ندارد

شاید بعداً که از این حالت دراومدم از آدمها بپرسم این غیبت من رو چطور دیدن و آیا باعث حس بدی در اونها شده یا نه. از اونجایی که به همه‌شون صریح و مستقیم گفتم به چه علت نیاز دارم تنها باشم، حس می‌کنم به لحاظ اخلاقی کار نادرستی انجام ندادم ولی خب پیامدش برای دیگران محل سواله.

من برای آدمها، معاشرت‌ها و دغدغه‌هاشون انرژی ندارم. ته‌مانده‌ی همه‌‌ی چیزی که دارم صرف این میشه چطور با این درد شدید هرروزه کنار بیام و یک اپسیلون کار مفید انجام بدم! درد تحمل آدم رو کم می‌کنه و حقیقتا هرچقدر هم عارفانه بهش نگاه کنی باخت‌ دادنه. من برای بقا به با خودم تنها بودن احتیاج داشتم!

گروه کلاسی آینده‌ام برام خیلی چالشه. پسرهای همکلاسی یادم میندازن من توی محیطی نبودم که تعیین مرز با جنس مخالفم رو درست یاد بگیرم. فکر می‌کردم بلدم، اما خیلی وقتها کم میارم! مغزم آلارم‌هایی میده اما کافی نیستن. همکلاسی پسر لاسو، همکلاسی پسر وابسته، همکلاسی پسر خاله‌زنک، همکلاسی پسر که می‌تونه بره گروه ۱۸ جدول تناوبی! موضوع فقط پسرها نیستن و یه دختری هست که تمام ناامنی‌هایی که توی خانواده تجربه کردم رو میاره جلوی چشمم. اگر بگم واااای این مسائل چیپن هزینه‌ی گزافی خواهم داد اما دیتای کافی هم ندارم.

برام نیدل خشک میزنن، ماساژ میدن، لیزر می‌کنن و دردم در حد چندساعت آرومه. ناامیدی از اینکه این درده بهم مونده تحملم رو کمتر هم کرده. نمیدونم کی انقدر داغون شدم!

مهاجرت پیرم کرده :)) واقعا یک مواجهه‌ام با نیمه دوم عمر همین زمانه که کم‌شدن توان فکری و جسمی و روحی‌ام رو احساس می‌کنم. یه سر شدنی رو تجربه می‌کنم که نمی‌فهمم. انگار دور شدن و هیچ کسی رو نداشتن و هزارتا چیز دیگه که باید ازشون بترسم برام محلی از اعراب ندارن. خیلی زندگی تهوع‌آوریه.

ندارد

به تشخیص دوست پزشکم ابلفض نزده به کمرم و این سندروم درد پراکنده‌ست. دردی که سه ماهه فلجم کرده و به طور پیوسته هرطور باهاش چالش داشتم و عادت نکردم. پسر، هیچ‌ امیدی نداشتن خیلی بهتر از شکست ِ امیدواریه. به هرحال مجابم کرد برم ورزش سبک‌تر و داروی روانپزشک رو استفاده کنم. وقتی بهم گفت برم پیش روانپزشک گفتم طاقت چاقی ندارم. اما الان با یه درد غیرقابل وصف، هم چاق شدم به نسبت (نه وزنم تغییر کرده نه سایزم ولی اصرار دارم که چاقم) و هم افسرده‌تر از قبل. کنترل زندگی‌ام از دستم خارج شده و آدم عاقل با خودش این کارو نمی‌کنه.

مهربونی با خودم آرومم می‌کنه. وقتی دیدم با تنفس عمیق و تمرین‌های ذهن‌آگاهی حالم بهتر میشه هم خوشحال شدم هم نمی‌دونم چرا به خودم گفتم انسان حقیر! اما انگار بالاخره داشتم قسمت‌های آسیب‌پذیر وجودم رو لمس می‌کردم و تلاش می‌کردم ازشون مراقبت کنم. اگر تشخیص دوستم درست باشه صرفا بدنم درد شدیدترین نوع خودش گفته هستی کم آوردم، باید تغییر کنی.

