریه کنم. بعدم بگن مبارکت باشه،هر چی غم و دلتنگی بود از قلبت پاک شد. باز دوباره به سالگرد دایی نزدیک شدیم و من نمی دونم چرا به در و دیوار می کوبونم خودمو؟ آه.

 

 

ندارد

سگِ سیاه افسردگی گازم گرفته و کاش مجبور نباشم توضیح ش بدم. 

من با سیستمِ هر کار خوب و بدی کنی خدا می بینه بزرگ شدم. وقتی قراره برنامه ریزی کنم دروغِ به اندازه کافی خوبی بگم، از خودم بدم میاد و حس میکنم آبروم داره میره. چرا همه راحت میگن «هو کرز؟» و کی میخواد راستش رو بشنوه؟ دردسرهای آدم بزرگ و منطقیی بودن لجن مال کردن وجدانته؟ میخوام زنگ بزنم و میگم آره برو زنگ بزن با همین حنجره ت دروغ بگو، میخوام پیام بدم و میگم آره هستی جون، بدو برو دروغت رو مکتوب کن. بعد به خودم میگم خب من همینم، اشتباه کردم رو واسه همینجا ها گذاشتن، میرم میگم من اشتباه کردم، آماده ی پذیرش تاوانش هم هستم. تنها آدمی که دیر فهمیده نمی تونه، من نبودم و نیستم... بیشتر از همه خجالت آوره به کسایی که بهت اعتماد دارن دروغ بگی و من نمیتونم ( : 

پ.ن: گفتم، راستش رو هم گفتم و دختر چه حس خوبی داره ((: از خودم بابت وقت هایی که خجالت کشیدم، بابت وقت هایی که نتونستم «نه» بگم متنفرم. هر زمان ماجرایی بهم تحمیل میشه و من فقط بلدم پتو بکشم رو سرم گریه کنم، دیگه دوست ندارم حتی گریه کنم. عصبانیم، خوی وحشی م اومده و دلم میخواد اوضاع درست بشه ولی باز می بینم نتونستم. 

یک هفته ست که داورهای روانپزشکه رو شروع کردم و همه چی داره بدتر میشه. من غمگین تر، عصبی تر، خسته تر و احمق تر میشم. 

اونقدر از خودم متنفرم که دلم میخواد یه تیکه بیابون بهم بدن و همونجا دور از مردم بمونم.

ندارد

باید به چیزهایی مثل افسردگی غلبه کنم. از گذروندن روزهام احساس گناه میکنم. تا صبح بیدار می مونم و مخاطب چیزهای گریه دار میشم، شعر، آهنگ، داستان، تصویر. هر محتوایی که من رو تسلی بده و نخواد قوی ترم کنه! بعد هم تا غروب میخوابم و وقتی بیدار میشم به خودم میگم این اون چیزی که میخواستم نبود اما توان بهتر کردنش هم ندارم. 

بعد دو هفته قرنطینه وقتی بیرون رفتم خشمم از شهر و آدمها یادم رفته بود و اونقدر ذوق داشتم که دلم میخواست بپرم آدما رو بغل کنم و بگم مرسی تو این شهری، بذار یه دل سیر نگاهت کنم! هوا خنک بود و میشد موها رو داد دست باد و نفس عمیق کشید. اون ساعت هر کی رو می دیدم تلاش می‌کرد خوشحال باشه، قشنگ باشه... من حتی سعی کردم وقتی نشسته بودم رو چهارتا چمنی که نمیدونستم چرا اینجان، آواز بخونم، دختر چه قدر وقت بود حنجره م به کار نیفتاده بود. آسمون هم قشنگ بود، یک دست و کم ستاره، ماه هم یه گوشه ش. نشستم آهنگامو گوش دادم، باهاشون خوندم، با بچه های تو پارک بازی کردم و اومدم خونه. شاید تاثیرات کتابی بود که اخیرا خوندم، «ورونیکا تصمیم می گیرد بمیرد» ، شاید هم تاثیرات دو هفته قرنطینه و اضطراب و اینکه طاقتم تاب شده بود. هر چی که بود انگار هوا رو با خلوص و توجه بیشتری می دادم توی ریه هام و هر چیز بی مزه و معمولیی که می دیدم، بهم دلگرمی میداد که منم عضوی از این جمعم. 

باید برای هچل هایی که توشون گرفتارم، دروغ های سنگینی بگم، که بچسبه و رها بشم. برای خارج شدن از محل کارم و دور شدن از اون آدم. اما تصمیم دارم که به محل کارم راستش رو بگم! تصمیم دارم به اون آدم هم راستش رو بگم. حتما نجات پیدا میکنم اما بهاشم میدم! نمیخوام فقط به خاطر اینکه قسر در برم و مجبور نباشم تاوان بدم، این همه خودمو پیش خودم خراب کنم. راستش رو میگم تا هستی دروغگو نباشم و مجبور نیستم ارزش هامو به کسی توضیح بدم. به درک که کار عاقلانه ای نیست، دوست ندارم منفعت طلب باشم. 

