دارد

انقدر روزهای پراتفاق و شلوغ و عجیب و جدیدی رو سپری می‌کنم که نمی‌دونم چطوری توصیفش کنم. دیگه دختر گوگولوی دست‌وپا نقره‌ای نیستم که، دارم فولاد میشم :))

از صبح رفتم شرکت بیمه، خدمات درمانی دولتی و بیمارستان. کشور انگلیسی‌زبان که زندگی نمی‌کنی کمرت خم میشه تا کارت رو راه بندازی :)) هیچ‌کدوم کارم رو راه ننداختن. فکر نمی‌کردم یه روزی خیلی بااعتمادبه‌نفس و با صدای بلند بگم نه من نمی‌تونم صد و پنجاه یورو پرداخت کنم. همیشه زشت بود بگی پولش رو ندارم :)) نتونستم با نامه اورژانس نوبت پزشک متخصص بگیرم. نتونستم بدون هزینه حتی نوبت بگیرم. پیداکردن دکتری که خوب باشه، فارغ از اینکه فارسی یا انگلیسی زبان باشه خیلی سخته. علائم بیماری‌ام با اوضاع روحی‌ام بدتر شده و من دائم در پرده‌ای از ابهام هستم که چه خواهد شد؟ جالبیش اینه نمی‌تونم ناامید بشم و بگم لعنت، دنبال راه تازه و آدمهای جدید و بیمارستان دیگه که پولدارتر باشه یا برخورد بهتری داشته باشن می‌گردم. چون اینجا جون آدمها اولویت داره معمولا وقتی شرایطم رو میگم تلاش‌شون رو می‌کنن. ولی وقتی دستی پشت سرت نیست که اگر افتادی بلندت کنه، وقتی می‌بینی هیچ پشتیبانی نداری و اگر افتادی خدانگهدار، اوضاع خیلی جالبه، خیلی :))))

به استادم پیام دادم گفتم حالم خیلی بده و استرس دارم و درباره درسها بلاتکلیفم. بهم گفت سفره! اما توی تیمز باهام میتینگ میذاره. راجع به درسها و کمیته دیسبیلیتی یکمی بیشتر توضیح داد. اما در نهایت؟ بهم گفت یکی از دوستهاش متخصص طب سوزنیه و معتقده می‌تونه تا زمانی که درمان اصلی رو شروع کنم کمکم کنه وضعیتم بدتر نشه. چندبار ازم پرسید من نمی‌خوام بهت تحمیل کنم خودت دوست داری؟:)))) و بعد هم گفت چون از ایران اومدی دکتر گفت ازت بپرسم مشکلی نداری شکم و کمرت رو دکتر معاینه کنه؟ :))) چون من نمی‌خوام تو حس بدی داشته باشی :)))) بهم گفت درمانش هیچ هزینه‌ای نداره خیالت راحت. اما من می‌دونم قراره کل این مدت خودش هزینه‌هاش رو پرداخت کنه. گفت دوشنبه برام نوبت گرفته و خودش همراهی‌ام می‌کنه. هنوز باورم نمیشه استادم سرچ کرده برای بیماری من می‌تونه چه کاری انجام بده و قبول کرده هزینه کنه. من کی‌ام جز یه هستی ساده؟ :))) فقط بهم گفته بود خیلی مهربون و دوست‌داشتنی‌ام :))) چشمام قلبیه. همیشه یادم می‌مونه چطور کنارم موند :)

چندروز دیگه بورسیه رو به حسابم واریز می‌کنن و با احتساب هزینه‌‌های درمانی‌ام برای دو ماه هزینه‌ی زندگی نخواهم داشت. رزومه کاری پر کردم برای کارهای جنرال :)) و امیدوارم یکی بگه هستی جون بیا مراقب گربه‌ی من باش *ـ* اینکه دانشجوی بیوانفورماتیک هستم، تکنیکلی پزشک قراره بهم یک ماه استراحت بده و با شرایط خاص دارم جلو میام اما مجبورم کار کنم خیلی جالبه. کار جنرال. خیلی دم دستی‌تر از هرشغلی که می‌تونستم ایران داشته باشم. قبول چنین شرایطی برای من خیلی حرفه. اینکه چقدر قبول کردم بزرگ شدم.