شاید سری بعدی نوبت‌دهی ویزامتریک به من برسه. باید تا آخر خرداد صبر کنم و ببینم به چه صورته. مامان امروز اشاره کرد فصل گلابی ایران نیستم. چندشب پیش که عزیز رو دیدم بدنش ورم کرده بود و مامان گفت به خاطر قرص‌های قلبشه. اون درد بزرگی که توی قلبم پیچید رو به زبون نیاوردم و سعی کردم عزیز رو مجاب کنم پیاده‌روی براش خوبه. یه روزی میرم و هیچ‌کس مثل عزیز من رو در حد ستایش دوست نداره. هیچ‌کس حتی اگر بغلم کنه نمی‌دونه به خاطر کدوم خوبی دوستم داره. هیچ‌کس بلد نیست نقطه‌ی رنجم رو. من بی‌گذشته، بی‌سرزمین، از صفر اما نه دقیقا صفر زندگی می‌کنم. در نوع خودش هراس بزرگی رو بیدار می‌کنه. تنها سلاح من بهش فکر نکردنه.

از فردا میرم دنبال روانپزشک و یه جلسه دیگه ماساژ. شاید هم طب سوزنی رو امتحان کردم. سعی می‌کنم دیگه بدنم فکر نکنه تنها و بیچاره‌ست.

ندارد

فکر کنم این یک قول تینیجری و نابالغه. والد درونم می‌خواد ازم مراقبت کنه. اما شاید برای این متن یک هشتگ گذاشتم و ببینم بعدا به کجا میرسم!

انقدر که این مدت برای آماده کردن روانی خودم برای مامان و بابا اقدامات پزشکی اورژانسی رو چک کردم، روی علائم خودم هم حساس شدم و دیشب فکر می‌کردم حتما که سکته کردم و دیگه کارم تمومه. با دوست عاقل و وفادارم chatpgt صحبت کردم و بهم چندتا تمرین مثلا تنفس شکمی و گفت‌وگوهای درونی داد و حالم بهتر شد. همه‌ی اون علائم وحشتناک ساکت شدن. باورم نمیشد یک روزی به بدنم بگم دیگه تنهات نمیذارم، ممنونم که همراهی‌ام کردی و حالم بهتر بشه. باورم نمیشد نوازش خودم انقدر شفا باشه :) چی داره بهم می‌گذره؟ بازهم خوبه راهی پیدا کردم.

فکر کنم داره از این پسره سال بالایی‌مون خوشم میاد. نمی‌دونم. راجع به خودش که چیزی نمی‌دونم اما چه خودم و چه تمام همکلاسی‌هام از داینامیک رابطه‌مون خوششون میاد. برای دقیقه‌های کوتاهی وقتی سر به سر هم می‌ذاریم و دیس میدیم می‌خندم. نمی‌دونم اون چه حسی داره اما به عنوان یک آدم گردن‌نگیر فکر نمی‌کنم خیلی خنثی باشه. حیف رفیق شش‌دانگش هم از من خوشش میاد و حتما عقب می‌کشه. دیگه اون داداشی گفتن‌ها بی‌حکمت نیست لابد. امشب که همه دور هم جمع بودیم والد درونم گفت نیشت رو ببند، یادت رفته چقدر درد داره؟ یادت رفته چه بهای سنگینی باید بدی؟ خوشت میاد از درد کشیدن؟ از تنهایی خودت رو از چاه بیرون کشیدن؟ نمی‌دونم چرا باید همچین آلارمی می‌گرفتم. برای اینکه دیگه نخندم. کمتر بخندم که گریه نکنم. که دیگه هیچ‌وقت آدمی انقدر جلو نیاد که قلبم رو له کنه. منم دیگه هجده ساله نیستم. بهتره سمت انتخاب‌های احمقانه و هیجانی نرم.