یادم هست وقتی جواب آزمون تیزهوشان اومده بود و قبول شده بودم و میخواستن بهم کادو بدن، درست همون روز آقاجون فوت کرد، اما تاریخ مرگش یادم نیست. حتی نمیدونم چند ساله که نیست! آذر گفت دو سال شد اما من فقط یادمه همیشه منتظرش بودم و توأمان فرار کردم، اما یادم نمیاد چه قدر وقته ازش دورم. مرگ آدمهایی که دوستشون داشتم جانم رو سوزانده و خاطرات شون این روزها بدجوری با درد، مانعم شده. هر شب دارم گریه میکنم و طرفدار چیزهایی م، طرفدار آدمهایی م که میذارن دلتنگ و غمگین باشم. این نشد زندگی. 

تی ای هامون تو مسابقات دانشجویی مقام آوردن، شک ندارم وقتی نتایج المپیاد بیاد هم اونا جزوش هستن. چه قدر بهشون حسرت میخورم و عصبانیم از این حسم. چرا همیشه طوری زندگی میکنم که یک عالم حسرت کوچیک و بزرگ همراهمه؟ نمیخوام ارشد این رشته بمونم اما با این وضعیت... امیرحسین بهم گفت برم پیش روانشناس و وضعیت تحصیلی م رو درست کنم، این یعنی اوضاع خیلی خرابه. حتی در راستای بهتر شدن چیزها هم تلاش نمیکنم و ذره ای امید ندارم. 

مامان و بابا میتونن برن واکسن بزنن، خودم ثبت نام شون کردم. آدمهای بیشتری اطرافم دارن میرن واکسن بزنن و من ناامید تر از همیشه م. اما دوست ندارم بروز بدم بهشون تا فکر کنن همه چی داره درست میشه. با این قطره قطره های لعنتی به هیچ جا نمیرسیم، هر روز بدتر میشه و عمرمون تباه تر.

چهار هزارتا عکسی که توی چت آذر رو داشتم دیدم. عکس های خودم رو تو اون بازه دیدم. شاداب تر بودم و چشمام خیلی بیشتر برق میزد، بله! آذر رابطه ی جدیدی رو شروع و تمام کرد و مرد، کاش من تو رو یادم میرفت، همون طوری که خیلی چیزا یادم رفته.

من توی این دنیا گم شدم. 

همین چند وقت پیش گفتم کی گفته؟ «صداقت» همیشه کار درست نیست و درست ترین آدما هم همیشه به عنوان کار درست «راست»ش رو نگفتن. اما حالا با وجود اینکه چندان متفاوت تر فکر نمیکنم تو موقعیت هایی گیر کردم که راستش رو گفتن سخت شده و من هنوز فکر میکنم باید کار سخت رو انجام داد. برگردم ببینم شدم آدمی که ماهرانه تر دروغ میگه؟ نه برنمی تابم. چه قدر سخته که شنبه روز اعتراف کردنه و من دچار چیزهای متضادی شدم. اما نباید ازش فرار کرد...ترجیح میدم به جای اینکه دروغی سر هم کنم، راستش رو بگم و عواقبش رو بپذیرم. هیچ منفعتی نداره برام و عواقبش ترسناک هم هست، اما وقتی با خودم تنها شدم، وجدان آسوده تری دارم، حالا اینکه اصلا وجدان چیه این تصمیم رو سخت تر میکنه! 

در یک کلام میتونم بگم به خودم گفتم "what the f... did i do?" دوباره برگشتم به اون روزها و از وحشت شب، سر صبح می خوابم. هر شب گریه کردن روتین م شده و از وقتی از المپیاد ناامید شدم حتی نمیتونم درست درس بخونم. آیا یک چیزی به اسم قلب هست و دلتنگ شده؟ دخترجون مُرد عزیز دلت دیگه فقط وقتی بمیری شاید بتونی ببینی ش. هر چند وقت یکبار انگار فراموشی می گیرم و نبودنش تازه میشه برام. چرا عادت نمیکنم؟ مگه آدم نیستم و آدم بنده ی عادت ه؟ دوست دارم همه باشن و هیچ کس نره حتی آدمایی رو که خودم ترک کردم. دیگه دلتنگی بس باشه. 

عقیده ی مامان اینه فقط اگر کسی تق تق تو رو کشت یا مالت رو بالا کشید میتونی باهاش قطع ارتباط کنی تازه باز هم جای بخشش داره. و من باید برای اینکه آدمی که حالت رو بد میکنه ارزش ادامه دادن نداره خیلی تلاش کنم. عذاب وجدان می گیرم چون فکر میکنم کار درست کار مامانه و من ظلمی می‌کنم. از رنج های بیهوده بیزارم و رنجی که این آدمها بهم میدن  عصبیم میکنه و بی ارزشه. آدمی که بهمون کرونا رو داد با وجود اینکه میدونست کرونا داره اومد خونه مون و همه ی ما رو درگیر کرد و به نوعی جون مون رو به خطر انداخت و من فکر نمیکردم طوری برخورد کنن انگار هیچی نشده. آدمی که ما رو این همه به سختی انداخت از نظر مالی، هنوز باهاش دوستیم و خیلی های دیگه، از جمله فامیل. قراره آدم چقدر بدی کنه تا تو تصمیم بگیری زندگی تو از چنگالش بکشی بیرون؟ 

آیا من اونی نبودم که میخواستم همه باشن؟((: بیشتر ازشون متنفرم و به حق نیست، جای این همه آدمی که میخوام نباشن و هستن، آدمای دیگه ای باید میبودن، اونقدر کم، که دل من قوت می گرفت. چرا، حداقل فرصت خداحافظی داشتم ازشون. کاش دیگه کسی نمیره...

