غلیان
وقتی شروع کردم سریال this is us رو ببینم مثل الان مد نبود! و من تازه یه سریال خوب پیدا کرده بودم. اون وسط های پندمی که روابط خانوادگی به بحران جهانی گراییده بود. از اونجایی که خانواده از اولویت های زندگیمه و بهش بها میدم،تاثیر زیادی گذاشت روم. تحت تاثیر اونها فکر کردم باید با خانواده مجادله کرد،حرفهای نگفته رو زد و بعد سعی کرد که اوضاع بهتر بشه. اما اون برای خانواده های آمریکایی بود و حداقل برای ما جواب نمیداد. نتیجه ش شد قهر و دعواهای طولانی که به خاطرش معدلم سه نمره افت کرد و شروع افت تحصیلی من بود،البته تاوان سنگین تری دادم و افت تحصیلی شیک ترینش بود...تو خانواده ی ما نباید زخم های کهنه رو تازه کرد،نباید حرف زد،هیچی درست نمیشه و فقط باید تا وقتی ازش دور شدی،مدارا کنی. یه سریال ترکیه ای هم می دیدم که سرش مدت ها اینجا پرپر زدم و فکر میکردم دیگه دنیا به آخر رسیده و تو آتیش ِ جهنم میسوزم که دارم سریال ترکیه ای تماشا میکنم. دختره وقتی میگفت "بابام" اونقدر قوی و بااحساس و واقعی بود که بند ِ دلم پاره میشد. ماجرای عشقی ـش برام اهمیت نداشت چون دنیای متفاوتی داشتم،اما رابطه ی اون دختره با پدرش چیزی بود که من رو میخکوب میکرد و گاهی وقتا خواب می دیدم بابای توی اون فیلم،بابای منه و دارم با گریه صداش میزنم. بابا تو 99.99 درصد مواقع پشتم نبود و من دایی و آقاجون رو جانشین عاطفی شون کرده بودم و اونا حامی ـم بودن. وقتی جفت شون رو از دست دادم،تازه فهمیدم بابا یدونه ست و چه قدر دیگه درست نمیشه. در بهترین مواقع حسم به بابا چیزی شبیه تحمل کردن و ترحم کردن و عذاب وجدان ـه. صاحب صفاتی ـه که حتی تو شعاع دور هم نمی تونم تحمل شون کنم.بابا هست، اما بابا باید قلب آدم رو قرص و محکم کنه و حامی باشه،ولی اون...هرچه قدر میگذره حتی اطرافیان هم اخلاق های بابا رو به رومون میارن و من دیگه حتی نای دفاع کردن ازش رو هم ندارم. شاید برای همینه چیزی که توی روابطم،خصوصا درباره ی مردها برام مهمه،حامی بودن شونه. به حال خوب و بدت توجه کنن،محبت کنن و پشتت رو خالی نکنن. چه چیزهای ساده ای که ندارمش... خلاصه که اگر آدما فیلم می بینن که آرزوها و حسرت هاشونو تو زندگی تماشا کنن،من خوب می دونم که اون زمان دنبال چی بودم. دیشب که از سر لجبازی با خودم و وقت کشی سراغ هر کاری برای اتلاف وقت رفتم،یادم به سریال ترکیه ای ه افتاد و چون مطمئن بودم قسمت آخر فصل آخرش اومده،رفتم تو یوتیوب دیدمش. باباعه مرده بود و فیلم استفراغ بود. یعنی انقدر عاشقانه ها و روابط کلیشه ایی که داستان رمان های میم مودب پور و فلان پیشش خدایی می کردن. چند دقیقه ش رو دیدم و به حال خودم خنده م گرفت که سه دوره ی کامل تو اپ گرو از خودم تعهد گرفتم که اون سریال رو تماشا نکنم و از سرم بپره،در حالیکه الان با حتی چند دقیقه دیدنش چندشم شد. چه قدر خوبه که گاهی می بینم نسبت به قبل احساسات بالغانه تری دارم و بهتر می تونم خودم رو کنترل کنم.
امروز کاری کردم که سابقه نداشت. تو اون گروه بزرگه یک نفر یه سوالی گذاشت،من به چشمم آشنا اومد دیدم مثال کتابه،جوابش رو فرستادم. یکنفر دیگه هم یه سوال کرد و من چون دیدم فونت و فرمت شبیهه پرسیدم سوال امتحانه؟ و گفتن آره. سوال امتحانی شون از مثال هایی بود که استاد به خودمون واگذار کرده بود چون آسون بود. باز هم بلد نبودن و اومده بودن وسط امتحان مفت و مجانی تقلب بگیرن. یک نفرشون اومد پنج تا سوال رو عکس گرفت که جوابش رو بفرستم. حرص خوردم و گفتم من وقت ندارم دیگه. ذاتا جواب دوتا سوال رو براش فرستاده بودم و تا همینجاش هم لطف کرده بودم،اما اگر نمی دونستم سوال امتحانه کمک بیشتری بهش میکردم. نمی تونم انکار کنم اگر این درس انقدر برام بحران نبود و سرش به فنا نرفته بودم،الان رفتار بهتری داشتم. این هم عصبیم می کنه که چرا آدم ها انقدر مسئولیت پذیری کمی دارن. تایم امتحان این رفتار خیلی احمقانه ست و میرسونه که طرف هیچ تلاشی براش نکرده. پس کمک کردن وظیفه ی من هم نبود. همونطور که من خودم هم هیچ وقت تو امتحانا از کسی کمک نگرفتم و انتظار کمک ندارم.... تو همین گروهه یه پسری بود که هرچی پیام میدادم سوال میکردم جواب میداد و فقط پیام های تشکر من رو ریپلای میزد. دستش درد نکنه باعث میشد احساس غریبی نکنم! ((: کنکوریه و نیستش. دخترای زیادی به وضوح روش کراش زده بودن و به نحوی سعی میکردن باهاش صحبت کنن،اما تا وقتی بچه ها نگفتن،من متوجه این نشدم و به خودم گفتم اعع چه قدر مهربون که انقدر پیگیر سوالات دیگرانه ^_^ به هر حال امیدوارم که کنکورش رو خوب بده و یه دانشگاه تاپ قبول شه. از بس همکلاسی نداشتم دیگه این مسائل بیهوده یادم رفته بود ((:
یه مزاحم ِ خیر ندیده بهم پیامی داد و من رو همونطوری صدا کرد که "اون" صدا میکرد و چون این روزها منتظر پیامشم تو ناخودآگاهم قلبم لرزید. بلاکش کردم و بهش فحش دادم. کاش ملت بدونن بعضی خوشمزه بازی هاشون چه پیامدهایی برای دیگران داره . چرا این آدمای مزخرف تموم نمیشن؟
میخوام شروع کنم فشرده تر و واقعی تر و حواس جمع تر درس بخونم دیگه.
نیاز به خدا دارم. به باور عمیق و نزدیکش.