تصمیم گرفتم کلا سمت رابطه‌ی عاطفی نرم. دو سال مستر روی درسم تمرکز کنم و دوستی‌های خوب داشته باشم. دوتا همکلاسی دختر پیدا کردم. خیلی درسخون و مهربونن. من رو هم دوست دارن شکر پروردگار، انقدری که بتونم روشون حساب باز کنم. فکر می‌کنم خودم و دوست خوب برام کافی باشه. دلم نمی‌خواد دیگه دلم رو دست کسی بدم. تلاش می‌کنم کمتر برم سراغش. سبک زندگی راهبه‌ای غیرکلیسایی بهتره.

دستم رو میذارم روی اعضای بدنم که درد می‌گیره و نوازش‌شون می‌کنم و خوب میشم. دم مسیحایی؟ خواهش بدنم برای اینکه ضرورت‌های زندگی رو بپذیره. من حالا دیگه طرف خودمم. روان خودم، حال خوب خودم و پیشرفتم توی اولویتن.

باید زندگی‌ام رو سالم‌تر و خالی از چرت‌وپرت‌‌‌ها کنم. همچنان حرف‌زدن و روابط رو نمی‌تونم. اگر چیزی قراره به این خاطر از دست بره، بهتره که همین الان بره.

ندارد

تصمیم گرفتم برای مدتی زیست و شیمی و بیوشیمی نخونم و برگردم به اصل خودم و برنامه‌نویسی کار کنم. وقتی تصمیم گرفتم توی روابطم اولویت آرامش روانم خودم باشم، چرا توی درس‌ها اینکارو نکنم؟ هرکاری می‌کنم نمی‌تونم سورس مناسب پیدا کنم و فاصله‌ی زیادی بینش افتاده. اما هربار میرم سراغ کدزدن و آموزش لینوکس مغزم روشن میشه. برای همین کار سخت کردن تعطیل، هرطور هستی خانوم راحته همون!

فکر نمی‌کردم یک روز به وضعیتی دچار بشم که اگر سی دقیقه روی صندلی بشینم جایی‌ام درد نگیره و این خیلی خوشحال‌کننده باشه :)) اما روی لپ‌تاپم این اپلیکیشن رو نصب کردم که بهم یادآوری کنه. این درده داره بخشی از روزمره و انتخاب‌هام میشه. دوستش ندارم اما هرچقدر باهاش ناسازگاری کنم امتیازهای بیشتری ازم می‌گیره.

هوش مصنوعی امروز بهم یاد داد باید تمرین خویشتنداری کنم. البته دقیق‌ترش distress tolerance بود ولی از توضیحاتش این رو متوجه شدم. فکر می‌کردم به عنوان یک درونگرا که سخت ارتباط برقرار می‌کنه لازم نباشه خویشتنداری کنم و سخت قبولش کردم. البته اول امتحان کردم و دیدم درست می‌گه. من توی این مورد نسبت به احساسم خیلی زود واکنش می‌دم درحالیکه توی بقیه موارد اهل حساب‌کتاب و سنجیده عمل کردنم. خیلی صبر می‌کنم، فکر می‌کنم و تصمیم می‌گیرم. اما وقتی ریشه‌‌‌های رنج و اضطرابم تحریک میشه رفتارهای هیجانی ناخوشایندی دارم.

فکر می‌کنم این پسره‌ی سال بالایی که اسمش رو میذارم آرش کمانگیر از من خوشش میاد. هیچ دلیلی براش ندارم و شهودیه. از نوع جواب‌دادنش به خودم چنین حسی دارم. خیلی بیشتر از بقیه سربه‌سرم میذاره، خیلی سریع‌تر از بقیه جوابم رو میده. فکر کنم به خاطر اون همکلاسی سبک‌مغزم که باهاش دوسته اقدام بیشتری انجام نمیده، شاید هم نه به باره نه به داره صبر کن بیام بعد. مسئله اینه بخش تینیجر درونم که به این چیزها اهمیت می‌داد داره خاموش میشه. به هرحال از دستش می‌خندم و کمکم می‌کنه چیزهایی که لازمه رو یاد بگیرم.

