دختر آقای هـ. فوت کرد. همونی که دورترین آدمی بود که میخواستم باهاش دوست بشم. همونی که وقتی از باباش تعریف میکرد "آقای دکتر" خطابش میکرد و به من میگفت "دختر ِ کوچیک آقای دکتر..." . از پرده ای که دور خودشون کشیده بودن،از اینکه تاکید میکردن ما فلان محله(شرق تهران) زندگی می کنیم و جای خوبی ـه و از اینکه تو خوبی،چون من خوبم وضعیت غالب معاشرت هامون بود و همه مجبور بودیم عصا قورت داده باشیم و من برم سرچ کنم آداب غذا خوردن تو رستوران های معمولی چیه کلافه شده بودم و هیچ دلم نمی خواست دیگه ببینم شون. اما وقتی فهمیدم فوت کرده شوک بزرگی بود برام. یه دختری که شاید هفت هشت سال از من بزرگتره،عزیز باباشه و اصلا وقت مرگش نیست،مرد. کسی که من میشناختمش. اول پادکست مرگ دکتر شکوری رو گوش دادم،بعدم با یالوم خوانی بیشتر با مرگ آگاهی مواجه شدم و حالا هم می دیدم کسی تو سن و سال من مرده و مرگ حقیقتا بیخ گوش من هم هست و هیچ تضمینی نیست تا پیری زنده باشم و هفت دهه زندگی کنم و نوه داشته باشم...حالا هربار تو سرم یکی می پرسه،هستی اگر فردا وقتی بیدار شدی یک ثانیه بعدش بمیری،این اون زندگییه که میخواستی؟ اگه مردی،جسمت به فنا رفت و روحت رفت پیش خدا و بازخواستت کرد،تو سرافرازی یا به درجه حرارت آتیش ِ جهنم فکر میکنی؟ اما مرگ من رو افسرده کرد؟ نه. وحشتم رو انکار نمی کنم اما حس میکنم هر لحظه ی حیات م نسبت به قبل آگاهی بیشتری دارم. نه،حقیقتا اگر فردا خدا فرشته شو بفرسته سراغم،من رو سیاه خواهم بود. سناریوی رسالت بزرگ رو بذارم کنار و اون رو مقدس بدونم و برای پیامبرای خدا،خب حتما از خودم می پرسم تا اینجا چیکار کردم، چطور پیش بردم و چیشد؟ 

گلستان ِ گور به گور شده معدلم رو زده 12.43 و من گلبرگ هام ریخت که اگر تا اینجا دوازده شده باشم با نمره ی زیر ده مبانی که خواهم گرفت مشروط میشم که. بعد یادم افتاد به خاطر اینکه استاد فلان فلان شده نمره م رو هنوز تایید نکرده،این معدل ناهموار رو دارم و وقتی معدلم رو با ماشین حساب حساب کردم دیدم دویست و چهل و هشت صدم تا مشروطی فاصله دارم ((: با خواهش و تمنا میشه کاری کرد مشروط نشم اما خب،اَه. چه وضعیت خاک برسری!!! باید دودوتا چهارتا کنم که مشروط نشم؟ ترم پیش معدلم شونزده شد و به خودم گفتم این ترم که دختر عاقل تری ـم طوری درس میخونم که معدل هفده رو بگیرم و شبیه دانشجوهای درست حسابی بشم اما ای دل غافل،دارم مشروط میشم!! کاش مثل بقیه رشته ها درسام دو واحدی بود و انقدر زارت زارت کرک و پرم از مشروطی نمی ریخت. کاش استادی نداشتم که کسر شانش ـه به دانشجو نمره ی بالا بده. اما مهم تر از همه اینه من انقدر شعور و شهامت دارم که بلند عرض کنم،آقاجان،خودم خوب درس نخوندم! کم بحران خانوادگی نداشتم،اونقدری که پشتم بلرزه.حتی دلم نمی خواد یادشون بیفتم و خب تحمل چنین شرایطی و پیش بردن درس هام کار سختی بود،اگر ملامت همیشگی و احمقانه ی خودم رو تموم کنم،نه خیر،خیلی خوب پیش رفتم اصلا.آدم وقتی میخواد آرزو کنه،فکر میکنه مسیر رسیدن بهش اتوبان ـه،اما کم کم چیزای دیگه ای سر راهش قرار می گیرن. حالا من موندم با قصوری که از جانبم بوده،با همه ی بلایایی که برام نازل شده و خودم که مثل یه پیرزن ِ غرغرو زل زده بهم و میگه خب هستی همه ی اینا درست،عمرت برمیگرده؟ ضرر کردی،اینو چی می گی؟ حقیقتا هیچی. با معدلی که نزدیکای دوازدهه هیچ جای دنیا راهم نمیدن،حتی اینجا هم نمی تونم کاری کنم...باختم،بدم باختم؟ 

