ندارد

برای اولین بار تو دوران کرونا،سرما خوردم و تمام نگرانی ـم اینه که نکنه کوید باشه و من کسی رو بیمار کنم. به جز سر درد و گلو درد هیچ علامت دیگه ای ندارم اما باز هم انقدر غافلگیر کننده ست که... حساب کردم حتی اگر تا آخر تابستان یا حتی تا آخر پاییز هم واکسینه بشم،باز هم 60 درصد جامعه حداقل واکسینه نشدن که بشه ماسک رو برداشت و اجتماع کرد و به روال عادی برگشت. این یعنی هربار تن و بدنم بلرزه خودم بدبخت بشم که هیچی،مسئول جان کسی که به خطر انداختمش هم هستم. اینی که ما داریم،زندگی نیست! ^_^ 

یه وقت هایی آدم به طور ملموس احساس می کنه فلان خصلت بدش گریبان گیرش شده و اگر حل ـش نکنه،نمی تونه پیش بره. تا چند روز که خااانوم ِ فامیلی بودم همه چی خوب بود،همه چی بهم یاد داده میشد و خبر از پرسشی نبود. امروز حتی نتونستم بک سپیس و اند رو توی صفحه کلید پیدا کنم ! کارفرمام باهام کاری نداشت و بیشتر با همکارم صحبت کرد و اینکه مثل همیشه نازم رو نکشید تمام مدت من رو ساکت و ناراحت کرده بود. کل مدت پکر بودم که توجه ویژه ش رو از دست دادم و انقدر هم دست و پا چلفتی بودم و چیزهایی رو نمی فهمیدم یا باز هم سوال می کردم.از نقص خودم که همه ی کارمندا ریش شون رو گذاشتن که خیلی هم اوکی ـه عصبانی بودم. هنوز که هنوزه،در حالی که شنبه کارورزی ـم تازه شروع میشه به این فکر می کنم چطور ازش فرار کنم؟ چطور بگم آقای کارفرما من از مهر دیگه نمیام؟ بعد به خودم تشر می زنم الان که داره مرداد میشه،تو دو ماه وقت داری،با فرار کردن فقط بیشتر گند میزنی،یکبار تو زندگیت باهاش مواجه شو! مگه غیر از اینه که بهت زنگ می زنن میگن هستی خانوم جون بشین خونه ت کشک ـت رو بساب ما دیگه باهات کاری نداریم؟ من چه نیازی دارم پرفکت باشم،وقتی حتی نمی تونم کوچک ترین توانایی هامم اونجا نشون بدم؟ مگه جز اینه که یه کار معمولی تو شهر ِ کوچیک دوست نداشتنی ـم برام تجربه میشه تا بتونم تو محیط بزرگ تر حداقل با ذره ای از مسائل آشنا بشم؟ خلاصه که دائم در حال فرار کردنم،دائمم در حال ذکر ِ have courage  رو تکرار کردن تا به خودم بگم اشکالی نداره اگر این احساسات رو داری،درستش اینه. 

خیلی چیزها و حرف ها رو توی دکتر هلاکویی نمی تونم بپذیرم. خیلی چیزها. اونقدری که مرجع ـم برای هیچ سوال یا پیشامدی نیست. فقط وقتایی که به یه نهیب نیاز داشته باشم تا خودم رو جمع و جور کنم،میرم سراغش. فهمیدم روندی که پیش می برم،از من یک احمق میسازه! این افکار بیماری ـن و رسیدن بهشون سودی نداره و هیچ آدمی نمی تونه برسه. ته اون جایی که می دوم تا بهش برسم،هیچی نیست. 

دوست دارم شغلم،شغل ِ کوتاه مدتم،بشه خاطره ی وقت هایی که شجاع بودم و گام های بزرگ برداشتم. بشه وقتی که تایید طلبی رو کنار گذاشتم، بشه وقتی که کمال گرایی رو کنار گذاشتم و فقط بهتر و بهتر شدم.جایی که نترسیدم،جایی که خجالت نکشیدم و جایی که صادق بودم.

چند روز اول چیتان پیتان کردم و اونقدر آفتاب سوخته شدم که الان شدم هستی ِ معمولی! ((: پس مردم شهرایی که گرمسیرن و آفتاب خفن دارن،چطوری انقدر زیبان؟ 

رفتار مردم دوگانه ست. یک عده پست میذارن برای حمایت از مردمی که در رنجن و پستای خوشحالی و فلان و فلان نمی ذارن،یک عده هم به پشم شون نیست و روال عادی رو طی می کنن. من چی؟ نمی دونم. می دونم هیییچ کاری از دستم برنمیاد. اون مقام مسئولی که باید رسیدگی کنه من نیستم. از خودم می پرسم پس چطور باید همدلی کرد؟ اما مطمئنم این مزخرفاتی که میذارن همدلی نیست و جذب مخاطب ـه. پا میذارن رو رنج مردم و ازش بالا میرن و کسب درآمد می کنن. همین. بعضی چیزها رو باید بفهمم. 

ندارد

چیزهایی درباره وقایع محل کارم نوشتم و بعد تماما پاک کردم. باید بیشتر جا بیفتم تا بفهمم چه حد از دیتیل دادن امن ه و مشکل ساز نیست. من چون آگاه نیستم نمی تونم خطرات رو تشخیص بدم یا اینکه از هر حرفی که به نظر خودم خیلی معمولی ه چه اطلاعاتی میشه برداشت کرد. از تمام اطلاعات محرمانه ی اونجا تقریبا هنوز هیچ چیزی نمیدونم اما با این حال فقط رعایت بعد اخلاقی تعهدی رو که دادم میکنم تا به خودم یاد بدم مسئولیت پذیری رو. 

از اول ابتدایی توی مدرسه ما زنگ زبان انگلیسی و کتاب داشتیم تا الان. من قد جو زبان بلدم و امشب که قلبم گرفته بود و نمی دونستم چیکار کنم، شروع کردم به ترکی حالم رو نوشتن. نمی‌دونم چرا و چطور. اما پیشرفت خیلی خوبی ه چون مدت طولانیی ه که ترکی آموزی رو گذاشتم کنار.باید برای خودم روتین و کتابی انتخاب کنم که زبانم رو خوب کنم، خیلی نیازه...

بیا گیلتی پلژرم رو روشن کنم: 

دوست دارم یه شهزاده ی سوار بر اسب سفید، بیاد و من رو از غم و رنجی که توش گرفتارم نجات بده.همونی که میخونن: « دیدم تو خواب وقت سحر، شهزاده ای زرین کمر، نشسته بر اسب سفید، میومد از کوه و کمر...» . تو زندگی نه شهزاده ای هست نه قهرمانی، برای همینه با چنگ و دندون دارم زنده می مونم و خودم رو از زیر دندون های این آدم های خونخوار بیرون میکشم. اما باز هم شهزاده بیاد و نجاتم بده لطفاً. 

کاش کسی که انتظارش رو ندارم و گمش کردم یهو بیاد و بگه جی جی جینگ، آیم کامین. ناز و نوازشم کنه و باهاش حرف بزنم. بهم گوش بده و براش مهم باشم. فرقش با شهزاده اینه که میگم خب جهنم که شهزاده نیست، کسی باشه که قورت دادن این روزا رو آسون تر کنه. درز نو بادی ^_^ 

ندارد

میخوام بگم مدلی که پیش میبرم،سخت تر از انتظارمه و هنوز دارم مقاومت می کنم که بگم اگرچه سخته،ولی همین درسته. 

امروز روز سومی بود که به محل کارم میرفتم. هنوز کارآموز هم نیستم و دارم چیزهای خیلی بیسیک رو یاد می گیرم. نمی  تونم به آدمها بگم من نیازی ندارم تو با روش های مزخرفت،وقتی خودت درکی از عمق ماجرا نداری به من چیزهایی یاد بدی،اگر چه تو با من رفتار خوبی داشتی و بهت احترام میذارم. من فقط باید گوش بدم و بعدش خودم برم دنبالش. تمام مطالبی که بهم گفتن رو هشتگ وار تو ذهنم ثبت کردم و بعد رفتم خودم سرچ کردم و درباره شون خوندم. سختم بود، من یه دانشجوی ساده م که دانشجوی کامپیوتر نیست و در حد درس های خودش بلده.نمی تونم به آدما بگم روش من اینه،باید طبق استاندارهای اونا پیش برم و این اولین باریه که چنین چیزی رو پذیرفتم. 

طبق توضیحاتی که بهم دادن،باید از تمام مهارت هام استفاده کنم،چیزهای بیشتری رو هم یاد بگیرم تا وقتی با آدمها،آدمهای خرد یا کلان از نظر اونها برخورد می کنم،نظرشون رو جلب کنم. من باید به آدمایی که زنگ می زنم،چیزهایی بگم که دوست دارن بشنون،صرف نظر از اینکه حقیقت چیه. در عین حال که آدما رو راضی می کنی،کلاه گشادی هم سرشون میذاری و راستش رو نمی گی. شاید اسمش کلاه گذاشتن نباشه اما من به این چیزها عادت ندارم و برای بار اولمه،پذیرشش برام سخته. از وقتی بیشتر نیچه خوانی رو شروع کردم،دیدم به صداقت و حقیقت تغییر پیدا کرده و شرافت انسانی برام پررنگ تر شده و این با شغلم در تناسب نیست. من برای اینکه درآمدی داشته باشم باید سعی کنم برای اون شرکت منافع باارزشی داشته باشم. برای اینکار نیاز دارم از خودی که الان هستم و باورهام فاصله بگیرم. اونجا از من میخوان چیزی رو بگم که اونا دوست دارن بشنون. خودشون رو باچیزهایی قانع می کنن،مثلا اینکه به چند خیریه مهم کمک می کنن و نیکوکارن... برای من قابل پذیرش نیست. اما تاکید می کنم که من دید واضحی ندارم و نمی تونم متهم شون کنم به چیزی،فقط شیوه شون رو دوست ندارم. وقتی رفتم برای مصاحبه بدون هیچ سیاست و چرب زبانیی صحبت کردم و خیلی مهارت هایی که توشون خوب نبودم رو هم ذکر نکردم و وقتی می بینم این محیط اصلا طوری که من هستم نیست،دچار تضاد ارزشی میشم. اگر نیچه دوست ِ من بود،حتما چنین چیزی رو نمی پسندید و میگفت هستی جون،برو جایی که اهلش هستی. 

چیز دیگه ای که نظرم رو جلب کرد،اما منتظرم که دوره ی کارآموزی م تموم شه و ببینم،اینه من باحجاب نیستم. بهترین عطرم رو استفاده می کنم و پوششم چند لول بهتر شده،انقدر که زن ِ خونخوار درونم هم نمی تونه ایرادی بگیره. ایضا مبادی آدابی هستم که همکارم زیاد رعایت شون نمی کنه. با من بااحترام بیشتری برخورد می کنن. مسخره م نمی کنن. من آدمی نیستم که بی دلیل از کسی خوشم نیاد و بای دیفالت آدمها رو دوست دارم و دوست ندارم ببینم همکارم به خاطر چادری و محجبه بودنش اندازه ی من بهش احترام نذارن. گرچه با اون راحت ترن اما خب...اینطوره که ویژگی های ظاهری من هم براشون آپشن محسوب میشه و این چیزی نیست که بپسندم اما بارها شنیدم که خیلی باید مراقب بود. به هر حال باعث شد خیلی سعی کنم بهتر لباس بپوشم و آراسته تر باشم،اما دوست ندارم ببینم که بین ما تفاوتی قائل میشن. 

من توی دبیرستان کارهای کامپیوتری رو انجام میدادم. مثل دعوت نامه ها،بخشنامه های اداره و یه سری چیزهای دیگه. مسئول انفورماتیک مون جور عجیبی هیچی نمی دونست... ایرادهای لپ تاپمم خودم برطرف می کنم معمولا و هر چی که بلد نباشم سرچ می کنم. چیزهایی که یاد گرفتم رو خودم براشون تلاش کردم و هیچ آموزش مستقیمی براشون نداشتم. خیلی از امکاناتی که اونجا هست رو نداشتم. اون پرینتر خفن و چیزهای دیگه ای که برق می زنن. امروز همکارم رو خیلی دعوا کردن وباهاش بداخلاقی کردن. برای همین خواستم فردا هستی باشم،نه کسی که اونها میخوان از من بسازن و بهشون بگم حاجی،من آدمی بودم که دست و پا زدم مسائلم رو خودم حل کنم و منتظر لقمه ی آماده نبودم. هر چی هم گفتی رفتم بیشترش رو پیدا کردم،اما من این همه نیستم. دوست ندارم کسی از کارم ایراد بگیره،دوست ندارم خنگ و دست و پا چلفتی باشم. دائم استرس خوب نبودن دارم و این باگی که همه ی عمرم داشتم،توی شغلم داره خودش رو نشون میده. هر چی زندگی آدم شکل جدی تری پیدا می کنه بیشتر می فهمه چه چیزهایی چه قدر بدن و باید اصلاح بشن. 

خلاصه که برای محیطی که توش هستم،زیادی انسان ساده لوح و صادقی ـم،اما من رو گرفتم چون دانشجوی رشته ی بدردبخوری م براشون و کمی پایتون و آر بلدم. شاید هم ... نمی دونم. من مطلقا هیچ چیز نمی دونم و این ها ناشی از احساسات منفی ـمن. 

