ندارد
دمای هوا ۴۵ درجهست و انتظار و بلاتکلیفی ویزا کشندهست. این روزها به لعنت خدا سپری میشه برام.
جلسات فیزیوتراپیام تموم شدن و منتظر نظر پزشکم. هنوز خوب نشدم و خیلی زودتر از میانسالی و پیری ناتوانی فیزیکی رو تجربه کردم :)) کارهایی رو نمیتونم انجام بدم که قبلا اصلا حساب نبودن. روتینم بهم ریخته و به جز کتابخوندن هیچکاری نمیکنم. چرخهی رنج و ملال. بدنم همکاری نمیکنه از این وضعیت بیرون بیام. روانم جیغ میزنه با من کاری نداشته باشید. به آدمها هیچ حسی ندارم و مدام میگم کاش من رو در موقعیتی قرار ندن که مجبور بشم پاسخگوی محبتشون باشم، چون از توانم خارجه و احساس دروغگوبودن بهم دست میده. نه عزیز من، من اصلا اعصاب این رو ندارم از دیدن و صحبتکردن و مکالمهی طولانی باهات خوشحال بشم. نه عزیز من، واقعا توانایی ندارم به مشکلات تو بپردازم و طوری برخورد کنم انگار که اولویت اول ذهن من تویی. مطلقا I'm done.
تا چندماه پیش بدن سالم و هیکل ورزشیای داشتم. وزنم متناسب بود. پوست و موم ایدهآل بود. استرس همهی اینها رو ازم گرفته و موقعیت فعلیام استرسزاتره. به جز چندتا حرکت اصلاحی که فکر نکنم صدکالری هم بسوزونن هیچ ورزش دیگهای نمیتونم انجام بدم. هوا گرمه و از خونه بیرون نمیام. فکرم کار نمیکنه درس بخونم و چون مایندستم اینه درسها سختن و زیادن و من هیچی یادم نمیاد تحمل ندارم برم سراغش.
نوبت ویزامتریکم ثبت شده اما بهم تاریخ ندادن و احتمالا آخر خرداد بگن کی بیام :) دلم میخواد به حال این زندگی زشت گریه کنم. به حال خودم که بلد نیستم هیچکاری کنم وضع بهتر بشه. نفرتانگیزترین حس دنیاست.