می‌خوام راجع به دوتا چیز که عمیقاً قلبم رو ناراحت و ناامید می‌کنن حرف بزنم.

قطع ارتباطم با امین اینطور بود که بعد از واکنشش به بقیه‌ی بچه‌ها تلگرام لاگین کردم، چت‌ها رو دوطرفه پاک کردم، بلاکش کردم و دو هفته درگیر این پرسش بودم سندروم استکهلم بود؟ و تمام. فکر کردم که تمام. اما قلبم رو به درد میاره وقتی می‌بینم تمام نشد! این حجم از بدبینی و بی‌اعتمادی‌ام به آدمها. بی‌تفاوتی‌ام. چمدان آماده توی تمام روابطم. هرکس حرفی می‌زنه اولین فرضم اینه دروغ میگه. کسی دیر جواب میده، راجع به سیاست حرف می‌زنه و چپه، راجع به موسیقی سنتی حرف میزنه به معنای واقعی کلمه می‌خوام بزنم توی گوشش و قطع ارتباط کنم. خیلی گارد می‌گیرم و دائم دنبال نجات خودمم و برای نگه‌داشتن تلاش نمی‌کنم. بعضی شب‌ها هم که بی‌حوصله بودم یا علیرغم ناتوانی ذهنی و فکری این روزها به دوستم گفتم دوستش دارم یا به فکرش هستم تا صبح گریه کردم که من یک دروغگوی کثیف مثل امین هستم. زخمی که از دوست خوردم عمیق بود. این بی‌اعتمادی ناراحتم می‌کنه.

چیز دیگه رابطه‌ام با باباست. پر از خشمه. تلاش کردم رابطه‌ام رو باهاش درست کنم اما دیدم نمی‌تونم دوستش داشته باشم. نمی‌تونم ببخشمش و کارهاش باعث میشه یه قدم به عقب بردارم. واقعا دوست ندارم باهاش حرف بزنم یا تنها بمونم. فکر نمی‌کردم، اما رابطه‌ام با بابا هیچ‌وقت خوب نمیشه و اینکه دارم ناراحتم می‌کنه جدیده.

مامان به فکره. تلاش می‌کنه پول جور کنه، بعضی وقتها هم خودش بهم پولی میده. اما من نمی‌تونم بهش اعتماد کنم. کل زندگی مامان بهم حس آشغال بودن و اضافی‌بودن داده. اینکه هیچ‌کجا بند نمیشم و خونه نیست به خاطر مامانه. حتی با مامان هم نمی‌تونم رابطه‌ی خوب بسازم. می‌دونم داره تلاش می‌کنه با زندگی‌اش و تنهایی وقتی رفتم کنار بیاد و تلاشش رو تحسین می‌کنم. فکر اینکه بدون ما توی میانسالی و پیری قراره چیکار کنن لهم می‌کنه. اما نمی‌تونم دوست‌شون داشته باشم.

از ویزامتریک و سفارت فقط خبر بد میرسه. درد گردنم من رو به خدا رسونده و انقدر همه‌چیز بده فقط می‌تونم ساکت بشم که خودم رو سر مدام خوب نبودن ملامت نکنم...