دعوای با مامان باعث شد چند روزی،دو روزی با من بهتر باشه،اما حرف هایی که بهم زد طوری قلبم رو شکست که هیچ وقت بدتر از اون نبودم. بی پناه تر شدم. تصمیم گرفتم با هیچ کس درباره ی احساساتم حرف نزنم. درباره ی اینکه تو دلم چی میگذره. به خودم گفتم هستی این مادرته،هر کی تو زندگی ته هم همینه و پشیزی ارزش نداری برای کسی. چرا با حرف زدن درباره ی خودت،خودت رو ضعیف تر و خوارتر می کنی؟ قول دادم قوی باشم. قول دادم انتظار از مامان رو،انتظار دوست داشتن و محبتش رو از قلبم بیرون کنم و آشکارا فقط نفرت ازش تو قلبم باقی مونده.هر روز تظاهر می کنم و هر روز ساکت تر میشم. از درد انگشتم تا استرس کارم،تا وقت هایی که دلم خواسته زار بزنم،همه رو ریختم توی خودم و یه کلمه هم حرف نزدم و این همه بی پناهی،راحت نیست و به خودم گفتم کاری سخت باشه،نشدنی نیست. 

یه آقای تپلی تو محل کارم هست،هی غش غش می خنده. ابروهاش اشکی ـه و وقتی می خنده چشماش دوتا نیم خط میشن. تپل و سفیده. خوش اخلاق ـه و همه ش میگفتم کاش با من هم مثل بقیه دوست باشه. بیشتر از بقیه دوستش دارم. یادم افتاد اون رو هم به خاطر خنده هاش دوست داشتم. خنده هاش از ته دل بودن و دوست داشتی فقط بخنده. من هم می خندونمش و دلم پیشش گیر کرد. وقتی یادم افتاد با سرعت زیادی دیگه به اون تپل ِ زیبا توجهی نکردم تا یادم نیفته. این روزها بیشتر به یاد اون میفتم و میدونم این اصلا به اون مربوط نیست،به حال خودمه. کسی یارت میشه،میاد توی دلت و تو حس می کنی قراره همیشه مراقب دلت باشه،چیزی که الان ندارمش و برای همینه مثل برتای دکتر برویر،به اون فکر می کنم. البته... نه به اون شدت! نه به اون شیوه. 

امروز که توی پارک بودم،با مریم کوچولو دوست شدم. هربار بهش میگفتم آفرین دختر شجاع،خیلی خوب بودی،بازم برو،بذار یکم کمکت کنم... انگار داشتم به خودم این حرفا رو میزدم. دوید رفت به مامانش گفت مامان این دختر خوشگله بزرگه اونجا با من بازی می کنه تو هم بیا ((: دستش رو محکم دور برادر بزرگترش حلقه می کرد و سرش رو میذاشت روی کمرش و باهم بازی می کردن. من هم محو تماشاشون بودم و باهاشون حرف میزدم. اول کمی خجالت می کشیدن و بعدش میگفتن نگام کن،نگام کن ببین خوب بودم یا نه...دلم ضعف رفت براشون. اگه کرونا نبود و ترس آلوده بودنم رو نداشتم محکم بغل شون می کردم. چه قدر دنیای بچه ها کوچیک و امن و پاک ه. چه قدر دوست های خوبی ـن. خدا حفظ شون کنه و از همه ی تلخی هایی که من تجربه کردم و می کنم دورشون کنه. کاش همیشه پشت شون بهم گرم باشه و دست همدیگه رو بگیرن. 

آخ،قلبم خیلی درد می کنه.

جدیدها

این روزها دارم به تصمیمات غیر آنی ـم عمل می کنم. همونایی که سختن،باید سختی شو بپذیرم. همونایی که کوچیک و ظریف و به چشم نامده ن .تو 90 درصد مکالمات ِ اندکم،هیچ حرفی از احساساتم نمی زنم و اون ده درصد باقی مانده رو هم به یه سری احساسات رایج نسبت دادم که مختص من نیست و لازم نیست هستی باشی تا تجربه و درکش کنی. اما به هر حال،نمی خوام کاملا لال بشم و میخوام بستری برای بروز احساساتم به جا بذارم. 

مثلا این روزها حس میکنم به یک زن ِ محافظه کار  با چارچوب های سنتی تبدیل شدم. بیشتر مکث می کنم و از خودم می پرسم هستی حرفی که میزنی درسته؟ نگفتنش بهتر نیست؟ تمام جوانب رو سنجیدی؟ وقتی ازم پرسید "پدرت موافقه؟" خواستم نهایت خشم و خستگی م رو نشون بدم و بگم نه!تیپیک مرد ایرانی همینه،بلف میزنه اما استقلال گریزه،بر نمی تابه زنی تحت سلطه ش نباشه. اما به خودم گفتم مگه قرار نبود خاله زنک بازی درنیارم؟ مگه قرار نبود بزرگ باشم؟ این حرف شبیه دخترای تینیجری نیست که هیجانات شون به جنس مخالف رو اینطور نشون میدن؟ تو بزرگ شدی. یا اصلا بیا به من بگو وقتی شاهد مثالت فقط پدرت ـه چطور می تونی از "تیپیک مرد ایرانی" حرف بزنی،تو اصلا چنین چیزی رو قبول داری؟ اصلا موضع واضح و مشخصی براش داری؟ خودم رو دعوا کردم. بعد جواب دادم: " یک سری مسائل شخصی هست به هر حال که حل شون میکنم،اما مشکل جدی و بخصوصی ندارم" . برای همین سه جمله کلی به ذهنم فشار آوردم،که سنجیده حرف بزنم،که حرف زیادی نزنم و بزرگ بشم. انگار یه مادر ایرادگیر بی رحمی درونم هست،توی هر واکنشم یه سقلمه بهم میزنه که بیشتر فکر کن. 

باید بیشتر بنویسم که بفهمم ته دلم چی میگذره. از اینکه کارفرما داشته باشم،از اینکه کار کنم،از اینکه کسی بهم پول بده،خجالت می کشم؟ نمی دونم،ققط میدونم که نباید اینطور باشه...از اینکه از پسش برنیام میترسم؟ اینکه توی این یک ماه بهم بگه هستی خانوم جون شما به شدت بی سواد بودی تشریف ببر خونه ت کشک ت رو بساب... محضر رفتن ِ امروزم و اون هفتا امضایی که دادم و همه ی تعهدات دقیق و جزئی من رو بیشتر ترسوند،جدیت مسیری که دارم شروعش می کنم من رو ترسونده... از زرنگ بازی متنفرم،زرنگ بازی و فریب کاری برای پول بیشتر به جیب زدن. این کثافت کاری ـه،عادت کردن به دروغ و نیرنگ ـه اما روالش همین ـه. در آینده دوست دارم تو یه جای کاملا علمی کار کنم. یه جای دانشگاهی،جایی که مجبور نباشم برای پول بیشتر درآوردن اون موسسه همراه جریاناتی بشم که دوست ندارم. حس میکنم اون آقاعه زرنگ بازی هایی درباره ی من به کار برده. از اینکه کسی باهام صادقانه برخورد نکرده بدم اومد، چون اونجا راست ِ همه چیز رو گفتم و می دونم اونجا این موضوع حماقت کردن ـه،سوارت میشن. قرار بود حمایتم کنه،ساپورتم کنه تا راه بیفتم و بهم تضمین داد جای خوبی ـه،اما راستش رو گفت مرد مومنی که اقرار کرد راستش رو نمیگه ؟؟ دارم اورثینکینگ میکنم. هیچ لزومی به این فکرها نیست و من تا اونجا نرم چیزی مشخص نمیشه. خلاصه که هستی خانوم فردا ده صبح میره که کار یادش بدن و زندگی شغلی ـش رو توی بیست و یک سالگی ـش روشن کرد. 

آدم خیلی چیزها میخواد و نداره. مثلا دلم میخواست همه ی حرف ها و دغدغه های کاری ـم رو به کسی میگم. با جیغ و داد و هیجان و ذوق و همه چیز میگفتم هیییی من کار پیدا کردم،یه کار مرتبط با رشته م،ببین چه بزرگ شدم...! دلم میخواست به کسی این روزهای خودم رو نشون میدادم تا تاییدم کنه چه قدر ظاهرم بهتر شده و یکم برای خودم خوشحال بشم.کسی که دل به دلم بده،دلش پیشم باشه به حال خوب و بدم ارزش بده،نیست و من این رو هم پذیرفتم. اما نمی تونم هر آن که میاد توی دلم سرکوبش کنم،ذره ذره. 

من احساس گم شدن میکنم. دارم کتاب و نیچه گریست رو می خونم و به خودم میگم ببین چه قدر پزشک و روانپزشک بودن هیجان انگیزه. ببین چه قدر جزئیات، چه قدر محاسبه و تامل. ببین چه قدر همه جانبه باید فکر کنه و تصمیم های مهم بگیره،ببین نتیجه ی هر تصمیمش چه قدر عیان ـه و به نجات جان و روح آدمها کمک می کنه! کاش من جای اون بودم. کاش من جای نیچه بودم. مغزش توی مغز من بود،انقدر باهوش بودم و انقدر درک داشتم. خب من که جاشون نیستم،اما می تونم قدم تو راهشون بذارم؟ منی که سختی اینها رو دوست دارم. نه! زندگی ـه رویای کودکانه نیست که بتونم فلسفه بخونم و مثل یه فیلسوف فکر کنم،پزشکی بخونم و یه روانپزشک حاذق بشم. از طرفی دلبستگی زیادی به ریاضیات دارم. هر مسئله ی ریاضی برای من مثل یه شکلات می مونه برای بچه ها،همونقدر آروم کننده و خوشحال کننده. دوست دارم مکتشف باشم،مخترع باشم،در آغوش ریاضیات باشم.اما نمی دونم در نهایت دوست دارم تو چه فضایی باشم،انگاری خودم رو نمی شناسم و کی باورش میشه شناخت خودت،کسی که هر لحظه باهاش زندگی کردی انقدر سخت باشه؟ اَه. کاش توی این شغل بودن به من دید واضحی بده از خودم.

فردا ساعت ده باید محل ِ کارم باشم. حالا دیگه یه محل کار دارم. مسئولیت دارم. مثل مدرسه ست و نمیشه گفت بیخیال مدرسه،درسام مهم نیست خونه می مونم می خوابم! ((: هفت فا..ن صفحه امضا دادم براش. چه قدر توی دلم دعا کردم یه نحوی کنسل بشه و خوبه دیگه دست از دعا کردن بردارم! ((: شهرمون قرمزه از لحاظ شیوع کرونا و رفت و آمد و تعامل با آدمها جا داره که خیلی دقت کنم و مراقب باشم. 

به خودم میگم واه،هستی،چرا حرفایی می زنی انگار هیچ دردی نداری؟ بدبختی هات یادت رفتن؟ اما نه،فهمیدم این چیزها اجتناب ناپذیرن... فرض کن ساکن شهری باشی که زلزله و سیل توش طبیعی ه و مکرر اتفاق میفته و بنا به دلایلی قادر به ترک سرزمینت نیستی. به هر حال سعی می کنی تو فاصله زمانی بین دو سیل و زلرله زندگی کنی،تنها راه ممکن. حال منم همینه،میدونم همینه که هست و جز صبر راهی ندارم،اما نمی تونم بابتش این روزهایی که هنوز توش اتفاق بدی نیفتاده و فقط تخریب های قبلی هاست رو بسوزونم. 

خدایا،توی احساساتم به من خیلی کمک کردی. هر وقت بیچاره بودم و گفتم خدایا غم از قلبم پاک کن،هر موقع این رو خواستم،حالم بهتر شد. خودم از پس بدبختی هایی که به سرم میاد و میارم برمیام،اما میشه تو دل ِ من رو قوی کنی؟ من که میدونم زندگی همینه،من که سعی می کنم قوی تر باشم،میشه تو دل من رو محکم تر کنی؟ من که نمی دونم تو دلت چی میگی اما میدونم که شنیدی و دوست داری دعامو براورده کنی. 

ندارد

نمی‌دونم چی میشه که خانواده های ایرانی تصمیم می گیرن وقت ازدواج پسرشون ه، ولی دایی چنین تشخیصی داده و حالا هر دو خانواده از من و میلاد (اولین باره براش اسمش مستعار میذارم و به دلیل اینکه جنس مخالف های اطرافم ته کشیدن، این تنها اسمی بود که تو ذهنمه، خلاصه) سوال مشترکی پرسیدن. مامان به من گفت برای میلاد دختر خوب میخوان، سراغ نداری؟ منم با حواس پرتی گفتم همه ی دوستام جلوتر از منن، فقط خودمم که مثل یک عقاب تنها موندم، نه کسی رو نمی شناسم. دوباره پرسید آخه شما دوتا از بچگی باهم بودید فکر کردم بهتر بشناسیش... بعد که پچ پچ کنان جواب من رو به دایی منتقل کرد و چیزایی گفتن ماجرا رو گرفتم. چرا باورشون نمیشه هر دختر و پسری که باهم بزرگ بشن، الزاما حس خاصی بهم ندارن و قرار نیست باهم ازدواج کنن؟ من و میلاد اونقدر باهم دعوا کردیم که الان فقط چون حالش نداریم در صلحیم. خیلی پلاستیکی قراره امروز ببینیمش که اگر تا قبل این ماجرا بود عزیز با پیام اینکه نامحرمید گوشامونو می کشید! ((: جواب متقابل میلاد برام مهم نیست، دارم تمرین میکنم افکار و احساسات دیگران رو حدس نزنم اما ذاتا درگیر چیزای دیگه ای هستم و این بخش از مغزم خاموش ه. 

