ندارد
کتاب «انسان ها» که دوست متفاوتم بهم عیدی داده بود رو شروع کردم. سبک جدیدی ه برام که من رو مشتاق تر میکنه اما نمی دونم دقیقا چه چیزی در انتظارمه. کتاب «تسلی بخشی های فلسفه» هم تو صف انتظاره و میخوام اولین کتاب فلسفی صوتی رو هم امتحان کنم تا متعصب نباشم. دلم برای «اوه» هم تنگ شده و اینا تجربیات جدیدی ن و از نیمچه شجاعتم خوشم اومده که به خودم چنین اجازه ای میدم... من حتی گاهی عذاب وجدان می گیرم که بیشتر کتابامو توی طاقچه میخونم و به فیدیبو کم محلی میکنم(تقریبا خیلی گرون تر از طاقچه ست و فقط کتابهایی که تو طاقچه نیست رو از اونجا می گیرم). کاش بدونم این فقط یه اپلیکیشن ه و اصلا دلش نمی شکنه! مراقب عروسکامم هستم که یکی رو بیشتر از اون یکی بغل نکنم و جاشون رو تخت مناسب باشه، یه وقت فکر نکنن بین شون فرق میذارم. هنوز دوست شون دارم، همیشه دوست شون داشتم و مهم نیست آدم های دیگه چه فکری میکنن. حالا انگار این آدما با بقیه ی جاندار ها رفتار خوبی دارن...
خب، کم کم آسنترا داره اثر میذاره و من نمیتونم زیاد غمگین بمونم. اخلاقم بهتره و جهان به کرک و پرم نیست و دیگه اورثینکینگ هم نمیکنم. تنها اضطرابم موقع بیرون رفتن و مبادا کرونا گرفتن ه. البته گاهی دچار حمله اضطراب میشم اما یکم که صبر میکنم اوضاع بهتر میشه. با مسائل طور بهتری برخورد میکنم و کمی سرحال ترم و با وجدان آسوده عمرم رو به بطالت میگذرونم. مامان این روزا خیلی روبه راه نیست و من مسئولیت های بیشتری تو خونه دارم. شبا از خستگی زود می خوابم و به این فکر میکنم اگه روزی فقط زن خانه دار باشم دق میکنم میترکم. شاید هم نه، همه چیز اونقدر که من فکر میکنم بد نیست،فقط کافی ه خونه برات home باشه و تو دلت به زندگی توش گرم باشه. بعد همه چی قابل تحمل تره. رابطه م با مامان به ثبوتی رسیده و دیگه غصه ی کمتری دارم. کاش همه چی همینطور بمونه. کاش این آدم های هر روز من رو دوست داشته باشن و مراقب دلم باشن.
خانومه یه آموزش کامل و حرفه ای برای آواز گذاشته تو یوتیوب و چشمام برق زد. رفتم یکم باله هم تماشا کردم، اون آقاعه که خیلی خفن ویالون سل میزنه و پارتنرش آواز میخونه رو هم یوتیوب پیشنهاد داد. یکمی چشمام رو بستم و به زندگیی که خیلی میشد متفاوت باشه فکر کردم. برخلاف مامان که اعصابش خورد میشه من خیال کردن رو دوست دارم و فقط گاهی وقتاست که حسرت میخورم. آدم که نمیتونه صاحب همه ی رویاهاش باشه اما خب بی رویا هم زندگی بی روحه. زندگیی دارم که در حال حاضر دوستش ندارم و هیچ تپشی نداره اما به قول ابی «مگه میشه رویا رو از ما گرفت، مگه میشه این آرزوها رو کشت؟» شاید روزی حالم بهتر شد، شاید یه روز از اینجا رفتم، شاید تونستم آواز بخونم، با پیراهن سفید حریرم برقصم و نوازنده بشم. کمی از زندگی واقعی دوره، یا شاید هم واقعیت های زندگی من. باید مسئولیت هایی رو بپذیرم، باید شغل مناسبی پیدا کنم و درآمدی داشته باشم. خودم رو نمیشناسم. نمیدونم باید به کدوم سمت برم و کاش... نمیدونم. نمیشه همیشه ترسید و کاری نکرد.کمی از تغییر مسیر کلی میترسم. کیدینگ می؟ یذره؟
یکمی به تغییر آدرس وبلاگم فکر کردم. به خودم قول داده بودم که به خاطر کسی خودم رو سانسور نکنم یا تغییری ندم. علاوه بر اون شاید اینجا دوست های خاموشی دارم، نمیدونم. شاید اگر آدرسش رو تغییر بدم آرامش و امنیت بیشتری داشته باشم اما چیزهایی درونم باید تغییر کنن. مثل یه خونه ی جدید رفتن و از خاطرات قدیمی دور شدنه اما خب دل کندن هم بخشی از زندگی ه...
یه کورس دیتا ساینس از کورسرا گرفتم و قبلش باید از فایننشال ایدش استفاده کنم و ایمیل بدم. چندتا کورس نیمه تموم هم تموم کنم و بعد برگردم سر درس های خودم. برنامه ی ترم جدید وحشتناکه و تاریخ امتحانات وحشتناک تر و اگر حضوری بشه هم نمیدونم باید چه گلی به سرم بگیرم.با این وضع مملکت چشمم آب نمیخوره اما باید اوضاع رو درست کنم. تو گروه ترجمه انجمن علمی عضو شدم و شاید بتونم چیزی قبول کنم و یه رزومه ای بسازم. باید زبان خوندن رو هم شروع کنم. باید جمع کرد رفت. خیلی کارا باید بکنم اما فعلا بطالت گزینی کردم ((:
دلم حرف های روزمره و چرت میخواست. زندگی همیشه فرهیخته برخورد نمیکنه که. به درک، خوب کردم ^_^