ندارد
نمیدونم چرا، اما درباره ی بعضی چیزهای بد، بی حافظه م. علیرغم اینکه فکر میکردم آدمیم که خیلی همه چی رو به دل می گیرم و از دلم بیرون نمیره، دیدم این همه مدت فلانی برام اذیت کننده بود و حالا که تموم شد، بدی هاش یادم نمیاد! اونقدری یادم هست که بدونم باید ازش دور وایسم. شاید گاهی دلم نذاره که کار درست رو بکنم، چون یادش رفته چه قدر اذیت شده! فقط گاهی می بینم از همه چی فراری م.
امروز امتحان انقلابم رو دادم. علیرغم اینکه حقم نبود از نظر خودم بیست شدم و این کلا دومین بیست من ه در طول این چهار ترم! بهم لطف کرد اما من از استاده خوشم نمیومد و هر دوشنبه روحش آباد میشد ^_^ چیزی که همیشه ازش متنفر بودم زرنگ بازی دراوردن بود و سرکلاسش یکبار به جای اینکه واقعا درس خونده باشم کتاب رو از رو لپ تاپ آوردم و خوندم و نمره گرفتم، زرنگ بازی درآوردم و حالا که فکر میکنم اه چه دختر بدی شدم. حقم نبود و خب لطف کرد و الان که نوبت اینه بچه ها برن تو کانال استاد شناسی نفرت پراکنی کنن، من یادمه اعصاب مونو خورد میکرد، اما «بدی» هاش یادم نیست! اون دختره بود که توی درس استاد پارسیان دنبال کسی میگشت جاش امتحان بده، امروز به خاطر من چندبار به آموزش زنگ زده بود و من داشتم فکر میکردم آقاجان من از تو خوشم نمیاد، یعنی انقدر نفهمیدی که داری بهم لطف میکنی؟ ازش ناراحت بودم سر طرز حرف زدنش که دیدم طرز چت کردنش بوده و الزاما منظورش بی ادبی نبوده. خلاصه هرچی فکر کردم نفهمیدم چرا باید از زهرا بدم بیاد و همینجوری لبخندم میومد حتی !((:
ولی من شجاعم و نمیترسم! حداقل اینجا که بگم فهمیدم بعضی وقتا بابت کاستی ها و حقارت هایی که تو وجود خودم هست، از دیگران بیزارم، و گرنه میتونم از کنارشون رد بشم و حسی نداشته باشم! مثل خیلی چیزهایی که نه له شونم نه علیه شون! اگه این دختره همکلاسیم تو یه درسی که توش خوب بودم نه درسی که دارم میفتم تقلب میکرد من چیزیم نبود! مثل همه ی این سالها که به تقلب دیگران حسی نداشتم. اگه منم میتونستم دوبار برم امارات واکسن بزنم و هی تن و بدنم نلرزه، انقدر از کسایی که واکسن نمی زنن و شایعه پراکنی میکنن، یا چرت و پرت های دیگه متنفر نبودم. احتمالا از جنیفر لوپز و آنجلینا جولی و سحر قریشی هم بدم میاد چون نمیتونم اندازه ی اونا زیبا و جذاب باشم.البته آخری اهمیت چندانی نداشت، صرفا گشتم ببینم دیگه از چیا بدم میاد (((:
یه وقتی هست که دیگه بی عذاب وجدان، بعضی کارها رو انجام نمیدی! دیگه چیزی جلودارت نیست. حالا تو یکی از کانال های محبوبم چیزهای فمنیستی میخونم و بعد از اونور میگم تموم شد! زن مبارز درونم از دستم شکاره ولی تو بگو در این برهه یک اپسیلون اعصاب داشته باشم. یا باید فحش بدی، یا به کسایی که فحش میدن بگی فحش نده از خودمونه. آدم کار و زندگی داشته باشه انقدر دهنش بازه؟ نه والا.
مدل زیستی نپسندیده ای دارم. قبل از قرارهام، حتی قراری در حد دیدن زهرای کتابخونه، استرس می گیرم، حالت تهوع می گیرم و اگر چند ساعت قبلش ضد تهوع نخورده باشم استفراغ میکنم. اگر دیر بخوابم و کم بخوابم و صبح زود بیدار شم انقدر استفراغ میکنم تا قرص بخورم و بخوابم و این الگو از وقتی پنج صبح باید با قطار میرفتم تهران دستم اومد، همینکه میخواستم اسنپ بگیرم سمت دانشگاه... الان هم استرس امتحانا رو دارم و شروع کردم سیتولوپرام و پرانول خوردن و یادم افتاد آها، هستی جون این قرصه رو چون حالت تهوع می گرفتی نخوردی و برای شروع نباید قرص کامل میخوردی ^_^ ورودی های مغزم مسدود شده، مثل کیسه ی جاروبرقی که پر بشه و دیگه مکشش درست کار نمی کنه، ذهنمم همینقدر یاری نمی کنه برای حفظ مطالب.
دیشب که قبل دوازده خوابیدم صبح خوش اخلاق بودم.من که بهم گند خورده، دبگه وقتشه بدنم رو نجات بدم. میدونم که پشیمون میشم ولی پشیمونیم بابت الان نیست ( : خدایا. من انقدر ظرفیت دارم زنده بمونم این چند روز رو ؟ )): و آبغوره گرفتن و کشتی های غرق شده م بعد از نتایج رو ؟ ((: