مرحله ی بعدی که هنوز بهش نرسیدم پذیرش این نکته ست که «جز صبر کردن هیچ راهی ندارم». حتی پذیرش بیچارگی هم تو مقطعی پیش رونده ست. این مثال آوردن ها و تشبیه کردن ها بشر رو به خطا برده. فقط مرگ مرگ ه، فقط باتلاق باتلاق ه  و فقط درد درده. وقتی نمی تونی بگی تو چه شرایط بدی هستی و بیچاره ای به باتلاق تشبیهش می کنی و وقتی نمی تونی بگی چه حسی داشتی به مرگ. اما در برابر چه چیزی حقیقتا بیچاره تر از مرگی م؟ چه وقت تلاش کردن دقیقا مثل توی باتلاق فرو رفتن ه، ما انقدر دقیقیم که دقیقا برایند تمام تلاش هامون رو صفر کنیم؟ نه حتی فکر نمیکنم انقدر هوشمند باشیم. 

به خودم گفتم هستی، اونی که رنجش باعث بشه تندتر بدوعه و سخت تر تلاش کنه برنده ست. حداقل فهمیدی زندگی چه قدر جدی و بی رحم ه و تو باید برای چه چیزهایی بجنگی، چه چیزهایی برات عافیت باشن. نمیتونم، هنوز توانش رو ندارم بگم « دل نهادم به صبوری». هنوز انگار دارم آتیش می گیرم، می دوئم و بیشتر میسوزم. 

هر روزی که میگذره دختر امیدوار درونم امید تازه ای به قلبم میده و تا میام به سمتش برم از بین میره. یه جایی توی کتاب و نیچه گریست، نیچه میگه :«امیدواری بدترین بدهاست زیرا رنج انسانها را تمدید می کند». من باید ناامید میشدم و دل می کندم. باید امیدم رو ازش برمیداشتم تا هیچ توقعی نباشه و دلم نشکنه. وقتی مثل یک خردسال به هر چیزی امید می گیره رنج مضاعفی میبرم. 

اجازه نمیدم امنیت م اینجا گرفته بشه،چند کامنتی رو پاک کردم که نظرشون آزارم می‌داد. همیشه زبان آدمها درازه تو زندگی دیگران چون فکر میکنن عاقلن و خطاها و حماقت هاشونو نادید می گیرن. من کاری از دستم برنمیاد، جز نادیده گرفتن شون. از این به بعد بیشتر بعضی ها رو ایگنور میکنم، اگر اونا نمی فهمن، من باید از خودم مراقبت کنم.

فردا اگر دل و دماغ داشتم از مصاحبه کاری امروزم می نویسم. اولین بود.