دارد
از شونزده سپتامبر که مهاجرت کردم تا الان اولین حرفی که الان توی ذهنمه اینه که همباشی ِ من با آدمی که دوستش دارم منجر به نفرت ازش خواهد شد :)) کسی توی زندگیم نیست که بخوام بیشتر بهش فکر کنم یا نظرم رو تغییر بدم. این چندوقت وجود سجاد و هماتاقی ِ شیطان رجیمم باعث شد فکر کنم هیچوقت پارتنرم رو بابت ناامنیها، دعواها، عادت کردن به حضور و عشقم و همهی فداکاریهای احتمالی نمیبخشم و همین نبخشیدن و خودسانسوری که تیپیکال منه یه خشم و بعد نفرت پنهانی توی وجودم میکاره.
اومدم توی یه کتابخونه مرکزشهر که دانشجوها خیلی اکستریم درس میخونن. روی دیوار پر از نقاشیهای قرون وسطاییه، سقف چوبیه و لامپ روشن نمیکنن انرژی هدر نره. انقدر ذهنم از دراما مثل تخممرغ اصلی شده که به گرد روی مانتور بیشتر از سنترال دوگما و پروتئومیکس فکر میکنم. برام خیلی سخته روی درس تمرکز کنم. چون این مایندست رو دارم من که نمیفهمم و اگر بفهمم قرار نیست نمرهی خوبی بگیرم. از تشنجم به اینور خودم رو باختم و بابت باختن نبخشیدم.
فکر میکنم هرمهاجری یکجور با حس بیپناهی کنار میاد. من با اینکه خودم رو سفت بگیرم و آدمهای آشنا رو از خودم دور کنم که بگم من به کسی نیاز ندارم. نمیشه بدون پیامد آدمها رو از خودم دور کنم. دراما با هماتاقیم تموم نمیشه چون اون هم یکیه مثل من. من آدمها رو از خودم دور میکنم و اون هم نمیتونه شیطان رجیم بودنش رو هاید کنه :)) این هرروز بودنش اذیتم میکنه و انرژیام رو میگیره.
حس نمیکنم تراپیستم قراره کمکم کنه. اولین چیزی که نظرم رو جلب کرد اینه که من میدونم داره چیکار میکنه. وقتی زیادی دستش برام روئه دوستش ندارم و حس میکنم اندازه توقعم باهوش نیست. باید برام کاری کنه که خودم نمیتونم.
هیچوقت فکر نمیکردم یه روزی پدر و مادرم رو ببخشم. هنوز هم نمیتونم چنین ادعایی کنم. اما وقتی حالم خیلی بده بهشون زنگ میزنم و حرف میزنم... باهم غیبت فامیل ِ بیمغزمون رو میکنیم و میخندیم. بعد از کلی سال مامان تازه فهمیده خیلی سرم داد زده. تازه فهمیده گاهی میتونه بگه هستی ِ مامان و من تازه فهمیدم اع، دلش برام تنگ میشه. تازه فهمیدم مهاجرا چرا انقدر سافتن با کانسپت خانواده. بخشیدن مطرح نیست ولی همهی چیزیه که داری.
به این امین میگم چمن. شب تولد سجاد چمن در حد سرخوشی ودکا خورده بود. بهم گفت عزیزم و شبیه قدم اول دوستداشتن بغلم کرد موقع حداحافظی. منم بهش بادکنک بنفش داده بودم و فکر کردم اون دوستداشتنی که فکر میکردم یکطرفهست، نبوده و توی دلش حسی بهم داشته. حتی وقتی رسید خونه هم حرفهاش خوب بود. الکل که از بدنش خارج شد، شد همون آدم ِ قبلی. چمن برام در بستهای شد که از کوبیدن بهش خسته شدم. شاید بشه گفت پسر ایرانی پسری نیست که بپذیره دختری پیشقدم بشه، نمیدونم. جفرافیا چقدر اثرگذاره؟ لعنت به الکل. لعنت به الکل تا قیامت. هیچوقت نفهمیدم کارهای اون شب سجاد که این همه مست بود چیزهای توی ذهنش بود یا حماقت مستی. هیچوقت نفهمیدم محبت چمن و طرز نگاه و توجهش بهم از سر مستی بود و بیمنظور یا صرفا شجاعش کرد بهم نزدیک بشه. هیچوقت نفهمیدم وقتی هماتاقیم توی مستی اون حرفها رو بهم زد از ته دلش بود یا بولشت. هیچوقت نمیفهمم این فاکین آدمها توی مستی چطورن. نمیدونم چرا هرفاکین بار انقدر بخورن که مست بشن و انقدر کثافتکاری کنن. تا آخر دنیا لعنت به الکل. اه.