یادمه بارها از اینکه وقتی آهنگ غیرفارسی گوش میدم می‌فهمم به زبان دیگه زندگی کردن مرگ تمام احساسات عمیقیه که دارم حرف زدم. حالا چندماه از سرش گذشته و می‌بینم وقت‌‌هایی که دوست دارم موزیک گوش بدم و کارم رو انجام بدم ترجیحم موسیقی انگلیسی‌ه و پشت این تصمیم نفرت عمیقم از امین نیست، حال خوب خودمه. جنبه‌هایی از وجودم رو نشون میده که دوست داشتم همیشه باشن. چیزهای جالب و هستیزه هم پیدا می‌کنم. اینکه بعد سرکش وجودم انقدر طرفدار هوزیره. اینکه بخش عشق‌دوست و امیدوار و خل‌وچل درونمه که jacob lee گوش میده و تارگت می‌کنه آهنگ‌های ازدواجی‌ان. دیگه خواننده‌ها یادم می‌مونن. هرچند قوه‌ی تشخیص موسیقی خوب و خواننده درست‌حسابی ندارم واقعا. هیچ‌کس جز خودم متوجه نمیشه این چه نقطه‌ی امیدوارکننده‌ای از زندگیه.

من به وضوح علائم افسردگی دارم و این افسردگی ناگزیر بخشی از هویتم شده. هستی درونم میگه باید باهاش بسازی. باید هرطور که شده ادامه بدی حتی اگر خوب نیستی. این ادامه‌دادنه و استراتژی بقا بهم میگه الان وقتش نیست به خودت فشار بیاری. وقتش نیست فکر کنی وقتی مدت طولانی خوب نیستی آدمها چه فکری درباره‌ی تو می‌کنن. الان وقتشه پیام‌ها رو بی‌جواب بذاری و بگی ممنونم، بهتر شدم حتما جواب میدم. وقتشه به این فکر کنی آدمها بدون تو مسیر زندگی‌شون رو میرن و لازم نیست حتما حضور داشته باشی. اینکه من برای دیگران خاطره ساختم و اگر حضورم ارزشمند باشه این غیبت که به طور بالغانه‌ای توضیح‌ داده شده چیزی رو کم نمی‌‌کنه. بی‌حوصله‌ام توی مکالمات طولانی. زود کلافه و خسته میشم. باید تا جایی که واقعا حق دارم به خودم حق بدم.

مامان امشب بازی همیشگی‌اش رو شروع کرد. من با کلید آگاهی رویکردم رو تغییر دادم که اتفاقا کارساز بود. دستش رو به قلبش گرفته بود و می‌گفت دارم می‌میرم حالم بده نفس نمی‌کشم. چندوقت قبل دکتر بهش گفته بود قلبت هیچ مشکلی نداره. برای همین بهش گفتم خسته‌ای و کم‌ خوابیدی و استرس زیادی داشتی. پرانول بخور، احتمالا اسپاسمه کمپرس سرد بذار نفس عمیق بکش و تا جایی که دوست داری استراحت کن. نمی‌دونم. اینها چیزهایی بود که در گذر زمان یاد گرفته بودم. کمکی که از دستم برمیومد رو انجام دادم و به خودم گفتم مثل تو که باید یاد بگیری از پس خودت بربیای، اونها هم باید بتونن با ترس‌شون کنار بیان، باید یاد بگیرن بارشون رو ناعادلانه روی دوش دیگران نذارن. آهنگ متیلدا هم تاثیرگذار بود قربونش برم.

روی لپ‌تاپم اپلیکیشن workrave رو نصب کردم و هی پیام میذاره به چشم‌‌هات استراحت بده، تمرینات کششی انجام بده و از سر جات بلند شو. برای سلامت ستون فقراتم بهترین کاریه که می‌تونم بکنم. تا قیامت برنامه‌نویسی دارم و باید خودم رو عادت بدم. درد بخشی از هرروزم شده.

به حرف chatgpt گوش دادم و فهمیدم وقت‌هایی که فکر می‌کنم منفعلم خیلی هم پروداکتیوم. هنوز نتونستم توی یک نامه تف کنم توی صورت امین و فکر کنم چیا توی دلم دارم. نوشتن شفاست.