از اونجایی که هیچ وقت تو زیست شناسی خوب نبودم، نتونستم دلیلی که آقاعه برای اضطراب و حال بد توی موقعیت های مختلف رو میگفت دقیق به خاطر بسپارم. اما فهمیدم مثلا اگر برای اولین بار مواجهه ت با موقعیتی احساس بدی پیدا کنی، خجالت بکشی، شکست بخوری، مسخره ت کنن یا هر چیز دیگه، مغزت اون خاطره رو با اون احساس ثبت می‌کنه و تو موقعیت های مشابه احساس خطر میکنه! حالا که دارم دعا میکنم اسکن مدارک م به شرکت شون نرسیده باشه و زنگ زده باشن به نفر بعدی، به خودم میگم هستی جون زیاد پی ش نرو، تو داری می ترسی و از موقعیت فرار می کنی و این طبیعیه، فقط نباید تسلیم ترست بشی. همچنان دعا میکنم کنسل بشه ((: فردا سنگ از آسمون بباره و من نرم محضر تعهد بدم.   اومدم به جای میم. ر بگم اون پسرِ زشت، دیدم روا نیست. میخواستم بهش بگم زشت چون اخلاق بدی داشت و دل من رو شکست، اما از اون طرف چون فقط به من اعتماد کرده بود و بهم گفته بود چه قدر عمیقا احساس زشت بودن می‌کنه و اعتماد به نفسش رو می گیره، دلم نمیاد بگم، الان دوستم نیست و دوستش ندارم، قبلا دوستم بوده و من برای قلبم حرمت قائلم. خلاصه که برای هندل کردن یک سری مسائل عکس یه کاسه ی گلدار قدیمی خونه مون رو گرفتم، بهش گفتم هربار صبر و حوصله ت داشت تموم میشد، عکس این کاسه رو برام بفرست تا متوجهش بشم. اگه اون کاسه ی چینی تو وجود من هم باشه، حس می‌کنم انبساط غیر عادیی داشته و حالا برای تحمل رنج هایی که تو گذشته داشتم و هنوزم هستن، آماده ترم. میشه عادت کرد؟ نه! ولی دیگه احساس نمی کنی ظرفیت پذیرش رنجت رو نداری و احساس درد میکنی...

 

 

امشب آخرین شبی میشه که با فراغ خاطر کارهامو انجام میدم و نمیدونم وقتی شنبه برای تعهدات شغلی رفتم محضر و مشغول به کار شدم، زندگی چه شکلی میشه. چیزی که مثل دارکوب به مغزم می کوبه «نکنه از پسش برنیام؟نکنه بلد نباشم و کم بیارم؟ نکنه از درسام جا بمونم؟ نکنه موقع استعفا دادن خرابکاری بشه؟»  اینهاست. به خودم میگم هستی اورثینکینگ نکن، اونا بهت پولی نمیدن و تنها هزینه شون وقت شونه، اگه آدمی از تو بهتر بود که قربونت تو رو نمی گرفتن! رزومه م تهی بود انصافا ((: شاید هم عادت به انکار توانایی هام دارم. به هر حال مرور استرس هایی که پیش نیومدن آزاردهنده ست و غیرمنطقی، ولش کن. من باید تلاش کنم و این برام فراهم شده. اون آقاعه بهم گفت راستِ همه چیزو نمیگیم و تغییر میدیم و زمان می خریم و... چون بحث کار و پوله دروغ میگن، پس دلیلی نداره به من هم راستش رو بگن، چرا من از این فرصت استفاده نکنم؟ تمرین کنم خجالتی نباشم،شجاع باشم، منطقی تصمیم بگیرم و رفتار حرفه‌ای رو یاد بگیرم؟

داستان حمیدرضا رو شاید بعدا گفتم. اما تو مسیری که باهم رفتیم خاطره ی یکباری که دروغ گفتم رو براش تعریف کردم. یکبار وقتی دوست بابا که ازش خوشم نمیومد درصد هامو پرسید و من خیلی خرابکاری کرده بودم، همه رو غیرواقعی گفتم و بعدش مجبور شدم کارنامه م رو بفرستم و اون دید که دروغ گفتم ^_^ من هیچ وقت نمره و درصدم رو  الکی نمی گفتم و راستش رو میگفتم چون برام مهم نبود و اینبار گند زده بودم. اینکه اون آزمون رو خوب ندادم خیلی طبیعی بود، مگه همه خوب داده بودن؟ ولی من با دروغِ قابل درکم خودم رو ضایع کردم. بهش گفتم همه مون ممکنه اشتباه کنیم و حتما تاوانش هم میدیم،اما خیلی بد میشه وقتی تاوان دروغ گویی مونم بهش اضافه میشه. بهش گفتم نمی‌دونم کی راستش رو باید گفت و کی نه، ولی تو همیشه شجاعت قبول اشتباهاتت رو داشته باش که ترسوی دروغگو نباشی. نمی‌دونم چرا فکر کردم اینو باید به پسربچه ده ساله بگم. برای بچه ها دروغگویی تو اون سن مطلقا رذیلت ه و هنوز سر درنمیارن در طول روز ما چه قدر دروغ میگیم بی اینکه توجه کنیم اینها مصادیق دروغن و راست گویی براشون همیشه ارزشه و هنوز نمی دونن همیشگی نیست... شک کردن برای بچه های اون سن نیست و من راست گویی و پرهیز از دروغ گفتن رو با شک و تردید بهش گفتم. همه ی اینا به خاطر چی بود؟ یک کلام بهم گفت میشه من با تو تا خونه مون بیام همه فکر کنن تو خواهرمی؟ بهش گفتم می تونی بیای ولی من خواهرت نیستم! فکر نکنم زیاد به حرفم توجه کرد، اما کاش یه روزی موضع خوبی در برابرش داشته باشه و کار درست رو انجام بده.

چون دروغگویی رو توی میم. دیدم و خیلی آزارم میداد میترسیدم منم یه روز مثل اون بشم و متوجهش نباشم. سعی کردم طوری باشم که هربار فقط تاوان اشتباهم رو بدم و نه خجالتی دروغم رو. همه ی اونا هم برام تجربه شدن که دروغِ کوچیک خیلی بده، تو رو به دروغ های بزرگ هم عادت میده... آدم گاهی وقتا از سر دوست داشتن باور میکنه و وقتی دروغ میگی طرف مقابل رو دچار فروپاشی می کنی... برای اینکه دروغگو نباشم، خیلی تلاش کردم و تاوان دادم، حالا از دست خودم راضیم...

جدیدا بهتر لباس می پوشم، خیلی بهتر. خوش ترکیب شدم و چیزی که دوست دارم رو به چیزی که برازنده ست مبدل کردم. ته آرایشی توی چهره م یافت میشه که حاصل تلاش فراوانمه و وقتی عکس هامو نگاه میکنم کم کم از خودم راضی میشم... دختر، دارم بزرگ میشم، همه طرفه...شبیه دخترای بیست ساله ای میشم که تصور میکردم، یکمی دیرتر... 

تو ماشین یه اپیزود از پادکست دکتر شکوری رو گوش دادم.آرومم کرد. وقتی می‌گفت همه مون به کسی یا چیزی نیاز داریم که اینبار به جای اینکه بگیم دیدی درد نداشت، بگیم خیلی هم درد داشت... حرفای آروم کننده ای بود. حسم این بود که آدم خودشم نمیدونه چه قدر طرفیت رنج داره و وقتی میگذره حیرت میکنه از روزهایی که سپری کرده و تاب آورده... این طور نیست شیفته دکترشکوری بشم، چیزهایی میگه که سلیقه ی من نیست، اما به هر حال، پذیرای هر حرف خوبی هستم. 

چهارتا کتاب در دست مطالعه دارم و یکی از یکی خفن تر.مفصل درباره شون خواهم نوشت.

 

 

 

 

 

ندارذ

عموما حوصله ی تمام بدبختی هایی که بشر پدید آورده و بلایی که دامن گیرمون شده رو ندارم،فقط بعضی هاش. جدیدا هم فقط به این فکر می کنم که جز اصلاح رفتار های خودم کار دیگه ای از دستم برنمیاد. 

در برابر همه چیز خواری و گیاه خواری نظر خاصی نداشتم. چون زیاد گوشت دوست ندارم و معمولا تا مجبور نباشم نمی خورم پس من کسی نبودم که حیوانات زیادی رو می کشه و بهشون آسیب میزنه و حوصله ی نظر خاصی درباره ی همه چیز داشتن رو ندارم. هرچند وقت یکبار عزیز میگه این بچه خیلی ضعیف و ترسو شده باید براش دل بگیری و امروز که دیدم دل همون قلب گوسفند ِ بنده خداست خیلی ناراحت شدم. معمولا این چیزهای وحشتناک رو به من نشون نمیدن و من تا به الان نمی دونستم. پیش خودم گفتم خب این گوسفندی که کشتن حتما یه بچه ای یا یه گوسفند دیگه ای بوده که دوستش داشته و منتظره که نمیره و خیلی دست و پا زده که نکشنش،حتما کلی چیزها تو قلبش بوده،چطوری دلشون میاد قلب این زبون بسته رو هم بخورن؟ تصمیم گرفتم دیگه هیچ وقت بهشون لب نزنم. خیلی بی رحمانه ست. وقتی یکم مستقل تر شدم و دیگه هزینه ی همه چیز با خودم بود و غذا هم با خودم بود،گوشت خوردن رو کنار میذارم. من کسی نیستم که دلش رو داشته باشم یه موجود ِ  انقدر باشعور که کسی دوستش داره به خاطر من بمیره. هر چند با این طرز تفکر گیاها هم گناه دارن،اما گوسفندا و فلان و فلان رو به این دلیل که انسانم،بیشتر درک می کنم. یه روزی اگر غذای جایگزینی اختراع شد حتما اونو میخورم که دیگه هیچ کس به خاطر زنده موندن ِ من نمیره. 

درس هایی که توشون ضعیف بودم و ویدیوی آموزشی یا کتابی براشون داشتم رو نوشتم. علاوه بر اون یادگیری اکسل و پایتون و آر رو هم گذاشتم تو برنامه م،اکثرشون یادم رفته. چون چند روز دیگه کارم رو شروع می کنم نمی دونم چطور و چندساعت بهشون میرسم،اما باید بخونم. این نقطه ای که هستم از یه دانشجوی ممتاز،از کسی که میخواد المپیاد بخونه و کسی که میخواد کنکور خوبی بده خیلی دوره. 

یکمی فکر می کنم و می بینم یعنی دغدغه ی این آدما همینه؟ یعنی هیچ مشکلی تو زندگی شون ندارن؟ یعنی کار واجب تر ندارن؟ تو نظرسنجی اون کاناله پوشش فلان بازیگر تو جشنواره بیشترین رای رو آورده بود برای گپ و گفت. یا ویدیوی اون دختر نوجوان اصفهانی که اسمش خاطرم نیست این همه وایرال شده. خب اگر محتوایی کثافت ـه چرا میرید دنبالش؟ از سرک کشیدن تو زندگی آدمایی که انقدر تهی ـن چی عایدتون میشه؟ من ارادتی به هیچ کدوم از بازیگرا ندارم خارج از فضای فیلم و از این همه حاشیه هایی که میسازن برای خودشون بیزارم. خوشحالم که اینستا و باقی بساط ها رو ندارم. نه به این معنا که هیچ دغدغه ی پوچی نداشته باشم،اما آدم وقتی انقدر سرش تو زندگی مردم باشه که به زندگی خودش میرسه پس؟ 

چندتا جعبه و اوریگامی دیگه هم درست میکنم. بعد میذازمشون کنار تا نقطه ی امنم باشن. هیچ سیف زونی برای خودم پیدا نمی کنم دیگه.جز کتاب هام. چه قدر آدمو نوازش می کنن...میخوام به روانپزشکم یه کتاب از کتاب هامو هدیه بدم. انقدر نو و تمیز نگه شون میدارم که نو باشن و برای هدیه دادن زشت نباشن. یه جعبه هم براش درست می کنم تا هستیزه بشه. تنها کسی ـه که به حرف هام گوش میده و به علتی که به شخص خودش برمیگرده،دلسوزی بیشتری خارج از فضای بیمار و روانپزشک نشون میده.

ندارد

گفتم بعضی چیزها یک تصمیم آنی نیستن که در لحظه تمام بشن و برن. 

یه روزی به خودم اومدم دیدم از آینده م با این مرد میترسم و ازش فرار می کنم،یک عالم مشکل هست که تلاش نمی کنیم برای حلش و آدمای زندگی هم نیستیم. خیلی چیزهایی که حتی الان نمی تونم به یاد بیارم و اینجا هم ننوشتم که برم بخونم شون اما گفتم باید تموم بشه. در لحظه تصمیم گرفتم و می دونستم کار سخت همینه و باید کار سخت رو انجام بدم. دل من نمی تونه کسی رو دوست نداشته باشه و استپ دادن بهش کشتنش بود اما انجامش دادم. ذاتا هر چه قدر میگذشت می دیدم اون رو کردم نسخه ای از بابا و دارم باهاش کلنجار میرم. بیشتر حقش نبود با من ِ دیوانه باشه. شاید بیشتر دلم نمی خواست کسی رو که دوستش داشتم اذیت کنم و دیدم نبودنم بهتره. شب هایی که گذروندم رو یادم نمیره و روزهایی که.... 

