ندارد
چیزهایی درباره وقایع محل کارم نوشتم و بعد تماما پاک کردم. باید بیشتر جا بیفتم تا بفهمم چه حد از دیتیل دادن امن ه و مشکل ساز نیست. من چون آگاه نیستم نمی تونم خطرات رو تشخیص بدم یا اینکه از هر حرفی که به نظر خودم خیلی معمولی ه چه اطلاعاتی میشه برداشت کرد. از تمام اطلاعات محرمانه ی اونجا تقریبا هنوز هیچ چیزی نمیدونم اما با این حال فقط رعایت بعد اخلاقی تعهدی رو که دادم میکنم تا به خودم یاد بدم مسئولیت پذیری رو.
از اول ابتدایی توی مدرسه ما زنگ زبان انگلیسی و کتاب داشتیم تا الان. من قد جو زبان بلدم و امشب که قلبم گرفته بود و نمی دونستم چیکار کنم، شروع کردم به ترکی حالم رو نوشتن. نمیدونم چرا و چطور. اما پیشرفت خیلی خوبی ه چون مدت طولانیی ه که ترکی آموزی رو گذاشتم کنار.باید برای خودم روتین و کتابی انتخاب کنم که زبانم رو خوب کنم، خیلی نیازه...
بیا گیلتی پلژرم رو روشن کنم:
دوست دارم یه شهزاده ی سوار بر اسب سفید، بیاد و من رو از غم و رنجی که توش گرفتارم نجات بده.همونی که میخونن: « دیدم تو خواب وقت سحر، شهزاده ای زرین کمر، نشسته بر اسب سفید، میومد از کوه و کمر...» . تو زندگی نه شهزاده ای هست نه قهرمانی، برای همینه با چنگ و دندون دارم زنده می مونم و خودم رو از زیر دندون های این آدم های خونخوار بیرون میکشم. اما باز هم شهزاده بیاد و نجاتم بده لطفاً.
کاش کسی که انتظارش رو ندارم و گمش کردم یهو بیاد و بگه جی جی جینگ، آیم کامین. ناز و نوازشم کنه و باهاش حرف بزنم. بهم گوش بده و براش مهم باشم. فرقش با شهزاده اینه که میگم خب جهنم که شهزاده نیست، کسی باشه که قورت دادن این روزا رو آسون تر کنه. درز نو بادی ^_^