روی صدا زدن آدم ها حساسم. اسم شون رو کامل و درست و زیبا صدا میزنم و گاهی برای تحبیب صفت های زیبا میذارم کنارش تا هستیزه بشه. گاهی هم از آدمها میپرسم دوست داری چی صدات بزنم و با کدوم راحت تری؟ خودم میدونم که دو اسمه بودن گاهی چه قدر برای آدم بحران میشه. 

ف. رو از بچگی خواهر جون صدا زدم و مادربزرگم رو عزیز. تو اون یه قسمت سریال هندیی که دیدم فهمیدم سنت بخشی از مردم شون اینه آدم ها رو با نسبت شون صدا میزدن که البته این مورد رو دوست نداشتم، شاید چون فیلمه بغایت مزخرف و کلیشه ای بود... اما با خودم میگم ببین، وقتی از کسی عصبانی هستی، میخوای بهش ضربه ای بزنی، ترکش کنی یا هر چیز، وقتی میخوای صداش بزنی، چطور دلت بیاد بدی کنی؟ برای همین ه میگم دوستان ترخدا فقط کسی که عاشقش هستید رو عشقم صدا کنید و دیگه آدامسِ توی دهانتون نکنیدش... البته که، به من چه! 

اونقدر اصفهانی نیستم بدونم همه شون اینطورن یا نه اما خب افرادی که درباره شون حرف میزنم به جای خواهر آبجی رو به کار می برن و آبجی هم به آجی تبدیل شده! شاید هم برداشت ساده انگارانه ی منه ولی به هر حال. رضا که کوچیک بود خیلی دوستش داشتم. گرد و قلمبه، تمیز و مودب و مهربون. وقتی زبون باز کرد، اونقدری که منو صدا بزنه خ.ن بهش گفت به من بگه «آجی هستی» . حالا نمیدونم رضا دقیق چند سالشه اما دیگه برای خودش گوشی داره، یک عالم ماشین میشناسه و کاملا یه پسر شده. کمی هم سرسنگین شده که فکر کنم میگن آقا شده! منم به تناسب با شرایط کمی ازش دور شدم اما هر وقت منو می دید مثل یه جوجه کوچولو می چسبید بهم و جیک جیک حرف میزد برام. امروز گفت میشه هنوزم آجی هستی م باشی؟ ((: گفتم هستم دیگه، گفت نه، همیشه مهربون بودی بوی خوب میدادی، الان کمتر مهربونی... یکم دلجویی کردم از بچه و با خودم فکر کردم تا حالا کسی ازم چنین درخواستی کرده بود؟کسی ازم خواسته بود بمونم؟ کسی بهم گفته بود بوی مهربون میدم؟ چه قدر نیاز داشتم به جایی داشتن توی قلب و خاطره ی کسی. 

همیشه خواستم برم و دور بشم و زندگی تازه شروع شه و آدمهایی که دوستشون دارم دوستم داشته باشن. هر چه قدر خواستم پرنده باشم و پر بزنم، دلم خواسته دلم به جایی گیر کنه و گرم باشه. نداشتم و پرنده ی تو قفس شدم. 

دختر، نمیتونم حرف بزنم و این ترس منو میکشه. تا کی طاقت میارم روی پای خودم وایسم؟ کاش تهش خوب بشه