نه اینکه شادی آدمها ناراحتم کنه، نه اصلا، خدا بیشترش کنه براشون، ولی وقتی می بینم بدیهیات زندگی شون از سقف خواسته های ما هم بالاتره، غصه م می گیره. 

دکتر کِی(کیوان میرهادی) از پزشک های محبوبمه که فالوش میکنم.اوایل پندمی پست هاش باعث میشد آرامش بیشتری بگیرم و پروتکل های بهداشتی رو از اونجا یاد گرفتم. خب از زندگیِ شخصی ش هم میذاره و حقا اول از همه کیف میکنم باهاشون و میگم بیشتر از اینا حقته مرد انقدر که خوبی. چندتا استوری گذاشت از اسباب کشی ش به خونه ی بزرگ تری که استخر داره و برای بچه ها مناسب تره. کمی غصه م گرفت بابت این همه اختلاف، با وجود اینکه من حتی از استخر چندشم میشه و تا به حال شنا نکردم... وقتی کار میکنن و زحمت میکشن، نتیجه ش رو هم می بینن و از اون مهم تر امنیت دارن. چرا من باید تو مملکت خودم، اینطور زندگی کنم؟ مهم تر از همه ببینم آدمها چه قدر به سختی افتادن و هر روز یه بدبختی و خبر بدِ تازه؟ آدم غمگین میشه که این روزها، بهترین روزهایین که اینطور تباه میشه. 

یه بیوتی بلاگر هم دنبال میکنم،چراشو هم نمیدونم. بذارید رو حساب گیلتی پلژر. هربار ویدیوی میکاپش رو میذاره من بیشتر تو خودم میرم که واو، ببین چی شد! چه قدر زیبا... من هربار که لباس چین دارم رو بپوشم، موهامو ببافم، رژلپ محبوبم رو بزنم و یه خط چشم یواشکی دیگه آخرت آرایش کردن و زیباییمه. به همینجا ختم نمیشه. یه دوره ی دیجیتال مارکتینگ بود، همینطوری که داشتم گالری شون رو نگاه میکردم خیلی ناخودآگاه حواسم به خانوم هاش جلب شد و دیدم پیش اینا شکل سیب زمینی پخته م. یه خانوم دیگه هم دیدم که ورزشکار بود، هروعده ی غذاییش رو با ترازو اندازه می گرفت، هر روز میرفت باشگاه و یه لایف استایل خط کشی شده. اونوقت من چی؟ هر جمعه به همه میگم جشنه، پاشید بریم بیرون بریز بپاش کنیم و با چایی و بستنی و چمن خوشحال شیم (((: درحالیکه برای کم کردن دوز داروهام نیاز دارم که لاغر بشم، طوری رفتار میکنم که قصدم چاق شدنه. ابدا پرخور نیستم، ولی به خوراکی های شادی آور خیلی اعتقاد دارم ((: اندام اون خانوم ورزشکاره تو اینستا رو که دیدم بدنم لرزید که یعنی ایده آل اینه و من خیلی بی ریختم؟ یعنی هیچی بدتر از این مقایسه ها منو نمی کُشه. 

امروز هیچ اتفاق بدی نیفتاد ولی من شب دستامو گذاشتم روی سرم و ناخودآگاه گریه کردم. این روزها استرسم خیلی زیاده و هر روزی. هر روز درس و امتحانایی دارم که دارم میفتم و همه ش باید بترسم مشروط نشم و از اونور حجیمن و حجم شون استرس آوره. نیاز دارم فوسکا از رمان همه می میرند بیاد بیرون و بگه هستی قراره بمیری، وای سو سریس؟؟ چطوری میشه کمی آرامش داشت؟ کاش مثل درد آمپول، چند ثانیه تحمل میکردم و همه ی اینها میگذشت. 

خواستم دونات درست کنم و دیدم روغن زیادی میبره و نمیتونم این حجم چربی رو تحمل کنم. گفتم کلوچه بهشتی درست میکنم تا قدم اول برای مادربزرگ جذابی شدن رو هم بردارم. خمیرش خراب شد و نهایتا شد کلوچه خرمایی خمیر شده و من فهمیدم نه، حقیقتا باید یک راست ادامه تحصیل بدم و واسه نوه هام کتاب بخونم فقط. این وسط نعمت خدا رو هم هدر دادم ) : 

یکی از نفرت انگیزترین صفت ها که اگر درکسی ببینم نمی تونم تحملش کنم پرخوری ه. من همیشه چند لقمه قبل از اینکه واقعا سیر بشم غذامو تموم میکنم و هیچ موقع سیرِ سیر از سر سفره پانمیشم. ولی از وقتی بیشتر عقلم رسید و دیدم ما چه قدر غذا اسراف میکنیم و اون غذایی که دور می ریزیم یا اضافه تر میخوریم چه قدر آدم هستن که بهش محتاجن، بیشتر از قبل از پرخوری بیزار شدم. هرجا که میرم حتما تاکید میکنم به مسئول هاش که کمتر برام بیارن تا غذا دور ریخته نشه. چرا آدما اینو جدی نمی گیرن؟