داریم با مژده برای شب یلدا برنامه‌ریزی می‌کنیم. چمن هم میاد. خونه و دانشکده چمن از من خیلی دوره و دوست مشترک نداریم. هم می‌تونم خفتش کنم بگم وقتی انقدر دوستت دارم چرا کوری؟ انقدر دور و نزدیک نشو، هم می‌تونم بگم لطفا دیگه نیا خوابگاه و توی مناسبت‌ها کنار من نباش. اینجا مال خودمه. خسته شدم انقدر منتظر موندم و از خودم پرسیدم دوستم داره؟ خسته شدم انقدر دوستش دارم، همه‌چیزش رو.

توی این ماه دوبار پریود شدم و حس میکنم دیگه خون ندارم :)) غر بزنم هفته بعد دوباره پریود میشم. شدت فشار همه‌جانبه‌ای که رومه به همه‌جای بدن و روحم سرایت کرده. زندگی مثل یه کامیون داره دنبالم می‌کنه هرجا گفتم دیگه نمی‌تونم بدوئم لهم کنه.

دارد

دلم روزگاری رو می‌خواد که توش خیلی معمولی پیام بدم سلام من خونه‌ام. به همین مسخرگی و هیچ‌کس نمی‌دونه چی پشتشه... یه درخت کریسمس گذاشته بودن و آدم بزرگها :)) آرزوهاشون رو برای سنتا می‌نوشتن. منم نوشتم vorrei avere una casa e una famiglia

با هکتور مرکزشهر قدم زدیم. من یه سر رفتم کلیسای جامع و مراسم عبادت‌شون رو دیدم. آخرین جذابیت زندگی برام دیدن عبادت بود البته اما دیدن صحنه‌ای که آدمها دارن به کسی تکیه می‌کنن و امید می‌شنون برام دلگرم‌کننده بود، درسته که من جزوشون نبودم. اونجا هم احساس کردم اشتباه اومدم. خدا اینجا فرق داشت و آداب و رسومی رو به جا آوردن که من سردرنمیاوردم. احتمالا دنبال احساس تعلق کردن می‌گشتم و پیداش نکردم. یه بازارچه هم بود. وایب بازارچه تجریش رو می‌داد. خوراکی‌هاش، هیاهوی آدمها، سرزندگی و شادی مردمش... اما من بلد نبودم شیرینی مخصوص‌شون چیه، این عروسکها چین، قراره چیکار کنن و چی بشه. درسته قشنگ بود، اما این احساس بیگانگی به طور غیرقابل انکاری اذیتم کرد.

باز با هکتور قدم زدم و بهش گفتم همه‌ی امیدم رو از دست دادم و میدونم این روزها آسایش بیهوده‌ای دارم. خیلی کلیشه‌ای گفت آخرین چیزی که باید از دست بدی امیدته. هیچ درکی از اینکه بدنم تا چه حد داره باهام می‌جنگه نداشت. وقتی دوباره تکرار کرد براش توضیح دادم توی چه شرایطی هستم و برام آرزو کرد اوضاع بهتر بشه :)) به پرفسور عزیزم که مثل ماماناست ایمیل دادم و شرایطم رو گفتم. با اینکه رفته بود سفر بهم گفت ساعت پنج توی تیمز باهاش حرف بزنم. پشمام ریخت از اینکه بهم گفت هستی من دارم برای تو وقت میذارم و اولویت تویی، هروقت که تو راحت بودی حرف بزنیم :)) بدون اینکه در نظر بگیره پرفسوره، از من بزرگتره و همین الانشم داره لطف میکنه دست خودم سپرد. امیدوارم بتونه کمکم کنه.

