برای استرس امتحانم پرانول خوردم، اما الان با اضطراب هولناک و واقعیی روبه رو شدم.
داشتم برای دوستم تایپ میکردم:« ...تسلیت میگم عزیزم، من رو همدل خودت بدون و هرکاری داشتی...» پدربزرگ و مادربزرگ ها نباید بمیرن. وقتی انقدر رویا بافتیم باهاشون، وقتی ما رو زندگی و همه ی خوبی ها وصل میکنن، نباید بمیرن. مرگ هر فرد مسنی من رو یاد ترسم از مرگ عزیز میندازه. امروز صبح که بهش زنگ زدم و بهم گفت : « سلام نور چشمم، دختر نازم،قوت قلبم» فهمیدم عزیز یدونه ست و حتی نمی تونم زندگی رو بدون حضورش تصور کنم. به نوازشش، به حمایتش و به دوست داشتنش خیلی نیاز دارم. کی تو دنیا من رو انقدر خوب و زیبا می بینه؟ من توی این دنیا برای کی اهمیت دارم؟ وقتی نباشه، من چطور بفهمم هستم؟ میشه عمرم رو با عزیز نصف کنم اگر درازه؟
+ نوشته شده در دوشنبه هفتم تیر ۱۴۰۰ ساعت 11 توسط هستی
|