قول دادم که با میم. بی تفاوت باشم. قول دادم بی محبتی ها و دروغ ها و بدی هاشو بپذیرم و به خودم بگم هستی مادرت همینه،دوستت نداره،نمی خوادت، هر چی قبولش نکنی بیشتر زجر می کشی. دیروز به خودم قول دادم قبول کنم و دیگه هیچ وقت به بهبودش امیدوار نشم.دلم می لرزید،خوابم نمی برد و نمی تونستم کاری انجام بدم. نمی تونستم حرف بزنم و هرچه قدر می گشتم کسی نبود که دلش به دل من گره خورده باشه. من وقتی دلم به دل آدما گره می خوره زود می فهمم که حالشون خوب نیست،بدون اینکه بگن. نمی دونم چرا امروز باهاش حرف زدم. هیچ فایده ای نداشت جز اینکه من گریه کردم و با حرفای تازه ای برخوردم که بیشتر دلم رو شکست و دیدم چه قدر نباید باشم و هیچ راهی ندارم به خودم گفتم هستی قول دادی،نزن زیرش. قول دادی قبول کنی،قول دادی صبر کنی. چیزی نبود که در لحظه باشه و هیچ کس و هیچ چیز نمی تونه اشک منو بند بیاره. انگار هر ثانیه ی این بیست و یک سال رو بخوان با چاقو از تک تک سلول هام بکشن. فکر کنم همه نه اما بیشتر آدما دوست دارن مادری داشته باشن که دوستش دارن و دوستشون داره و مادر هم بشن. من هم دوست داشتم و حالا نابودیش زمان بره و ساده نیست. آخ خدا،چطور باید طاقت آورد؟ 

یک سری آدمها رو از توی کانتکت هام پاک کردم و تمام پیام هاشونو. هر چیزی که یک طرفه بود و بیشتر همکلاسی هام موندن و یه سری های دیگه. چون تو این حال تنهام،نه دیگه الان می خوام شون نه بعدا. تو زندگی من تنهایی بزرگ ترین غنیمت یه که دارم. این حالی که نمی تونم با کسی حرف بزنما،این اصلا بهترین ـه که خودم یاد گرفته کسی برای حرف زدن نیست و تنهاست. 

از این به بعد باید بر خلاف غرایزم و بر خلاف تمام احساسات عمیق ـم رفتار کنم و این کار ساده ای نیست و من می دونم که زندگی هم ساده نیست و خبر خوشی نداره. 

باید اعتراف کنم دختر ناز داری بودم که از کار کردن خجالت می کشید. هیچ وقت هیچ شغل و حرفه ای رو پایین ندونستم و شان آدم ها رو جابه جا نکردم اما برای خودم سخت بود. شاید باید این حالت تمام میشد.شاید باید یاد می گرفتم این زندگی منه که قراره بسازمش و کار کردن برای همه ی آدمهاست. تازه کاری که من انجام میدم پشت سیستم ـه و زیاد رئیس و فلان ندارم. چیزی که پس ذهنم بود همین بود. فکر نکنم درآمدی به دست بیارم تا یک ماه و نیم باید همینطور کار کنم و بعدش هم احتمالا باید استعفا بدم اما این کار روشن ترین راه نجات مه. نجات که...

کاش مثل ِ میگرن،با بالا رفتن سن و پیر شدن غم آدم کوچیک تر بشه. می بینم هر چه قدر میگذره با غم های بزرگ تری مواجه میشم. هرچند وقتی پیر شدم و نزدیک ـه بمیرم و زندگی رو از دست بدم،چه اهمیتی داره. مریلین یالوم تو کتابش میگفت حسرت کمی تو زندگی ـم دارم و دیدم اصلا وقتش نیست با چنین زندگیی مواجه بشم. 

Öyle bıkmışım ki kendimden,Kurudum düştüm dalımdan,Sanki ruhum çıktı canımdan

امروز فصل جدیدی رو توی وبلاگم شروع کردم. 

فهمیدم وقتی میخوایم همه چیزو از اول شروع کنیم اشتباه می کنیم،زندگی که از اول شروع نمیشه،زمان که ریست نمیشه،داریم ادامه میدیم و فقط میخوایم تغییر رویه بدیم. من هم توی این وبلاگ تغییر رویه دادم،چون زندگی ـم تغییر کرده.خودمم تغییر کردم و میخوام بعضی چیزها رو درست کنم. 

کامنتی اینجا عصبانی ـم کرد. کامنتی که بد نبود و از سر خیرخواهی هم بود اما بسیار دور از اوضاع و باورهای من و یه سری چیزهای زرد و کلیشه ای بود.اول کامنت رو پاک کردم و هر چیزی که از اون شخص بود و بعد با خودم فکر کردم من از اون فرد عصبانی نیستم فقط میخوام حریم خودم رو داشته باشم. خب من بلاگر نیستم،هیچ آمار بازدیدی از وبلاگم ندارم و برای بیشتر دیده شدن کاری انجام ندادم. حتی نمی دونم اینجا دوستانی دارم یا نه و تنها هدفم اینه حرف هایی رو بزنم که مجالی برای گفتن و نوشتنش نیست. اینجا رو دوست دارم،حتی تعاملاتش رو اما امنیت ـم داره گرفته میشه. از این به بعد قبل از هر پستم اول کامنت ها رو می بندم و به همین روال پیش میرم تا زمانی که ظرفیتش رو داشته باشم،یا تعاملی بخوام یا هر چیز دیگه. این روزا آدما راحت تر و آزادتر حرف میزنن،حرف رایگانه و بیهوده بودنش هزینه بردار نیست،اگر من رو آزار میده خودم باید جلوش رو بگیرم...

آخرین بار اول دوم دبیرستان،زنگ تفریح وقتی غم باد گرفته بودم شروع کردم به نوشتن روی اون برگه های کاهی. نوشتم نوشتم نوشتم... افسار زمان رو از دست داده بودم و فقط دلم میخواست بنویسم. حرف هایی که تلنبار شده بود و حتی دم ِ دستم نبودن. وقتی نوشتم خیلی چیزا خوب شد توی دلم و دیگه سنگینی نکرد. اون زمان تازه دوستیم با آ. بهم خورده بود،اتفاقات پارسال توی مدرسه و چیزهای دیگه حتی توالی شون یادم نمیاد. چی عوض شده بود؟ هیچی. فقط دیگه منو اذیت نمی کردن. آ. چنان برام کمرنگ شد از اون زمان که دیگه هیچ وقت هیچ خاطره ای ش اذیتم نکرد. بعد از اون چندبار دیگه این کار رو کردم،ولی مثل امروز نبود. امروز وقتی دیدم چه قدر دارم جون میدم شروع کردم به نوشتن و نفهمیدم کاغذ به این بزرگی چطور پر شد. نفهمیدم چطور کاغذ از اشکم خیس شد و اشکم بند اومد و تصمیم گرفتم جور دیگه ای باشم،اما خیلی چیزا بی صدا تو وجودم عوض شد. بارها برای خودم نوشتم "قبول کن" و همینطور که میگذشت بیشتر می فهمیدم بیچاره دلم،ولی همینه. 

حالا تصمیم گرفتم وقت بیشتری رو به درسام اختصاص بدم،همه شون رو مرور کنم و اشکالاتم رو برطرف کنم و با برنامه ی بهتری پیش برم،جز تلاش خودم فعلا هیچ کمک دیگه ای ندارم. تصمیم گرفتم قبول کنم رابطه ی خانوادگی ـم به این شکل ه و دیگه به هیچ وقت دنبال طلب محبت از خانواده نباشم. من که تا ابد اینجا نیستم،وقتی واکسن بزنم برمیگردم و اینبار میدونم باید طوری برم که دیگه هیچ وقت مجبور نشم برگردم. من همیشه بعد از هر اتفاق بدی از خودم می پرسیدم یعنی این واقعیت باید بشه یه درد توی قلبم و همیشه بمونه؟ خیلی وقتها پاک میشد اما تا کی بعضی واقعیت ها رو قبول نکنم و ازش آسیب ببینم؟ هستی همین ـه که هست،همینه که هست،همینه که هست،قبول کن. ناامید شدم،درد کشیدم،گریه کردم و حالا قبول کردم. 

فرصت شغلی خوبی برام پیش اومد. محیط خوبی داشت ولی من برای قضاوت بیشترش هیچ ابزاری نداشتم و کمی صبر کردم تا عجول و جاهل نباشم. درآمد خوبی هم داشت ایضا و تنها فردی که از این رشته آمده بود من بودم. شهر ما کوچیک ـه و انگاری کسی با رشته ی من رو هنوز پیدا نکرده بودن. چون یه شغل تمام وقت ـه تا پنج بعدازظهر،باید قید درسم رو میزدم به نوعی و دیدم نه،من که نمیخوام اینجا بمونم،میخوام برم و برای استقلال کمی بیشتر تلاش کردم و حالا باید اولویت هامو می سنجیدم. کار آسون تری بود می رفتم. چه قدر آرزو داشتم توی شهر کتاب کار کنم. چه قدر اون مسئولاش کتابخون نبودن و من میگفتم چی میشد من به جای اونا بودم....مهم نیست،برام تجربه ی قشنگی بود. اونجا فقط من بودم و از من و همه ی کارهایی که می کردم سوال می پرسیدن. من به خودم میگفتم هستی تو به درد نخوری و قیافه ت مثل سیب زمینی پخته ست اما هم به چشمش اومدم و هم از لحاظ ظاهری خوب بودم. وقتی اونجا رو برانداز میکردم چیزهایی درباره ی خودم فهمیدم. چه قدر من واقعیت ها رو علیه خودم کتمان می کنم تا سرزنشگر درونم پیروز بشه. چرا انقدر دشمن شدم با خودم؟ 

اوضاع خیلی بده.هر روز هم بدتر میشه و من هیچ سلاحی ندارم براش.جز تحمل کردن و تحمل کردن هیچ راهی ندارم و قبولش حالم رو بهتر کرده! حالا دنبال کارهای خودمم تا وقتش برسه. 

 

مرحله ی بعدی که هنوز بهش نرسیدم پذیرش این نکته ست که «جز صبر کردن هیچ راهی ندارم». حتی پذیرش بیچارگی هم تو مقطعی پیش رونده ست. این مثال آوردن ها و تشبیه کردن ها بشر رو به خطا برده. فقط مرگ مرگ ه، فقط باتلاق باتلاق ه  و فقط درد درده. وقتی نمی تونی بگی تو چه شرایط بدی هستی و بیچاره ای به باتلاق تشبیهش می کنی و وقتی نمی تونی بگی چه حسی داشتی به مرگ. اما در برابر چه چیزی حقیقتا بیچاره تر از مرگی م؟ چه وقت تلاش کردن دقیقا مثل توی باتلاق فرو رفتن ه، ما انقدر دقیقیم که دقیقا برایند تمام تلاش هامون رو صفر کنیم؟ نه حتی فکر نمیکنم انقدر هوشمند باشیم. 

به خودم گفتم هستی، اونی که رنجش باعث بشه تندتر بدوعه و سخت تر تلاش کنه برنده ست. حداقل فهمیدی زندگی چه قدر جدی و بی رحم ه و تو باید برای چه چیزهایی بجنگی، چه چیزهایی برات عافیت باشن. نمیتونم، هنوز توانش رو ندارم بگم « دل نهادم به صبوری». هنوز انگار دارم آتیش می گیرم، می دوئم و بیشتر میسوزم. 

هر روزی که میگذره دختر امیدوار درونم امید تازه ای به قلبم میده و تا میام به سمتش برم از بین میره. یه جایی توی کتاب و نیچه گریست، نیچه میگه :«امیدواری بدترین بدهاست زیرا رنج انسانها را تمدید می کند». من باید ناامید میشدم و دل می کندم. باید امیدم رو ازش برمیداشتم تا هیچ توقعی نباشه و دلم نشکنه. وقتی مثل یک خردسال به هر چیزی امید می گیره رنج مضاعفی میبرم. 

اجازه نمیدم امنیت م اینجا گرفته بشه،چند کامنتی رو پاک کردم که نظرشون آزارم می‌داد. همیشه زبان آدمها درازه تو زندگی دیگران چون فکر میکنن عاقلن و خطاها و حماقت هاشونو نادید می گیرن. من کاری از دستم برنمیاد، جز نادیده گرفتن شون. از این به بعد بیشتر بعضی ها رو ایگنور میکنم، اگر اونا نمی فهمن، من باید از خودم مراقبت کنم.

فردا اگر دل و دماغ داشتم از مصاحبه کاری امروزم می نویسم. اولین بود.

 

تو گویی هر روزی که میگذره مثل پریدن از آتیش ه. یا اینکه یه تیکه از قلبم به چنگال هاشون کشیده میشه و زخمی میشه و من باز با جونی که نمیدونم از کجا آوردم ادامه میدم. اما تموم نمیشه. 

دلم میخواد پر بکشم تو بغل کسی و ازم مراقبت کنه و بهم بگه تموم شد، دیگه نمیذارم کسی اذیتت کنه. ندارم. اونقدر تنهام و قلبم شکسته که دلم میخواست پرنده بودم و پر می کشیدم. 

دلم میخواد وقت رفتنِ بی برگشت باشه، حتی بی چمدون از اینجا برم و دیگه هیچ وقت برنگردم. دلم میخواد دیگه هیچ وقت این روزها رو یادم نیاد. کاش برم جایی که هیچ کس منو نشناسه و زندگی نقطه ی صفر مرزی باشه. 

کاش یه چیزی بشه، دنیا بترکه. کرونا بمیره. کاش یه اتفاق بزرگی بیفته. 