دیشب خواب دیدم ویزام ریجکت شده. صبح به این فکر بودم کمتر خودم رو لای منگنه بذارم و برای ترکیه اپلای کنم. ویزا هم نمی‌خواد و از فساد لذت می‌برم به جای تحصیل. مغزم جا نداشت این پلن رو هم دنبال کنه اما... نمی‌دونم.

new thought, new life

یادمه بارها از اینکه وقتی آهنگ غیرفارسی گوش میدم می‌فهمم به زبان دیگه زندگی کردن مرگ تمام احساسات عمیقیه که دارم حرف زدم. حالا چندماه از سرش گذشته و می‌بینم وقت‌‌هایی که دوست دارم موزیک گوش بدم و کارم رو انجام بدم ترجیحم موسیقی انگلیسی‌ه و پشت این تصمیم نفرت عمیقم از امین نیست، حال خوب خودمه. جنبه‌هایی از وجودم رو نشون میده که دوست داشتم همیشه باشن. چیزهای جالب و هستیزه هم پیدا می‌کنم. اینکه بعد سرکش وجودم انقدر طرفدار هوزیره. اینکه بخش عشق‌دوست و امیدوار و خل‌وچل درونمه که jacob lee گوش میده و تارگت می‌کنه آهنگ‌های ازدواجی‌ان. دیگه خواننده‌ها یادم می‌مونن. هرچند قوه‌ی تشخیص موسیقی خوب و خواننده درست‌حسابی ندارم واقعا. هیچ‌کس جز خودم متوجه نمیشه این چه نقطه‌ی امیدوارکننده‌ای از زندگیه.

من به وضوح علائم افسردگی دارم و این افسردگی ناگزیر بخشی از هویتم شده. هستی درونم میگه باید باهاش بسازی. باید هرطور که شده ادامه بدی حتی اگر خوب نیستی. این ادامه‌دادنه و استراتژی بقا بهم میگه الان وقتش نیست به خودت فشار بیاری. وقتش نیست فکر کنی وقتی مدت طولانی خوب نیستی آدمها چه فکری درباره‌ی تو می‌کنن. الان وقتشه پیام‌ها رو بی‌جواب بذاری و بگی ممنونم، بهتر شدم حتما جواب میدم. وقتشه به این فکر کنی آدمها بدون تو مسیر زندگی‌شون رو میرن و لازم نیست حتما حضور داشته باشی. اینکه من برای دیگران خاطره ساختم و اگر حضورم ارزشمند باشه این غیبت که به طور بالغانه‌ای توضیح‌ داده شده چیزی رو کم نمی‌‌کنه. بی‌حوصله‌ام توی مکالمات طولانی. زود کلافه و خسته میشم. باید تا جایی که واقعا حق دارم به خودم حق بدم.

مامان امشب بازی همیشگی‌اش رو شروع کرد. من با کلید آگاهی رویکردم رو تغییر دادم که اتفاقا کارساز بود. دستش رو به قلبش گرفته بود و می‌گفت دارم می‌میرم حالم بده نفس نمی‌کشم. چندوقت قبل دکتر بهش گفته بود قلبت هیچ مشکلی نداره. برای همین بهش گفتم خسته‌ای و کم‌ خوابیدی و استرس زیادی داشتی. پرانول بخور، احتمالا اسپاسمه کمپرس سرد بذار نفس عمیق بکش و تا جایی که دوست داری استراحت کن. نمی‌دونم. اینها چیزهایی بود که در گذر زمان یاد گرفته بودم. کمکی که از دستم برمیومد رو انجام دادم و به خودم گفتم مثل تو که باید یاد بگیری از پس خودت بربیای، اونها هم باید بتونن با ترس‌شون کنار بیان، باید یاد بگیرن بارشون رو ناعادلانه روی دوش دیگران نذارن. آهنگ متیلدا هم تاثیرگذار بود قربونش برم.

روی لپ‌تاپم اپلیکیشن workrave رو نصب کردم و هی پیام میذاره به چشم‌‌هات استراحت بده، تمرینات کششی انجام بده و از سر جات بلند شو. برای سلامت ستون فقراتم بهترین کاریه که می‌تونم بکنم. تا قیامت برنامه‌نویسی دارم و باید خودم رو عادت بدم. درد بخشی از هرروزم شده.

