دارد
این روزها باعث میشه نتونم به اینکه زندگیام بهتر شده فکر کنم. چون مایندستم اینه زندگیات رو فعلا باید بذاری توی پستو. فکر میکنم اینجا اون گوشهی امنی باشه که بتونم توش بنویسم جدیجدی زندگیام داره بهتر میشه. تصمیمهای درستم داره زندگیام رو به سمت بهتری میبره.
معدلم شده ۲۹ از ۳۰. به عنوان کسی که دو قدم فاصله داشت تا انصراف و از ترس پسدادن بورسیه و برگشتن خواب نداشت، این تغییر خیلی بزرگیه. قطعا که هیچکس برام خوشحال نشد. به طور عجیبی هیچکدوم از همکلاسیهام خوشحال نشدن! من اونجا تازه فهمیدم کسی از موفقیتت خوشحال نمیشه و شاید تو رو توی موقعیت ضعف ببینن بیشتر به خود واقعیشون شبیه میدونن و کاری به کارت ندارن. شروع کردن به کوچیککردن کارهام. که چون نور چشمی دانشکدهام اینطور شده و اونها هم اگر مثل من بودن نمرههای خوب میگرفتن. اولش احساس کردم این نمرهها حقم نبود، اما وقتی دیدم حتی دکترم بهم میگه هستی بهت تبریک میگم که از پسش براومدی، یعنی پتانسیلش رو داشتم.. و آدمی که دوستم داره اینو بهم یادآوری میکنه. نمیتونم بندازم روی پیپی شدن آدمها وقتی مهاجرت میکنن، شاید از اول همین آشغالی بودن که الان هستن. صرفا برای دنیای من جدیدن. واقعا اینها مهم نیستن. هنوز توی مخیلهام نمیگنجه انقدر نمرههام خوب شدن :)
برگردیم به سجاد؟ آره. توی منسا فهمیدم ازم فرار میکنه. آدم خودشیفتهای که دستش رو شده و دیگه اون پردهای که احساس حقارتش رو پوشونده بود برداشته شده. دیگه اون پسر پرروی اجتماعی نبود. ترسیده بود. دیگه میدونست هیچ راهی برای نفوذ توی روانم نداره. دیگه هیچ نقطهی ضعفی که بتونه دستکاریاش کنه توی من پیدا نمیکنه. قطعا که هست اما با تحریکش کاری از پیش نمیبره. از واتس اپ بلاکش کردم. توی تلگرام هم گفتم پولم رو پس بده و از اونجایی که سین نکرد، بهش پیام دادم اگر علیرغم اینکه گوشیام دستته پیامم رو نمیبینی به مژده میگم بهت یادآوری کنه! حالا که دارم سعی میکنم از خودم مراقبت کنم، کمکم دارم یاد میگیرم توی زمین این آدمها چطور باید بازی کرد. خشمم رو قورت نمیدم. هستی مهربونه، هستی نایسه نمیشم. وایمیسم پولم رو پس میگیرم و دیگه توی صورتش نگاه نمیکنم. مرتیکه... توی ایران همچین آدمی نبود. به خودم فکر میکنم. به همهی این چندماهی که الان فکر میکنم انگار برده بودم پیشش. خودم برای هیچی فکر نمیکردم و همه رو به اون میسپردم. بهم این حس رو القا کرده بود که من عقلم نمیرسه. کافی نیستم. از پس خودم برنمیام. مریضم. ناتوانم. باهوش نیستم. من رو انقدر ضعیف کرده بود که جرات نداشتم از کنارش تکون بخورم و همهی رفتارهای بدش رو نادیده میگرفتم. ولی الان چی؟ :))
حتی نیوشا هم که دوستمه، چون توی این دوتا امتحان نمرهام ازش بالاتر شده جزوهاش رو نداد، نمونه سوال امتحان رو نداد... کامل راهنمایی نمیکنه. باز برام عقل کل بازی درمیاره. نباید همون اشتباهی که در رابطه با سجاد کردم رو تکرار کنم. دیگه طوری برخورد نمیکنم که انگار خودم عقل ندارم. این مسئله رو باید به تراپیستم بگم ولی امروز با رفتارم واضحا نشون میدم.
اینجا اگر سعی نکنی روی پای خودت وایسی و ضعفهات رو کاور نکنی، زیرپای آدمها له میشی، اما این همهاش کافی نیست. تاوان خیلی سنگینی هم میدی :)) چون صفری. هرچی میگذره یه چشمهی دیگه از اینکه مهاجر همهچیزش رو از صفر یا حتی زیرصفر میسازه میبینم.
روزی که به خودت میگی این ایرانیهای دور من خیلی آشغالن جمع کن بریم پیش اینترنشنال. چندتا دوست خوب پیدا میکنی، یکی هم به پستت میخوره خوب کلاهت رو برمیداره و زخمیات میکنه و میبینی اع، اینا هم مالی نبودن. توی یک موقعیت خاصی قرار میگیری و یه ایرانی به واسطهی هموطن بودن بهت کمک میکنه و میگی چه فرهنگ قشنگی داشتیم. یکم میگذره و میبینی اوه اوه. همه رو جمع کنی میشه نباید اعتماد کنی. اعتماد باید به دست بیاد. نباید برچسب بزنی به کسی و باید مراقب باشی کسی بهت برچسبی نزنه.
اینجا هیچکس نیست مراقبت باشه.