به استادمون گفتم:«من ملزم به رعایت قوانینی هستم که ازشون مطلعم، قبول کردم و امضاش کردم، نه قوانینی که شما می دونید و من نه. شفاف سازی قوانین به عهده شماست. مشکل به وجود آمده به علت تاخیر شما در اعلام نمرات بوده و من مقصر نیستم. من به وظایف خودم عمل میکنم و از شما هم همین انتظار رو دارم». چیزهای دیگه ای هم گفتم و انتظار داشتم استاد هم توپ‌ و تفنگش رو بیاره، در عوض تشویقم کرد. صداقت و شجاعت منو تشویق کرد ((: و همون روز کارم رو راه انداخت. بهم توصیه های پدرانه ای هم کرد که همیشه مطالبه گر باشم و حرفم رو بزنم. چنین استادی خیلی نایاب ه و خیلی هم خارجی بازی دراورد. باقی استادا چنین لحنی رو برنمی تابیدن و من فقط عصبانی بودم که تاوان گندکاری های سیستمی شون رو من باید بدم. کارم رو درست کرد و من به خودم گفتم هستی جون دیدی نمُردی؟ دیدی دارت نزدن؟ دیدی حرف زدن وحشتناک نیست؟ 

من جزو اقلیتی هستم که سخت ترین و حساس ترین درس این ترم رو پاس شدم. باقی بچه ها به خاطر همین درس یکسال عقب می مونن. میتونم بگم نتیجه ی هر روز درس خوندن، روزی چهار صفحه خوندن و تحمل کردن بود. اون روزایی که چشمم به «باز میشه این در، صبح میشه این شب صبر داشته باش» و «guess what, no pain , no gain»  خشک شده بود. اگرچه ناپلونی پاس شدم، اما میتونست بدتر از این بشه و میتونم خوشحال باشم تلاشم نتیجه داد، ولی ذره ای خوشحال نیستم. دختره ی ناراضی!((: 

یه بخش آپدیت نشده ای تو وجودم میگه همواره باید خشم و نفرت رو از خودت دور کنی و از داشتنش خجالت بکشی. بعضی جاها میخوام با خشمم چیزی بگم و خجالت میکشم. اما چرا آدمها از کار بدشون خجالت نکشن؟ هوف.

Waiting for the miracle, for the miracle to come 

یه شب که فراق خیلی غمگینم کرده بود و قلبم درد میکرد، گفتم خدایا کاش معجزه بشه و غم از قلبم پاک بشه، فرداش آرزوم یادم نبود، اما حالم خوب بود و اون غم ها مثل پرنده پر کشیده بودن، قلبم سبک شده بود. میدونستم اون نیست، اما دردی به قلبم نبود. میشه باز آرزو کنم فردا که از خواب بیدار شدم، همه چی سرجاش باشه، همه ی شرایط بد، اما غم از قلب من پاک شده باشه؟ میشه فردا دیگه اینها رو تحمل نکنم؟ 

خدایا، اون نیروی مافوق بشری که نیاز داریم باور کنیم هست، تا با مشکلات مون مواجه بشیم تو هستی، میشه میشه میشه؟ 

امشب من غمگین ترینم و تنها، تا باز هم بفهمم توی مشکلات و حال بدم چه قدر تنهام. چه قدر همه ی رفاقت ها و روابطم بی فایده و بی معنان و من گاها چه قدر بیهوده نگران شونم. اما الان فقط میخوام این غمی که نمی تونم تحملش کنم نباشه. 

خودم رو نمی شناسم.

میخوام حرف بزنم. میخوام از حقم دفاع کنم و به دیگران اجازه ندم دلم رو بشکنن،حد و حدودشون رو بهشون یادآوری کنم، یا لااقل بگم فلانی تو اینکارو کردی و من رو ناراحت کردی، به جهنم که اون آدم به پشمش نیست،خودم سبک میشم... چرا انقدر لالم؟ 

از طرفی، چند روز پیش به یکی از استادها اعتراض کردم. نه قربون صدقه رفتم و گل و قلب گذاشتم و نه بی ادبی کردم. استاد در جوابم نوشت «هستی، شجاعت و صداقت تو را تحسین میکنم...» و من شدم کسی که حرفش رو میزنه و نمی‌ذاره حقوقش پایمال بشه. هر چه قدر پیوند عاطفی م با آدمها کمتره، بهتر حرفم رو میزنم. برای همین آدمهای نزدیکم رو جلاد های روحم میدونم. هر وقت حالم بد بوده و با آ. حرف زدم حالم رو بدتر کرد، مامان انقدر رفتارهای زشت داره که آدم فکر میکنه یه تینیجر لجباز و شروره و خیلی های دیگه. هرکس که باهاش یک رشته ی عاطفی دارم شده جلاد روحم و من ترس و خفگی رو هر روز تجربه میکنم. نه، باید حرف زد، دیگه باید حرف زد و جنگید. به اندازه ی موهای سرم از دعوا و داد و بیداد فرار کردم و گذشتم از حقم، اما الان دیگه خسته شدم و گنجایشش رو ندارم. 

دختر، لعنت به همه ی آدمایی که با دوست داشتن، قلب مونو به درد میارن و عذابمون میدن. ماموری که بدی آدما رو به خودشون برمیگردونه مرده، خودمون باید دست به کار شیم.

کی میاد روزی که این زندگی رو بندازم جلوشون و بهشون بگم تو جهنم بدی هاتون بسوزید و کثافت رفتارتون رو بنوشید که من رفتم؟ نکنه هیچ وقت نتونم ترک شون کنم؟ کرونا،کرونا...

ندارد

از نظر مامانِ زهرای کتابخونه من دوستِ خوب و دختر خانوم و نجیب و سربه زیری م که باید بیشتر بهشون سر بزنم و از دیدنم خوشحال میشن. نمیتونم خوشحالی م رو علیرغم حرص خوردن زهرای کتابخونه کتمان کنم. آخه داشتم به چیز خوبی شناخته میشدم درحالیکه خودِ معمولیم بود! همین آدمی که هستم و باید بابتش بعضی چیزها رو هم بپذیرم... عاشق چیزهای رنگی رنگی، چین دار و گل گلی م. یه مانتوی چین دار گل‌گلی دارم که وقتی ناراحتم می پوشمش تا علیه غم های راکد قیام کرده باشم و ذره ذره چیزی رو نماد خوشحالیم کنم. ماسکم رو مگر موقعی که بخوام چیزی بخورم درنمیارم اما مقیدم رژ لب زیبام رو هم بزنم که دیگه چیزی ازش نمی مونه زیر ماسک ((: و اینطوری به خودم ارزش بدم. لباس چین دارِ بلند مناسب استیل من نیست و باید لباس های فیتِ کوتاه بپوشم، اما من که نمیخوام یه خارجیِ آنتیک باشم، میخوام کسی باشم که دوست دارم و الان هم میخوام اینطوری باشم! خلاصه که تیپ خانومانه و کلاسیکی میشه و چون میدونستم خانواده ی زهرا ی کتابخونه مذهبی هستن، بیشتر رعایت کردم. هورا هورا، به پوششِ صلح رسیده بودم... 

امروز پست دلشکسته گذاشتم درحالیکه دائم خودم رو ملامت میکردم هستی،روزمره ی آدمهایی تو مملکت تو تروماست، خجالت نمی کشی؟ اما میدونم که میتونم به خودم حق بدم. نگاه میکنم که درباره ی ناراحتی های اخیرم با هیچ کس صحبت نکردم، فقط چت کردن هام رو کاهش دادم و روابطم کمرنگ تر کردم. سعی کردم به دیگران بفهمونم من خوب نیستم و نیاز دارم تو خودم باشم، اما ناله کردن؟ هرگز. رفیقِ جونی ندارم که باهاش درد دل کنم، خودمم و این وبلاگ. بدبختی دیگران ذاتا از بدبختی ما کم نمی کنه و من آدمی نیستم که با مقایسه حجم بدبختی هام با دیگران آروم بگیرم، ناراحت تر میشم. حس میکنم بعضی چیزها حق من نیست،درحالیکه انقدر مراعات دل دیگران رو میکنم. این روزها انقدر ایموشن لس جواب دیگران رو دادم که خودم نمیدونم چطور بعداً قراره درستش کنم. شاید این حق منه، شایدم... نمیدونم. انقدری که من فکر میکنم کسی به من فکر نمیکنه.

اگر این پست ها و این چند سال فعالیتم تو فرومی بود که اعضای شناخته شده ای داشت، اگه تو توییتر،اینستا با جاهای اینطوری بودم میتونستم برآورد کنم چه تعداد مخاطب دارم و از چه نوعی هستن. وقتی می نویسم چیزی که از فکرم دوره تعداد و نوع مخاطبه. مگه کسی میخونه؟ چرا باید بخونه؟ به خاطر همین کامنت ها و نوع ارتباطاتی که از این طریق شکل می گیره همیشه برای من جدید و مجهول ه. تنها کسی که به دنیای واقعی بردمش نیلو بود. نمی‌دونم چطوری این ارتباط رو حفظ کردم اما ترم یک که تهران دیدمش و با من مثل خواهر کوچیکش برخورد کرد خیلی دلگرم کننده بود. چیزی که یاد گرفتم اینه ارتباطات رو در همین سطح و همینجا یا نهایتا ایمیل نگه دارم، همگی محکوم به شکست بودن و الگویی براشون ندارم. اومدم از خاطرات اون پسر نقاشه بگم که باعث شد نگاه بهتری به صورتم داشته باشم و یادم افتاد تمام مکاتبات مون به صورت کامنت خصوصی بود و انگار خودم حریم خودم رو نقض کردم. که البته اگر جایی می بودم که مخاطب هام رو میشناختم، حتما می نوشتم. 

شاید شما آدم قویی باشید که اگر کسی بهتون یه ضربه زد،دوتا محکم تر جوابش رو بدید، شاید اصلا آدم شکننده ای مثل من نباشید و دنیا و متعلقاتش به پشم تون هم نباشه، اما گاهی یه حرف کوچیک تون کل زندگی فرد رو زیر و رو میکنه، تصمیم دارید به کدوم سمت برید؟ باعث بشید دل کسی گرم بشه، لبخند به لبش بشینه و به خودش حس خوبی داشته باشه، یا عیبی که داره رو خنجر توی قلبش کنید که هر چه قدر تلاش کنه نتونه زخمش رو خوب کنه؟ من همیشه سعی کردم اولی باشم اگر چه شاید آسیب هایی به دیگران زدم اما هیچ وقت عامدانه نبوده. حالا از خودم می پرسم کارهای بدی رو انجام نمیدم چون توان بدی کردن رو ندارم یا که برام فضیلت های دیگه ای وجود داره؟ فکر میکنم هر دو. من نه واقعا توان دارم که هیولایی از بدی بسازم و نه آسیب به دیگران بهم احساس قدرتمندی میده...

کتاب چنین گفت زرتشت رو دست گرفتم. مقدمه ش رو خوندم و برام ثقیل بود. نمیدونم ایراد مترجم بود یا چی اما به خودم گفتم به فلسفه ی بیشتری برای فهمش احتیاج دارم و کتاب رو هدر ندم. بستمش تا یکم درباره ش تحقیق کنم و با دانش بیشتری برم سراغش. وقتی نیچه گریست رو برداشتم که نشر نی «و نیچه گریه کرد» ترجمه ش کرده و بی مزه ش کرده. چون اول فیلمش رو دیدم و حالا دارم کتابش رو میخونم انگار قبلا یه آدم بی فرهنگ برام اسپویل کرده و جلوی عمیق شدن رو می گیره و هیجانی ندارم براش، اما با این دید که من قراره از کتاب ها چیزهایی رو یاد بگیرم با دقت بیشتری خوندمش. انگار مدتی که کتاب میخوندم یالوم از کتاب بیرون اومده بود و نوازشم میکرد. بی صدا و بی حرف و بهم القا میکرد که آروم باشم، قوی باشم، میگذره... غم و غصه م اگرچه از یادم نرفت اما کمرنگ تر شد و بغضم روان شد. یکمی گریه کردم، اونقدری که چشمام بسوزه و تار بشه و سردرد بگیرم اما در عوض سبک تر شدم... در من دختری هست که ساز امیدواری بنوازه و همیشه سعی کنه زنده بمونه و ادامه بده، واقعا تحسینش میکنم که زنده ست و ادامه میده! 

علیرغم اینکه به خودم قول داده بودم هزینه ی حساب نشده ای برای خودم نتراشم، حتی هزارتومن، تا به تعادلی برسم، تصمیم گرفتم کتاب صوتی دختر پرتقالی رو گوش بدم. من اصلا و ابدا نمیتونم کتاب صوتی گوش بدم چون کتاب هایی که میخونم تو ذهنم با صدای خودمه و دوست ندارم کلمات و لحن شون رو کس دیگه ای ادا کنه چون در نهایت روی فهم و برداشت آدم تاثیر می‌ذاره. خودت باید مدیریت کنی، جاهایی رو کش دار بخونی، چندبار بخونی، بهشون فکر کنی، از جاهایی هم سریع تر بگذری و افکار پشتش رو اسکیپ کنی.... خیلی ماشینی ه و چیزی ه که اصلا زیر بارش نمیرم،اما به طور آنی خوشم اومد و خریدمش. یوستین گردر رو از «دنیای سوفی» میشناسم فقط و به نظرم اومد این تجربه جالبی باید باشه.

از شنبه «گیله زنِ مجازی» م. چند صد تومن باید پول این درس چهار واحدی رو بدم، شماره دانشجویی جدید بگیرم و کنار دوست های جدید باشم! یکی تو دلم با صدای آروم و خفه شده ای میگه آخجون آخجون اما زن عبوث درونم نگاه عاقل اندر سفیهی بهش میندازه تا ساکت بشه.بولت ژورنال بامبو رو خریده بودم و امروز بهش یه نگاه دقیق تری انداختم و خیلی خوشم اومد ازش. ترم تابستان رو باهاش میگذرونم و برای ترم جدید هم باز ازش میخرم. ذوق کردم. 

