اب
از خودم می پرسم آدم برای اینکه شاد باشه، نیاز به هیچ کس نداره؟ نمیدونم، اما مطمئنم همیشه کسی هست که غمگینت کنه، چه با بودنش، چه با نبودنش. نبودن آدم هایی که لحظات شادی رو باهاشون تجربه کرده بودم غمگینم کرد و دیدم ای داد! من هیچ بلد نیستم شاد باشم. چنان با خودم غریبه انگاری که تازه متولد شدم. الان نه محتاج شادی کاذبم و نه حس و حال غمی هست و نه دلیلی دارم براش و میگم مگه بهتر از اینم میشه؟ تو یه فیلم روسی می دیدم که خانومه می گفت عاشق شدن باعث میشه گریه کنی و من میتونم تعمیم بدم به همه ی احساساتی که با ورود یه آدم میان تو قلب آدم. من گاهی وقتا انقدر خوشحالم کسی هست گریه میکنم! وقتایی که تازه از خونه ی عزیز برگشتم از خوشحالی اینکه کسی انقدر منو دوست داره گریه میکنم. وقتی هم که گفتن عزیز سکته کرده گریه کردم، اگر از دستش بدم کی منو انقدر امن دوست داشته باشه؟ همین دیگه، یه آدم میشه باشه و نباشه و تو گریه کنی و حس میکنم شادی و غم، گریه و خنده هر دو باهمن، شادی بخری غمی هم هست و زندگی به همین منوال ادامه داره. برای بعضی ها گریه ش بیشتره و اگر بلد نباشن چطوری خودشون رو بخندونن کلاهشون پس معرکه ست. منم مدت های طولانی کلاهم پس معرکه بود. تنها کسی که دوستم داره مادربزرگ هفتاد و اندی سالمه که هر بار صدای ژنگ تلفن شب ها لرزه به تنم میندازه. نداشتن آدم هایی که دوستم باشن اونطور که می بینم و می شنوم گاها باعث دلگیری م میشه و چیزی که اوضاع رو آروم کرده فقط و فقط عادت ه. من عادت کردم مسئولیت غالب احساساتم رو به عهده بگیرم. با وابستگی کمتری به ساز خودم برقصم. نوه های عزیزم، نمی تونید آرزو کنید بخندید بدون اینکه گونه تون هیچ وقت از اشک چشم تون گرم نشده باشه. من خودم بغل تون میکنم و چون دوستتون دارم، از قلبم به قلب تون نیرو میره که بخندید! با خیال راحت گریه کنید و بعدش کاری کنم بخندید. من برای کسایی که دوستشون دارم از همه ی وجودم مایه میذارم. حتی کسایی که یه ذره!
چند ساعت دیگه آماری ترین امتحان ترمم رو میدم. در حالکیه اوری ثین ساکز. بهم خوردن ساعت خوابم و بهم ریختن مصرف داروم باعث شد حال بد بگیرم. تپش قلب،اضطراب،بی قراری و هر حال کوفت دیگه ای. اذان صبح مسجد مون رو یه پیرمردی میگه که انگار از دست خدا شاکی ه و حقیقتا لرزه به اندامم میفته. از عملکرد این ترمم پشیمونم اما اشتباهاتم جلوی چشممه که تکرار نکنم و حقیقتا انقدر روزهای وحشتناکی رو پشت سر گذاشتم که همینقدری هم که پیش اومدم خوب باشه. به خودم سخت بگیرم که چی؟
فکر کنم باید قبول کنم من مریم میرزاخانی نیستم، من هیچ کدوم از مهندس های ناسا نیستم، من دانشگاه شریف قبول نشدم و کلا آدم تاپ و شاخصی نیستم. ضریب هوشی بالایی هم ندارم، زیبایی خیره کننده ای ندارم و این یه موهبت از طرف خداست که یه خنگ خوشحال باشم. خودم رو لای منگنه نذارم با هربار مقایسه کردن خودم با فلانی هایی که یک اپسیلون شبیه شون نمیشم وقتی تمام توانم رو میذارم. من نمیگم آدم بیخیال آرزوهاش بشه، نمیگم پاشو بندازه رو پاش سوت بزنه، فقط میگم اگر محدودیت هاش رو بپذیره، اون موقع ست که میتونه با هربار بهتر کردن اوضاع به چیز خوبی برسه.مثل وقتی که دست از آرزوی پرواز برنداشتیم، اما فهمیدیم نمی تونیم پرواز کنیم. در واقع چون می دونستیم نمی تونیم پرواز کنیم اما آرزو داریم پرواز کنیم پس میریم تو کارش!! منم باید کم کم قبول کنم و با تو سر خودم نزدن به جایی برسم.