 

ندارد

کمی چرت نویس. 

دفعه ی بعد که کسی رو دوست داشته باشم، حتما باهاش ازدواج میکنم به زور به زور. که دیگه وقتی بهش گفتم بره، جایی نره و خونه ش جز اینجا نباشه، خودم هم دیگه فرار نکنم. دختر، انگار یه تیکه از قلبم بیرون قلبم داره آب میشه از غصه انقدر گریه کردم. 

امروز یه نفس عمیق کشیدم تا تو ترایال اسپایکوژن شرکت کنم، کمر همت رو بستم کار بزرگ انسان دوستانه کنم تا دکتر بهم گفت کسی که سابقه تشنج و صرع داره نمیتونه داوطلب بشه ^_^ ارزشی نداره، اونوقت که جانم برام خیلی باارزش باشه و داوطلب میشدم باارزش بود نه الان که بی حس شدم. دوست ندارم بمیرم،اصلا، دیگه بعد از کرونا هم رمق درد کشیدن ندارم اما فکر کردم اگه کار بزرگی انجام بدم تو حس این روزام تاثیر داره که دیدم به درد همین هم نمیخورم. کاش می ترسیدم نمی رفتم و نمی فهمیدم به درد نمیخورم. 

وقتی رفتم سر کار فهمیدم به جای پشت این میزی که الان هستم، دوست داشتم پشت اون میزی باشم که توی اتاق فنی ه. حتی اونجا هم دوست نداشتم باشم، دوست داشتم تو آزمایشگاه باشم، تو کتابخونه باشم، یه تخته ی بزرگ برای محاسبه داشته باشم و منتهی به کار مهمی بشه. از همه ی آرزوهایی که داشتم الان تو شهری افتادم که می ترسیدم از دور شدنش، تو رشته ای که هیچ وقت آرزوم نبوده و دانشگاه هم که... اگه انقدر خیالبافی نمیکردم راحت تر بودم اما میدونم الان جایی نیستم که میخوام. آدمایی هستن تلاش میکنن و میرسن به جایگاه مطلوب شون. «چرا من نه؟ » سوال مزخرفی ه همه نمی تونن اونی باشن که آرزوشونه اما من... آدم نمی تونه به راحتی از سرش بگذره...

نمیتونم بگم کاش خدا غم از قلبم پاک کنه، جانم داره میسوزه. قلبم وطنِ ویرانِ پس از جنگ شده. کاش دیگه هیچ کسی که دوسش دارم نمیره، کاش نبینم رفتن کسی رو. دیگه قلبم خیلی کوچیک و بی طاقته برای هر چی. 

 

ندارد

درست همون لحظه ای که میخوام خواهش فکرم رو اجابت کنم،تهی میشه. چه داستانی شده. بیخیالش. 

چهل درصد حواس پنجگانه م رو از دست دادم. تا قبل از این فکر میکردم چه ترسناک و غمگین،اما حالا دارم باهاش زندگی می کنم و می بینم طوری هیچ بویی نمی فهمم،هیچ طعمی رو متوجه نمیشم،تو گویی جهان از اول همین بوده و همه چیز فریب بوده. می تونم ببینم،بشنوم،لمس کنم،اما بو؟طعم؟ طوری م که انگار هیچ وقت وجود نداشتن. در طول روز چند دقیقه چیزهایی رو بو می کنم تا عصب های بویایی م ضعیف نشن.دلم برای بوی بعضی چیزها تنگ شده شاید. 

شامپوم بوی بهشت میداد. وقت هایی هم که روغن میزدم به موهام بوش بهشتی تر میشد و تنها وقت هایی بود که دوست داشتم موهام در دسترسم باشن. هر چه قدر شامپوم رو بو کردم،هیچ بویی نمی داد. فقط وقتی به موهام دست میزدم مالکیت اندکی حس میکردم. چیزها رو قورت میدم بدون اینکه انگار غذا خوردنی در کار باشه،مثلا انگار مخاطب یه چینی باشم،اون حرف بزنه و من هیچ چیزی عایدم نشه. دیگه حالم رو بد می کنه. اما شربت دیفن هیدرامینی که میخورم... راه بینی م رو باز می کنه،احساس خنکی میده اما خبری از اون طعم گندش نیست. خوبه،حداقل به طور برابری چیزهای بد رو هم حس نمی کنم و نمی دونم این وضعیت تا کی میخواد ادامه پیدا کنه. چه قدر حواس ما وابسته و نسبی ن. من اگر خاطره ای از بوها و طعم ها نداشتم،چطور از وجودشون مطمئن میشدم؟ گاهی وقتها نابینا شدن هم چنین ترسی بهم میده. کاش آدم از اول از چیزی بی خبر باشه تا اینکه ببینه همه چیز به یک باره از دستش گرفته شده. 