جی‌پی‌تی بهم گفت out of the box adaptions وجود داره و میتونم درخواست کنم. از تاریخی که بیمه می‌گیرم تا زمانی که دستم به متخصص برسه و بتونه بهم گواهی بده میترسم. اگر بخوره به بازه امتحانا کاری از دستم برنمیاد. این ادپشنها هم کمکی به بورسیه‌ام نمی‌کنه. استیصال همینجا معنی میشه. مغزم داره میترکه

in the cage

نمی‌دونم اگر برای این پستم هشتگ بذارم پنج سال آینده بهش برمیگردم؟ و اگر برگشتم چه حسی دارم؟ ولی می‌خوام بنویسم.

یک هفته‌ست که مریض شدم و تب کردم و انقدر بدنم ضعیف شد و مریض‌تر شدم و کسی نبود که خودم مجبور شدم برای خودم سوپ درست کنم. بقیه وقتها هم نون خالی خوردم و خوابیدم. بعضی وقتها از روی شناختی که نسبت به جغرافیات داری می‌تونی بفهمی بارونی که اینطوری می‌باره کی بند میاد، مثلا این روزها که گریه می‌کنی می‌بینی دوست داری مثل ابر بهار گریه کنی و بند نیاد. حتی جرات نمی‌کنی پیش خودت بگی چه مرگته؟!

در حالی که مهاجری، رفتی اداره پلیس مهاجرت انگشت‌نگاری کردی و آدمهای اونجا رو می‌بینی و با وضع خودت مقایسه می‌کنی، باید فکر شام و ناهار فردا باشی، لباسا رو بندازی توی ماشین لباس‌شویی، درسا رو بخونی و با هم‌اتاقی سایکوپثت مدارا کنی. دائم هم دودوتا چهارتا می‌کنی اگر بورسیه رو دیر بدن انقدر بی‌پول میشی که حتی نمی‌تونی بلیت برگشت بگیری :)) این وسط باید کلاهت رو سفت بچسبی که دوباره گول آدم شیادی رو نخوری و پولت به فنا نره.

بعد می‌بینی لیترالی هیچی نیستی. خداییش دیگه فضای اینترنشنال زرق‌وبرق نداره. همه‌چی به نام نیتیوهاست. تا خودت رو زمین نذاری نمی‌تونی همراه جریان زندگی بشی. دغدغه‌ی تو تخفیف‌های هفتگی فروشگاه‌هاست و دغدغه‌ی اونا سفر آخرهفته و بار و خوش‌گذرونی. با اینکه آزمون آیلتس دادم بعضی وقتها می‌بینم انقدر واژه بلد نیستم که بهتره لال بشم.

هرمهاجر یکجور با بی‌پناهی کنار میاد و وقتی دورتادورت آدمها مهاجرن، چالش‌های بیشتری هم داری. اونها هم یه احوال نامعلومی مثل خودت دارن. کارهای بولشت می‌کنن، به همدیگه آسیب می‌زنن و افسارگسیخته محرومیت‌هاشون رو کنار میزنن. من؟ یه دختر بچه ترسیده که زانوهاش رو بغل کرده. این تنها توصیف من از خودم بود که به تراپیستم گفتم. این دختربچه از دنیا چیزهای بیشتری خواست و تلاش کرد و اینجاست.

دارم گریه می‌کنم، خونه رو مرتب می‌کنم، میرم خرید و برنامه کلاسی رو چک می‌کنم. این تنهایی رو میشه بغل کرد؟

دارد

از شونزده سپتامبر که مهاجرت کردم تا الان اولین حرفی که الان توی ذهنمه اینه که هم‌باشی ِ من با آدمی که دوستش دارم منجر به نفرت ازش خواهد شد :)) کسی توی زندگیم نیست که بخوام بیشتر بهش فکر کنم یا نظرم رو تغییر بدم. این چندوقت وجود سجاد و هم‌اتاقی ِ شیطان رجیمم باعث شد فکر کنم هیچ‌وقت پارتنرم رو بابت ناامنی‌ها، دعواها، عادت کردن به حضور و عشقم و همه‌ی فداکاری‌های احتمالی نمی‌بخشم و همین نبخشیدن و خودسانسوری که تیپیکال منه یه خشم و بعد نفرت پنهانی توی وجودم می‌کاره.