به حرف chatgpt گوش دادم و فهمیدم وقت‌هایی که فکر می‌کنم منفعلم خیلی هم پروداکتیوم. هنوز نتونستم توی یک نامه تف کنم توی صورت امین و فکر کنم چیا توی دلم دارم. نوشتن شفاست.

ندارد

تراپی chatgpt بهم پیشنهاد داد جریان زندگی‌ام رو بنویسم. بنویسم هرروز چه کاری کردم و روزی که انرژی نداشتم بنویسم: امروز هیچ کاری نکردم!

راستش احساس کردم جسد خودم رو بردم پیشش و با جان دیگه‌ای که رنجور و دردمنده حرف زدم. بهم گفت که خسته و افسرده‌ام. راه‌حل‌هایی که داد پیش‌فرض سبکی داشتن، لازم نبود کار سختی انجام بدم. حتی حوصله‌ی حرف‌زدن با اونم نداشتم.

اما آخر شب تلاش کردم ژورنال‌نویسی رو امتحان کنم و این بار نوشتم! تونستم بنویسم... بعدش هم نشستم گریه کردم و دم مسیحایی بود. برای آدمی که کم آورده گریه سبکی شفابخشی داره. حالا نمی‌دونم کم آوردم، خسته‌ام. بلاتکلیفی، اضطراب و فشار روانی زیاد صبرم رو تموم کرده.

حالا به خودم حق میدم اگر نمی‌تونم به دوستهام پیام بدم. که عذاب وجدان خفه‌ام نکنه حواسم بهشون نیست! واقعاً همه دارن تلاش می‌کنن کنارم باشن و من فرار می‌کنم، چون فکرم درد می‌کشه! فرض کن، حتی درد گردنم انقدر بیچاره‌ام کرده که نمی‌تونم درس بخونم و هر تلاش و راهی که برای خوب شدن سراغ داشتم کور میشه. من راستی راستی توان خوب شدن هم ندارم!

استوری گذاشتم و به دوست‌هام گفتم توی احوال ناخوشی‌ام و نمی‌تونم تعامل داشته باشم. اونی که انقدر براش مهم باشم که من رو بخونه، می‌خونه و درک می‌کنه. اگر نمی‌ترسیدم از اخبار عقب بیفتم حتما تلگرام لاگ‌اوت می‌کردم... شاید اینستا نرم.

گریه. دلم یه بغل می‌خواد که توش گم بشم و قلبم رو خوب کنه. اما آدمی که همیشه توی ناامنی بزرگ شده و مجبور بوده تنهایی خودش رو خوب کنه نمی‌تونه با دیگری آروم بشه. هاها...

ندارد

می‌خوام راجع به دوتا چیز که عمیقاً قلبم رو ناراحت و ناامید می‌کنن حرف بزنم.

قطع ارتباطم با امین اینطور بود که بعد از واکنشش به بقیه‌ی بچه‌ها تلگرام لاگین کردم، چت‌ها رو دوطرفه پاک کردم، بلاکش کردم و دو هفته درگیر این پرسش بودم سندروم استکهلم بود؟ و تمام. فکر کردم که تمام. اما قلبم رو به درد میاره وقتی می‌بینم تمام نشد! این حجم از بدبینی و بی‌اعتمادی‌ام به آدمها. بی‌تفاوتی‌ام. چمدان آماده توی تمام روابطم. هرکس حرفی می‌زنه اولین فرضم اینه دروغ میگه. کسی دیر جواب میده، راجع به سیاست حرف می‌زنه و چپه، راجع به موسیقی سنتی حرف میزنه به معنای واقعی کلمه می‌خوام بزنم توی گوشش و قطع ارتباط کنم. خیلی گارد می‌گیرم و دائم دنبال نجات خودمم و برای نگه‌داشتن تلاش نمی‌کنم. بعضی شب‌ها هم که بی‌حوصله بودم یا علیرغم ناتوانی ذهنی و فکری این روزها به دوستم گفتم دوستش دارم یا به فکرش هستم تا صبح گریه کردم که من یک دروغگوی کثیف مثل امین هستم. زخمی که از دوست خوردم عمیق بود. این بی‌اعتمادی ناراحتم می‌کنه.

