ندارد
سگِ سیاه افسردگی گازم گرفته و کاش مجبور نباشم توضیح ش بدم.
من با سیستمِ هر کار خوب و بدی کنی خدا می بینه بزرگ شدم. وقتی قراره برنامه ریزی کنم دروغِ به اندازه کافی خوبی بگم، از خودم بدم میاد و حس میکنم آبروم داره میره. چرا همه راحت میگن «هو کرز؟» و کی میخواد راستش رو بشنوه؟ دردسرهای آدم بزرگ و منطقیی بودن لجن مال کردن وجدانته؟ میخوام زنگ بزنم و میگم آره برو زنگ بزن با همین حنجره ت دروغ بگو، میخوام پیام بدم و میگم آره هستی جون، بدو برو دروغت رو مکتوب کن. بعد به خودم میگم خب من همینم، اشتباه کردم رو واسه همینجا ها گذاشتن، میرم میگم من اشتباه کردم، آماده ی پذیرش تاوانش هم هستم. تنها آدمی که دیر فهمیده نمی تونه، من نبودم و نیستم... بیشتر از همه خجالت آوره به کسایی که بهت اعتماد دارن دروغ بگی و من نمیتونم ( :
پ.ن: گفتم، راستش رو هم گفتم و دختر چه حس خوبی داره ((: از خودم بابت وقت هایی که خجالت کشیدم، بابت وقت هایی که نتونستم «نه» بگم متنفرم. هر زمان ماجرایی بهم تحمیل میشه و من فقط بلدم پتو بکشم رو سرم گریه کنم، دیگه دوست ندارم حتی گریه کنم. عصبانیم، خوی وحشی م اومده و دلم میخواد اوضاع درست بشه ولی باز می بینم نتونستم.
یک هفته ست که داورهای روانپزشکه رو شروع کردم و همه چی داره بدتر میشه. من غمگین تر، عصبی تر، خسته تر و احمق تر میشم.
اونقدر از خودم متنفرم که دلم میخواد یه تیکه بیابون بهم بدن و همونجا دور از مردم بمونم.