ندارد
برای اولین بار تو دوران کرونا،سرما خوردم و تمام نگرانی ـم اینه که نکنه کوید باشه و من کسی رو بیمار کنم. به جز سر درد و گلو درد هیچ علامت دیگه ای ندارم اما باز هم انقدر غافلگیر کننده ست که... حساب کردم حتی اگر تا آخر تابستان یا حتی تا آخر پاییز هم واکسینه بشم،باز هم 60 درصد جامعه حداقل واکسینه نشدن که بشه ماسک رو برداشت و اجتماع کرد و به روال عادی برگشت. این یعنی هربار تن و بدنم بلرزه خودم بدبخت بشم که هیچی،مسئول جان کسی که به خطر انداختمش هم هستم. اینی که ما داریم،زندگی نیست! ^_^
یه وقت هایی آدم به طور ملموس احساس می کنه فلان خصلت بدش گریبان گیرش شده و اگر حل ـش نکنه،نمی تونه پیش بره. تا چند روز که خااانوم ِ فامیلی بودم همه چی خوب بود،همه چی بهم یاد داده میشد و خبر از پرسشی نبود. امروز حتی نتونستم بک سپیس و اند رو توی صفحه کلید پیدا کنم ! کارفرمام باهام کاری نداشت و بیشتر با همکارم صحبت کرد و اینکه مثل همیشه نازم رو نکشید تمام مدت من رو ساکت و ناراحت کرده بود. کل مدت پکر بودم که توجه ویژه ش رو از دست دادم و انقدر هم دست و پا چلفتی بودم و چیزهایی رو نمی فهمیدم یا باز هم سوال می کردم.از نقص خودم که همه ی کارمندا ریش شون رو گذاشتن که خیلی هم اوکی ـه عصبانی بودم. هنوز که هنوزه،در حالی که شنبه کارورزی ـم تازه شروع میشه به این فکر می کنم چطور ازش فرار کنم؟ چطور بگم آقای کارفرما من از مهر دیگه نمیام؟ بعد به خودم تشر می زنم الان که داره مرداد میشه،تو دو ماه وقت داری،با فرار کردن فقط بیشتر گند میزنی،یکبار تو زندگیت باهاش مواجه شو! مگه غیر از اینه که بهت زنگ می زنن میگن هستی خانوم جون بشین خونه ت کشک ـت رو بساب ما دیگه باهات کاری نداریم؟ من چه نیازی دارم پرفکت باشم،وقتی حتی نمی تونم کوچک ترین توانایی هامم اونجا نشون بدم؟ مگه جز اینه که یه کار معمولی تو شهر ِ کوچیک دوست نداشتنی ـم برام تجربه میشه تا بتونم تو محیط بزرگ تر حداقل با ذره ای از مسائل آشنا بشم؟ خلاصه که دائم در حال فرار کردنم،دائمم در حال ذکر ِ have courage رو تکرار کردن تا به خودم بگم اشکالی نداره اگر این احساسات رو داری،درستش اینه.
خیلی چیزها و حرف ها رو توی دکتر هلاکویی نمی تونم بپذیرم. خیلی چیزها. اونقدری که مرجع ـم برای هیچ سوال یا پیشامدی نیست. فقط وقتایی که به یه نهیب نیاز داشته باشم تا خودم رو جمع و جور کنم،میرم سراغش. فهمیدم روندی که پیش می برم،از من یک احمق میسازه! این افکار بیماری ـن و رسیدن بهشون سودی نداره و هیچ آدمی نمی تونه برسه. ته اون جایی که می دوم تا بهش برسم،هیچی نیست.
دوست دارم شغلم،شغل ِ کوتاه مدتم،بشه خاطره ی وقت هایی که شجاع بودم و گام های بزرگ برداشتم. بشه وقتی که تایید طلبی رو کنار گذاشتم، بشه وقتی که کمال گرایی رو کنار گذاشتم و فقط بهتر و بهتر شدم.جایی که نترسیدم،جایی که خجالت نکشیدم و جایی که صادق بودم.
چند روز اول چیتان پیتان کردم و اونقدر آفتاب سوخته شدم که الان شدم هستی ِ معمولی! ((: پس مردم شهرایی که گرمسیرن و آفتاب خفن دارن،چطوری انقدر زیبان؟
رفتار مردم دوگانه ست. یک عده پست میذارن برای حمایت از مردمی که در رنجن و پستای خوشحالی و فلان و فلان نمی ذارن،یک عده هم به پشم شون نیست و روال عادی رو طی می کنن. من چی؟ نمی دونم. می دونم هیییچ کاری از دستم برنمیاد. اون مقام مسئولی که باید رسیدگی کنه من نیستم. از خودم می پرسم پس چطور باید همدلی کرد؟ اما مطمئنم این مزخرفاتی که میذارن همدلی نیست و جذب مخاطب ـه. پا میذارن رو رنج مردم و ازش بالا میرن و کسب درآمد می کنن. همین. بعضی چیزها رو باید بفهمم.