"و نیچه گریه کرد" تموم شد. ایضا "مردی به نام اوه" هم تموم شد. دلم برای هر دوتاشون تنگ میشه. به ماجراها و حرف های نیچه دکتر برویر عادت کرده بودم و توش شگفتی هایی برای خودم پیدا میکردم. اوایل اوه برام غیر قابل تحمل بود و نمی فهمیدم چه طور این کتاب انقدر محبوب ـه اما این شب های آخر به مردن هم که میفتادم،باز هم دلم میخواست که بشنوم داستان رو. یادمه مردی به نام اوه رو به این خاطر خریدم که ترسیدم سر کار رفتن عادت کتاب خوندن رو از سر من بندازه و حالا بیا زندگیم رو ببین... 

یه روزی توی دعواهام با مامان که شدتش هم زیاد نبود چندتا درخواست کار دادم. برام جدی نبود. یکبار پیش از این هم وقتی قبولم کرده بودن،خودم گفته بودم نمیام. این بار اما فرق داشت،من متحمل رنج های زیادی شده بودم،خودم هم فرق کرده بودم و دختر شجاع درونم(شما بخونید کله خر) میخواست تجربه کنه. مگه چی میشد؟ رفتم برای مصاحبه و پیش خودم خندیدم و گفتم اونقدر به صادقانه و ابلهانه ای بد بودم که هیچ وقت بهم زنگ نمی زنن،اما زدن و من درست نمی دونم از بی آدمی بود یا چی. یک هفته رفتم،چالش های جدیدی رو تجربه کردم اما واقعا ترسیده بودم،یا شایدم ترسیدم. ترسیدم دیگه آقاجان. کار من رو از درس جدا میکرد و من چنین چیزی رو نمی خواستم. فقط کمی استقلال و دوری از خانواده رو می خواستم و آماده ی پرداخت تبعاتش نبودم. پس دردم چی بود؟ خجالت می کشیدم برم به کارفرمام بگم آقاجان من اشتباه کردم،نمی خوام بیام. هی ادامه دادم. حالا هی منتظرم بگن من رو نمی خوان و نمی تونن این مدت قرنطینه رو صبر کنن. این رو بار اول نیست تجربه می کنم. از یه جایی به بعد هم منتظر این بودم که اون خودش بگه من رو نمیخواد،مقاومت کرد نگفت مرد مومن ((: حالا میدونم اونقدر خوش شانس نیستم که کارفرمام عذرم رو بخواد و کار رو بده به نفر بعدی و با توجه به برنامه ی ترم آینده م نمی دونم باید چیکار کنم. تصمیمم اینه وقتی دوران قرنطینه م تموم شد همه چی رو به جون بخرم و برم بهش بگم که برنامه ی درسی دانشگاهم به من اجازه نمیده از مهر سر کار بیام و شما اگر میخوای وقتت رو برای کس دیگه ای بذار. خدای من،مگه مردم مسخره ی منن؟ ) : این حس که اونا هم از من سواری گرفتن و خواهند گرفت از عذاب وجدانم کم می کنه و به خودم میگم آدما توی محیط کارشون انقدر به احساسات شون بها نمیدن هستی جون،یاد بگیر اینو. 

مریض شدم و جوگیر و کلیشه ای. به خودم گفتم بهتر نیست برم رشته و شغلی که از رنج مردم کم کنه؟ این رو بیشتر دوست ندارم؟ ولی خب می دونم به همون اندازه که دوست دارم از رنج آدم ها کم کنم،طاقت اون رنج ها رو هم ندارم. من کسی که هر روز به بدبختی های مردم گوش بده،خودش رو کنترل کنه و سعی کنه مداواشون کنه،نیستم. در ثانی،شاید چیزهای دیگه ای هم از رنج مردم کم کنه و فقط مثل این چیزهایی که من فکر می کنم نباشه اما خب... دنیای ریاضیات بزرگ ترین هدیه ای بود که به خودم می دادم. چند روز پیش به زهرا گفتم فرض کن بچه مدرسه ای هستی و هر روزت زنگ ریاضی ـه. این برای من لذت بخش ـه و تنها نکته ی تلخش اینه کافی نیست. دلم برای فیزیک،دلم برای شیمی و احتمالا شاخه های دیگه خیلی تنگ شده و دارم فکر میکنم شاید ذهنم بیش از این ها ظرفیت داشته باشه. الان که هیچ کاری نمی تونم بکنم،آزادم برای فکر کردن،فکر کردن رو بذارم تو برنامه م. آخ برنامه م،چه بلوف بزرگی ((: 

