میخوام بگم مدلی که پیش میبرم،سخت تر از انتظارمه و هنوز دارم مقاومت می کنم که بگم اگرچه سخته،ولی همین درسته.
امروز روز سومی بود که به محل کارم میرفتم. هنوز کارآموز هم نیستم و دارم چیزهای خیلی بیسیک رو یاد می گیرم. نمی تونم به آدمها بگم من نیازی ندارم تو با روش های مزخرفت،وقتی خودت درکی از عمق ماجرا نداری به من چیزهایی یاد بدی،اگر چه تو با من رفتار خوبی داشتی و بهت احترام میذارم. من فقط باید گوش بدم و بعدش خودم برم دنبالش. تمام مطالبی که بهم گفتن رو هشتگ وار تو ذهنم ثبت کردم و بعد رفتم خودم سرچ کردم و درباره شون خوندم. سختم بود، من یه دانشجوی ساده م که دانشجوی کامپیوتر نیست و در حد درس های خودش بلده.نمی تونم به آدما بگم روش من اینه،باید طبق استاندارهای اونا پیش برم و این اولین باریه که چنین چیزی رو پذیرفتم.
طبق توضیحاتی که بهم دادن،باید از تمام مهارت هام استفاده کنم،چیزهای بیشتری رو هم یاد بگیرم تا وقتی با آدمها،آدمهای خرد یا کلان از نظر اونها برخورد می کنم،نظرشون رو جلب کنم. من باید به آدمایی که زنگ می زنم،چیزهایی بگم که دوست دارن بشنون،صرف نظر از اینکه حقیقت چیه. در عین حال که آدما رو راضی می کنی،کلاه گشادی هم سرشون میذاری و راستش رو نمی گی. شاید اسمش کلاه گذاشتن نباشه اما من به این چیزها عادت ندارم و برای بار اولمه،پذیرشش برام سخته. از وقتی بیشتر نیچه خوانی رو شروع کردم،دیدم به صداقت و حقیقت تغییر پیدا کرده و شرافت انسانی برام پررنگ تر شده و این با شغلم در تناسب نیست. من برای اینکه درآمدی داشته باشم باید سعی کنم برای اون شرکت منافع باارزشی داشته باشم. برای اینکار نیاز دارم از خودی که الان هستم و باورهام فاصله بگیرم. اونجا از من میخوان چیزی رو بگم که اونا دوست دارن بشنون. خودشون رو باچیزهایی قانع می کنن،مثلا اینکه به چند خیریه مهم کمک می کنن و نیکوکارن... برای من قابل پذیرش نیست. اما تاکید می کنم که من دید واضحی ندارم و نمی تونم متهم شون کنم به چیزی،فقط شیوه شون رو دوست ندارم. وقتی رفتم برای مصاحبه بدون هیچ سیاست و چرب زبانیی صحبت کردم و خیلی مهارت هایی که توشون خوب نبودم رو هم ذکر نکردم و وقتی می بینم این محیط اصلا طوری که من هستم نیست،دچار تضاد ارزشی میشم. اگر نیچه دوست ِ من بود،حتما چنین چیزی رو نمی پسندید و میگفت هستی جون،برو جایی که اهلش هستی.
چیز دیگه ای که نظرم رو جلب کرد،اما منتظرم که دوره ی کارآموزی م تموم شه و ببینم،اینه من باحجاب نیستم. بهترین عطرم رو استفاده می کنم و پوششم چند لول بهتر شده،انقدر که زن ِ خونخوار درونم هم نمی تونه ایرادی بگیره. ایضا مبادی آدابی هستم که همکارم زیاد رعایت شون نمی کنه. با من بااحترام بیشتری برخورد می کنن. مسخره م نمی کنن. من آدمی نیستم که بی دلیل از کسی خوشم نیاد و بای دیفالت آدمها رو دوست دارم و دوست ندارم ببینم همکارم به خاطر چادری و محجبه بودنش اندازه ی من بهش احترام نذارن. گرچه با اون راحت ترن اما خب...اینطوره که ویژگی های ظاهری من هم براشون آپشن محسوب میشه و این چیزی نیست که بپسندم اما بارها شنیدم که خیلی باید مراقب بود. به هر حال باعث شد خیلی سعی کنم بهتر لباس بپوشم و آراسته تر باشم،اما دوست ندارم ببینم که بین ما تفاوتی قائل میشن.