روان پزشک ـه بهم گفت اتفاقی که سر امتحان برام میفته اسم فارسیش مسخ شخصیت و واقعیت ـه، که همون پانیک نیست! اما نمی دونم چرا تعارف کردم که بیشتر ازش کمک بخوام. خوش به حال بچه تهرانی های پروی کلاس مون. اونایی شون که هیچ جا قبول نشدن و خواستن تهران بمونن اومدن این رشته و الان معدل شون نسبت به منی که کلی علاقه و کنجکاوی دارم بیشتره. خوش به حالشون که اگر درس بخونن نمره های خوبی می گیرن. متوجه شدم سر امتحان وقتی جزوه رو ورق میزنم که فلان چیز رو ببینم،نیازی ندارم کلش رو ببینم،نیازی ندارم یه دور بخونم بفهمم،فقط چشمم بهش بخوره و این حتما یعنی درس خوندنم درست و کافی نیست. این خیلی مسئله ی فرسایشییه که خب باید چیکار کنم،خیلی غم انگیزه ) : ترم دیگه دکتر پارسیان استادمونه،یادم نیست چه درسی و حتما اول می پرسه احتمال2 چند شدید و من باید بگم 14.25.بعد با نگاهش ایگنورم کنه. واقعا چرا انقدر دنبال تایید گرفتنم؟ چه انتظار حقیرانه ای،اه. نیاز به کمک دارم،نیاز به باگ یابی و سپس فیکس کردن باگ های موجود.نمیشه که.من انگیزه ام رو نمی تونم بنویسم. چطور قراره چندسال دیگه یه انگیزه نامه ای بنویسم که استادی تو خارج ِ خفن بگه واو،هستی رو بگیرمش،دانشجوی به درد بخوریه؟ آدمی که هیچی نمیدونه لیاقت و کفایت چیزی رو نداره،منم در حال حاضر ندارم. 

چند روز دیگه سفرمون به تبریز شروع میشه. تو سرم کلی کارای رنگی رنگی ـه. دوست دارم با چندتا پیرمرد مهربون ِ سبیل قشنگ یا بی سبیل ترک عکس بگیرم ((: دوست دارم همه ی آموخته های ترکی م رو به کار ببرم. کاش مردمش باهامون مهربون باشن.کاش فارسی حرف زدن و ترکی بلد نبودن مون باعث اذیت نشه و خیلی خوش بگذره. تبریز برام حکم ِ خارج رفتن رو داره ((: اونجا حتما اگر تو جمعی قرار گرفتم،همه قراره به زبانی حرف بزن که من هیچی ازش نمی فهمم و این یعنی یه خارج ِ درون مرزی ((:کاش تبریز زیبا که به نظرم خفن ترین و با صلابت ترین شهر ایران ـه(یا حداقل یکی از ترین ها) برام خاطره های خوبی بسازه.به خاطر شرایط کرونا سفر سخت و ریسکیی خواهد بود. یک عالم ماسک و دستکش و اسپری ضدعفونی کننده باید ببریم.خودم رو ده روز خونه نشین خواهم کرد تا مدت سفر،که ناقل کرونا نباشم ) : آی مردم تبریز،منو ببخشید و دوستم داشته باشید (((: همین که فکرش رو می کنم قراره به یه شهر ترک زبان سفر کنم از خوشحالی اشک تو چشمام جمع میشه ((: 

حسم به اون به صفر میل میکنه اما چرا هنوز یادم نرفته تولدش 29بهمنه؟ چرا این همه ساله با ملیکا دوستم،تنها رفیقمه،چرا تاریخ تولد اون یادم نیست؟ چرا یه وقتایی تو ذهن آدم فقط چیزهایی ـن که نباید؟ دختر و پسرهای اطرافم برک آپ داشتن و به این نتیجه رسیدن همه ی پسرا فقط به یه چیز فکر میکنن یا که همه ی دخترا عوض میشن و تنهات میذارن. از دست هم عصبانین،پست های خز و چیپ میذارن و فاز برمیدارن و غمگینن. من که همه ی این دوران رو پشت سر گذاشتم،جمله ی من که گفتم با پسرا دوست نشیم رو گذاشتم زیر زبونم که نگم بهشون (((: اما در جواب از همه ی مردا متنفرمی که فلانی گفت،در جواب همه ی مردا به یه چیز فکر میکنن ـی که گفت دوست داشتم بگم،بهتره که اینطور نباشه. بهتره پسرا چه وقتی مرد شدن و چه وقتی هنوز جوجه کلاغن مثل ما باشن.همه چی درهم باشه.من ترجیح میدم تو چنین دنیایی زندگی کنم که زن ها و مردها مثل هم باشن و به همه چی فکر کنن و نهایتا همدیگه رو دوست داشته باشن. دوست دارم بدونم اگر به مردهای فاسدی برخوردم،اگر به زن های فاسدی برخوردم،بدونم اونا همه ی دنیا نیستن و من میتونم محیط بهتری داشته باشم.اما خب اگر جز متنفر بودن و نفرت پراکنی چیزی تو دلتون نیست،انقدر نفرت بورزید تا بترکید،ببینم به کجا میرسید.