ندارد
شاید بعداً که از این حالت دراومدم از آدمها بپرسم این غیبت من رو چطور دیدن و آیا باعث حس بدی در اونها شده یا نه. از اونجایی که به همهشون صریح و مستقیم گفتم به چه علت نیاز دارم تنها باشم، حس میکنم به لحاظ اخلاقی کار نادرستی انجام ندادم ولی خب پیامدش برای دیگران محل سواله.
من برای آدمها، معاشرتها و دغدغههاشون انرژی ندارم. تهماندهی همهی چیزی که دارم صرف این میشه چطور با این درد شدید هرروزه کنار بیام و یک اپسیلون کار مفید انجام بدم! درد تحمل آدم رو کم میکنه و حقیقتا هرچقدر هم عارفانه بهش نگاه کنی باخت دادنه. من برای بقا به با خودم تنها بودن احتیاج داشتم!
گروه کلاسی آیندهام برام خیلی چالشه. پسرهای همکلاسی یادم میندازن من توی محیطی نبودم که تعیین مرز با جنس مخالفم رو درست یاد بگیرم. فکر میکردم بلدم، اما خیلی وقتها کم میارم! مغزم آلارمهایی میده اما کافی نیستن. همکلاسی پسر لاسو، همکلاسی پسر وابسته، همکلاسی پسر خالهزنک، همکلاسی پسر که میتونه بره گروه ۱۸ جدول تناوبی! موضوع فقط پسرها نیستن و یه دختری هست که تمام ناامنیهایی که توی خانواده تجربه کردم رو میاره جلوی چشمم. اگر بگم واااای این مسائل چیپن هزینهی گزافی خواهم داد اما دیتای کافی هم ندارم.
برام نیدل خشک میزنن، ماساژ میدن، لیزر میکنن و دردم در حد چندساعت آرومه. ناامیدی از اینکه این درده بهم مونده تحملم رو کمتر هم کرده. نمیدونم کی انقدر داغون شدم!
مهاجرت پیرم کرده :)) واقعا یک مواجههام با نیمه دوم عمر همین زمانه که کمشدن توان فکری و جسمی و روحیام رو احساس میکنم. یه سر شدنی رو تجربه میکنم که نمیفهمم. انگار دور شدن و هیچ کسی رو نداشتن و هزارتا چیز دیگه که باید ازشون بترسم برام محلی از اعراب ندارن. خیلی زندگی تهوعآوریه.