کاش آدمیزاد قابلیت disappear شدن داشت.

خلاصه‌ی هرچیزی که می‌خواستم بنویسم و پاک کردم it hurts. I'm in pain بود. برای خودم هم تکراری.

میشد از ورزش‌کردنم، سختی درس‌ها، روزهای مهاجرت و آدمها حرف بزنم. میشد زندگی‌ام سخت باشه و من مشغول ساختن. ولی الان؟ یه مدت می‌گذره، به نوشته‌هام برمیگردم و از خودم می‌پرسم چرا انقدر غمگین بودم؟

هرروز که بیدار میشم یک سطل فلاکت خالی می‌کنن روی سرم و من مذبوحانه می‌پرسم از این بدتر هم میشه؟ و زندگی روی بدترش رو بهم نشون میده.

چیزهایی که ساختم رو دارم از دست میدم. از چیزهایی که برام بدیهی بودن دارم محروم میشم. همه‌ی این سختی لعنتی یکساله داره میشه داستان زندگیم که منتهی به نتیجه‌ی خاصی جز شکست نمیشه. فقط رویای رفتن بود که من رو سرپا نگه داشته بود و همین هم داره خط می‌خوره.

از خودم می‌پرسم چطوری بگذرونم؟ و جوابی ندارم. می‌دونم بارها این سوال رو از خودم پرسیدم و گذشته. ناتوانی الانم بابت همون روزهاست. بهم اطمینان خاطر نمیده.

دوست دارم از دست آدمها قایم بشم. که ناراحتم نکنن، که اذیتم نکنن. که بیشتر ناامید نشم از کمک‌خواستن و جوابی نگرفتن. انروا تنها چیزیه که طالبشم. همون هیچی.

با دو تا هندوانه زیرِ بغل، با همین جان لاغر و زردم فکر کردم که می شود جنگید، فکر کردم فقط خودم مَردم مردِ بیزار خسته از بیداد