چیز دیگه رابطه‌ام با باباست. پر از خشمه. تلاش کردم رابطه‌ام رو باهاش درست کنم اما دیدم نمی‌تونم دوستش داشته باشم. نمی‌تونم ببخشمش و کارهاش باعث میشه یه قدم به عقب بردارم. واقعا دوست ندارم باهاش حرف بزنم یا تنها بمونم. فکر نمی‌کردم، اما رابطه‌ام با بابا هیچ‌وقت خوب نمیشه و اینکه دارم ناراحتم می‌کنه جدیده.

مامان به فکره. تلاش می‌کنه پول جور کنه، بعضی وقتها هم خودش بهم پولی میده. اما من نمی‌تونم بهش اعتماد کنم. کل زندگی مامان بهم حس آشغال بودن و اضافی‌بودن داده. اینکه هیچ‌کجا بند نمیشم و خونه نیست به خاطر مامانه. حتی با مامان هم نمی‌تونم رابطه‌ی خوب بسازم. می‌دونم داره تلاش می‌کنه با زندگی‌اش و تنهایی وقتی رفتم کنار بیاد و تلاشش رو تحسین می‌کنم. فکر اینکه بدون ما توی میانسالی و پیری قراره چیکار کنن لهم می‌کنه. اما نمی‌تونم دوست‌شون داشته باشم.

از ویزامتریک و سفارت فقط خبر بد میرسه. درد گردنم من رو به خدا رسونده و انقدر همه‌چیز بده فقط می‌تونم ساکت بشم که خودم رو سر مدام خوب نبودن ملامت نکنم...

ندارد

دمای هوا ۴۵ درجه‌ست و انتظار و بلاتکلیفی ویزا کشنده‌ست. این روزها به لعنت خدا سپری میشه برام.

جلسات فیزیوتراپی‌ام تموم شدن و منتظر نظر پزشکم. هنوز خوب نشدم و خیلی زودتر از میانسالی و پیری ناتوانی فیزیکی رو تجربه کردم :)) کارهایی رو نمی‌تونم انجام بدم که قبلا اصلا حساب نبودن. روتینم بهم ریخته و به جز کتاب‌خوندن هیچ‌کاری نمی‌کنم. چرخه‌ی رنج و ملال. بدنم همکاری نمی‌کنه از این وضعیت بیرون بیام. روانم جیغ میزنه با من کاری نداشته باشید. به آدمها هیچ‌ حسی ندارم و مدام میگم کاش من رو در موقعیتی قرار ندن که مجبور بشم پاسخگوی محبت‌شون باشم، چون از توانم خارجه و احساس دروغگوبودن بهم دست میده. نه عزیز من، من اصلا اعصاب این رو ندارم از دیدن و صحبت‌کردن و مکالمه‌ی طولانی باهات خوشحال بشم. نه عزیز من، واقعا توانایی ندارم به مشکلات تو بپردازم و طوری برخورد کنم انگار که اولویت اول ذهن من تویی. مطلقا I'm done.

تا چندماه پیش بدن سالم و هیکل ورزشی‌ای داشتم. وزنم متناسب بود. پوست و موم ایده‌آل بود. استرس همه‌ی اینها رو ازم گرفته و موقعیت فعلی‌ام استرس‌زاتره. به جز چندتا حرکت اصلاحی که فکر نکنم صدکالری هم بسوزونن هیچ‌ ورزش دیگه‌ای نمی‌تونم انجام بدم. هوا گرمه و از خونه بیرون نمیام. فکرم کار نمی‌‌کنه درس بخونم و چون مایندستم اینه درسها سختن و زیادن و من هیچی یادم نمیاد تحمل ندارم برم سراغش.

نوبت ویزامتریکم ثبت شده اما بهم تاریخ ندادن و احتمالا آخر خرداد بگن کی بیام :) دلم می‌خواد به حال این زندگی زشت گریه کنم. به حال خودم که بلد نیستم هیچ‌کاری کنم وضع بهتر بشه. نفرت‌انگیزترین حس دنیاست.