ندارد

رویکردم از "رعایت کنم کرونا نگیرم" به "رعایت کنم به کسی کرونا ندم" تغییر کرده. توی داروخانه و اتاق تزریقات و مطب دکتر،تنها بیرون هایی که این مدت میرم دائم به افزادی که بهشون نزدیک میشم یا در تماسم میگم از من فاصله بگیر و رعایت کن،من کرونا مثبت ـم. مسئول داروخانه گفت خانم دیونه م کردی ولی کاش همه مثل تو رعایت می کردن و بعد هم پرسید پس چیشد که کرونا گرفتم...به جز دکتر اولی که تو نگاهش خاک بر سرت بود،بقیه باهام مهربونی کردن و اصلا مثل جزامی ها باهام برخورد نکردن. تو اتاق تزریقات که رفتم دیدم همه ی آدمای اطرافم بیمار کووید بودن. سرم های مشابهی داشتیم اما رویکردها متفاوت بود. کسی که تزریقاتم رو انجام داد گفت که واکسن نزده و منتظره ایرانی ـش بیاد. یه خانومی که همراه بود گفت از کجا معلوم ناقل نباشی حال بقیه رو بد کنی؟ باید میزدی. یکی دیگه گفت اگه ماسک بزنی  و جایی که کسی ماسک نزده نری کرونا نمی گیری،خانم بغلی من هم گفت تغذیه،هیچ کس تغذیه رو نمی گه،نباید انقدر سردی خورد که دیگه همه علامه شدن و گفتن اینها خرافه ست. خلاصه که توی اون اتاق همه علامه و طبیب بودن و داشتم فکر میکردم باورم میشد یه روزی برم تو جمعی که همه کرونا مثبت باشن و من باهاشون فرقی نکنم؟ گاهی باور موقعیتی که برای آدم به وجود آمده،سخته. 

به خودم احساس بدی و کثیفی دارم.مبتلا شدن به کووید بیشترش کرد. اگه تمیز بودم،اگه کامل رعایتش میکردم و هزارتا اگر دیگه که شاید منصفانه هم نباشن. این مدت چرت و پرت زیاد شنیدم و دیدم دامن زدن به شایعات برای مردم راحت تره. من وقتی برای خودم مطمئن شدم که کروناست رفتم cdc و تمام پروتکل ها رو دانلود کردم خوندم،اما حتی به یک نفر دیگه هم نتونستم بگم این کار درسته،اطلاعات اینجا درستن. پیگیر خبرهای دکتر کی و دکتر شادی بودن استرس من رو کمتر میکرد ولی می بینم بقیه به پیام هایی که توی واتس اپ و اینستا می خونن اعتماد بیشتری می کنن. چیزی که حتی توی مامان هم می بینم همینه. پیگیر اخباری ـه که خودش هم بتونه توش دخل و تصرفی داشته باشه. پیرو مکتب یه که توش حتما همه چیز رو بدونه. شاید درست بگم و آدما برای این میرن سراغ این درمان ها و حرف های آشغالی که قدر فهم خودشونه و خودشون می تونن طبابت کنن. دیگه لازم نیست بدون اینکه اون همه درس بخونن،زحمت بکشن و سختی متحمل بشن به جایی برسن. قبول ِ نمیدونم،برای آدمها سخته و این همه اظهار نظر بیجا شون من رو آزار میده. کسی که ویروس کرونا رو به همه ی ما انتقال داد از این طرفدارهای طب اسلامی بود که میگفت هر چی قسمت مون باشه و اینها.کرونا مال ما نیست و... حالا کل فامیل دشمن خودش و طب ش شدن و فکر میکنم بیشتر از این آدمهای احمق،هیچ کسی نمی تونه به مکتبی که بهش خدمت می کنه،ضربه بزنه. اما آیا این باعث شد بقیه ذره ای تغییر رویه بدن؟ خیر. اونهایی که علائم بارز نداشتن پاشدن رفتن بازار و واسه مهمونی آماده شدن. وقتی تصورش رو می کنم چه جمعیتی رو آلوده کردن بدنم می لرزه. 

آنیتا و آذر و محبوبه میدونن که مبتلا شدم.داشتم فکر میکردم باید خیلی قدرم رو بدونن دائم عکس از دستم و سرمم و اکسیژن نمیذارم. هی نمی نویسم منم کرونایی شدم برام دعا کنید (((: حتی برای یک روز تلگرام رو لاگ اوت کردم. پیش خودم فکر کردم هر روز این مملکت خبر بده،من چرا خبر بد بدم؟ یا چه سودی داره برام؟ این روش از جلب توجه رقت انگیز نیست؟ ذاتا حس و حالش هم نداشتم....

فکر میکردم میتونم کتاب بخونم و چیزای دیگه یاد بگیرم و اولین باره می بینم نمی تونم. ذهنم یاری نمی کنه. حتی دیشب موقعی که داشتم کتاب صوتی مردی به نام اوه رو گوش میدادم حس کردم چه قدر مغزم از تجزیه و تحلیل جملات عاجزه و انگار هیچ چیز نمی فهمم. نمی دونم چرا. بقیه هم اینطورن یا نه اما خیلی ناامید کننده ست. خسته م...