میخواستم به خودم حرف هایی بزنم. هستی، خسته شو از ناراحت و دل شکسته بودن، خسته شو از ضعیف بودن و نتونستن... نامه ای با این مقدمه برای خودم می نویسم تا مبدأ ی باشه برای اینکه انقدر قوی بشم که دیگه به دیگران اجازه ندم به روحم دست درازی کنن. خیلی گند زدم، به درسم، به آینده م و چه دردناک ه از خودت ناامید بشی. درونم هستی سرتق ی هست که سر خم نمی کنه و میگه بازم شروع کن، ادامه بده...

 

 

ندارد

باید فرار کرد. از همه کس و همه چیز،خصوصا کسایی که قبلا گفتن یا گفته شده دوست مون دارن.به جز این آدما دیگه هیچ کس قادر نیست در حد فروپاشی ما رو از خودمون بگیره،دلمون رو بشکنه و زندگی مون رو تباه کنه.چون دوست داریم دوست داشته بشیم،دستورالعمل نابودی مون رو هم دست آدمها میدیم. 

سعی کردم قوی باشم و مثل یک آدمی که باید تو جامعه ی امروزش زندگی کنه،خودم رو بپذیرم،به خودم احترام بذارم و دوستش داشته باشم. توش خیلی شکست خوردم و نهایتا دل شکسته م تیره روزیی که توش گرفتارم برام باقی موند.من خواستم بدبختی رو نپذیرم و تلاش کنم که بهتر بشه،اما همه ی بدبختی ها بهم دهن کجی کردن که تو هیچ وقت زورت به ما نمیرسه.اگه بلد بودم نقاشی بکشم،حتما نشون میدادم ناامیدی چطور برام سیاه چاله ای شده که توش زندانی ـم.  

کاش یکذره از خدا رو برای ما هم میذاشتن تا منم میتونستم دلم رو قرص کنم که بدی آدمها به منم تاوانی داره و خدا هر آدمی رو بابت کار بدش مجازات میکنه. فعلا که زندگی خودم مثل تاوان دادنه. 

با چند نفر از بچه های کلاس تو گروهی عضو شدیم تا درسی رو برداریم. از دانشگاه ما نبودن،یه شهرستان دیگه.چند نفر بدقولی کردن و دعوا شد. یکی از همکلاسی هام بهشون گفت یه دانشگاه درپیت قبول شدید این همه جار و جنجال نداره ما هم مجبور بودیم اومدیم با شما...من از گروه لفت دادم که شاهد نفرت پراکنی های بیشترشون نباشم.ذاتا چند روز بعد دیدم اون درس رو ناپلونی پاس شدم و نیازی نبوده. خواستم برم به اون همکلاسیم بگم آدم با تحقیرکردن کسی بزرگ نمیشه که،با بد حال کردن کسی خوشحال نمیشه که،چرا به اونا اینطوری گفتی،مگه دانشگاه ما چه قدر از اونا بهتره؟ با این تهرانی بودنت تا کی میخوای بقیه رو زخمی کنی؟ نگفتم. لابد با تحقیر دیگران و ناراحت کردن شون حس بهتری دارن که اینکارو انجام میدن. منم نه سر پیاز بودم نه ته پیاز،چرا میگفتم؟ هر دو خوب از پس هم برمیومدن و هیولاهای بدی شون رو به جنگ هم میفرستادن. دارم فکر میکنم همه ی این حرفها برای آدمای ضعیفی مثل منه که آزرده خاطر میشن و دلشون می شکنه و توان دفاع از خودشون رو ندارن وگرنه دیگران خوب بلدن چطور از پس هم بربیان و اینا رواله. 

یه درس دیگه رو افتادم به حول و قوه ی الهی و دارم کارای مهمان ـم رو میکنم برای دانشگاه گیلان. عکسای دانشکده شو دیدم،از اون سقف خوشگلا داره. نمی دونم چرا از بچگی فکر میکردم خونه ی آدمای خوشبخت اون شکلیه... انگاری یه دانشکده دارن مال خود ِ خودشون.یه زمانی یادمه گیر داده بودم برم شهرای شمالی و گیله زن بشم.حالا می تونم به اندازه ی چهار واحد تابستانی گیله زن بشم! ((: هرچند الان سرچ کردم و دیدم گیله زن درست نیست و همون گیله مرد به من هم میرسه ولی دوست دارم که اینطور باشم. 

دوست داشتم انتقالی بگیرم از تهران به یه شهرستان دیگه. یه شهر خوشحال تر. اما اونقدر دانشجوی موفقی نیستم که دانشگاه دیگه ای منو بخواد. همین دانشگاه خودمم به زور منو نگه داشته انگاری. تو سایت دانشکده دیدم امسال هم قبولی المپیاد داشتیم.من با این وضع تحصیلی م هیچ روم نمیشه ترم دیگه تو کلاس المپیاد باشم. نمی دونم مسئولش هنوز دکتر پارسیان ه یا نه ولی تصور اینکه ببینه منم با این وضعم شرکت کردم خیلی زشته...

هیچ وقت فکر نمی کردم انقدر از خودم ناامید بشم. انقدر نتونم. مامان قلبم رو گرفته تو دستاش و انقدر فشار داده که خون می چکه و داره می میره. قلبم درد می کنه و دلم رو شکستن و نه خودم توانش رو دارم نه کسی که بهم جان دوباره ای بده.فقط خودمم و من هم انقدر ناتوان. احساس خفگی میکنم که باز هم زنده م. کاش میشد مرد،یه مدتی مرد و بعد دوباره زنده شد و زندگی براش یه معجزه شد.کاش من تنها بودم و هیچ کدوم از این آدما نبودن.وقتی از پیش شون رفتم می تونن به خودشون مدال رذالت و بدذاتی رو بدن. 

میخوام کتاب چنین گفت زرتشت رو شروع کنم.کی دوست تر از کتابها؟هیچ کس مثل نیچه من رو  زنده نمی کنه.

دارد

خدا می دونه که من چطور زمین و زمان رو به هم دوختم و سر به سازمان سنجش و وزارت علوم زدم تا بذارن من به دانشگاه شهید بهشتی یا علامه انتقال بگیرم! و خدا می دونه که چه قدر مسخره نمیشد و اجازه نمی دادن. کارنامه ی سبزم دستم بود که برم و دانشگاه مقصد اوکی بود،ولی باز هم این جواب که می خواستی درست انتخاب رشته کنی رو تحویلم می دادن. منم میرفتم توی دانشگاه مون،پامو می کوبیدم به دیوار نم زده ی ریخته شده ای که انگار برای من بود و به تهران لعنت میفرستادم! ((: دل دردم چی بود؟ نمی دونم. این نبود اون زندگیی که میخواستم،این نبود نتیجه ی اون همه جون کندن ـام،چرا هیچ وقت نمیشد اونی که میخواستم؟ وقتی دانشگاها باز بشه اول از همه میرم اون دیوار رو بغل می کنم که این همه مدت مونس ِ من بود. الان با رشته و دانشگاهم کنار اومدم و برای مقطع بعدی هم اتفاقا همین انتخاب رو دارم.نه به دانشگاهم افتخار می کنم و نه ازش بدم میاد. برام بی معناست.چرا؟ چون نمی خوام برم زیر سایه ی چیزی تا به من هویت بده و نگران این که کسی بپسنده یا نه،نیستم! من فقط اومدم درس بخونم. الان بزرگ شدم که این رو می فهمم. بزرگ شدم که خطام رو می بینم. حالا کنکوری ها دم به دقیقه ازم می پرسن هستی جون میشه تو دانشگاهت دو رشته ای کنیم،تغییر رشته بدیم؟ فالان و بهمان؟ راستی پساکنکوری ها! ((: فقط جواب سوال شون رو میدم و دیگه انتظار ندارم بفهمن گاهی وقتا لحن پرسش شون ناراحت کننده ست. به من چه؟ مال من که نیست،بیا قهوه ای کن این دانشگاه و برو. من نمی دونم آدما کی میخوان دو دقیقه با خودشون صادق باشن و بگن آقاجان من مشکلم رنک دانشگاه نیست که،علم کیلو چنده؟ من برام مهمه تو چشم همه بکنم تهراااااننننن درس میخونم ولی نمی دونم با خاک برسری رشته و دانشگاهم چیکار کنم.من حداقل نگاه دیگران برام مهم نبود و از خواسته های خودم عقب افتاده بودم،عقب نیفتادن از نگاه مردمی که دست از قضاوت بی رحمانه ت برنمیدارن کار سختیه و اونا تو این کار سخت شون شکست خوردن. 

تعداد واقعا کمی آدم هستن که می تونن همه ی امتیاز ها رو داشته باشن و بقیه باید انتخاب کنن چی رو بدن تا چی رو به دست بیارن. من واقعا نمی دونم  چطور بعضی ها دهان شون رو باز می کنن و زرتی به کنکوری ها میگن نهههه فلان کارو کنید،بهمان کارو کنید. دید یه دبیرستانی به رشته ها اونقدر محدود هست که ندونه تو اون رشته ای که مد نظرشه واقعا چه خبره و ندونه علاقه ش واقعیه یا توهمیه که اطرافیان ساختن. یکم میگذره و بزرگ تر میشه و می فهمه دیدش به "بازار کار رشته" و "موقعیت اپلای" چه قدر محدود بوده. یا اهمیت ِ شهر.محل زندگی تو در طی چهار سال ِ واقعا مهم و انگاری سرنوشت ساز. دست روی هرکدوم بذاری یک عالم حرفن که هر کدوم موقعیت سنجی میخواد و گاهی میخوام به این مشاورایی که معلوم نیست از کدوم جهنم اومدن بگم الهی تیر بخوری که اینجوری خون به دل بچه ی مردم می کنی (((: ناراحتم از اینکه در هر مقطع قدرت فکر و انتخاب و تصمیم گیری رو از بچه ها می گیرن در حالیکه باید بدون جهت گیری اطلاعات رو در اختیار طرف بذاری تا با درونیاتش و ملاک و معیارهایی که داره تصمیم بگیره و خودش درست و غلطش رو یاد بگیره. تا کی جای دیگران تصمیم بگیریم و نذاریم یاد بگیرن زندگی کردن در شرایط بحران رو؟ من خودم انتخاب کردم و تصمیمم خلاف رای و نظر همه ی اطرافیانم بود. بهایی داشت، که همه ی روزهایی بود که پشت سر گذاشتم و الان می بینم زندگی جنبه ی واقعی تری داره و همه چی تو اون زمان آزار توهمات من و خواسته ها و ناکامی های دیگران بود. هوف هوف... 

من دیگه بابت فردی که هستم،به کسی جواب پس نمیدم! من دیگه بابت چیزی که فکر می کنم درسته،به کسی جواب پس نمیدم و همینی ـم که هستم. 

یه دختری خیلی بی علت اومد پی وی م و شروع کرد وراجی کردن و سوالای شخصی پرسیدن و من داشتم میگفتم به خدا این فوضولی کردنه اجتماعی  بودن نیست ((: به اینجا ختم شد.اهل پخش کردن چت ها نیستم فقط چون مخاطب ناشناس بود و خیالم راحت،گذاشتمش.... احتمالا همه این رو ازم شنیدن که "کاش یه شهزاده ی سوار بر اسب سفید داشتم که مشقامو برام می نوشت" اما در دنیای واقعی هیچ وقت ِهیچ وقت تکالیفم رو به کس دیگه ای ندادم و اتفاقا همیشه کمک ِ دیگران هم بودم. خیلی حالت ِ مشمئزکننده ای ه و من نمی دونم غرور یه آدم چطور اجازه میده چنین کاری کنه. یه مشت آدم بی مغز دور هم جمعن. 

اگه اوضاع درسیم بهتر بود،زبونم سر ِ این آدما درازتر بود ولی همین که نیست یادم میندازه متعصب نباشم و علاوه بر اون هیچ لزومی نیست سر چیزایی که فکر می کنم درسته با کسی بجنگم. به من چه؟ هر کی به راه و روش خودش... گرچه تقلب اونا در نهایت به زیان من هم میشه اما کار من حداقل به کسی آسیبی نمی رسونه. منم دستم نمی رسه و خوش شون باشه این نمره ها که می گیرن. 

سر امتحان معادلات مغزم کار نمی کرد و به همین راحتی هیچی ننوشتم! امتحان سه ساعته مغزم رو استندبای بود انگار. امتحان بعدیمم به همین روش. امیرحسین که هیچ وقت چیزی بهم نمی گفت و مدام میگفت تلاش بیشتر بهم گفت فکر نکنم مشکلت طبیعی حل شه و همه آنرمال بودن این حالتا رو بهم یادآور شدن. اگر اینطوری نبودم حتما کنکورم رو بهتر میدادم،یا که وضعیت تحصیلی م بهتر بود،یا که احتمالا این ترم مشروط نمیشدم. ناامید نیستم از تلاش هایی که کردم no pain,no gain ولی هربار از چیزی شکست میخورم که نمی شناسمش و نمی دونم چطور حلش کنم. نمی دونم چرا انقدر تو مصرف داروهام کوتاهی میکنم. نوبت روانپزشک گرفتم تا باهاش چک کنم و بعدش برم پیش روانشناس. دلم میخواد خیلی تکنیکال مغزم آنالیز بشه و بگن تاداا هستی جون باگ رو پیدا کردیم برات.به هر جهت هر اتفاقی بیفته هیچ کس من رو محروم از تحصیل نمی کنه و در نهایت خوشحالم که می تونم درس بخونم.همین برام کافیه و من میدونم زندگی وابسته به نتیجه ی یک چیز نیست و می تونم اوضاع رو به نفع خودم تغییر بدم. دایی چی میگفت؟ مثل توپ باش که هر چی محکم تر زمینش می زنی بیشتر بالا میره؟ باشه. هر چند داییم خیلی خفن بود ( : ولی من باز ادامه میدم.

