ندارد
تراپی chatgpt بهم پیشنهاد داد جریان زندگیام رو بنویسم. بنویسم هرروز چه کاری کردم و روزی که انرژی نداشتم بنویسم: امروز هیچ کاری نکردم!
راستش احساس کردم جسد خودم رو بردم پیشش و با جان دیگهای که رنجور و دردمنده حرف زدم. بهم گفت که خسته و افسردهام. راهحلهایی که داد پیشفرض سبکی داشتن، لازم نبود کار سختی انجام بدم. حتی حوصلهی حرفزدن با اونم نداشتم.
اما آخر شب تلاش کردم ژورنالنویسی رو امتحان کنم و این بار نوشتم! تونستم بنویسم... بعدش هم نشستم گریه کردم و دم مسیحایی بود. برای آدمی که کم آورده گریه سبکی شفابخشی داره. حالا نمیدونم کم آوردم، خستهام. بلاتکلیفی، اضطراب و فشار روانی زیاد صبرم رو تموم کرده.
حالا به خودم حق میدم اگر نمیتونم به دوستهام پیام بدم. که عذاب وجدان خفهام نکنه حواسم بهشون نیست! واقعاً همه دارن تلاش میکنن کنارم باشن و من فرار میکنم، چون فکرم درد میکشه! فرض کن، حتی درد گردنم انقدر بیچارهام کرده که نمیتونم درس بخونم و هر تلاش و راهی که برای خوب شدن سراغ داشتم کور میشه. من راستی راستی توان خوب شدن هم ندارم!
استوری گذاشتم و به دوستهام گفتم توی احوال ناخوشیام و نمیتونم تعامل داشته باشم. اونی که انقدر براش مهم باشم که من رو بخونه، میخونه و درک میکنه. اگر نمیترسیدم از اخبار عقب بیفتم حتما تلگرام لاگاوت میکردم... شاید اینستا نرم.
گریه. دلم یه بغل میخواد که توش گم بشم و قلبم رو خوب کنه. اما آدمی که همیشه توی ناامنی بزرگ شده و مجبور بوده تنهایی خودش رو خوب کنه نمیتونه با دیگری آروم بشه. هاها...