من توی دبیرستان کارهای کامپیوتری رو انجام میدادم. مثل دعوت نامه ها،بخشنامه های اداره و یه سری چیزهای دیگه. مسئول انفورماتیک مون جور عجیبی هیچی نمی دونست... ایرادهای لپ تاپمم خودم برطرف می کنم معمولا و هر چی که بلد نباشم سرچ می کنم. چیزهایی که یاد گرفتم رو خودم براشون تلاش کردم و هیچ آموزش مستقیمی براشون نداشتم. خیلی از امکاناتی که اونجا هست رو نداشتم. اون پرینتر خفن و چیزهای دیگه ای که برق می زنن. امروز همکارم رو خیلی دعوا کردن وباهاش بداخلاقی کردن. برای همین خواستم فردا هستی باشم،نه کسی که اونها میخوان از من بسازن و بهشون بگم حاجی،من آدمی بودم که دست و پا زدم مسائلم رو خودم حل کنم و منتظر لقمه ی آماده نبودم. هر چی هم گفتی رفتم بیشترش رو پیدا کردم،اما من این همه نیستم. دوست ندارم کسی از کارم ایراد بگیره،دوست ندارم خنگ و دست و پا چلفتی باشم. دائم استرس خوب نبودن دارم و این باگی که همه ی عمرم داشتم،توی شغلم داره خودش رو نشون میده. هر چی زندگی آدم شکل جدی تری پیدا می کنه بیشتر می فهمه چه چیزهایی چه قدر بدن و باید اصلاح بشن.
خلاصه که برای محیطی که توش هستم،زیادی انسان ساده لوح و صادقی ـم،اما من رو گرفتم چون دانشجوی رشته ی بدردبخوری م براشون و کمی پایتون و آر بلدم. شاید هم ... نمی دونم. من مطلقا هیچ چیز نمی دونم و این ها ناشی از احساسات منفی ـمن.
دعوای با مامان باعث شد چند روزی،دو روزی با من بهتر باشه،اما حرف هایی که بهم زد طوری قلبم رو شکست که هیچ وقت بدتر از اون نبودم. بی پناه تر شدم. تصمیم گرفتم با هیچ کس درباره ی احساساتم حرف نزنم. درباره ی اینکه تو دلم چی میگذره. به خودم گفتم هستی این مادرته،هر کی تو زندگی ته هم همینه و پشیزی ارزش نداری برای کسی. چرا با حرف زدن درباره ی خودت،خودت رو ضعیف تر و خوارتر می کنی؟ قول دادم قوی باشم. قول دادم انتظار از مامان رو،انتظار دوست داشتن و محبتش رو از قلبم بیرون کنم و آشکارا فقط نفرت ازش تو قلبم باقی مونده.هر روز تظاهر می کنم و هر روز ساکت تر میشم. از درد انگشتم تا استرس کارم،تا وقت هایی که دلم خواسته زار بزنم،همه رو ریختم توی خودم و یه کلمه هم حرف نزدم و این همه بی پناهی،راحت نیست و به خودم گفتم کاری سخت باشه،نشدنی نیست.
یه آقای تپلی تو محل کارم هست،هی غش غش می خنده. ابروهاش اشکی ـه و وقتی می خنده چشماش دوتا نیم خط میشن. تپل و سفیده. خوش اخلاق ـه و همه ش میگفتم کاش با من هم مثل بقیه دوست باشه. بیشتر از بقیه دوستش دارم. یادم افتاد اون رو هم به خاطر خنده هاش دوست داشتم. خنده هاش از ته دل بودن و دوست داشتی فقط بخنده. من هم می خندونمش و دلم پیشش گیر کرد. وقتی یادم افتاد با سرعت زیادی دیگه به اون تپل ِ زیبا توجهی نکردم تا یادم نیفته. این روزها بیشتر به یاد اون میفتم و میدونم این اصلا به اون مربوط نیست،به حال خودمه. کسی یارت میشه،میاد توی دلت و تو حس می کنی قراره همیشه مراقب دلت باشه،چیزی که الان ندارمش و برای همینه مثل برتای دکتر برویر،به اون فکر می کنم. البته... نه به اون شدت! نه به اون شیوه.
امروز که توی پارک بودم،با مریم کوچولو دوست شدم. هربار بهش میگفتم آفرین دختر شجاع،خیلی خوب بودی،بازم برو،بذار یکم کمکت کنم... انگار داشتم به خودم این حرفا رو میزدم. دوید رفت به مامانش گفت مامان این دختر خوشگله بزرگه اونجا با من بازی می کنه تو هم بیا ((: دستش رو محکم دور برادر بزرگترش حلقه می کرد و سرش رو میذاشت روی کمرش و باهم بازی می کردن. من هم محو تماشاشون بودم و باهاشون حرف میزدم. اول کمی خجالت می کشیدن و بعدش میگفتن نگام کن،نگام کن ببین خوب بودم یا نه...دلم ضعف رفت براشون. اگه کرونا نبود و ترس آلوده بودنم رو نداشتم محکم بغل شون می کردم. چه قدر دنیای بچه ها کوچیک و امن و پاک ه. چه قدر دوست های خوبی ـن. خدا حفظ شون کنه و از همه ی تلخی هایی که من تجربه کردم و می کنم دورشون کنه. کاش همیشه پشت شون بهم گرم باشه و دست همدیگه رو بگیرن.
آخ،قلبم خیلی درد می کنه.