 

برای استرس امتحانم پرانول خوردم، اما الان با اضطراب هولناک و واقعیی روبه رو شدم. 

داشتم برای دوستم تایپ میکردم:« ...تسلیت میگم عزیزم، من رو همدل خودت بدون و هرکاری داشتی...» پدربزرگ و مادربزرگ ها نباید بمیرن. وقتی انقدر رویا بافتیم باهاشون، وقتی ما رو زندگی و همه ی خوبی ها وصل میکنن، نباید بمیرن. مرگ هر فرد مسنی من رو یاد ترسم از مرگ عزیز میندازه. امروز صبح که بهش زنگ زدم و بهم گفت : « سلام نور چشمم، دختر نازم،قوت قلبم» فهمیدم عزیز یدونه ست و حتی نمی تونم زندگی رو بدون حضورش تصور کنم. به نوازشش، به حمایتش و به دوست داشتنش خیلی نیاز دارم. کی تو دنیا من رو انقدر خوب و زیبا می بینه؟ من توی این دنیا برای کی اهمیت دارم؟ وقتی نباشه، من چطور بفهمم هستم؟ میشه عمرم رو با عزیز نصف کنم اگر درازه؟ 

ندارد

نمیدونم چرا، اما درباره ی بعضی چیزهای بد، بی حافظه م. علیرغم اینکه فکر میکردم آدمیم که خیلی همه چی رو به دل می گیرم و از دلم بیرون نمیره، دیدم این همه مدت فلانی برام اذیت کننده بود و حالا که تموم شد، بدی هاش یادم نمیاد! اونقدری یادم هست که بدونم باید ازش دور وایسم. شاید گاهی دلم نذاره که کار درست رو بکنم، چون یادش رفته چه قدر اذیت شده! فقط گاهی می بینم از همه چی فراری م. 

امروز امتحان انقلابم رو دادم. علیرغم اینکه حقم نبود از نظر خودم بیست شدم و این کلا دومین بیست من ه در طول این چهار ترم! بهم لطف کرد اما من از استاده خوشم نمیومد و هر دوشنبه روحش آباد میشد ^_^ چیزی که همیشه ازش متنفر بودم زرنگ بازی دراوردن بود و سرکلاسش یکبار به جای اینکه واقعا درس خونده باشم کتاب رو از رو لپ تاپ آوردم و خوندم و نمره گرفتم، زرنگ بازی درآوردم و حالا که فکر میکنم اه چه دختر بدی شدم. حقم نبود و خب لطف کرد و الان که نوبت اینه بچه ها برن تو کانال استاد شناسی نفرت پراکنی کنن، من یادمه اعصاب مونو خورد میکرد، اما «بدی» هاش یادم نیست! اون دختره بود که توی درس استاد پارسیان دنبال کسی میگشت جاش امتحان بده، امروز به خاطر من چندبار به آموزش زنگ زده بود و من داشتم فکر میکردم آقاجان من از تو خوشم نمیاد، یعنی انقدر نفهمیدی که داری بهم لطف میکنی؟ ازش ناراحت بودم سر طرز حرف زدنش که دیدم طرز چت کردنش بوده و الزاما منظورش بی ادبی نبوده. خلاصه هرچی فکر کردم نفهمیدم چرا باید از زهرا بدم بیاد و همینجوری لبخندم میومد حتی !((: 

ولی من شجاعم و نمیترسم! حداقل اینجا که بگم فهمیدم بعضی وقتا بابت کاستی ها و حقارت هایی که تو وجود خودم هست، از دیگران بیزارم، و گرنه میتونم از کنارشون رد بشم و حسی نداشته باشم! مثل خیلی چیزهایی که نه له شونم نه علیه شون! اگه این دختره همکلاسیم تو یه درسی که توش خوب بودم نه درسی که دارم میفتم تقلب میکرد من چیزیم نبود! مثل همه ی این سالها که به تقلب دیگران حسی نداشتم. اگه منم میتونستم دوبار برم امارات واکسن بزنم و هی تن و بدنم نلرزه، انقدر از کسایی که واکسن نمی زنن و شایعه پراکنی میکنن، یا چرت و پرت های دیگه متنفر نبودم. احتمالا از جنیفر لوپز و آنجلینا جولی و سحر قریشی هم بدم میاد چون نمیتونم اندازه ی اونا زیبا و جذاب باشم.البته آخری اهمیت چندانی نداشت، صرفا گشتم ببینم دیگه از چیا بدم میاد (((: 

یه وقتی هست که دیگه بی عذاب وجدان، بعضی کارها رو انجام نمیدی! دیگه چیزی جلودارت نیست. حالا تو یکی از کانال های محبوبم چیزهای فمنیستی میخونم و بعد از اونور میگم تموم شد! زن مبارز درونم از دستم شکاره ولی تو بگو در این برهه یک اپسیلون اعصاب داشته باشم. یا باید فحش بدی، یا به کسایی که فحش میدن بگی فحش نده از خودمونه. آدم کار و زندگی داشته باشه انقدر دهنش بازه؟ نه والا.

مدل زیستی نپسندیده ای دارم. قبل از قرارهام، حتی قراری در حد دیدن زهرای کتابخونه، استرس می گیرم، حالت تهوع می گیرم و اگر چند ساعت قبلش ضد تهوع نخورده باشم استفراغ میکنم. اگر دیر بخوابم و کم بخوابم و صبح زود بیدار شم انقدر استفراغ میکنم تا قرص بخورم و بخوابم و این الگو از وقتی پنج صبح باید با قطار میرفتم تهران دستم اومد، همینکه میخواستم اسنپ بگیرم سمت دانشگاه... الان هم استرس امتحانا رو دارم و شروع کردم سیتولوپرام و پرانول خوردن و یادم افتاد آها، هستی جون این قرصه رو چون حالت تهوع می گرفتی نخوردی و برای شروع نباید قرص کامل میخوردی ^_^ ورودی های مغزم مسدود شده، مثل کیسه ی جاروبرقی که پر بشه و دیگه مکشش درست کار نمی کنه، ذهنمم همینقدر یاری نمی کنه برای حفظ مطالب. 

دیشب که قبل دوازده خوابیدم صبح خوش اخلاق بودم.من که بهم گند خورده، دبگه وقتشه بدنم رو نجات بدم. میدونم که پشیمون میشم ولی پشیمونیم بابت الان نیست ( : خدایا. من انقدر ظرفیت دارم زنده بمونم این چند روز رو ؟ )): و آبغوره گرفتن و کشتی های غرق شده م بعد از نتایج رو ؟ ((: 

غلیان

وقتی شروع کردم سریال this is us رو ببینم مثل الان مد نبود! و من تازه یه سریال خوب پیدا کرده بودم. اون وسط های پندمی که روابط خانوادگی به بحران جهانی گراییده بود. از اونجایی که خانواده از اولویت های زندگیمه و بهش بها میدم،تاثیر زیادی گذاشت روم. تحت تاثیر اونها فکر کردم باید با خانواده مجادله کرد،حرفهای نگفته رو زد و بعد سعی کرد که اوضاع بهتر بشه. اما اون برای خانواده های آمریکایی بود و حداقل برای ما جواب نمیداد. نتیجه ش شد قهر و دعواهای طولانی که به خاطرش معدلم سه نمره افت کرد و شروع افت تحصیلی من بود،البته تاوان سنگین تری دادم و افت تحصیلی شیک ترینش بود...تو خانواده ی ما نباید زخم های کهنه رو تازه کرد،نباید حرف زد،هیچی درست نمیشه و فقط باید تا وقتی ازش دور شدی،مدارا کنی. یه سریال ترکیه ای هم می دیدم که سرش مدت ها اینجا پرپر زدم و فکر میکردم دیگه دنیا به آخر رسیده و تو آتیش ِ جهنم میسوزم که دارم سریال ترکیه ای تماشا میکنم. دختره وقتی میگفت "بابام" اونقدر قوی و بااحساس و واقعی بود که بند ِ دلم پاره میشد. ماجرای عشقی ـش برام اهمیت نداشت چون دنیای متفاوتی داشتم،اما رابطه ی اون دختره با پدرش چیزی بود که من رو میخکوب میکرد و گاهی وقتا خواب می دیدم بابای توی اون فیلم،بابای منه و دارم با گریه صداش میزنم. بابا تو 99.99 درصد مواقع پشتم نبود و من دایی و آقاجون رو جانشین عاطفی شون کرده بودم و اونا حامی ـم بودن. وقتی جفت شون رو از دست دادم،تازه فهمیدم بابا یدونه ست و چه قدر دیگه درست نمیشه. در بهترین مواقع حسم به بابا چیزی شبیه تحمل کردن و ترحم کردن و عذاب وجدان ـه. صاحب صفاتی ـه که حتی تو شعاع دور هم نمی تونم تحمل شون کنم.بابا هست، اما بابا باید قلب آدم رو قرص و محکم کنه و حامی باشه،ولی اون...هرچه قدر میگذره حتی اطرافیان هم اخلاق های بابا رو به رومون میارن و من دیگه حتی نای دفاع کردن ازش رو هم ندارم. شاید برای همینه چیزی که توی روابطم،خصوصا درباره ی مردها برام مهمه،حامی بودن شونه. به حال خوب و بدت توجه کنن،محبت کنن و پشتت رو خالی نکنن. چه چیزهای ساده ای که ندارمش... خلاصه که اگر آدما فیلم می بینن که آرزوها و حسرت هاشونو تو زندگی تماشا کنن،من خوب می دونم که اون زمان دنبال چی بودم. دیشب که از سر لجبازی با خودم و وقت کشی سراغ هر کاری برای اتلاف وقت رفتم،یادم به سریال ترکیه ای ه افتاد و چون مطمئن بودم قسمت آخر فصل آخرش اومده،رفتم تو یوتیوب دیدمش. باباعه مرده بود و فیلم استفراغ بود. یعنی انقدر عاشقانه ها و روابط کلیشه ایی که داستان رمان های میم مودب پور و فلان پیشش خدایی می کردن. چند دقیقه ش رو دیدم و به حال خودم خنده م گرفت که سه دوره ی کامل تو اپ گرو از خودم تعهد گرفتم که اون سریال رو تماشا نکنم و از سرم بپره،در حالیکه الان با حتی چند دقیقه دیدنش چندشم شد. چه قدر خوبه که گاهی می بینم نسبت به قبل احساسات بالغانه تری دارم و بهتر می تونم خودم رو کنترل کنم. 

امروز کاری کردم که سابقه نداشت. تو اون گروه بزرگه یک نفر یه سوالی گذاشت،من به چشمم آشنا اومد دیدم مثال کتابه،جوابش رو فرستادم. یکنفر دیگه هم یه سوال کرد و من چون دیدم فونت و فرمت شبیهه پرسیدم سوال امتحانه؟ و گفتن آره. سوال امتحانی شون از مثال هایی بود که استاد به خودمون واگذار کرده بود چون آسون بود. باز هم بلد نبودن و اومده بودن وسط امتحان مفت و مجانی تقلب بگیرن. یک نفرشون اومد پنج تا سوال رو عکس گرفت که جوابش رو بفرستم. حرص خوردم و گفتم من وقت ندارم دیگه. ذاتا جواب دوتا سوال رو براش فرستاده بودم و تا همینجاش هم لطف کرده بودم،اما اگر نمی دونستم سوال امتحانه کمک بیشتری بهش میکردم. نمی تونم انکار کنم اگر این درس انقدر برام بحران نبود و سرش به فنا نرفته بودم،الان رفتار بهتری داشتم. این هم عصبیم می کنه که چرا آدم ها انقدر مسئولیت پذیری کمی دارن. تایم امتحان این رفتار خیلی احمقانه ست و میرسونه که طرف هیچ تلاشی براش نکرده. پس کمک کردن وظیفه ی من هم نبود. همونطور که من خودم هم هیچ وقت تو امتحانا از کسی کمک نگرفتم و انتظار کمک ندارم.... تو همین گروهه یه پسری بود که هرچی پیام میدادم سوال میکردم جواب میداد و فقط پیام های تشکر من رو ریپلای میزد. دستش درد نکنه باعث میشد احساس غریبی نکنم! ((: کنکوریه و نیستش. دخترای زیادی به وضوح روش کراش زده بودن و به نحوی سعی میکردن باهاش صحبت کنن،اما تا وقتی بچه ها نگفتن،من متوجه این نشدم و به خودم گفتم اعع چه قدر مهربون که انقدر پیگیر سوالات دیگرانه ^_^ به هر حال امیدوارم که کنکورش رو خوب بده و یه دانشگاه تاپ قبول شه. از بس همکلاسی نداشتم دیگه این مسائل بیهوده یادم رفته بود ((: 

یه مزاحم ِ خیر ندیده بهم پیامی داد و من رو همونطوری صدا کرد که "اون" صدا میکرد و چون این روزها منتظر پیامشم تو ناخودآگاهم قلبم لرزید. بلاکش کردم و بهش فحش دادم. کاش ملت بدونن بعضی خوشمزه بازی هاشون چه پیامدهایی برای دیگران داره . چرا این آدمای مزخرف تموم نمیشن؟

میخوام شروع کنم فشرده تر و واقعی تر و حواس جمع تر درس بخونم دیگه. 

نیاز به خدا دارم. به باور عمیق و نزدیکش.