سرفه م هی شدید میشه و بیشتر احساس خفگی می کنم و حالا می فهمم با خفگی مردن اصلا چیز آسونی نیست. اونایی که میگن از کرونا نمی ترسم، بیشتر از همه میترسن انگار. یه لحظه هایی که انگار داری می میری و عمیقا نمی خوای که بمیری حتی اگر زندگی هیچ خوبیی بهت نکرده باشه. 

دختر،یه داستان توی ذهنمه. داستان کوتاه.دوست دارم بنویسمش. 

ندارد

فردی که ازش بیماری رو گرفتم بویایی ش رو از دست داد. از دست دادن بویایی برای من وحشتناک ه. انگاری که دیگه نتونی بشنوی، نتونی ببینی، یا یه پاتو ازت بگیرن و لنگ بزنی. من به بوی چیزها خو کردم و از دست دادن موقت یکی از حواس پنجگانه چیز راحتی برای تصور کردن نیست. با وجود دوستان پزشکم می بینم سناریو بدتر از این هم میتونه باشه و تنها سلاحم اینه به خودم بگم مغزت رو با احتمالات از بین نبر، صبر کن ببین چی پیش میاد. 

عقلم زائل شده انگار. نمیتونم در لحظه تصمیم درست رو بگیرم و گیج و منگم. یکی از چیزهایی که همیشه من رو از مسکرها برحذر داشته( سوای اینکه دسترسی هم نداشتم) همین بوده. همیشه وحشت این رو داشتم عقلم خوب کار نکنه و اتفاق بدی بیفته. حالا به سرعت دارم احمق میشم انگار. شاید هم هنوز معمولی م و دوست دارم همه چی بدتر بشه. جز اینجا جای دیگه ای آه و ناله نمی کنم و انقدر خودم رو ساکت کردم که... دختر، چه قدر دلم میخواد به کسی بگم خوب نیستم، چه قدر میخوام دلم زبان بینایی پیدا کنه و بگه چی میگذره بهم. کی انقدر لال شدم؟ 

 

ندارد

اونقدری که احساس حماقت و نادانی میکنم، زبانم بسته ست که از کسی گله ای کنم.فقط دلم میخواد داد بزنم، جامه بدرم و از این محیط فرار کنم. 

به خودم گفتم حتما بهم میگن اه کثافت، پا نشی بیای ما رو هم مریض کنی و حتما ازم جواب تست میخوان، اما گفتن زود پاشو بیا. در تعجب بودم که لعنتی ها نمی ترسید؟ من ناقل باشم بهتون کرونا بدم چی؟؟ اونقدر فکر کردم حالا همه ازم بدشون میاد اما به پشم شون هم نبود. فعلا توصیه پزشک مبنی بر قرنطینه کردن خودم یا چیز دیگه ای ندارم و از چیزهایی که این مدت از دکتر کی و دکتر شادی یاد گرفتم فهمیدم باید دو هفته خودم رو قرنطینه کنم و به تمام کسایی هم که باهاشون در ارتباط بودم اطلاع بدم. 

اما مهمونی که من رو آلوده کرد چی؟ مهمونی هاش رو رفته بود و با وضع خرابش اومد پیش من. پدر و مادرش بویایی و چشایی شون رو از دست دادن و مشکلات گوارشی هم دارن اما همچنان نه دکتر رفتن و نه خودشون رو قرنطینه کردن. دائم هم میگن نامردیه ما کرونا بگیریم، تو گویی این همه کثافت کاری رو من کردم... این جهل و نادانی شون تا زمانی که شرش به خودشون برمیگشت به من ربطی نداشت اما حالا که من رو هم درگیر کردن، صرف اینکه مهمون خونه مونه بهش چیزی نمیگم... وقتی رفت چنان آشی بپزم و همه رو دعوا کنم که دیگه جرات مهمون دعوت کردن تو این کرونا رو پیدا نکنن. 

دلم میخواد بشینم گریه کنم. تب دارم، سرفه میکنم، گلو درد و بدن درد دارم و هیچی هم نمیتونم بخورم. دوست نداشتم مریض بشم وقتی به ظن خودم رعایت کرده بودم و خودم رو از خیلی چیزا محروم کرده بودم. کم از خودم بدم میومد حالا بیشتر هم شده و به چشم خودم یه موجود کثافت آلوده به ویروس کرونام. بیشتر از اینکه به فکر خودم باشم فکر میکنم دقیقا از کی ناقل بودم و آیا کسی رو بیمار کردم؟ هوف هوف. 

اگر مهمونی میرید و مریضید، اگر میگید کرونا نیست و ماسک نمی زنید، خدا لعنتتون کنه، بوس به کله تون.

