امروز از خدا چیزی خواستم و بعدش فورا گفتم نه خدایا، بهم گوش بده ولی خواسته مو اجابت نکن. کاش دل آدم با عقلش همسو بود و کمتر رنج می کشید اما فهمیدم همه ی اینها برای وقتی ه که دلم لرزیده و نتونستم کار منطقی و درست رو که سخت به نظر میرسیده انجام بدم و الان متحمل درد و رنج بیشتری شدم. باید یه سری چیزها رو درست کنم و دیگه به رفع مخمصه بسنده نکنم... 

امشب تو مغازه یه آقایی به ترکی بهم گفت چشمات قشنگه ((: بلد نیستم درست ترکی آذری رو بنویسم، تلفظ هاشون سخت تره اما این رو پریا با ویس یادم داده بود. بهش گفتم چشماتون قشنگه و اومدم بیرون زود. جور بدی نگفت حتی بد هم نگاه نکرد، من هم شده گاهی چیزی به نظرم قشنگ بیاد و به صاحبش بگم اما خب چیزی نیست که تو فرهنگ مون جاافتاده‌ باشه و ترسیدم فروشنده پیش خودش فکری بکنه.کمی خوشحال شدم، همه ی آدمهای معمولی هم خوشحال میشن کسی ازشون تعریف کنه. اما وقتی خانوم دکتر بهم گفت تو جونی، قشنگی، موفقی، خانواده خوب داری، چرا باید انقدر داروی افسردگی بخوری و اعتماد به نفس داشته باشی حس بدی بهم دست داد،انگاری شعارهای بیهوده ای داد که حسم بهتر بشه. اما هیچ کدوم شون واقعی نبودن. من کی تو زندگیم قشنگ و موفق بودم؟؟ پناه بر خدا. اما از زمانی که با نیما درباره ی این چیزا حرف زدیم و خودافشاگری  کردیم صمیمی تر شدیم و برگردیم به جمله ی خودم که درد مشترک عامل پیونده... 

گاهی وقتا دوست دارم همه چی رو ول کنم و برم روانشناسی بخونم. مامان میگه من و بابات از اول گفتیم تو استعدادت تو روانشناسی ه و بالاخره ریاضی رو ول میکنی. رها کردن ریاضیات حتی برای من استرس زاست اما حقیقتا علاقه دارم... به کتاب خوندن و عشق ورزیدن بسنده کردم اما هربار که فکر میکنم یه زمانی باید کار کنم و شغل و پیشه ای داشته باشم، به همه چی شک میکنم. دورم فعلا آدم عاقل و جاافتاده ای نیست درباره ی این چیزا باهاش حرف بزنم. اما دست کم میدونم هروقت راجع به پزشکی یا روانشناسی با مامان حرف میزنم یه دعوایی راه میندازه که بگه بیسواد نیست. هیچ وقت راجع به مامان چنین برداشتی نداشتم اما حس و حالشم نیست کمکش کنم این تصور رو کنار بذاره. همه مجبوریم خودمون این مسیرو طی کنیم، همه تنهاییم.