اومدم توی یه کتابخونه مرکزشهر که دانشجوها خیلی اکستریم درس می‌‌خونن. روی دیوار پر از نقاشی‌های قرون وسطایی‌ه، سقف چوبی‌ه و لامپ روشن نمی‌کنن انرژی هدر نره. انقدر ذهنم از دراما مثل تخم‌مرغ اصلی شده که به گرد روی مانتور بیشتر از سنترال دوگما و پروتئومیکس فکر می‌کنم. برام خیلی سخته روی درس تمرکز کنم. چون این مایندست رو دارم من که نمی‌فهمم و اگر بفهمم قرار نیست نمره‌ی خوبی بگیرم. از تشنجم به اینور خودم رو باختم و بابت باختن نبخشیدم.

فکر می‌کنم هرمهاجری یک‌جور با حس بی‌پناهی کنار میاد. من با اینکه خودم رو سفت بگیرم و آدمهای آشنا رو از خودم دور کنم که بگم من به کسی نیاز ندارم. نمیشه بدون پیامد آدمها رو از خودم دور کنم. دراما با هم‌اتاقیم تموم نمیشه چون اون هم یکیه مثل من. من آدمها رو از خودم دور می‌کنم و اون هم نمی‌تونه شیطان رجیم بودنش رو هاید کنه :)) این هرروز بودنش اذیتم می‌کنه و انرژی‌ام رو می‌گیره.

حس نمی‌کنم تراپیستم قراره کمکم کنه. اولین چیزی که نظرم رو جلب کرد اینه که من می‌دونم داره چیکار می‌کنه. وقتی زیادی دستش برام روئه دوستش ندارم و حس می‌کنم اندازه توقعم باهوش نیست. باید برام کاری کنه که خودم نمی‌تونم.

هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم یه روزی پدر و مادرم رو ببخشم. هنوز هم نمی‌تونم چنین ادعایی کنم. اما وقتی حالم خیلی بده بهشون زنگ میزنم و حرف میزنم... باهم غیبت فامیل ِ بی‌مغزمون رو می‌کنیم و می‌خندیم. بعد از کلی سال مامان تازه فهمیده خیلی سرم داد زده. تازه فهمیده گاهی می‌تونه بگه هستی ِ مامان و من تازه فهمیدم اع، دلش برام تنگ میشه. تازه فهمیدم مهاجرا چرا انقدر سافتن با کانسپت خانواده. بخشیدن مطرح نیست ولی همه‌ی چیزیه که داری.

به این امین میگم چمن. شب تولد سجاد چمن در حد سرخوشی ودکا خورده بود. بهم گفت عزیزم و شبیه قدم اول دوست‌داشتن بغلم کرد موقع حداحافظی. منم بهش بادکنک بنفش داده بودم و فکر کردم اون دوست‌داشتنی که فکر می‌کردم یک‌طرفه‌ست، نبوده و توی دلش حسی بهم داشته. حتی وقتی رسید خونه هم حرف‌هاش خوب بود. الکل که از بدنش خارج شد، شد همون آدم ِ قبلی. چمن برام در بسته‌ای شد که از کوبیدن بهش خسته شدم. شاید بشه گفت پسر ایرانی پسری نیست که بپذیره دختری پیش‌قدم بشه، نمی‌دونم. جفرافیا چقدر اثرگذاره؟ لعنت به الکل. لعنت به الکل تا قیامت. هیچ‌وقت نفهمیدم کارهای اون شب سجاد که این همه مست بود چیزهای توی ذهنش بود یا حماقت مستی. هیچ‌وقت نفهمیدم محبت چمن و طرز نگاه و توجهش بهم از سر مستی بود و بی‌منظور یا صرفا شجاعش کرد بهم نزدیک بشه. هیچ‌وقت نفهمیدم وقتی هم‌اتاقیم توی مستی اون حرفها رو بهم زد از ته دلش بود یا بولشت. هیچ‌وقت نمی‌فهمم این فاکین آدمها توی مستی چطورن. نمی‌دونم چرا هرفاکین بار انقدر بخورن که مست بشن و انقدر کثافت‌کاری کنن. تا آخر دنیا لعنت به الکل. اه.