ندارد

دیگه دارم زیاد سرفه میکنم و افکارِ « نکنه خفه شم بمیرم» و امثالهم به ذهنم رخنه کرده. خیلی نه اما بیشتر از روزمره م در گذشته من رو با مرگ مواجه کرد. خیلی کلیشه ای به نظر میرسه وقتی با سرفه و سردرد به مرگ برگردی! اگر قبل از کرونا بود محلی از اعراب نداشت. به هر جهت، چون به تجویز خودم دو هفته قرنطینه رو شروع کردم از امشب دیگه خواب به چشمم نیومد. حالا دیفالتم اینه شاید فردا اونقدر سرفه کنم که حس کنم دارم خفه میشم، و در نهایت خفه بشم و بمیرم. حالا کارهایی که قبل از مردنم دوست دارم انجام بدم چیه؟ برم تخصصی تر فلان چیز و فلان چیز رو یاد بگیرم و کتاب هایی که تو کتابخونه م هست رو کامل بخونم. هر چند ارادتم به یالوم و نیچه بیش از اینهاست اما امشب با توجه بیشتر و بغل کردنی تر داشتم کتاب می خوندم. یه ویس از کتاب گرفتم و دیدم صحبت طولانی به گلوم فشار میاره و صدام خرابه، بیخیال شم. 

اگه همه ی آدما مثل من بودن، علم خاتمه می یافت و هیچ دانشمندی به جامعه معرفی نمیشد. هر کاری خواستم بکنم به خودم گفتم این همه آدم جلوتر از تو، بهتر از تو، چرا تو؟ وقتی خواستم آموزش اوریگامی بذارم به خودم گفتم این همه پیج تخصصی، چرا کسی بیاد از تو چیزی یاد بگیره؟ موقع مصاحبه گفتم این همه ادم بهتر از تو، چرا کسی تو رو بگیره؟ میخوام المپیاد بخونم و میگم این همه آدم که باسوادن و پرتلاش ن و باهوش, چرا تو؟ اگه همه ی آدما مثل من با این سوال از خودشون شکست میخوردن، آیا هیچ پیشرفتی بود؟ چطور خلاص شم ازشون؟ 

 

 

 

ندارد

دختر،ببین زندگی چه قدر غیر قابل پیش بینی ـه. چه قدر برنامه ریزی نشده. آدم حتی در تصورش هم نمی گنجه... 

این همه فکر کردم چطور فرار کنم از این وضعیت،حالا ناچار شدم که... به چی؟ 

مهمان بی شعورمون علی رغم تمام علائم مثل تب و سرفه و بدن درد اومد خونه مون و ماندگار شد. وقتی سرفه های وحشتناک می کرد حتی جلوی دهانش رو نمی گرفت و وقتی مثلا غیر مستقیم بهش میگفتم توی ماسکت سرفه نکن،مرطوب میشه خطرناکه میگفت سرفه م خشک ـه! یعنی حتی نمی فهمید سرفه تا چه حد میتونه مشکل ساز باشه... من هم گاو بودم که جیزی نگفتم و بالاخره سردرد و تب و سرفه سراغ من هم اومد. نمی دونم چرا من ِ استرسی،استرس کرونا ندارم و تنها چیزی که نگرانم می کنه اینه از چه زمانی ناقل بودم و آیا فردی رو آلوده کردم؟ تنها از مسئولیت انسانی ـش میترسم. از  آسیب غیر عامدانه به کسی. میدونم وقتی به کسی بگی من کنار کسی بودم که مشکوک به کویده  یا اصلا خودم مبتلا به کوید شدم مثل جزامی ها باهات برخورد می کنن ولی آیا این از مسئولیت من کم می کنه؟ خیر. نیچه ی درونم میگه ((: کاش قرن نوزده بودم،کاش دوست نیچه بودم. شایدم تحمل حماقت های من رو نداشت... 

متن پیام رو تغییر داده شده نوشتم که خانم فلانی عزیز،من به این علت که کنار کسی بودم که مشکوک به کوید بوده باید بیشتر مراعات کنم و به پزشک مراجعه کنم تا از وضعیت سلامتم باخبر بشم،تا اون زمان دو هفته خودم رو قرنطینه کردم و محل کار نمیام.... خیلی سخت بود. حتی بعدش هم که برم سخته. علی رغم اینکه کم رعایت می کنن اما به هر حال از کسی که میگن کرونا داره! فرار می کنن. حالا آدما از منم فرار می کنن. اما برای من مهم تر اینه به کسی آسیب نزنم و میدونم خودم بیمار شدم از سر نادانی ـم بود که تعارف کردم و گفتم اگر چیزی بگم،دل طرف رو شکوندم. خفه شدن و مردن از همه چی بدتره ((: 

یه نسخه ی آنلاین بهم دادن و فردا هم قراره با یه پزشک تلفنی حرف بزنم و در طول هفته سطح اکسیژن خونم کنترل بشه. باورم نمیشه. اینکه بدون تست گرفتن بای دیفالت روی کرونا حساب می کنن اما خب اولین بار بود که اینطور حمایت ف. رو احساس کردم و همین برام دلگرم کننده بود. خدا به همه ی آدما یه ف. بده ایشالا. خواهر خوبه. 

