ندارد
به تشخیص دوست پزشکم ابلفض نزده به کمرم و این سندروم درد پراکندهست. دردی که سه ماهه فلجم کرده و به طور پیوسته هرطور باهاش چالش داشتم و عادت نکردم. پسر، هیچ امیدی نداشتن خیلی بهتر از شکست ِ امیدواریه. به هرحال مجابم کرد برم ورزش سبکتر و داروی روانپزشک رو استفاده کنم. وقتی بهم گفت برم پیش روانپزشک گفتم طاقت چاقی ندارم. اما الان با یه درد غیرقابل وصف، هم چاق شدم به نسبت (نه وزنم تغییر کرده نه سایزم ولی اصرار دارم که چاقم) و هم افسردهتر از قبل. کنترل زندگیام از دستم خارج شده و آدم عاقل با خودش این کارو نمیکنه.
مهربونی با خودم آرومم میکنه. وقتی دیدم با تنفس عمیق و تمرینهای ذهنآگاهی حالم بهتر میشه هم خوشحال شدم هم نمیدونم چرا به خودم گفتم انسان حقیر! اما انگار بالاخره داشتم قسمتهای آسیبپذیر وجودم رو لمس میکردم و تلاش میکردم ازشون مراقبت کنم. اگر تشخیص دوستم درست باشه صرفا بدنم درد شدیدترین نوع خودش گفته هستی کم آوردم، باید تغییر کنی.
شاید سری بعدی نوبتدهی ویزامتریک به من برسه. باید تا آخر خرداد صبر کنم و ببینم به چه صورته. مامان امروز اشاره کرد فصل گلابی ایران نیستم. چندشب پیش که عزیز رو دیدم بدنش ورم کرده بود و مامان گفت به خاطر قرصهای قلبشه. اون درد بزرگی که توی قلبم پیچید رو به زبون نیاوردم و سعی کردم عزیز رو مجاب کنم پیادهروی براش خوبه. یه روزی میرم و هیچکس مثل عزیز من رو در حد ستایش دوست نداره. هیچکس حتی اگر بغلم کنه نمیدونه به خاطر کدوم خوبی دوستم داره. هیچکس بلد نیست نقطهی رنجم رو. من بیگذشته، بیسرزمین، از صفر اما نه دقیقا صفر زندگی میکنم. در نوع خودش هراس بزرگی رو بیدار میکنه. تنها سلاح من بهش فکر نکردنه.
از فردا میرم دنبال روانپزشک و یه جلسه دیگه ماساژ. شاید هم طب سوزنی رو امتحان کردم. سعی میکنم دیگه بدنم فکر نکنه تنها و بیچارهست.