باز هم از هر دری،سخنی! 

نمیدونم سجسشن های اینستا بر چه اساسی ن دقیقا، اما به طور اتفاقی پیج پابلیک تی ای برنامه نویسی م رو پیدا کردم. مدام افتخار میکرد، به این، به اون. به بیماریش، به استادش، به دانشگاهش و ... من هم بیمارم، بیماریِ مادرزادیی که هیچ نقشی در اون نداشتم. زندگیم رو میکنم و دیگه بابتش شرمنده نیستم، ولی بهش افتخار میکنم؟ چرا باید به چیز ناخوبی که به بخشی از زندگی من گند زده و من نقشی توش نداشتم، افتخار کنم؟؟ ترم پیش آرزوم بود که با استاد پارسیان کلاس داشته باشم، این ترم داشتم، از وقتی تصمیم گرفتم همه چی رو کنار بذارم و از این ساعت ها استفاده کنم، خیلی پیش رفتم، ولی آیا من افتخار میکنم که با این استاد کلاس داشتم؟ نه. یک نفرِ دیگه همه ی عمرش رو برای رشته ای گذاشته و توش بهترین شده، باریکلا بهش، نقش من چی بوده؟ زشت نیست برم زیرسایه ی اون، پس خودم چی؟ یک درصد ناخالصیِ فخر فروشی هم توش دیده میشد که من اکیدا دوستش ندارم. چه قدر خوب و زیباست اگر آدم به تلاش و پشتکار و شجاعتش افتخار کنه و از چیزهایی که به دست آورده لذت ببره، اما تا کی از نگاه دیگران وام بگیره؟ پس خودش چی؟ حداقل پیش چشم من این چیزها اصلا به اندازه ای نیستن که بخوام باهاشون شوآف کنم و هر جا هم خواستم بزرگ باشم فهمیدم تواضع ابزار مناسب تری ه. من اینطور فکر میکنم هر آدمی اگر به جایگاه خودش در هستی نگاه کنه، ذره ای فخر فروشی نمی کنه. هر چند اون چیزها رو صرفا بنا به شوآف ننوشته بود اما چیزهای معمولی رو خیلی بولد کرده بود و برای من سوال بود که چیِ اینهایی که هم تو داری، هم من، انقدر جای افتخار داره؟ چه قدر محصول تلاش و انتخاب ما بوده؟ 

سه روز دیگه امتحانای پایانترمم شروع میشه. استرس و ناامیدی و فشار برنامه م داره خفه م میکنه و حس میکنم چگالی مغزم زیاد شده. پیام بچه ها رو تو گروه های بزرگ می بینم که «کسی به فلان درس مسلطه بیاد پی وی با قیمت خوب» و عصبانی میشم. من انقدر جون میکنم ولی اونا فقط دست تو جیب شون بکنن؟ نه، دانشگاه انقدر فضای رقابتی داره که اون نمره ای که می گیرن... اَه. وقتی در این حد عدالت وجود نداره اصطکاک بین آدمها زیاد میشه و من دیگه نمیتونم مثل قبل به خودم بگم هستی تو تلاشت رو بکن چیکار به بقیه داری... هوف هوف. برنامه م رو دارم خوب پیش می برم و خوابم به شدت بهم ریخته ست. روزها خوابم و شبها بیدارم و گاهی حتی فرصت نمیشه روز بخوابم. باز هر چه قدر به روزای امتحان نزدیک تر میشیم مغزم سنگین تر میشه از استرس و میخوام فرار کنم. چرا تمومی ندارن؟ 

دوست دارم این ترم تموم شه, کتاب های نصفه کاره م رو بخونم، اوریگامی و جعبه سازی رو پیش ببرم، زبان بخونم، درس هایی که توشون ضعیفم رو کار کنم و بالاخره از پس اندازم دل بکنم و اسکیت بخرم. هیچ کدوم نه؟ با خیال راحت جلوی کولر بخوابم و هیچ درسی باقی نمونده باشه، انرژیم ته کشیده. 

نبودن ف. باعث شده تک فرزندِ مجانبی بشم. هی نازم رو بکشن و من یادم بره چه روزهایی داشتم و عادت کنم به این عزیز دردونه و مرکز توجه بودن. لذت گناه آلودی ه، یا حتی به تعبیر بهتر گناه لذت بخشی. بذار خودمو بزنم به اون راه، کی به کیه...