وقتی کسی از اخلاق حرف میزنه،میگه از لحاظ اخلاقی،یا مثلا کاری به دین نداشته باش،اخلاق چی میگه به نظرم حرفش بولشت ـه. برای همین خودم هم انگشت شمار از اخلاق استفاده کردم،از زمانی که به جهلم پی بردم. چون وقتی مراجعه می کنی می بینی حتی دید واضحی به اخلاق نداشتی که آقاجان در قدم اول اخلاق چیست،و بعد وظیفه ی اخلاقی و بعد اینکه همه ی ما ملزم به رعایتش هستیم؟ برای همین از کلمات مشابهش استفاده کردم. اینکه می دونم تو موضوعی خیلی نادانم اذیتم می کنه اما از طرفی میگم اینکه آدم بدونه چیزی رو نمی دونه،از همیشه دونستن که بهتره،جداقل کمتر احمق ـه. 

رفتم پیش روان پزشکم بهش گفتم که معذرت میخوام بابت داروها ازش انتقاد کردم. قبلا فکر می کردم بروشور داروها برای مطلع شدن کافی ـه و الان فهمیدم که خیلی پیچیده تره و معذرت میخوام که فکر کردم قصدش عدم آگاهی رسانی به من بوده. انگاری که بیشتر روم حساب کنه،بهم نزدیک تر شد و باهم خوب تر شدیم. حالا فکر می کنم چه احمق بودم که انقدر مطمئن بودم....

بریم زندگی سخت رو با شک کوید19 شروع کنیم. خدایا،لطفا همه ی  سختی ها به جان من باشه و کسی رو آلوده نکرده باشم و به زحمت ننداخته باشم.

ندارد

روی صدا زدن آدم ها حساسم. اسم شون رو کامل و درست و زیبا صدا میزنم و گاهی برای تحبیب صفت های زیبا میذارم کنارش تا هستیزه بشه. گاهی هم از آدمها میپرسم دوست داری چی صدات بزنم و با کدوم راحت تری؟ خودم میدونم که دو اسمه بودن گاهی چه قدر برای آدم بحران میشه. 

ف. رو از بچگی خواهر جون صدا زدم و مادربزرگم رو عزیز. تو اون یه قسمت سریال هندیی که دیدم فهمیدم سنت بخشی از مردم شون اینه آدم ها رو با نسبت شون صدا میزدن که البته این مورد رو دوست نداشتم، شاید چون فیلمه بغایت مزخرف و کلیشه ای بود... اما با خودم میگم ببین، وقتی از کسی عصبانی هستی، میخوای بهش ضربه ای بزنی، ترکش کنی یا هر چیز، وقتی میخوای صداش بزنی، چطور دلت بیاد بدی کنی؟ برای همین ه میگم دوستان ترخدا فقط کسی که عاشقش هستید رو عشقم صدا کنید و دیگه آدامسِ توی دهانتون نکنیدش... البته که، به من چه! 

اونقدر اصفهانی نیستم بدونم همه شون اینطورن یا نه اما خب افرادی که درباره شون حرف میزنم به جای خواهر آبجی رو به کار می برن و آبجی هم به آجی تبدیل شده! شاید هم برداشت ساده انگارانه ی منه ولی به هر حال. رضا که کوچیک بود خیلی دوستش داشتم. گرد و قلمبه، تمیز و مودب و مهربون. وقتی زبون باز کرد، اونقدری که منو صدا بزنه خ.ن بهش گفت به من بگه «آجی هستی» . حالا نمیدونم رضا دقیق چند سالشه اما دیگه برای خودش گوشی داره، یک عالم ماشین میشناسه و کاملا یه پسر شده. کمی هم سرسنگین شده که فکر کنم میگن آقا شده! منم به تناسب با شرایط کمی ازش دور شدم اما هر وقت منو می دید مثل یه جوجه کوچولو می چسبید بهم و جیک جیک حرف میزد برام. امروز گفت میشه هنوزم آجی هستی م باشی؟ ((: گفتم هستم دیگه، گفت نه، همیشه مهربون بودی بوی خوب میدادی، الان کمتر مهربونی... یکم دلجویی کردم از بچه و با خودم فکر کردم تا حالا کسی ازم چنین درخواستی کرده بود؟کسی ازم خواسته بود بمونم؟ کسی بهم گفته بود بوی مهربون میدم؟ چه قدر نیاز داشتم به جایی داشتن توی قلب و خاطره ی کسی. 

همیشه خواستم برم و دور بشم و زندگی تازه شروع شه و آدمهایی که دوستشون دارم دوستم داشته باشن. هر چه قدر خواستم پرنده باشم و پر بزنم، دلم خواسته دلم به جایی گیر کنه و گرم باشه. نداشتم و پرنده ی تو قفس شدم. 

دختر، نمیتونم حرف بزنم و این ترس منو میکشه. تا کی طاقت میارم روی پای خودم وایسم؟ کاش تهش خوب بشه