 

ندارد

نه اینکه شادی آدمها ناراحتم کنه، نه اصلا، خدا بیشترش کنه براشون، ولی وقتی می بینم بدیهیات زندگی شون از سقف خواسته های ما هم بالاتره، غصه م می گیره. 

دکتر کِی(کیوان میرهادی) از پزشک های محبوبمه که فالوش میکنم.اوایل پندمی پست هاش باعث میشد آرامش بیشتری بگیرم و پروتکل های بهداشتی رو از اونجا یاد گرفتم. خب از زندگیِ شخصی ش هم میذاره و حقا اول از همه کیف میکنم باهاشون و میگم بیشتر از اینا حقته مرد انقدر که خوبی. چندتا استوری گذاشت از اسباب کشی ش به خونه ی بزرگ تری که استخر داره و برای بچه ها مناسب تره. کمی غصه م گرفت بابت این همه اختلاف، با وجود اینکه من حتی از استخر چندشم میشه و تا به حال شنا نکردم... وقتی کار میکنن و زحمت میکشن، نتیجه ش رو هم می بینن و از اون مهم تر امنیت دارن. چرا من باید تو مملکت خودم، اینطور زندگی کنم؟ مهم تر از همه ببینم آدمها چه قدر به سختی افتادن و هر روز یه بدبختی و خبر بدِ تازه؟ آدم غمگین میشه که این روزها، بهترین روزهایین که اینطور تباه میشه. 

یه بیوتی بلاگر هم دنبال میکنم،چراشو هم نمیدونم. بذارید رو حساب گیلتی پلژر. هربار ویدیوی میکاپش رو میذاره من بیشتر تو خودم میرم که واو، ببین چی شد! چه قدر زیبا... من هربار که لباس چین دارم رو بپوشم، موهامو ببافم، رژلپ محبوبم رو بزنم و یه خط چشم یواشکی دیگه آخرت آرایش کردن و زیباییمه. به همینجا ختم نمیشه. یه دوره ی دیجیتال مارکتینگ بود، همینطوری که داشتم گالری شون رو نگاه میکردم خیلی ناخودآگاه حواسم به خانوم هاش جلب شد و دیدم پیش اینا شکل سیب زمینی پخته م. یه خانوم دیگه هم دیدم که ورزشکار بود، هروعده ی غذاییش رو با ترازو اندازه می گرفت، هر روز میرفت باشگاه و یه لایف استایل خط کشی شده. اونوقت من چی؟ هر جمعه به همه میگم جشنه، پاشید بریم بیرون بریز بپاش کنیم و با چایی و بستنی و چمن خوشحال شیم (((: درحالیکه برای کم کردن دوز داروهام نیاز دارم که لاغر بشم، طوری رفتار میکنم که قصدم چاق شدنه. ابدا پرخور نیستم، ولی به خوراکی های شادی آور خیلی اعتقاد دارم ((: اندام اون خانوم ورزشکاره تو اینستا رو که دیدم بدنم لرزید که یعنی ایده آل اینه و من خیلی بی ریختم؟ یعنی هیچی بدتر از این مقایسه ها منو نمی کُشه. 

امروز هیچ اتفاق بدی نیفتاد ولی من شب دستامو گذاشتم روی سرم و ناخودآگاه گریه کردم. این روزها استرسم خیلی زیاده و هر روزی. هر روز درس و امتحانایی دارم که دارم میفتم و همه ش باید بترسم مشروط نشم و از اونور حجیمن و حجم شون استرس آوره. نیاز دارم فوسکا از رمان همه می میرند بیاد بیرون و بگه هستی قراره بمیری، وای سو سریس؟؟ چطوری میشه کمی آرامش داشت؟ کاش مثل درد آمپول، چند ثانیه تحمل میکردم و همه ی اینها میگذشت. 

خواستم دونات درست کنم و دیدم روغن زیادی میبره و نمیتونم این حجم چربی رو تحمل کنم. گفتم کلوچه بهشتی درست میکنم تا قدم اول برای مادربزرگ جذابی شدن رو هم بردارم. خمیرش خراب شد و نهایتا شد کلوچه خرمایی خمیر شده و من فهمیدم نه، حقیقتا باید یک راست ادامه تحصیل بدم و واسه نوه هام کتاب بخونم فقط. این وسط نعمت خدا رو هم هدر دادم ) : 

یکی از نفرت انگیزترین صفت ها که اگر درکسی ببینم نمی تونم تحملش کنم پرخوری ه. من همیشه چند لقمه قبل از اینکه واقعا سیر بشم غذامو تموم میکنم و هیچ موقع سیرِ سیر از سر سفره پانمیشم. ولی از وقتی بیشتر عقلم رسید و دیدم ما چه قدر غذا اسراف میکنیم و اون غذایی که دور می ریزیم یا اضافه تر میخوریم چه قدر آدم هستن که بهش محتاجن، بیشتر از قبل از پرخوری بیزار شدم. هرجا که میرم حتما تاکید میکنم به مسئول هاش که کمتر برام بیارن تا غذا دور ریخته نشه. چرا آدما اینو جدی نمی گیرن؟ 

ندارد

باز هم از هر دری،سخنی! 

نمیدونم سجسشن های اینستا بر چه اساسی ن دقیقا، اما به طور اتفاقی پیج پابلیک تی ای برنامه نویسی م رو پیدا کردم. مدام افتخار میکرد، به این، به اون. به بیماریش، به استادش، به دانشگاهش و ... من هم بیمارم، بیماریِ مادرزادیی که هیچ نقشی در اون نداشتم. زندگیم رو میکنم و دیگه بابتش شرمنده نیستم، ولی بهش افتخار میکنم؟ چرا باید به چیز ناخوبی که به بخشی از زندگی من گند زده و من نقشی توش نداشتم، افتخار کنم؟؟ ترم پیش آرزوم بود که با استاد پارسیان کلاس داشته باشم، این ترم داشتم، از وقتی تصمیم گرفتم همه چی رو کنار بذارم و از این ساعت ها استفاده کنم، خیلی پیش رفتم، ولی آیا من افتخار میکنم که با این استاد کلاس داشتم؟ نه. یک نفرِ دیگه همه ی عمرش رو برای رشته ای گذاشته و توش بهترین شده، باریکلا بهش، نقش من چی بوده؟ زشت نیست برم زیرسایه ی اون، پس خودم چی؟ یک درصد ناخالصیِ فخر فروشی هم توش دیده میشد که من اکیدا دوستش ندارم. چه قدر خوب و زیباست اگر آدم به تلاش و پشتکار و شجاعتش افتخار کنه و از چیزهایی که به دست آورده لذت ببره، اما تا کی از نگاه دیگران وام بگیره؟ پس خودش چی؟ حداقل پیش چشم من این چیزها اصلا به اندازه ای نیستن که بخوام باهاشون شوآف کنم و هر جا هم خواستم بزرگ باشم فهمیدم تواضع ابزار مناسب تری ه. من اینطور فکر میکنم هر آدمی اگر به جایگاه خودش در هستی نگاه کنه، ذره ای فخر فروشی نمی کنه. هر چند اون چیزها رو صرفا بنا به شوآف ننوشته بود اما چیزهای معمولی رو خیلی بولد کرده بود و برای من سوال بود که چیِ اینهایی که هم تو داری، هم من، انقدر جای افتخار داره؟ چه قدر محصول تلاش و انتخاب ما بوده؟ 

سه روز دیگه امتحانای پایانترمم شروع میشه. استرس و ناامیدی و فشار برنامه م داره خفه م میکنه و حس میکنم چگالی مغزم زیاد شده. پیام بچه ها رو تو گروه های بزرگ می بینم که «کسی به فلان درس مسلطه بیاد پی وی با قیمت خوب» و عصبانی میشم. من انقدر جون میکنم ولی اونا فقط دست تو جیب شون بکنن؟ نه، دانشگاه انقدر فضای رقابتی داره که اون نمره ای که می گیرن... اَه. وقتی در این حد عدالت وجود نداره اصطکاک بین آدمها زیاد میشه و من دیگه نمیتونم مثل قبل به خودم بگم هستی تو تلاشت رو بکن چیکار به بقیه داری... هوف هوف. برنامه م رو دارم خوب پیش می برم و خوابم به شدت بهم ریخته ست. روزها خوابم و شبها بیدارم و گاهی حتی فرصت نمیشه روز بخوابم. باز هر چه قدر به روزای امتحان نزدیک تر میشیم مغزم سنگین تر میشه از استرس و میخوام فرار کنم. چرا تمومی ندارن؟ 

دوست دارم این ترم تموم شه, کتاب های نصفه کاره م رو بخونم، اوریگامی و جعبه سازی رو پیش ببرم، زبان بخونم، درس هایی که توشون ضعیفم رو کار کنم و بالاخره از پس اندازم دل بکنم و اسکیت بخرم. هیچ کدوم نه؟ با خیال راحت جلوی کولر بخوابم و هیچ درسی باقی نمونده باشه، انرژیم ته کشیده. 

نبودن ف. باعث شده تک فرزندِ مجانبی بشم. هی نازم رو بکشن و من یادم بره چه روزهایی داشتم و عادت کنم به این عزیز دردونه و مرکز توجه بودن. لذت گناه آلودی ه، یا حتی به تعبیر بهتر گناه لذت بخشی. بذار خودمو بزنم به اون راه، کی به کیه... 

 

ندارد

کتاب «ننامیدنی» ساموئل بکت ساختار شکنی بزرگی برای من بود تا بهم ثابت بشه ملامتگر درونم همیشه درست نمیگه و گاهی اونطور که واقعا دلم میخواد،میتونه چیز درستی باشه. دیفالتم اینه هستی جون مهم نیست چی دلت میخواد، مهم اینه چه کاری درسته. یاد گرفتم که باید کار درست رو انجام داد ، دل آدم یکمی بی تابی می‌کنه و تموم میشه. خلاصه که الان اونطور می نویسم که دلم میخواد و بعد از این نیز. این منم. 

دیشب نوشتم و پاک کردم.... She's gone and left me . من فقط گاهی وقتی خجالت می کشیدم فارسیِ چیزی رو بگم که عمدتا شامل فحش ها بود منظورم رو به انگلیسی میگفتم، اما الان می بینم توان اقرار ماجرا به زبان مادری رو ندارم! هر چه ارتباط کمتر،بهتر. چون خودم همیشه پیش خودم هستم،نمیدونم نبودم چه شکلیه اما نبود دیگران چیزیه که بارها تجربه ش کردم. وقتی بزرگ شدی ته تغاری بودن هیچ خوب نیست... شاید رابطه م با ف. مثل روابط خانوادگیِ توی فیلما نبود، اما هر چی بود خواهر داشتن خیلی بهتر بود. ناخودآگاهم داره ازم مراقبت میکنه؟ گاردم بالاست که بگم تنها شدم و دلم تنگ میشه و نبودنش مثل بی دندون شدنه! برگشت تهران که راحت تر و بهتر و دورتر زندگی کنه و علیرغم اینکه میدونم باید براش خوشحال باشم، نیستم. شاید دلتنگی متعارف ترین حسی باشه که میتونی وقتی کسی رو دوست داری،داشته باشی. یه غر به جون تهران هم بزنم که هم آدمو تنها میکنه و هم توش تنهایی. همه اول میرن تهران و دور میشن، بعد هم دورِ دور میشن. اگه کرونا نبود، من هم دور بودم. اگه کلمه ای می تونست این حال رو توصیف کنه خوب بود و لال نمیشدم. 

گفتم برای غم و دلتنگی و اضطراب پیش رو باید عزیز درمانی کنم. برم پیش عزیز، نازم رو بکشه،قربون قد و بالام! بره و من رو دوباره به دنیا وصل کنه. وقتی پیش عزیز هستم احساس یه آدمِ عزیز رو دارم. اونقدر که به خودم میگم هستی، اگر خواستی کسی رو دوست داشته باشی، باید چنین حسی تو دلش بکاری... خلاصه که تا نیمه شب پیش عزیز بودم و دست آخر بغلم کرد و پیشونیم رو بوسید تا غم دلم رو پاک کنه.کلی هم برام دعای خیر کرد. من که نمیدونم خوشبخت شدن و عاقبت بخیر شدن یعنی چی و چطور کار میکنه، اما اینا رو بدرقه ی راهم کرد. دوست دارم مادربزرگ شدم همینقدر دهانم به خوبی ها باز بشه، اما هیچ پیوند قلبیی با دعا ندارم. نمیدونم دعا کردن پیش خدا،چه معنایی داره برای خود خدا ! نه، الکی گفتم، رابطه ی به مو بند شده ای دارم که برای محافظت ازش، سعی میکنم دعاهام رو نگه دارم واسه مسائل بزرگ،حتی اونم نه، که فقط دلم گرم بمونه،خدا قرار نیست وظایف من رو انجام بده... 

رسیدم خونه یک ساعتی خوابم برد و بیدار شدم. گفتم من که وقت دارم و اضافه کاری هم کردم،امروز وجدانم رو خاموش کنم و بخوابم. وجدانم خاموش نشد و نشستم درس خوندم تا از برنامه م عقب نیفتم. خواب خیلی خیلی می چسبید اما الان که وجدانم آسوده ست بهتره. یک هفته دیگه امتحان های اختصاصی م شروع میشن بدون هیچ فرجه ای و بعد از هفت روز نتیجه ی تلاش هام رو قراره ببینم، حتی نبینم هم راضیم از خودم، این ترم گند خورده بهش و هر نتیجه ای بگیرم از این روزهاست. دوست نداشتم درس دکتر پارسیان رو بیفتم چون آرزو داشتم باهاش کلاس بردارم و حالا که استادمونه خوب استفاده نکردم...